«زن، زندگی، آزادی، راه بیبازگشت»، نام مجموعه مصاحبههایی است که با زنان سینمای ایران صورت گرفته. زنانی که بعد از جنبش «زن، زندگی، آزادی»، به علت همراهی با مردم معترض و برداشتن حجاب اجباری، دیگر نخواستند و نتوانستند در حرفهی خود باقی بمانند و ممنوعالکار شدند.
خانم مریم بوبانی را همیشه با موهای لخت سفید به یاد میآورم. شاید چون او بازیگری را در سنهای بالاتر شروع کرد. با چهرهای صبور و آرام، چشمهای گویا و پر از اکتاش و تن صدایی که در ذهنها میماند. خانم بوبانی که بازی در فیلمهای بلند و کوتاه بسیاری را در کارنامهی خود دارد و همچنین بازیگر سریالهای متعدد تلویزیونی بوده، دیگر از سال ۱۴۰۱، در هیچ سریال و فیلمی ظاهر نشد و بعد از قتل حکومتی مهسا ژینا امینی، عکسی بدون حجاب، در حالیکه موهای بلند سفیدش را بافته، در صفحهی اینستاگرام خود منتشر کرد و نوشت: «چهل و چند سال رنج، رنگی به موهای من نگذاشته، اما همین سپیدی را از اجبار روسری میرهانم، به احترام و برای همراهی با همهی زنان و دختران وطنم.» مریم بوبانی در سالهای اخیر در چند فیلم مستقل سینمای ایران به زیبایی و شجاعانه، با پوشش اختیاری به نقش آفرینی پرداخته است. او در تمام این سالها، در مقابل ظلم، بیعدالتی و رنجی که بر مردمان وطناش رفته، هرگز سکوت نکرده… فقط کافی است نگاهی به صفحات مجازیاش بندازید.
خانم بوبانی عزیز، شما در حدود ۳۰ سال، در سینما و تلویزیون بعد از انقلاب، به ایفای نقش پرداختید، چه شد که در مهرماه ۱۴۰۱، تصمیم گرفتید که حجاب از سر بردارید و این موضوع را علنی کنید؟ چه چیزی در کشته شدن مهسا ژینا امینی بود که شما را به آن نقطه رساند؟
مریم بوبانی: راستش مرگ دلخراش و علنی مهسا (ژینا امینی) نقطه عطفی شد در برخوردهای غیر انسانی با زنان و دختران این سرزمین از آغاز انقلاب تا آن روز. قبل از این اتفاق دردناک هم، ما شاهد برخوردهای غیر قانونی و غیر انسانی در جای جای ایران بودیم ولی شواهد و قرائن در مورد این مرگ به ما یاد آوری کرد، مرزهای زیادی دارد در این مورد شکسته میشود وحالا دیگر بحث اعمال قانون من درآوردی نیست. اینجا کسانی به بهانهی ایدئولوژی دینی برای اثبات محق بودن خودشان، یک گام سنگین برداشتهاند که اگر صدا از کسی بلند نشود، قطعاً این حکایت هم قانونی خواهد شد. یعنی در گام اول «یا روسری یا تو سری» تبدیل به شعار «یا روسری یا مرگ» خواهد شد. ونکته مهم تر اینکه تفکر حذف زنان همچنان در کار بود وهست با دلایل وقوانین مختلف. اینکه می گویم مرگ غمانگیز مهسا (ژینا امینی) نقطه عطف شد، چون روند مبارزه زنان با تفکرات واعمال غیر قانونی، همواره به اشکال مختلف در جریان بوده وادامه داشته. و دور انداختن حجابی که یک تکه پارچه به نظر میرسید، در واقع تار و پودش، سنگینی سالها تبعیض و حذف و ظلم مضاعف وجراحتهای بیشماری را در خود داشت و به خون زنان و دختران این سرزمین آغشته بود.
آیا میدانستید امکان ادامه دادن حرفه و هنر خود را در عرصهی بازیگری نخواهید داشت؟
مریم بوبانی: بله، قطعاً این اتفاق میافتاد. اما در برابر هزینهای که سالها همهی زنان ودختران این سرزمین پرداخته بودند و مخصوصاً مادران داغدار این بخش از تاریخ، برایم مهم نبود. اگر چه با زندگی و معیشت من ارتباط مستیقم داشت.
شما در واکنش به خبر ممنوعالخروجی خود نوشتید که حتی زیر موشک و بمب جنگ ایران و عراق، از ایران نرفتید و رفتنی نیستید. دلیل و یا دلایل شما برای اصرار ماندن در ایران، حتی با وجود ممنوعالکاری چیست؟
مریم بوبانی: ایران وطن من است. من سفرهای زیادی کردهام به بیرون از ایران. جذابیت بناها و نوع زندگی وآزادیهای فردی و اجتماعی مردمان، آب و هوا و محیط زیست و همهی نشانههای یک زندگی در رفاه وآسایش آنجا، برایم بسیار زیبا و دوستداشتنی بود، اما یک هفته نشده دلم برای مردمان خودم تنگ میشد. من هرگز فکر نمیکنم کسانی که از ایران خارج شدهاند، کاملاً احساس خوشبختی کنند. شاید شکل زندگیشان تغییرات کیفی کرده باشد اما مطمئنم لحظات بسیاری دلشان برای سرزمین و مردمان خودشان تنگ میشود و من طاقت این دلتنگی را ندارم. از این گذشته کسان بسیاری را میشناسم که با دوری از وطن، خلاقیت و کارایی خود را در غم غربت گم کردهاند. من با هزار ریشه به اینجا پیوند خوردهام. شاید برای یک جوان که میخواهد تحصیل کند و از امکانات و فضاهای علمی بهره ببرد، رفتن گرینهی بهتری باشد. چون چشماندازهای بیشتری برای پیشرفت برایش فراهم خواهد بود که در ایران فعلی از آن محروم است. اما برای من در ۷۲ سالگی نه. هرچند در جوانی هم هرگز در سودای رفتن نبودم. علیرغم زندگی پر از استرس و حادثهای که در دوران انقلاب و جنگ و درگیریهای داخلی داشتم و مشکلاتی که هرکدامش برای از پا در آوردن یک انسان، به تنهایی کافی بود.
آیا بعد از اتفاقات سال ۱۴۰۱ و حمایت شما از اعتراضات مردمی، از سوی جمهوری اسلامی مورد اذیت و آزار قرار گرفتید؟ فیلمی را از دست دادید؟
مریم بوبانی: به هر حال مسائلی پیش آمد. من دو سه بار احضار شدم. در احضار اولیه، بدون وکیل بودم، ولی بلافاصله خانم کیان ارثی وکالت من را پذیرفتند و با لطف و مهربانی پیگیر کارم شدند و در نهایت، نتیجهی حکم صادره ممنوع الکاری، منع گذاشتن هر نوع استوری راجع به جنگ و اعدام، و دو سال و شش ماه حبس تعلیقی بود. این در بخش رسمی قضیه بود. در بخش غیر رسمی، تهدیدها و توهینها در فضای مجازی شروع شد که در ماههای اول بسیار شدید و ترسناک بود. اما اینها همه گذشت.
شما سال گذشته در فیلمی مستقل در ایران و با پوشش اختیاری ظاهر شدید به نام شاهد، شما نقش زنی را بازی میکنید که شاهد قتل یک زن دیگر توسط شوهرش است. شوهری که وابسته به حکومت اسلامی است. در حقیقت شما در یک نقش نمادین، شاهدی شدهاید بر تاریخ این روزگار. این همه شجاعت از کجا سرچشمه میگیرد؟
مریم بوبانی: بله فیلم شاهد کار آقای نادر ساعیور، دو یا سومین کاری بود که بعد از ممنوع الکاری انجام دادم. فیلمنامه را خواندم و چون پر از واقعیتهای تلخ زندگی زنان ما بود، که سالها شهامت بیانش زیر بار ترسهای تحمیلی پنهان مانده بود، پذیرفتم. شاهد روایت سه نسل است که بی وقفه، پنهان وآشکار، در پهنهی این جغرافیای رنج، برای یک زیست معمولی جنگیدهاند. از خانهی پدری تا جامعه و قوانینی که ارزش ترا هر روز از روز قبل، بیشتر میکاهد. اما نسل به نسل با تکیه بر آگاهی وگریز از پا گذاشتن جای پای مادران خود و شهامت و یافتن وگفتن آن کلمهی جادویی یعنی (نه!)، و تن ندادن وتن زدن از زیر بار رنجهای تحمیلی مردانه و عمل به آنچه شریف، انسانی، بدور از خشونت وقوانین مردسالارانه است، به پیش رفتهاند. حتماً باید سپاسگزار باشم که فرصت بازگویی وآشکار کردن این روایتهای دردناک را به کمک مردانی انجام میدهم که با گامهای بلند از میراث مردانهی اخلاق و منش زن ستیزانهی جامعه خودشان، گریخته اند تا در صف شریفترین انسانها، در ستیز با ناآگاهی وظلم برآیند.
بسیاری از بازیگران زن در ایران، به حمایت از زنانی که حجاب از سر برداشته بودند، نپیوستند. شما فکر میکنید از چه دلایلی نشات میگیرد؟
مریم بوبانی: اجازه بدهید فقط بگویم نمیدانم..
در این روزها شاهد هستیم در شهرهای ایران و حتی در شهرهای کوچک هم زنان بسیاری با پوشش اختیاری به فضاهای عمومی رفت و آمد میکنند. به نظر شما قدم بعدی برای آزادی چیست؟
مریم بوبانی: در جواب این سئوال هم باید بگویم، «خود راه بگویدت.» اینجا تقریباً سرزمین عجایب است وکاملاً غیر قابل پیش بینی.


