«اینک سردار را ببین، کسی که نابود شد اما تحقیر نه… طایفهی من به خاموشی پیوست، زیرا از مردمان زمین خیر ندید. ما برای ایشان جنگیدیم و ایشان راه پنهان را به دشمن نشان داد. در زمین چیزی نیست تا مرا دلبسته کند…»
این جملات بخشی از دیالوگ «منوچهر فرید»، بازیگر نقش «مرد تاریخی» در فیلم «چریکهی تارا»، ساختهی بهرام بیضایی است. یکی از نقشهای ماندگار منوچهر فرید که بازیاش، در ذهن دوستداران سینما و او باقی مانده. او در این فیلم بر خلاف فیلمهای دیگری که بازی کرده، با صدای گرم و قدرتمند خودش حرف میزند. اگرچه که فیلم چریکهی تارا، که در سال ۱۳۵۷ و درست قبل از انقلاب ساخته شده بود، به سانسور بعد از انقلاب خورد و هرگز به نمایش عمومی درنیامد. داستان این فیلم به طرز غریبی با زندگی هنری خود منوچهر فرید گره خورده است.
اخیرا ویدئویی در شبکههای اجتماعی وایرال شده که گفتگوی منوچهر فرید با «اکبر زنجانپور» از طریق یک پیامرسان تصویری را نشان میدهد. فیلم در خانهی آقای فرید در ملبورن استرالیا گرفته شده. منوچهر فرید ۸۸ ساله، با دیدن چهرهی دوست قدیمیاش، گریهای میکند برخاسته از عمق پوست و رگ و خون و استخوان. گریهای بلند و از اعماق وجود که میتواند نشان از رنج و درد بزرگی باشد که در تمام این سالها کشیده. نشان از ۴۷ سال دوری اجباری از صحنه و دوربین فیلمبرداری. نشان از حسرتی تمان ناشدنی. به نظر میرسد این دیدار مجازی، بعد از سالهای مدیدی باشد. خانم فرید به اکبر زنجانپور میگوید: «شما در تمام این سالها امکان کار هنری کردن داشتهاید؟» و در جواب هر دو میشنوند: بله کار هنری میکنم. اما چرا این دو دوست جوانی چنین سرنوشتهای محتلفی را تجربه کردهاند؟ یکی در وطن و ادامهی کار بازیگری در تئاتر، سینما و تلویزیون و دیگری اجبار به ترک وطن و رها کردن شغلی که عاشق آن بوده است.
منوچهر فرید از یک خانوادهی بهایی است و بعد از انقلاب و با آغاز سیستماتیک آزار و اذیت بهاییان، چارهای نداشته جز اینکه از ایران برود که اگر هم میماند، مثل تعدادی دیگر از هنرمندان بهایی امکان و اجازهی ادامه فعالیت بازیگریاش را نداشت، مضاف بر آنکه ممکن بود تمامی اموالاش را مصادره کرده و یا حتی خانهاش را هم تخریب کنند.
در بخش دیگری از فیلم چریکهی تارا، مرد تاریخی در جواب تارا که وجود قبیلهی مرد را انکار میکند، میگوید:
«داستان قبیلهی من در کتابی نیست. در خاک و باد و گیاه است. داستان من قدم به قدم در اینجاست. ما بودیم و دشمنانی هزار اسب.
تارا: پس جنگ سختی بود…
مرد تاریخی: هیچ جنگی از آنچه که اکنون دارم، سختتر نیست.»
و مرد تاریخی با قبیلهاش میرود. حتی شمشیر دولب پدربزرگ تارا هم دیگر کارساز نیست. تارا با بازی شگفتانگیز سوسن تسلیمی که بر مرد تاریخی عاشق شده، با همان شمشیر به جنگ امواج دریا میرود، تا محبوباش را پس بیگرد اما مرد تاریخی رفته است. دیگر دیر شده و تارا باز هم تنها میماند. اگرچه منوچهر فرید در همان سال ۱۳۵۷ در فیلم «پرواز در قفس» ساختهی حبیب کاووش هم بازی میکند و در آخرین نقش آفرینی او در سال ۱۳۵۸ با بازی در فیلم «میراث من جنون» به کارگردانی مهدی فخیم زاده است، اما بازی در فیلم چریکهی تارا با سرنوشت او عجین شده است. مردی با قد و قامت، چهره و صدای یک مرد تاریخی ایرانی که از مردمان زمین خیر ندید و و از دشمنانی هزار اسب شکست خورد و رفت. طوری رفت که انگار اصلا قبیلهی او در هیچ کجا نبوده است.
منوچهر فرید، کار بازیگری تئاتر را که از کودکی به آن علاقه داشت، در دههی سی شمسی آغاز کرد. او در مستندی میگوید خودش را ابتدا بازیگر تئاتر میداند. او که در چندین نمایش به کارگردانی حمید سمندریان، استاد فقید تئاتر در ایران بازی کرده، در سال ۱۳۵۷، مشغول بازی در نمایش «آدمهای ماشینی» نوشتهی «کارل چاپک» و کارگردانی حمید سمندریان بود که وقوع انقلاب ۵۷، این نمایش را نیمه تمام گذاشت. او همچنین در دههی چهل و پنجاه در کنار کارگردانان و بازیگران مهم تئاتر و سینمای ایران، در تئاترهای تلویزیونی بسیاری به نقش آفرینی پرداخته. از جمله در نمایشهای تلویزیونی «دریاروندگان»، «اسب سفید» و «کلبهای در جنگل» هرسه به کارگردانی رکنالدین خسروی، «آتشکده» به کارگردانی علی نصیریان، «عروسکها» به کارگردانی بهرام بیضایی و «دیکته و زاویه» به کارگردانی داوود رشیدی. منوچهر فرید همچنین در دو سریال تلویزیونی مطرح قبل از انقلاب ظاهر شده است. «دلیران تنگستان» به کارگردانی همایون شهنواز و «آتش بدون دود» به نویسندگی و کارگردانی نادر ابراهیمی.
منوچهر فرید کار بازی در سینما را در سال ۱۳۴۳، با فیلم «خشت و آیینه» ساختهی ابراهیم گلستان شروع کرد. فیلمی که برخی از منتقدین آن را اولین فیلم سینمای موج نوی ایران میدانند. او در این فیلم نقش کوتاهی را به عنوان یک گروهبان بازی میکند. آقای فرید در سال ۱۳۵۱ در فیلم «رگبار» اولین ساختهی بلند بهرام بیضایی نقش آقا رحیم قصاب محله را بازی کرد. با دوبلهی حسین عرفانی و در نقش رقیب آقای حکمتی با بازی فراموش نشدنی پرویز فنیزاده، معلم جدید مدرسه که هر دو عاشق عاطفه خواهر یکی از شاگردان مدرسه بودند. او در این نقش توانست یک قصاب لات خشن و بزن بهادر را به زیبایی بازآفرینی کند، انگار همهی عمرش از قصابی خارج نشده است. او در سه فیلم دیگر بهرام بیضایی هم ظاهر شد. در دو نقش فرعیتر در فیلمهای «غریبه و مه» در سال ۱۳۵۳ و فیلم «کلاغ» در سال ۱۳۵۶، و البته بازی پرقدرت و تاثیرگذارش در فیلم چریکهی تارا.
دیگر نقش آفرینی منوچهر فرید که در ذهنها مانده است، یکی از پرقدرتترین نقش منفیهای سینمای قبل از انقلاب ایران است. او در فیلم «بلوچ» به کارگردانی مسعود کیمیایی که در سال ۱۳۵۱ ساخته شد، نقش امیر، رئیس قاچاقچیها را بازی میکند که در نهایت توسط بلوچ با بازی «بهروز وثوقی» کشته میشود.
در سکانس پایانی چریکهی تارا، مرد تاریخی که از جهان مردگان آمده است، به تارا میگوید: «افسوس از زخمهای من دیگر بوی افتخار نمیآید… من فقط حسرت آوردم»
تارا حاضر است به خاطر مرد تاریخی مرگ را بپذیرد و با او برود اما مرد تاریخی خود به تنهایی رهسپار است. سرنوشت او این است که برود اما تاریخ تبارش در باد و گیاه و خاک زادگاهش میماند و در ذهن دوستدارانش و در یاد مردمانش.
اما چه گریهای میکند منوچهر فرید در آن ویدئوی کوتاه. جگرسوز و ویرانگر…


