Close Menu
مجله تخصصی فینیکسمجله تخصصی فینیکس

    Subscribe to Updates

    Get the latest creative news from FooBar about art, design and business.

    What's Hot

    حضور پررنگ سینمای ایران در جشنواره SECIME 2026 

    پینا باوش؛ ۴۷ سال بعد

    زندگی دیگران بیست سال بعد، هنوز صدای نفس‌ها شنیده می‌شود

    Facebook X (Twitter) Instagram Telegram
    Instagram YouTube Telegram Facebook X (Twitter)
    مجله تخصصی فینیکسمجله تخصصی فینیکس
    • خانه
    • سینما
      1. نقد فیلم
      2. جشنواره‌ها
      3. یادداشت‌ها
      4. مصاحبه‌ها
      5. سریال
      6. مطالعات سینمایی
      7. فیلم سینمایی مستند
      8. ۱۰ فیلم برتر سال ۲۰۲۴
      9. همه مطالب

      اخلاق، ایدئولوژی و تعلیق زیبایی‌شناسی در «یک تصادف ساده»

      ۶ اسفند , ۱۴۰۴

      پس از آنچه می‌کُشیم چگونه زندگی می‌کنیم؟ | تحلیل تماتیک فیلم «چیزهایی که می‌کُشی»

      ۱۱ دی , ۱۴۰۴

      شک در برابر یقین، انتقام در برابر اخلاق | نگاهی به فیلم «یک تصادف ساده»، ساخته‌ی جعفر پناهی از منظر فلسفه‌ی دیوید هیوم

      ۲۳ آذر , ۱۴۰۴

      «تمام آنچه از تو باقی مانده است»، روایت تراژیک سه نسل از یک خانواده فلسطینی

      ۱۷ آذر , ۱۴۰۴

      گزارش حضور «ایفما» یا کانون فیلمسازان مستقل ایران در بازار فیلم اروپا، برلین ۲۰۲۶

      ۵ اسفند , ۱۴۰۴

      وقتی پنجره به خط مقدم بدل می‌شود

      ۳ اسفند , ۱۴۰۴

      برلیناله ۲۰۲۶ | «اگر زنده بودم»؛ غلبه رویا بر واقعیت

      ۲۷ بهمن , ۱۴۰۴

      روایت یک زندان، در میانه‌ی بحث‌های جهانی درباره‌ی سرکوب و آزادی هنر

      ۲۶ بهمن , ۱۴۰۴

      یک پنجره برای دیدن؛ ایرانی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها | مسافران

      ۱۷ دی , ۱۴۰۴

      یک پنجره برای دیدن؛ کلاسیک‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها | به بهانه ۶۵ سالگی فیلم «حقیقت»

      ۱۳ دی , ۱۴۰۴

      روایتی یگانه از حقیقت پاره پاره | بازخوانی فیلم «روز واقعه»  به نویسندگی بهرام بیضایی

      ۹ دی , ۱۴۰۴

      یک پنجره برای دیدن؛ کلاسیک‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها | به بهانه ۵۰ سالگی فیلم «بعد از ظهر سگی»

      ۶ دی , ۱۴۰۴

      آنچه بر زنان خواننده در ایران می‌گذرد، شر محض است | زن، زندگی، آزادی، راه بی‌بازگشت: هانا کامکار

      ۲۷ آذر , ۱۴۰۴

      گفت‌و‌گوی اختصاصی محمد عبدی با بلا تار؛ راز و رمز جهان سیاه و سفید 

      ۱۳ آذر , ۱۴۰۴

      این انتخاب تک ‌تک افراد است که در این برهه کجا بایستند: در کنار مردم یا در سمت منفعت شخصی | زن، زندگی، آزادی، راه بی‌بازگشت: مریم مقدم

      ۶ آذر , ۱۴۰۴

      خوشحالم که کنار مردم ایستادم | زن، زندگی، آزادی، راه بی‌بازگشت: زهرا شفیعی دهاقانی

      ۲۲ آبان , ۱۴۰۴

      رحیم شاگرد نجار یا مانکن گوچی و بربری | نگاهی به چهار قسمت اول سریال «بامداد خمار»، ساخته‌ی نرگس آبیار

      ۱۸ آبان , ۱۴۰۴

      بازنمایی ملتهب فرودستی و روایت‌های تکرارشونده | درباره سریال‌های نمایش خانگی

      ۱۳ آبان , ۱۴۰۴

      «قلب‌های سیاه»؛ جذاب و تاثیرگذار اما ناموفق در بازنمایی واقعیت جنگ با داعش

      ۱۷ شهریور , ۱۴۰۴

      مرز باریک بین جبر و اختیار | نگاهی به سریال «وحشی» ساخته هومن سیدی

      ۳ شهریور , ۱۴۰۴

      زندگی دیگران بیست سال بعد، هنوز صدای نفس‌ها شنیده می‌شود

      ۱۴ فروردین , ۱۴۰۵

      اخلاق، ایدئولوژی و تعلیق زیبایی‌شناسی در «یک تصادف ساده»

      ۶ اسفند , ۱۴۰۴

      جایگاه بهرام بیضایی در تئاتر و سینمای مدرن در ایران

      ۱۰ دی , ۱۴۰۴

      بازنمایی جنون در «وویتسک» کارل گئورگ بوشنر، «وویتسک» ورنر هرتزوگ و «پستچی» داریوش مهرجویی

      ۲۱ مهر , ۱۴۰۴

      مستند «ترانه» پگاه آهنگرانی: معرفی، واکنش‌ها و تحلیل

      ۴ دی , ۱۴۰۴

      ایستادن مستند در زمین تاریخ | درباره سینمای مستند و مسائل آن در ایران امروز

      ۲۵ آذر , ۱۴۰۴

      پیتر واتکینز و سینمای مقاومت

      ۱۹ آبان , ۱۴۰۴

      گم شدن در خانه دوست | درباره مستند «درخت زندگی» به بهانه درگذشت احمد احمدپور

      ۶ آبان , ۱۴۰۴

      حضور پررنگ سینمای ایران در جشنواره SECIME 2026 

      ۲۹ فروردین , ۱۴۰۵

      پینا باوش؛ ۴۷ سال بعد

      ۲۲ فروردین , ۱۴۰۵

      زندگی دیگران بیست سال بعد، هنوز صدای نفس‌ها شنیده می‌شود

      ۱۴ فروردین , ۱۴۰۵

      جنگ و تاثیرات مرگبار آن بر محیط زیست ایران

      ۸ فروردین , ۱۴۰۵

      زندگی دیگران بیست سال بعد، هنوز صدای نفس‌ها شنیده می‌شود

      ۱۴ فروردین , ۱۴۰۵

      اخلاق، ایدئولوژی و تعلیق زیبایی‌شناسی در «یک تصادف ساده»

      ۶ اسفند , ۱۴۰۴

      گزارش حضور «ایفما» یا کانون فیلمسازان مستقل ایران در بازار فیلم اروپا، برلین ۲۰۲۶

      ۵ اسفند , ۱۴۰۴

      وقتی پنجره به خط مقدم بدل می‌شود

      ۳ اسفند , ۱۴۰۴
    • ادبیات
      1. نقد و نظریه ادبی
      2. تازه های نشر
      3. داستان
      4. گفت و گو
      5. همه مطالب

      «رئالیسم کثیف» و بازنمایی جهان از طریق فقدان و غیاب | نگاهی به داستان‌کوتاه‌نویسان آمریکایی دهه‌ی هشتاد

      ۱۸ دی , ۱۴۰۴

      دربارۀ «بد دیده شد، بد گفته شد» ساموئل بکت

      ۱ دی , ۱۴۰۴

      آخرین پیامبر ادبیات مدرن جهان: ناباکوف

      ۲۴ آذر , ۱۴۰۴

      معصومی که سانسور شد؛ نگاهی به داستان «معصوم چهارم» هوشنگ گلشیری

      ۲۰ آذر , ۱۴۰۴

      جادوی روایتگری در رمان کوتاه «بدرودها» نوشته‌ی خوآن کارلوس اونتی

      ۱۶ مرداد , ۱۴۰۴

      بررسی فمنیستی رمان «گوگرد» نوشته‌ی عطیه عطارزاده

      ۱۰ خرداد , ۱۴۰۴

      نگاهی به رمان «رؤیای چین» نوشته‌ی ما جی‌ین

      ۹ خرداد , ۱۴۰۴

      نگاهی به داستان «خانواده‌ی مصنوعی» نوشته‌ی آن تایلر

      ۲ فروردین , ۱۴۰۴

      ماشین پرواز | داستان کوتاه از ری برادبری

      ۱۴ دی , ۱۴۰۴

      ژانوس | داستان کوتاه از آن بیتی

      ۲ آذر , ۱۴۰۴

      چارلز | داستان کوتاه از شرلی جکسون

      ۱۱ آبان , ۱۴۰۴

      محدوده | داستان کوتاه از جویس کَری

      ۶ مهر , ۱۴۰۴

      جادویی از جنس واقعیت، حقیقتی از جنس تخیل

      ۲۰ اسفند , ۱۴۰۴

      گفتگو با مهدی گنجوی درباره تصحیح نسخۀ جدید کتاب «هزار و یکشب»

      ۲۴ شهریور , ۱۴۰۴

      اعتماد بین سینماگر و نویسنده از بین رفته است | گفتگو با شیوا ارسطویی

      ۲۴ اسفند , ۱۴۰۳

      هر رابطۀ عشقی مستلزم یک حذف اساسی است | گفتگو با انزو کرمن

      ۱۶ اسفند , ۱۴۰۳

      جادویی از جنس واقعیت، حقیقتی از جنس تخیل

      ۲۰ اسفند , ۱۴۰۴

      وقتی شعر، وجدان بیدار جهان می‌شود

      ۳ اسفند , ۱۴۰۴

      شما بسیارید و آنان اندک | تفسیر یک شعر

      ۱۱ بهمن , ۱۴۰۴

      «رئالیسم کثیف» و بازنمایی جهان از طریق فقدان و غیاب | نگاهی به داستان‌کوتاه‌نویسان آمریکایی دهه‌ی هشتاد

      ۱۸ دی , ۱۴۰۴
    • تئاتر
      1. تاریخ نمایش
      2. گفت و گو
      3. نظریه تئاتر
      4. نمایش روی صحنه
      5. همه مطالب

      تئاتر با عشق آغاز می‌شود | نگاهی به حضور محمود دولت‌آبادی در تئاتر ایران

      ۲۱ تیر , ۱۴۰۴

      آنچه بر زنان خواننده در ایران می‌گذرد، شر محض است | زن، زندگی، آزادی، راه بی‌بازگشت: هانا کامکار

      ۲۷ آذر , ۱۴۰۴

      گفتگو با فرخ غفاری دربارۀ جشن هنر شیراز، تعزیه و تئاتر شرق و غرب

      ۲۸ آذر , ۱۴۰۳

      جایگاه بهرام بیضایی در تئاتر و سینمای مدرن در ایران

      ۱۰ دی , ۱۴۰۴

      جسارت در کشف قلمروهای تازه اجرایی در دو اجرای مهیار جوادی‌ها

      ۱۶ آذر , ۱۴۰۴

      فرانتس زاور کروتس، صدای مردم فلاکت‌زده و خاموش

      ۳ آذر , ۱۴۰۴

      جشن نور و شعر و سکون در دنیای نابغه‌ی تئاتر تجربی جهان | نگاهی کوتاه به دنیای تئاتری رابرت ویلسون

      ۲۶ مرداد , ۱۴۰۴

      پینا باوش؛ ۴۷ سال بعد

      ۲۲ فروردین , ۱۴۰۵

      جسارت در کشف قلمروهای تازه اجرایی در دو اجرای مهیار جوادی‌ها

      ۱۶ آذر , ۱۴۰۴

      خروج از دوزخ به میانجی عریان کردن روح | دربارۀ نمایش «آیا چشم پس از مدتی به تاریکی عادت می‌کند؟» به نویسندگی و کارگردانی علی فرزان

      ۲۳ مهر , ۱۴۰۴

      بازیابی بدن محتضر پدر از طریق آیین قربانی‌کردن | درباره نمایش «مادر» به نویسندگی و کارگردانی حسین اناری

      ۵ شهریور , ۱۴۰۴

      پینا باوش؛ ۴۷ سال بعد

      ۲۲ فروردین , ۱۴۰۵

      جایگاه بهرام بیضایی در تئاتر و سینمای مدرن در ایران

      ۱۰ دی , ۱۴۰۴

      آنچه بر زنان خواننده در ایران می‌گذرد، شر محض است | زن، زندگی، آزادی، راه بی‌بازگشت: هانا کامکار

      ۲۷ آذر , ۱۴۰۴

      جسارت در کشف قلمروهای تازه اجرایی در دو اجرای مهیار جوادی‌ها

      ۱۶ آذر , ۱۴۰۴
    • نقاشی
      1. آثار ماندگار
      2. گالری ها
      3. همه مطالب

      پیکاسو؛ از دل رقص تا نقاشی روی بوم

      ۴ مهر , ۱۴۰۴

      زیبایی و عدالت | بررسی ایده‌های اصلی الین اسکاری

      ۳۰ تیر , ۱۴۰۴

      پنجاه تابلو | ۴۹- سه تصویر ماندگار در فرهنگ بصری آمریکا

      ۱۹ خرداد , ۱۴۰۴

      پنجاه تابلو | ۴۸- پنج نمونۀ‌ برتر از فیگورهایی با نمای پشت در نقاشی

      ۱۱ خرداد , ۱۴۰۴

      پیکاسو؛ از دل رقص تا نقاشی روی بوم

      ۴ مهر , ۱۴۰۴

      من لئونور فینی‌ هستم

      ۱۶ تیر , ۱۴۰۴

      «کیفر/ون گوگ»؛ وقتی دو نابغه به هم می‌رسند

      ۱۳ تیر , ۱۴۰۴

      ادوارد بورا؛ فراموشی درد با نقاشی 

      ۲۳ خرداد , ۱۴۰۴

      پیکاسو؛ از دل رقص تا نقاشی روی بوم

      ۴ مهر , ۱۴۰۴

      زیبایی، صرفا وعده‌ی خوشبختی‌ست نه بیشتر

      ۱۳ مرداد , ۱۴۰۴

      زیبایی و عدالت | بررسی ایده‌های اصلی الین اسکاری

      ۳۰ تیر , ۱۴۰۴

      من لئونور فینی‌ هستم

      ۱۶ تیر , ۱۴۰۴
    • موسیقی
      1. آلبوم های روز
      2. اجراها و کنسرت ها
      3. مرور آثار تاریخی
      4. همه مطالب

      کابوس‌ها به مثابه امتداد بیداری: سیزدهمین سوگنامه کاتاتونیا (Katatonia)

      ۲۸ مرداد , ۱۴۰۴

      در فاصله‌ای دور از زمین | تحلیل جامع آلبوم The Overview اثر استیون ویلسون

      ۱۷ فروردین , ۱۴۰۴

      گرمی ۲۰۲۵ | وقتی موسیقی زیر سایه انتقادات و مصالحه قرار می‌گیرد

      ۱۲ اسفند , ۱۴۰۳

      دریم تیتر و Parasomnia:  یک ادیسه‌ی صوتی در ناخودآگاه ما

      ۲ اسفند , ۱۴۰۳

      پینا باوش؛ ۴۷ سال بعد

      ۲۲ فروردین , ۱۴۰۵

      شنبه‌ی مقدس (سبث)، شیطان‌پرستی و درخشش‌های انفرادی: ۱۰ اجرای برتر آزی آزبورن

      ۱ مرداد , ۱۴۰۴

      وودستاک: اعتراضی فراتر از زمین‌های گلی

      ۲۳ دی , ۱۴۰۳

      کیمیاگر و شاهزاده تاریکی: چگونه شارون آزبورن افسانه آزی را ساخت

      ۱۱ شهریور , ۱۴۰۴

      شنبه‌ی مقدس (سبث)، شیطان‌پرستی و درخشش‌های انفرادی: ۱۰ اجرای برتر آزی آزبورن

      ۱ مرداد , ۱۴۰۴

      چرا ما می­‌خواهیم باور کنیم که جیم موریسون هنوز زنده است؟

      ۱۸ فروردین , ۱۴۰۴

      زناکیس و موسیقی

      ۲۷ دی , ۱۴۰۳

      پینا باوش؛ ۴۷ سال بعد

      ۲۲ فروردین , ۱۴۰۵

      آنچه بر زنان خواننده در ایران می‌گذرد، شر محض است | زن، زندگی، آزادی، راه بی‌بازگشت: هانا کامکار

      ۲۷ آذر , ۱۴۰۴

      کیمیاگر و شاهزاده تاریکی: چگونه شارون آزبورن افسانه آزی را ساخت

      ۱۱ شهریور , ۱۴۰۴

      کابوس‌ها به مثابه امتداد بیداری: سیزدهمین سوگنامه کاتاتونیا (Katatonia)

      ۲۸ مرداد , ۱۴۰۴
    • معماری

      دو عبادتگاه، دو رویکرد، یک جغرافیا | نگاهی به معماری دو نمازخانه‌ی پارک لاله

      ۱۲ دی , ۱۴۰۴

      فرانک گری، معماری که با ساختمان‌هایش رقصید

      ۱۶ آذر , ۱۴۰۴

      زیر سایه‌ی یک ستون | برداشتی از کیفیت فضایی شبستان‌ها

      ۳۰ آبان , ۱۴۰۴

      موزه‌ی هنرهای معاصر تهران؛ سیالیت و صلبیت درهم تنیده

      ۲ آبان , ۱۴۰۴

      معماری می‌تواند روح یک جامعه را لمس کند | جایزه پریتزکر ۲۰۲۵

      ۱۴ فروردین , ۱۴۰۴
    • اندیشه

      جنگ و تاثیرات مرگبار آن بر محیط زیست ایران

      ۸ فروردین , ۱۴۰۵

      وقتی صلح به ایدئولوژی بدل می‌شود: نقدی بر صلح‌طلبی مطلق در افق ایران

      ۱۱ اسفند , ۱۴۰۴

      تحلیل دیکتاتور از منظرِ روانکاوی با احتسابِ فیلمی از «یورای هرتز»

      ۲ اسفند , ۱۴۰۴

      وقتی به ایران فکر می‌کنم، به نور فکر می‌کنم

      ۱۶ بهمن , ۱۴۰۴

      انقلاب به مثابه نوسان

      ۱۴ بهمن , ۱۴۰۴
    • پرونده‌های ویژه
      1. پرونده شماره ۱
      2. پرونده شماره ۲
      3. پرونده شماره ۳
      4. پرونده شماره ۴
      5. پرونده شماره ۵
      6. همه مطالب

      دموکراسی در فضای شهری و انقلاب دیجیتال

      ۲۱ خرداد , ۱۳۹۹

      دیجیتال: آینده یک تحول

      ۱۲ خرداد , ۱۳۹۹

      رابطه‌ی ویدیوگیم و سینما؛ قرابت هنر هفت و هشت

      ۱۲ خرداد , ۱۳۹۹

      Videodrome و مونولوگ‌‌هایی برای بقا

      ۱۲ خرداد , ۱۳۹۹

      مسیح در سینما / نگاهی به فیلم مسیر سبز

      ۱۵ مرداد , ۱۳۹۹

      آیا واقعا جویس از مذهب دلسرد شد؟

      ۱۵ مرداد , ۱۳۹۹

      بالتازار / لحظه‌ی لمس درد در اتحاد با مسیح!

      ۱۵ مرداد , ۱۳۹۹

      آخرین وسوسه شریدر

      ۱۵ مرداد , ۱۳۹۹

      هنرمند و پدیده‌ی سینمای سیاسی-هنر انقلابی

      ۱۲ مهر , ۱۳۹۹

      پایان سینما: گدار و سیاست رادیکال

      ۱۲ مهر , ۱۳۹۹

      گاوراس و خوانش راسیونالیستی ایدئولوژی

      ۱۲ مهر , ۱۳۹۹

      انقلاب به مثابه هیچ / بررسی فیلم باشگاه مبارزه

      ۱۲ مهر , ۱۳۹۹

      پورن‌مدرنیسم: الیگارشی تجاوز

      ۲۱ بهمن , ۱۳۹۹

      بازنمایی تجاوز در سینمای آمریکا

      ۲۱ بهمن , ۱۳۹۹

      تصویر تجاوز در سینمای جریان اصلی

      ۲۱ بهمن , ۱۳۹۹

      آیا آزارگری جنسی پایانی خواهد داشت؟

      ۲۱ بهمن , ۱۳۹۹

      سیاست‌های سینما و جشنواره‌های ایرانی

      ۳۱ تیر , ۱۴۰۰

      خدمت و خیانت جشنواره‌ها

      ۳۱ تیر , ۱۴۰۰

      اوج و حضیض در یک ژانر / فیلم کوتاه ایرانی در جشنواره‌های خارجی

      ۳۱ تیر , ۱۴۰۰

      درباره حضور فیلم‌های محمد رسول اف در جشنواره‌های خارجی

      ۳۱ تیر , ۱۴۰۰

      سیاست‌های سینما و جشنواره‌های ایرانی

      ۳۱ تیر , ۱۴۰۰

      اوج و حضیض در یک ژانر / فیلم کوتاه ایرانی در جشنواره‌های خارجی

      ۳۱ تیر , ۱۴۰۰

      درباره حضور فیلم‌های محمد رسول اف در جشنواره‌های خارجی

      ۳۱ تیر , ۱۴۰۰

      ناشاد در غربت و وطن / جعفر پناهی و حضور در جشنواره‌های جهانی

      ۳۱ تیر , ۱۴۰۰
    • ستون آزاد

      «هر دم گویی به سنگ منجلیقم می‌کوبند»

      ۲۲ بهمن , ۱۴۰۴

      پیتر واتکینز و سینمای مقاومت

      ۱۹ آبان , ۱۴۰۴

      اعترافات آرتیست ریدر

      ۸ مهر , ۱۴۰۴

      آرتیست ریدر و نبرد حماسی آبادان

      ۳۱ شهریور , ۱۴۰۴

      در سرزمینی که حرف زدن خطر دارد، یک هوش مصنوعی گوش می‌دهد

      ۱۱ تیر , ۱۴۰۴
    • گفتگو

      ساندنس ۲۰۲۵ | درخشش فیلم‌های ایرانی «راه‌های دور» و «چیزهایی که می‌کُشی»

      ۱۳ بهمن , ۱۴۰۳

      روشنفکران ایرانی با دفاع از «قیصر» به سینمای ایران ضربه زدند / گفتگو با آربی اوانسیان (بخش دوم)

      ۲۸ شهریور , ۱۴۰۳

      علی صمدی احدی و ساخت هفت روز: یک گفتگو

      ۲۱ شهریور , ۱۴۰۳

      «سیاوش در تخت جمشید» شبیه هیچ فیلم دیگری نیست / گفتگو با آربی اُوانسیان (بخش اول)

      ۱۴ شهریور , ۱۴۰۳

      مصاحبه اختصاصی با جهانگیر کوثری، کارگردان فیلم «من فروغ هستم» در جشنواره فیلم کوروش

      ۲۸ مرداد , ۱۴۰۳
    • درباره ما
    مجله تخصصی فینیکسمجله تخصصی فینیکس
    داستان ادبیات پیشنهاد سردبیر

    انتخاب سوفی | داستانی از ویلیام استایرن

    افشین رضاپورافشین رضاپور۹ شهریور , ۱۴۰۴
    اشتراک گذاری Email Telegram WhatsApp
    انتخاب سوفی
    اشتراک گذاری
    Email Telegram WhatsApp

    ترجمۀ افشین رضاپور

    (بخشی از رمان بلند «انتخاب سوفی» نوشتۀ ویلیام استایرن، نویسنده برجسته آمریکایی. در سال ۱۹۸۲ الن.جی پاکولا فیلمی بر اساس این رمان ساخت با بازی مریل استریپ در نقش سوفی)


    واگن قطاري كه  واندا و سوفي و بچه‌هايش را به آشويتس منتقل كرد (همراه با جمعیتی از اعضاي گروه مقاومت و لهستاني‌هايي كه در آخرين تاپانكا دستگير شده بودند)، واگني غيرعادي بود؛ نه به واگن‌های معمولی قطار شباهت داشت نه به آن واگن‌هاي حمل حيوانات كه آلماني‌ها معمولاً در نقل‌وانتقالات‌شان به‌كار مي‌گرفتند. جالب اين‌كه آن واگن مسافربري بسیار قدیمی ولي قابل‌استفاده‌اي بود با راهروهاي فرش شده، كوپه، توالت و تابلوهاي فلزي لوزي شكلي در كنار هر پنجره که با زبان لهستاني، فرانسوی، روسي و آلماني به مسافران تذكر مي داد به بيرون خم نشوند. از شكل و شمايل اسباب و اثاثیه –صندلي‌هايي پاره‌پوره ولي راحت، لوسترهای پر نقش‌ونگار ولي از جلا افتاده- سوفي مي‌‌توانست بگويد كه اين واگن تاريخي، زماني آدم-هاي سطح بالا را جابه‌‌جا مي‌كرده است. این واگن با يك تفاوت، از همان واگن‌هاي دوران كودكي‌اش بود كه پدرش -كه هميشه طبق مد روز سفر مي كرد-  خانواده را با آن به وين، بوتسِن يا برلين مي‌برد.

    تفاوت -تفاوتي آن‌قدر شوم و آزاردهنده كه وقتي ديد، به نفس‌نفس افتاد- اين بود كه تمام پنجره‌ها را تخته-كوب كرده بودند. فرق ديگرش اين بود كه در هر كوپه‌اي كه فقط ظرفيت شش يا هشت نفر را داشت، پانزده، شانزده نفر را چپانده بودند و هر كسي هرچه به دست‌اش رسيده بود، با خود آورده بود. تعدادي زنداني زن و مرد، شق‌ورق يا كمي شق‌ورق در فضایی ناچیز، فشرده در کنار هم ايستاده بودند و نور ضعیفی بر آن‌ها می-تابید. قطار که مدام می‌ایستاد یا سرعت‌اش را کم ‌و زیاد می‌کرد، باعث می‌شد مسافران به یک‌دیگر تکیه دهند یا در آغوش نشسته‌ها بی‌افتند. يكی دوتا از رهبران تيزهوش گروه مقاومت، فرماندهي را به‌دست گرفتند؛ طرح‌شان اين بود كه افراد نشسته و ايستاده‌، به‌نوبت جايشان را عوض كنند. اين مسئله وضع را بهتر کرد ولي گرماي خفقان‌آور بدن آن همه آدمي كه به‌‌هم چسبيده بودند يا بوي گند و متعفني كه مدام توي قطار پرسه مي‌زد، هيچ راه‌حلي نداشت. نه فقط شكنجه كه برزخ عذاب و ناراحتی بود. يان و اِوا تنها کودکان كوپه بودند که به‌نوبت بغل سوفي و ديگران مي‌نشستند. حداقل يك نفر در آن سلول بي‌نور، استفراغ كرد و کاری دشوار و بیهوده بود كه در ميان آن جمعيت، وول بخوري، از راهروی لبریز از آدم  بگذري و به يكي از توالت‌ها برسي. سوفي يادش بود كه يكي غر زد: «کاش يه واگني مياوردن كه حداقل مي‌شد توش پات‌رو دراز كني» ولي عجيب اين‌كه با معيارهاي سفرهاي جهنمي دیگری به اروپا در آن زمان و نیز با درنظرگرفتن توقف‌ها، تعویض خط‌ها و تأخير در بزنگاه‌های بي‌جنبش زمان و مكان، سفرش زياد طولاني نبود: آن‌چه باید سفری صبحگاهي می‌شد، از شش صبح تا ظهر، به‌جای چند روز فقط سی ساعت طول كشيد.

    احتمالاً به‌دليل اين‌كه (بارها و بارها پيش من اعتراف كرده بود) افکار امیدبخشی داشت و با این ابزارهاي جديد حمل‌ونقل سفر می‌کرد، خیال‌اش یک‌جورهایی راحت بود. همه مي‌گفتند آلماني‌ها براي انتقال مردم به اردوگاه از واگن‌هاي مخصوص حمل بار و حيوانات استفاده مي‌كنند؛ بنابراين وقتي با يان و اِوا سوار شده بود، اين فكر منطقي را از سرش بیرون کرد كه اسيركنندگان‌اش فقط به اين دليل از این واگن اعیانی، گرچه كهنه، استفاده می‌کنند كه برايشان به‌صرفه‌تر و در دسترس است (پنجره‌هاي تخته‌كوب، اصل ماجرا را حکایت می-کردند). درعوض، فکر آرامش‌بخشی به ذهن‌اش رسید چون اين امكانات راحت كه در دوران پيش از جنگ، محل لم دادن و چرت زدن لهستاني‌هاي مرفه و ثروتمندان بود، حالا امتياز خاصي را نشان مي‌داد؛ به اين معني بود که با او بهتر ازهزاروهشتصد يهودي مالكينيایی رفتار مي‌كردند كه در بخش جلويي قطار در واگن-هاي سياه حمل جانور، انباشته و درهم‌فشرده، گير افتاده بودند و از روزها قبل درِ واگن‌ها قفل بود. ولي بعداً  فهميد كه اين فكر، احمقانه و رؤيايي بوده (و البته شرم‌آور)، مثل همان تصوري كه از گِتو براي خودش ساخته بود: اين‌كه صرفاً حضور يهودي‌ها و دغدغه‌ی نازی‌ها برای نابود کردن آن‌ها، به‌نحوي امنيت او و يان و اِوا را تضمین می‌کرد.

    اسم Oświęcim- آشويتس -كه ابتدا با پچ‌پچ راه خود را ميان واگن گشود، او را از شدت ترس، به ضعف انداخت ولي شك نداشت كه به‌هرحال مقصد قطار، آن‌جاست. نقره‌ي كوچكي از نور كه به چشم‌اش خورد، توجه‌اش را به شكاف ريز تخته‌ي روي پنجره جلب كرد و در طول اولين ساعت سفر، آن‌قدر درخشش طلوع را ديد كه جهت حركت را تشخيص داد: جنوب؛ از كنار آبادي‌هايي گذشتند كه مثل هميشه اطرف شهر پخش بودند. از كنار زمين‌هاي سبز و بيشه‌هاي پر از درخت قان، رو به جنوب مي‌رفتند، به سمت كراكوف. از تمام مقصدهای محتمل فقط آشويتس در جنوب قرار داشت و يادش بود كه وقتي با چشم‌هاي خودش دید مقصدشان کجاست، چه نوميدي عمیقی را احساس كرد. اسم آشويتس، بدشگون، ناخوشايند و وحشتناک می‌نمود؛ گرچه در زندان گشتاپو این شايعه بود كه آن‌ها بالاخره سر از آشويتس در خواهند آورد، ولي سوفي مدام اميدوار بود و دعا مي‌كرد به اردوگاه كاري در آلمان منتقل شوند، جايي‌كه خيلي از لهستاني‌ها را فرستاده بودند و طبق شايعات، شرايط به‌اندازه‌ي آشويتس، خشن و وحشيانه نبود. ولي هم‌چنان‌كه آشويتس قدم‌به‌قدم قطعي‌تر می‌شد و خود را گريزناپذيرتر نشان مي‌داد، سوفی بیشتر می‌فهمید که قرباني مجازاتي جمعي شده و تقاص بخت بدش  را پس مي‌دهد. مدام با خود مي‌گفت: من به اين‌جا تعلق ندارم! اگر اين بدشانسي نبود كه همراه بسياري از اعضاي ارتش ميهني دستگير شود (وضعیت او به‌خاطر ارتباط‌ش با واندا و خانه‌ي مشترك-شان پیچیده‌تر شد، گرچه سوفي کوچک‌ترین قدمي براي كمك به نهضت مقاومت برنداشته بود)، احتمال داشت به‌خاطر گناه بزرگ قاچاق گوشت -ولی نه گناه سنگین‌تر خرابکاری- محكوم شود و امكان نداشت گرفتار سرنوشتی چنین خوف‌انگیز و خطرناک گردد؛ اما در میان بازي‌هاي روزگار، اين يكي دیگر نوبر بود: او را اصلا محاكمه نكرده بودند، بازجويي شده بود و فراموشش كرده بودند! بعد به‌طور اتفاقي با اين پارتيزان‌ها بُر خورده و به‌جای محاکمه‌ای همراه با مکافات، قرباني خشم آلمانی‌ها شده بود- شهوتي ديوانه‌وار براي تسلط و ستم كه نازي‌ها را وقتي مي‌خواستند خرده‌حساب‌هايشان را با نهضت مقاومت تسويه كنند، فرا مي گرفت و اين‌بار حتي صدها لهستاني كثيف و خاك‌آلود را كه در آخرين حمله به دام افتاده بودند، هدف گرفته بود.

    با وضوحي آشكار، چيزهاي خاصي را درباره‌‌ي سفرش به‌ياد مي‌آورد؛ بوي گند، كمبود هوا، جابه‌جايي‌هاي بي-پايان -برخاستن، نشستن، دوباره برخاستن. در لحظه‌ي يك توقف ناگهاني، جعبه‌اي روي سرش افتاد. جا نخورد و صدمه‌ي چنداني هم نديد اما روی سرش، ورمي به‌اندازه‌ي يك تخم‌مرغ، درست شد. منظره‌ي بيرون شكاف، جايي‌كه نور آفتاب بهاري در نم‌نم باران محو مي‌شد: در ميان‌ پرده‌ي باران، درختان غان كه هنوز از برف خردکننده‌ی زمستان به‌ستوه آمده بودند، خم شده و به شکل قوس‌های سفید نمادین، كمان‌هاي محكم، منجنيق‌ها، اسكلت‌هاي زيباي شكسته و تازيانه درآمده بودند. لکه‌های ليمويي رنگ ياس زرد، سراسر به‌چشم مي‌خورد. زمين‌هاي سبز زیبا با جنگل‌هاي دوردست كاج و سياه كاج، درهم مي‌آميختند. دوباره نور خورشيد. كتاب‌هاي يان كه وقتي در آن نور ضعيف روي پاي او نشست، سعي مي‌كرد آن‌ها را بخواند: خانواده-ي سویيسي رابينسون به آلماني، نسخه‌هاي لهستاني سپيددندان و پنرود و سَم . دو بازیچه‌ي اِوا كه چنان محكم گرفته بودشان كه انگار هرلحظه ممكن بود آن‌ها را از توي دستان‌اش بيرون بكشند: فلوت با آن قاب چرمي و همدم‌اش –توله‌خرس تك چشم و يك گوشي كه از دوران بچگی نگه داشته بود.

    باران بيشتر، سيلاب. حالا بوي استفراغ، فراگير، ماندگار و حال‌به‌هم‌زن شده بود. مسافران: دو نفر از دختران صومعه، شانزده ساله يا كمي بيشتر که هق‌هق مي‌كردند، مي‌خوابيدند، بيدار مي‌شدند و وروركنان براي مريم باكره دعا مي‌خواندند. ويكتور، عضو جوان ارتش ميهني، پسرکی با موي سياه، پرجوش‌وخروش و آتشين كه قبلاً شورش يا فرارها را طراحي مي‌كرد و حالا بي‌وقفه پيام‌هايي روي كاغذ با خط کج‌و‌معوج مي‌نوشت تا به-دست واندا در واگن ديگر برساند. پيرزني چروكيده كه از ترس، ديوانه شده بود و ادعا مي‌كرد خواهرزاده‌ي ويئنيافسكي  است؛ مي‌گفت بسته‌ي پوست‌نوشته‌ای كه در دست گرفته و به سینه می‌فشرد، نسخه‌ي اصلي رقص پولونايز  است و فکر می‌کرد کسی با او کاری نخواهد داشت ولي وقتي ويكتور غرغرکنان جواب داد که نازی‌ها بلایی به سرشان بیاورند كه آن پولونايز بي‌ارزش از ياد همه برود، پیرزن مثل دخترمدرسه‌اي‌ها زد زير گريه. عذاب گرسنگي شروع شد. چيزي براي خوردن نبود. پيرزن ديگري را -كاملاً مرده- درست در همان نقطه‌اي كه حمله‌ي قلبي انداخته بودش، توي راهروی بيروني دراز كرده بودند؛ دستان‌اش دور شمایل عیسای مصلوب، يخ کرده بود و صورت سفيد و گچ مانندش را چكمه‌ها و كفش‌هاي مردمي كه در اطراف‌اش جابه‌جا مي‌شدند، له مي‌كردند. سوفي دوباره از توي شكاف، نگاه كرد: كراكوف در شب، ايستگاه آشنا، محوطه‌ي روشن راه‌آهن در نور مهتاب، جايي‌كه ساعت‌ها درمانده و مستأصل، انتظار کشیدند. زير نور سبز مهتاب، منظره‌اي فوق‌العاده: سربازي آلماني، يونيفرم‌پوش و اسلحه بر دوش، ايستاده بود و در نور كم‌رنگ محوطه‌ي متروك، حرکات زشتی می‌کرد و نيشخندزنان خودش را به زندانيان كنجكاو، بي‌تفاوت يا حیرت‌زده‌ای نشان مي‌داد كه از داخل سوراخ، نگاهش مي‌كردند. خواب يك ساعته، بعد روشنايي صبح. از ويستولاي پر دود و مه‌گرفته گذشتند و نیز دو شهر كوچكي كه وقتي قطار در صبح طلايي، رو به غرب می‌رفت و از ميان آن‌ها گذشت، سوفي شناخت‌شان: اسكاوينا و زاتور. اِوا كه حمله‌هاي گرسنگي آزارش می‌داد، براي اولين‌بار افتاده بود به گريه كردن. هيس، عزيزم! چند لحظه‌ي ديگر خواب که با رؤیایی جنون‌آمیز، جان‌گداز، باشکوه و روشن آشفته شد: سوفي با لباسی بلند و تاج بر سر، پشت كليدهاي پيانو مقابل هزاران تماشاچي نشسته بود اما به‌گونه‌اي –-حیرت‌انگيز- پرواز مي‌کرد، پرواز مي‌کرد و رستگار می‌شد. پلك‌ها پرپر زدند و باز شدند؛ ترمز چرخ‌ها، ايست! آشويتس!

    بيشتر باقي روز را در واگن، انتظار كشيدند. از همان لحظه‌ي اول، ژنراتورها از کار افتادند. برق كوپه رفت و نور باقي مانده، نور رنگ پريده‌ي شيري رنگ شكاف تخته‌هاي چوبي بود. صداي دور یک گروه موسيقي، راه به كوپه گشود. ارتعاشي از وحشت در واگن وجود داشت؛ تقریباً محسوس بود، مثل وقتی‌که تمام تن آدم، مورمور می‌شود. از میان تاريكي، موج پچ‌پچي مضطربانه بلند شد -خشن، بلند ولي به‌همان نامفهومي خش‌خش انبوهی از برگ‌ها. دختران صومعه با هم شروع به گريه و زاري كردند و مادر مقدس را به كمك طلبيدند. ويكتور با صداي بلند به آن‌ها گفت خفه شوند و سوفي هم‌زمان از صداي واندا قوت گرفت، صدايي ضعيف از آن سوي واگن كه به اعضاي گروه مقاومت و ديگر زندانيان التماس مي كرد آرام باشند، ساكت بمانند.

    حتماً اوایل عصر بود كه خبری در ارتباط با صدها يهودي مالكينيایی از واگن‌هاي جلويي پخش شد. یادداشتی به‌دست ویکتور رسید. او با صدای بلند و گرفته آن را خواند: همه‌ي يهوديان واگن‌ها! و سوفي که چنان از شدت ترس، سست شده بود كه حتی نمي‌توانست يان و اِوا را، حتي براي تسلاي‌خاطر به سينه‌اش بفشارد، اين‌طور ترجمه‌اش كرد: همه‌ي يهوديان به اتاق گاز رفته‌اند! دختران صومعه را در دعاي‌شان همراهي كرد؛ وقتي داشت دعا مي‌خواند، اِوا به گريه و زاري افتاد. بچه‌ها در طول سفر، شجاع بودند ولي حالا دیگر گرسنگي دخترك واقعاً زجرش می‌داد. او از شدت گرسنگي، ضجه مي‌زد و سوفي سعي مي‌كرد تكان‌اش بدهد و آرامش كند ولي انگار هيچ‌كاري فايده نداشت؛ جيغ‌هاي دخترك برای لحظه‌اي وحشتناك‌تر از آن حرف‌هايي شد که درباره‌ی يهوديان بیچاره مي‌زدند ولي خيلي زود همه‌ي صحبت‌ها قطع شد. عجيب اين‌كه يان بود كه به داد سوفی رسيد. او مي‌دانست چطور خواهرش را آرام كند -اول با زبان مخصوصي كه هر دو بلد بودند، هيس-هيس‌کنان او را به سکوت دعوت کرد و بعد با كتاب‌اش رفت و كنار او جا باز کرد؛ در آن نور ضعيف، داستان پِنرود را خواند، شيطنت‌هاي پسربچه‌اي در يك شهر كوچك بهشتي و پر دارودرخت در قلب امريكا. يان مي-توانست بخندد، هروكر كند و آهنگ سوپرانوي صداي نازك‌اش، جادويي آفريد كه با خستگي اِوا تركيب شد و او را به خواب برد.

    چند ساعت گذشت. اواخر عصر بود؛ سرانجام تكه كاغذ ديگري به‌دست ويكتور رسيد:Ak first car in vans كه فقط يك معنا داشت –اين‌كه چند صد عضو گروه مقاومت را كه در واگن جلويي بودند، مثل یهودی‌ها به بِركناو و كوره‌هاي آدم‌سوزي فرستادند. سوفي كه براي اولين‌بار وحشتي بيان ناشدني را احساس مي‌كرد و درعين‌حال به‌طرزی مبهم، مزه‌ي آرامش تسليم شدن را مي‌چشيد، مستقیم به جلو خيره شد، دستان‌اش را روي دامن‌اش گذاشت و خود را براي مرگ آماده كرد. خواهرزاده‌ي پير ويئنيافسكي در رخوتي كماگونه فرو رفته بود؛ برگه‌های رقص پولونايز درهم‌برهم و مچاله شده و آب مثل رود از لب‌ولوچه‌اش راه افتاده بود. مدت‌ها بعد در تلاش براي بازسازي آن لحظه، سوفي نمي‌دانست كه آيا بيهوش شده بود يا نه. صحنه‌ی بعدی که یادش می‌آمد، وقتی بود که با يان و اِوا روي سكو ایستاده بود و با فرمانده فريتز يِماند فُن نيماند  ، پزشك اردوگاه، روبه‌رو شد.

    سوفي آن‌وقت ها اسم او را نمي‌دانست و دیگر هم نديدش. من اسم فريتز يِماند فُن نيماند را رويش گذاشته‌ام چون اسم خوبي براي تمام دكترهاي اِس‌اِس است -نامی مناسب براي كسي‌كه انگار از عالم غيب بر سوفي ظاهر و همان‌طور هم براي هميشه از مقابل چشم‌اش ناپديد شد اما رد پاهاي جالبي بر جای گذاشت؛ مثلاً تأثیر به‌یادماندنی سن‌اش، سي‌وپنج يا چهل ساله- و خوش‌قيافگي و سردي چهره‌اش كه هم‌زمان خوشايند و آزاردهنده بود. درواقع خاطره‌ی دكتر يِماند فُن نيماند و چهره و صدا و رفتار و ديگر خصوصيات‌اش تا ابد با سوفي ماند، مثل اولين جمله‌اي كه به او گفت: «Ich möchte mit dir schlafen »؛ حرفي اندوه‌بار و تحقيرکننده كه از موضعي تهديدآميز گفته مي‌شد. فاقد ظرافت و پرستيژ و درعین‌حال، خام و بي‌رحمانه. حرفي كه بيشتر در فيلم‌هاي درجه‌ي دوی جانوران نازي مي‌ديدي ولي طبق خاطرات سوفي، اين اولين حرفي بود كه او زد. براي يك دكتر يا فرد باشخصيت (شايد حتي يك اشراف‌زاده)، این لحن، لحن كثيفي بود هرچند بي‌ترديد او کاملاً مست هم بود كه همین نکته چنين خشونتي را توجيه مي‌كند. اين‌كه سوفي در اولين نگاه گفت شايد او يك اشراف‌زاده باشد -شايد پروسي يا با اصل‌ونسب پروسي-، به‌خاطر شباهت نزديكي بود كه دكتر با يك افسر پروسي و دوست پدرش داشت و سوفي يك‌بار در شانزده هفده‌سالگي در سفري تابستاني به برلين، ديده بودش. دکتر جوان با آن قيافه‌ي نژاد «نورديك»، جذاب و لب نازك، خشك و ترش‌رو و انعطاف-ناپذير درهمان ديدار كوتاه تا حد گستاخي و تحقير، سرد و بي‌عاطفه رفتار كرده بود؛ باوجوداين سوفي نمي‌-توانست در برابر زيبايي چشمگیر او مقاومت كند، در برابر -و اين جاي تعجب دارد!- آرامش زنانه و لطیف چهره‌اش که البته اصلا به چهره‌ی مخنث‌ها شبیه نبود. كمي شبيه لِسلي هوارد  بود که رفتارهای نظامی‌مآبانه داشت و بعد از فيلم جنگل سنگ شده ، سوفي كم‌وبيش دل‌باخته‌اش شده بود. سوفی از فریتز یِماند فنُ نیماند نفرت داشت و خوشحال بود که دیگر هرگز آن افسر آلمانی را ندید اما  يادش مي‌آمد كه بعدها با آشفتگي به او فكر كرده بود: اگر زن بود، شاید همان کسی بود که به طرف‌اش کشیده می‌شدم ولي حالا آن افسر، بدیل و نظیر لسلی هوارد بود كه در ساعت پنج عصر با يونيفرم پر چین‌وچروک‌اش روي آن سكوي غبارگرفته‌ي سيماني ايستاده و از زور برندي يا اِشناپس، سرخ شده بود و واژه‌هاي غیراشرافی‌اش را با لهجه‌ی برلینی و لحنی اشرافی و رخوت‌انگيز از دهان بيرون مي‌ريخت: «دلم مي‌خواد…»

    سوفي به صحبت‌اش توجهي نكرد ولي درحالي‌كه او حرف مي‌زد، چشم‌اش به يكي از جزیيات مهم و محوناشدني افتاد _خاطره‌ی موهوم دیگری از دکتر- كه هميشه به‌شكلي واقعي از آن‌ روز آشفته به‌یاد می‌آورد: كمي برنج پخته روي دامن يونيفرم دكتر؛ چهار پنج دانه بيشتر نبود. دانه‌ها كه هنوز از شدت رطوبت مي-درخشيدند، به كرم شباهت داشتند. سوفي نگاه گيج و منگ‌اش را به آن‌ها دوخت و وقتي داشت نگاه مي‌كرد، براي اولين‌بار فهميد قطعه‌اي كه گروه موسيقي زندانيان برای خوشامدگویی مي‌نواختند -آهنگي خارج و مأيوس‌كننده – تانگوي آرژانتيني « La Cumparsita» است. چرا قبلاً نتوانسته بود اسم‌اش را پيدا كند؟ با-دوم-با- دوم!                             

    دكتر گفت:« Du bist eine Polack. Bist du auch eine Kommunistin? » سوفي بازوهايش را دور شانه‌های اوا و كمر يان انداخت و چيزي نگفت. دكتر بعد آروغي با لحن تندوتيزتري گفت: «مي‌دونم كه لهستاني هستي ولي بگو ببینم توام يكي از اين كمونيستاي كثيفي؟!» و بعد گیج و سردرگم، رو به زندانيان بعدي كرد و انگار سوفي را از ياد برد.

    چرا لال‌بازي درنياورده بود؟ «Nicht sprecht Deutsch. »  لااقل شرّ آن لحظه را از سرشان کم می-کرد. مردم به‌هم فشار مي‌‌آوردند. اگر به آلماني جواب نداده بود، شايد دكتر اجازه مي‌داد هر سه عبور کنند اما وحشت بی‌رحمانه به‌سراغ‌اش آمده بود و همین باعث شد غيرعقلاني رفتار كند. حالا مي‌فهمید که یهودیان با چه جهالت کورکننده‌ای به اين‌جا مي‌رسيدند ولي همراهي او با واندا و ديگران، باعث شد بداند چه ماجرایی در پیش است و ترسی بیان‌ناشدنی فراگرفته بودش: گزينش. او و بچه‌هايش در اين لحظه آزمونی را از سر می‌گذراندند که بارها درباره‌اش شنيده بود -شايعاتي كه پچ‌پچه‌وار در ورشو پیچيده بود- ولي چنان تحمل-ناپذير و غيرمحتمل به‌نظر مي‌رسيد كه ترجیح داده بود به آن فکر نکند و حالا او و دكتر هر دو اين‌جا بودند. درحالي‌كه آن طرف -درست آن‌سوی واگن‌هايي كه از يهوديان محكوم به مرگ مالكينيا تخليه شده بودند- بركناو بود و دكتر مي‌توانست هر كه را دوست دارد، به‌سوي دروازه‌های جهنم بفرستد. اين فكر چنان وحشتي در دل‌اش انداخت كه به‌جاي اين‌كه دهان‌اش را ببندد، گفت: «Ich bin polnisch!In Krakow geboren!  » بعد درمانده از دهان‌اش پريد: «من يهودي نيستم! بچه‌هامم نيستن» و اضافه كرد: «نژادشون خالصه! آلماني حرف مي‌زنن» و بالاخره گفت: «من مسيحي‌ام! يه كاتوليك معتقدم!»

    دكتر دوباره برگشت. ابروهايش را بالا انداخت و بدون این‌که لبخند بزند، با چشمانی مست و نمناک و مردمک-هایی که دو‌ دو می زدند، به سوفي نگاه کرد؛ حالا چنان به او نزديك بود كه سوفي بوي گند الكل را حس مي‌كرد. آن‌قدر قوي نبود كه به نگاه دكتر پاسخ دهد. آن‌موقع بود كه فهميد حرف بدي زده، حرف خيلي بدي شاید. لحظه‌اي صورتش را برگرداند، به صف نزديك زندانياني خيره شد كه از میان جلجتای گزینش، لخ‌لخ کنان می‌رفتند و معلم فلوت اِوا، ژُرسكي را در لحظه‌ی تعیین سرنوشت شوم‌اش دید -دكتر به‌شکل نامحسوسی سر تکان داد و او را به سمت چپ، به بركناو فرستادند. حالا وقتي سوفی سرش را برگرداند، صداي دكتر يِماند فُن نيماند را شنيد كه گفت: «پس تو كمونيست نيستي! مسيحي هستي!»

    «Ja mein Hauptmann.  من به مسيح معتقدم!» چه حماقتي ! از رفتار دكتر و نگاه خيره‌اش -آن نگاه تازه در آن چشمان درخشان-  حس کرد هر چه گفته، به‌جاي اين‌كه كمك یا محافظت‌اش كند، به‌سرعت او را به سمت فنا برده است؛ با خودش گفت: «اي كاش زبونم بریده بود!»

    دكتر چندان روی پاهایش بند نبود و تعادل نداشت. لحظه‌اي روي سربازی که تخته رسمي در دست داشت، خم شد و چيزي زير لب گفت و در اين بين با حواس‌پرتي، انگشت توي دماغ‌اش كرد. اِوا كه تمام وزن خود را روي پاي سوفي انداخته بود، زير گريه زد. دكتر با لحني خشك ولي بسیار انتزاعي مثل سخنراني كه نکات ظريف و جزیی مقاله‌اي را  به‌شیوه‌ای منطقي بررسي مي‌كند، پرسيد: «پس تو به مسيح رستگار‌كننده معتقدي؟!» بعد چيزي گفت كه براي لحظه‌اي كاملاً گيج‌كننده بود: «آیا این مسیح نبود که می‌گفت کودکان را واگذارید که نزد من آیند؟!» پشت‌اش را به سوفي كرد و با عصبيت آدم‌های مست به راه افتاد.

    انتخاب سوفی

    سوفی درحالی‌که از شدت ترس داشت خفه می‌شد و زبان‌اش بند آمده بود، كوشيد پاسخی بیابد كه دكتر گفت: «مي‌توني يكي از بچه‌هاتو نگه داري!»

    سوفي گفت: «Bitte?»

    دكتر تكرار كرد: «مي‌توني يكي از بچه‌هاتو نگهداري! اون يكي بايد بره! كدوم‌اش رو نگه مي‌داري؟!»

    «منظورتون اينه كه بايد انتخاب كنم؟!»

    «تو جهود نيستي، لهستاني هستي! همين بهت يه امتياز ميده -حق يه انتخاب!»

    نیروی ذهن‌اش تحلیل رفت و فکرش از کار افتاد؛ بعد حس كرد پاهايش سست شد. شروع كرد به فرياد زدن: «من نمي‌تونم انتخاب كنم! نمي‌تونم انتخاب كنم!» آه كه چه‌طور آن جيغ‌ها را به‌ ياد مي‌آورد. فرشته‌هاي شکنجه‌شده هرگز آن‌گونه بلند بر فراز مرکز دوزخ فرياد نکشیده بودند. جيغ زد:«Ich kann nicht wählen!  »

    دكتر متوجه شد که زیادی به او توجه کرده است. فرمان داد: «خفه شو! همين حالا انتخاب كن! انتخاب كن لعنتي وگرنه هر دو شونو با هم مي‌فرستم! زود باش!»

    سوفي هیچ‌کدام از این چیزها را نمی‌توانست باور کند. باورش نمي‌شد كه روي سيمان زبر و آزاردهنده، زانوزده بود و چنان محکم بچه‌هايش را به‌طرف خود مي‌كشيد كه احساس می‌كرد گوشت تن‌شان حتي از پشت لايه-هاي لباس، به تنش پيوند مي‌خورند. از شدت ناباوري دیوانه شده بود؛ ناباوري خود را درچشمان دستیار دکتر، آن جوان لاغر مردنی که پوست چربی داشت، دید و التماس‌كنان نگاه‌اش كرد. دستیار جا خورد و با قيافه‌اي گيج و چشم‌هاي گشاد، نگاه سوفي را برگرداند؛ انگار مي‌گفت من هم سر در نمي‌آورم.

    سوفي صداي خودش را شنيد كه لابه‌کنان زمزمه مي‌كرد: «ازم نخواین كه انتخاب كنم! نمي‌تونم انتخاب كنم!»

    دكتر به دستيارش گفت: «هر دوشونو بفرست اون طرف. nach links.»

    در همان لحظه‌اي كه سوفي اِوا را پس زد و دست‌وپاچلفتي‌وار و تلوتلوخوران از روي سيمان بلند شد و فرياد زد: «بچه رو ببر! دختر كوچولومو ببر!» صداي گريه‌ي ضعيف ولي دردناك اِوا را شنيد كه گفت: «مامان!»

    دستيار -با مهرباني سنجيده‌اي كه سوفي بيهوده می‌کوشید فراموش‌اش كند- دست اِوا را كشيد و او را داخل گروهي كه منتظر بودند، برد. آن نگاه ملتمسانه‌ای که دخترك به عقب انداخت، هرگز از ذهن سوفي خارج نشد ولي چون حالا سيل اشك‌هاي شور و درشت، کم‌وبیش كورش كرده بود، نفهمید اِوا با چه حالتي نگاه كرد و از اين بابت هميشه شكرگزار بود؛ چون با تمام وجود مي‌دانست كه هرگز نمي‌تواند آن را تحمل كند و آخرين نگاه به موجود كوچكي كه داشت از ميان مي‌رفت، هميشه ديوانه‌اش مي كرد.

    وقتي حرف‌اش تمام شد، گفت: «هنوزم خرس و فلوت‌اش تو دست‌اش بود… در تموم اين سال‌ها هرگز نتونستم جملاتی رو که شنیدم، تحمل كنم یا به هر زبوني ازشون حرف بزنم…»

    از وقتي سوفي اين داستان را براي من گفت، اغلب به معماي دكتر يِماند فُن‌نيماند فكر كرده‌ام. دست‌کم می-توان گفت او تک‌رو و موجودی غیرعادی بود؛ بي‌شك کاری که با سوفی کرد، در شیوه‌نامه‌های اِس‌اِس نيامده بود. ناباوري دستيار جوان‌اش اين مسئله را تأیيد مي‌كند. دكتر حتماً كلي انتظار كشيده بود تا با سوفي و فرزندان‌اش مواجه شود و دست به این نوآوری بزند! و به‌نظرم در اعماق تاریک قلب‌اش در این آرزو می‌سوخت كه گناهي نابخشودني را به سوفي يا كسي مثل او -يك مسيحي حساس و شکننده- تحميل كند. اين دقيقاً به اين خاطر است كه او از ته دل مي‌خواست چنين گناهي را مرتكب شود و من معتقدم دكتر در ميان بقیه‌ی آدمك‌هاي اِس‌اس، يك استثناء يا شايد هم فردي نادر بود: اگر او آدم خوب يا بدي نبود، هنوز ظرفيت ذاتي خوب يا بد بودن را داشت و تلاش‌هايش در اساس، به‌نوعی مذهبي محسوب می‌شد.

    چرا مي‌گويم مذهبي؟ چون به ايمانی که سوفی از آن حرف زد، توجه نشان داد ولي من خطر مي‌كنم و به-خاطر تصویری که سوفی کمی بعد به داستان‌اش افزود، بيشتر به اين موضوع مي‌پردازم؛ سوفی گفت در طول روزهاي آشفته‌ی بعد از رسيدن‌اش، طوری یکه خورده بود -اتفاق روي سكو و ناپديد شدن يان در اردوگاه كودكان چنان متلاشی‌اش كرده بود- كه اصلاً نمي‌توانست ذهن‌اش را جمع‌وجور کند ولي يك روز در خوابگاه بي‌اختيار حواس‌اش به گفت‌وگوي بين دو زن يهودي آلماني جلب شد، دو زنداني تازه كه گزينش شده و زنده مانده بودند. از حرف‌هایشان فهميد دكتري كه از او حرف مي‌زنند -دكتري كه زندگي آن‌ها را نجات داده بود- همان كسي بود كه اِوا را به اتاق گاز فرستاد. آن‌چه سوفي آشکارا به‌ياد مي‌آورد، اين  بود: يكي از زن‌ها كه اهل شارلوتِنبورگ برلين بود، گفت دكتر را از دوران جواني مي‌شناسد. دكتر او را روي سكو نشناخته بود. او هم دكتر را خوب به‌جا نیاورده گرچه نزديك‌اش ايستاده بود. دو موضوع مرتبط با هم كه در مورد او به ياد مي‌آورد -جدا از خوش‌قيافگي فوق‌العاده‌اش- دو چيز كه به هيچ‌وجه نمي‌توانست فراموش كند، كليسا رفتن هميشگي او بود و ديگر اين‌كه دكتر هميشه دل‌اش مي‌خواست كشيش شود. پدري پول‌دوست او را وادار كرده بود پزشكي بخواند.

    ديگر خاطرات سوفي هم از مذهبي بودن دكتر حكايت مي‌كند يا دست‌كم از معتقد سست‌شده‌اي كه در جست‌وجوی رستگاري بود، كسي‌كه كورمال‌كورمال دنبال ايمان تازه‌يافته‌اي مي‌گشت؛ مثلاً بايد به مستي او اشاره كرد. آن‌چه از وقايع برداشت مي‌كنيم، گویای این است كه افسران اِس‌اِس و از جمله دكتر در ارتباط با كارشان مثل راهبان آداب‌دان، هوشيار و تابع قوانين بودند. ازآن‌جایی‌که قصابي در بدوي‌ترين شكل‌اش ‌_و بيشتر در نزديكي كوره‌ها- به مصرف بیش از حد الکل می‌انجامید، اين كار كثيف عموماً به سربازان وظيفه محول می‌شد كه اجازه يافته بودند (و عملاً نياز داشتند) نسبت به كارهاي خود، بي‌احساس باقي بمانند؛ به-علاوه افسران اِس اِس هم‌چون افسران جاهاي ديگر، تن به اين كارهاي سخت و ناخوشايند نمي‌دادند و از آن‌ها انتظار مي‌رفت شأن و مقام خود را حفظ كنند، به‌ویژه وقتي در حال انجام وظيفه بودند. پس چرا سوفي تجربه‌ي نادر برخورد با دكتري مثل يِماند فُن‌نيماند را با آن حال و روز پیدا کرد؟ دكتري كه از شدت مستي چشم‌هايش لوچ شده و چنان ژوليده و به‌هم ريخته بود كه هنوز دانه‌هاي برنج چربي را كه احتمالاً از شامي طولاني روي دامن يونیفرم‌اش باقي مانده بود، مي‌ديدي؟! اين کار حتی برای ژست دکتر هم حتماً کار خطرناکی به‌حساب می‌آمد.

    هميشه پيش خود فرض كرده‌ام كه احتمالاً دكتر يِماند فُن‌نيماند هنگام مواجهه با سوفي، داشت بحراني را از سر مي‌گذراند: داشت مثل خيزران ترك مي‌خورد، از هم مي‌پاشيد و در لحظه‌اي كه دست به سوي رستگاري دراز مي‌كرد، تكه‌تكه مي‌شد. آدم فقط مي‌تواند در مورد اعمال بعدي فُن‌نيماند حدس و گمان بزند ولي اگر او هم شبيه ریيس‌اش، رودلف هِس و  اِس‌اِس ها بود، حتماً خودش را Gottgläubiger می‌دانست -يعني ظاهراً به خدا ایمان داشت اما مسيحيت را نمي‌پذيرفت؛ ولي آدم چه‌طور مي‌تواند بعد از ماه‌ها استفاده از تخصص‌اش در چنين محيط نفرت‌انگیزی به خدا ايمان داشته باشد؟! دکتر كه به انتظار رسيدن قطارهاي بي-شمار از گوشه و كنار اروپا مي‌نشست و بعد سالم‌ها و به‌دردبخورها را از فوج فوج رقت‌انگيز افليج‌ها، بي‌دندان-ها، نابینایان، عقب‌افتاده‌ها، لقوه‌اي‌ها و گروه بي‌پايان پيرهاي درمانده و بچه‌هاي كوچك بي‌نوا جدا مي‌كرد، حتماً مي‌دانست آن سازمان برده‌داري كه او برايش كار مي‌كند (آن ماشین عظیم کشتار که تفاله‌ی انسان را تحویل می‌داد)، مضحكه و انكار خداوند است؛ به‌علاوه او در اصل رعيت آي‌جي فاربِن بود. بي‌شك در چنين مكاني کم‌کم ایمان خود را از دست می‌داد. مجبور بود وظيفه را جايگزين خدا كند. از آن‌جايي‌كه اکثریت قاطع كساني كه او به قضاوت‌شان می‌نشست، يهودي بودند، حتماً وقتي دوباره دستور هيملر از راه رسيد و گفت همه‌ي يهوديان بدون استثناء بايد نابود شوند، خیال‌اش راحت شد. ديگر نيازي به چشمان گزينش‌گر او نبود. اين جريان او را از سكوهاي وحشتناك، دور نگه مي‌داشت و اجازه مي‌داد فعاليت‌هاي معمولي‌تر پزشكي‌اش را دنبال كند (شايد باور كردن‌اش مشكل باشد ولي وسعت و پيچيدگي آشويتس، امكان انجام كارهاي پزشكي سودمند و درعین‌حال آزمايش‌های وحشتناكي را مي‌داد كه -با اين فرض كه دكتر فُن‌نيماند آدم حساسي بوده باشد- او از انجام‌شان اجتناب مي كرد).    


    [1]. Penrod and Sam

    [2]. Wieniawskiویولونیست و آهنگساز لهستانی(1880-1835).م.

    [3].Polonaise

    [4]. Fritz jemand von Niemand

    [5].Leslie Howard

    [6]. Petrified Forest

    [7].نباید آلمانی حرف می زد( به آلمانی).م.

    [8].من لهستاني ام! متولد كراكوف!( به آلمانی).م.

    [9]. بله جناب سروان.(به آلماني).م.

    [10].ببخشید؟( به آلمانی).م.

    [11].نمی­تونم انتخاب کنم( به آلمانی).م.

    [12]. به طرف چپ( به آلماني).م.

    داستان
    اشتراک Email Telegram WhatsApp Copy Link
    مقاله قبلیجشنواره فیلم ونیز ۲۰۲۵ | «فرانکنشتاین» گیرمو دل‌تورو؛ خالق و مخلوق و مفهوم خدا
    مقاله بعدی مردی که از زخم‌هایش بوی افتخار می‌آید | نگاهی کوتاه به زندگی هنری منوچهر فرید
    افشین رضاپور

    مطالب مرتبط

    آن‌ها که رفتند: روایتی از درگذشتگان هنر و ادب ایران در ۱۴۰۴

    بی‌تا ملکوتی

    جادویی از جنس واقعیت، حقیقتی از جنس تخیل

    بی‌تا ملکوتی

    وقتی صلح به ایدئولوژی بدل می‌شود: نقدی بر صلح‌طلبی مطلق در افق ایران

    امیر گنجوی
    نظرتان را به اشتراک بگذارید

    Comments are closed.

    پیشنهاد سردبیر

    شکستن بت بزرگ | یادداشتی بر فیلم پیرپسر به کارگردانی اکتای براهنی

    دنیای نوآرگونه مسعود کیمیایی | تحلیل مولفه‌های تماتیک و بصری نوآر در سینمای جنایی کیمیایی

    مستند «ترانه» پگاه آهنگرانی: معرفی، واکنش‌ها و تحلیل

    ما را همراهی کنید
    • YouTube
    • Instagram
    • Telegram
    • Facebook
    • Twitter
    پربازدیدترین ها
    Demo
    پربازدیدترین‌ها

    حضور پررنگ سینمای ایران در جشنواره SECIME 2026 

    پینا باوش؛ ۴۷ سال بعد

    زندگی دیگران بیست سال بعد، هنوز صدای نفس‌ها شنیده می‌شود

    پیشنهاد سردبیر

    شکستن بت بزرگ | یادداشتی بر فیلم پیرپسر به کارگردانی اکتای براهنی

    امیرمهدی عسلی

    آن سوی فینچر / درباره فیلم Mank (منک)

    امین نور

    انقلاب به مثابه هیچ / بررسی فیلم باشگاه مبارزه

    پویا جنانی

    مجله تخصصی فینیکس در راستای ایجاد فضایی کاملا آزاد در بیان نظرات، از نویسنده‌ها و افراد حرفه‌ای و شناخته‌شده در زمینه‌های تخصصیِ سینما، ادبیات، اندیشه، نقاشی، تئاتر، معماری و شهرسازی شکل گرفته است.
    این وبسایت وابسته به مرکز فرهنگی هنری فینیکس واقع در تورنتو کانادا است. لازم به ذکر است که موضع‌گیری‌های نویسندگان کاملاً شخصی است و فینیکس مسئولیتی در قبال مواضع ندارد.
    حقوق کلیه مطالب برای مجله فرهنگی – هنری فینیکس محفوظ است. نقل مطالب با ذکر منبع بلامانع است.

    10 Center Ave, Unit A Second Floor, North York M2M 2L3
    • Home

    Type above and press Enter to search. Press Esc to cancel.