«زن، زندگی، آزادی، راه بیبازگشت»، نام مجموعه مصاحبههایی است که با زنان سینمای ایران صورت گرفته. زنانی که بعد از جنبش «زن، زندگی، آزادی»، به علت همراهی با مردم معترض و برداشتن حجاب اجباری، دیگر نخواستند و نتوانستند در حرفهی خود باقی بمانند و ممنوعالکار شدند.
زهرا شفیعی دهاقانی، کارگردان و فیلمنامهنویس و مستندساز است و بیشتر در حوزه انیمیشن فعالیت داشته. انیمیشنهایش از سال ۲۰۱۳ میلادی در فستیوالهای بینالمللی، از جمله فستیوال معتبر کن حضور داشتهاند. زهرا شفیعی در انیمیشنهایش به روایت انسان، فلسفهی وجودی انسان و جهان هستی میپردازد. خانم شفیعی خود میگوید: «در جستجوی معنای خودم، جهان انسان، زمین و کیهان، با آموزههای استاد محمدعلی طاهری آشنا شدم که برایم هم تازگی داشت و هم جذابیت و در این راستا توانستم به پاسخ بسیاری از سوالاتم برسم.» زهرا شفیعی از سال ۱۳۹۳، به خاطر حمایت از زندانیان سیاسی، بارها بازداشت و زندانی شده و در اولین سالگرد قتل حکومتی مهسا ژینا امینی، در خیابان انقلاب، با ضرب و شتم، دستگیر و زندانی شد. او به علت ضرباتی که به سرش وارد آمده، دچار سکتههای مغزی متعدد شده و بینایی چشم راست خود را از دست داده است.
خانم شفیعی، شما در اولین سالگرد قتل حکومتی مهسا ژینا امینی، در خیابان بازداشت شده، مورد ضرب و شتم قرار گرفته و زندانی شدید. از دلیل این بازداشت بگویید؟
زهرا شفیعی: من در روز سالگرد مهسا امینی در خیابان ولیعصر توسط نیروهای خانم، با حجاب چادر مشکی، که ماسک سیاه روی صورتشان بود، به شدت مورد ضرب و شتم قرار گرفتم. بیست نفر زن با مشت و لگد و باتوم و فحشهای رکیک جنسی به من حمله کردند. یکی از آنها، یک دست من را از پشت پیچاند و اصلن به من مهلت نداد تا با آنها حرف بزنم و برای هربار که اعتراض میکردم چرا من را کتک میزنید، ضرباتشان را با شدت بیشتری فرو میآوردند. به آنها گفتم که شکایت میکنم و آنها من را تهدید به تجاوز جنسی کردند. یکی از آنها تلاش میکرد تا لباسهایم را پاره کند. راستش را بخواهید چیزی که هنوز برایم غیرقابل هضم است، فحشهای رکیک و جنسی این زنهای محجبه بود. آنها فحشهای پایین تنه به من میدادند. من در یک خانوادهی مذهبی بزرگ شدهام و رفتار آنها، حرفهای زشت و زننده و توهینآمیزشان من را از دین جمهوری اسلامی، بیزار کرد. وقتی من اینها را در دفاع از خودم در دادگاه گفتم، قاضی ایمان افشاری گفت: «باید مدرک بیاوری! فیلمی از آنها داری؟» گفتم: «روبروی قنادی فرانسه در خیابان ولیعصر به سمت انقلاب با من این رفتار را کردند. آنجا پر از دوربین است.» قاضی ایمان افشاری گفت: «به آن دوربینها نمیشود استناد کرد، شاید خراب باشند. کسی بوده که فیلم گرفته باشد؟ کسی با تو همراه بوده که ماجرا را دیده باشد؟» و من نمیدانستم هدف قاضی ایمان افشاری چیست؟ چرا دوربینهای چهارراه مشرف به قنادی فرانسه و حتی دوربینهای خود قنادی را چک نمیکند و از من همدست برای فیلمبرداری میخواهد؟؟؟ اصلن روی لباس ماموران مرد که لباس نظامی بر تن داشتند، دوربینهای کوچک (کوپرا) نصب بود. قاضی ایمان افشاری با بیعدالتی تمام به من حکم نه سال و هفت ماه داد به خاطر جرائمی ساختگی که به من نسبت داد و در آخر بعد از رفتن پرونده به دیوان عالی کشور، حکم را تخفیف دادند و به سه سال و هفت ماه!!! باز هم با یک جرم ساختگی دیگر با عنوان فعالیت تبلیغی علیه شرع انور (شرع مقدس)، این حکم را به من تحمیل کردند. هرگز این قضات قصیالقلب و بازجوهای شنیعی که در پروندهام دخالت مستقیم داشتند را نخواهم بخشید. آنها در حق من ظلم کردند و من در هر کجا فرصتی پیش آید به همه خواهم گفت که دستگاه عدالت جاری در حکومت جمهوری اسلامی!!! چقدر نابسامان و بی در و پیکر و فاحشه و ظالم است.

شما به علت ضربههایی به سرتون، توسط نیروهای امنیتی وارد شده، دچار سکتهی مغزی شدید و چشم راستتان آسیب دید. از آن روزها بگویید و این که الان در چه شرایط سلامتی هستید.
زهرا شفیعی: من از زمانی که از زندان با قید وثیقه بیرون آمدم، تا همین الان و همین لحظه که این متن را مینویسم، زیر نظر پزشکان و تحت درمان هستم. بیشتر از سه بار به استناد مدارک پزشکی، دچار سکتههای مغزی مکرر شدهام. همچنین چشم راست من به استناد مدارک پزشکی نابیناست. اگر وسعت دید جهانبینی من به آنچه بر مردم ایران و سرنوشت دختر بیگناهی که نامش پرچم جنبش #زن-زندگی- آزادی شد، نبود، اگر این ظلم از زبان بازماندگان سال هزار و چهارصد و یک و بعد از آن، بازگو نمیشد، جمهوری اسلامی هنوز و همچنان در حال زن ستیزی با سلاح حجاب بود. بنظر من پاشنهی آشیل حیات حکومت دیکتاتوری جمهوری اسلامی، حجاب زنان و دختران بود و این توسط آگاهی زنان و دختران ایران، از بین رفت. ابهت جمهوری اسلامی و سران قلدر و زورگو و ستمگرش با تهدیدهای سیاسی و اقتصادی کشورهای غربی و اروپایی و آمریکایی از بین نرفت. زیرا پیشتر از این جریان، جوانان وطن برای به دست گرفتن آیندهی خود به میدان آمدند و جمهوری دیکتاتور و فاشیست و فئودال جمهوری اسلامی را بر زمین زدند. خوشحالم که بخشی از تاریخ این رویداد بودم. خوشحالم که کنار مردم ایرانم ایستادم. خوشحالم که اگر پروندهای دارم، اگر زندان رفتم، اگر شکنجه شدم، اگر اگر اگر… مسیری برای آیندهی جوانان کشورم برای بهتر زیستن و گامی جهت ایرانی آبادتر برداشتم و بیتفاوت نبودم.
شما پروندهی قضایی داشتید و حکم گرفته بودید، آیا همچنان مورد اذیت و آزار و تهدید قرار دارید و نگران امنیت روانی و جسمی خود هستید؟
زهرا شفیعی: پروندهی من بعد از اینکه به دیوان عالی کشور رفت و به قاضی رازینی ارجاع داده شد و بعد از مدتی به دادسرا برگشت، قاضی دیگری حکم جدیدی برایم صادر کردند: سه سال و هفت ماه زندان تعزیری یا یک حکم عجیب: فعالیت تبلیغی علیه شرع انور!!! هنوز با وثیقهی یک میلیارد و پانصد میلیون تومانی و تهدید رفتن به زندان، مواجه هستم. اجازهی فعالیت و کار کردن ندارم و الان با نامهی پزشکی قانونی که تحت درمانم، بیرون از زندانم و دلم میخواهد این را اضافه کنم که بجای اینکه من شاکی باشم و از بلاهایی که سرم اومده از مزدوران نظام شکایت کنم، جوری همه چیز رو وارونه جلوه دادند که من رو مجرم معرفی کردند و گفتند: در روز سالگرد #مهساامینی نباید به خیابان ولیعصر میرفتید!!! که من در پاسخ گفتم: من نمیدانستم حکومت نظامی است. شما باید اعلام میکردید، منم تصمیم میگرفتم که بروم یا نروم و بعد شما بر اساس آن اعلام در تریبون ملی، می توانستید من را مجرم معرفی کنید. من به این مطالب یک خاطره اضافه کنم. دخترم همراه من در دادگاه بود و آقای قاضی ایمان افشاری بعد از دیدن دخترم، از من خواست تا روز بعد دخترم تنهایی به ملاقات ایشان برود، تا حکمم را جور دیگری بنویسد. من با وکیلی که بعنوان مشاور داشتم بنام آقای سعید دهقان، در مورد این صحبت آقای قاضی افشاری با نگرانی حرف زدم و ایشان خواستند تا پای دخترم را از پرونده ی خودم دور کنم. من به دخترم اجازه ندادم با قاضی افشاری جلسه خصوصی داشته باشد و ایشان بارها بعد از اعلام حکم ناعادلانهی نه سال و هفت ماه من، مدام تکرار میکرد که اگر اجازه میدادم تا دخترم که بیست و شش ساله بود، با ایشان ملاقات داشته باشد، این حکم را به شما نمیدادم!!! وقاحت در کلام اوباش و عملههای جمهوری اسلامی جلوی من و همسرم، زبان هر دوی ما را لال کرده بود و نمیدانستیم چه واکنشی به حرف قاضی ایمان افشاری از خود نشان دهیم. من هنوز همچنان درگیر یک پروندهی مضحک هستم که بلاتکلیف مانده و نمیدانم وضعیت من در این بیدادگاه چه میشود. راستش را بخواهید منتظرم تا سقوط کامل نظام فاشیستی جمهوری اسلامی را با چشم ببینم.

در تاریخ ۴۷ سالهی بعد از انقلاب، ظلم و بیعدالتی و جنایت از سوی حکومت اسلامی، بسیار و بسیار رخ داده، به نظر شما چه چیزی در کشته شدن مهسا بود که منجر به جنبش «زن، زندگی، آزادی» در ایران شد؟
راستش من این سوال را بارهای بار از خودم پرسیدم. اینکه جمهوری اسلامی سالهای سال است که مرتکب جرم و جنایت و دزدی و فساد شده و حالا چه می شود که به یکباره خونی در رگهایمان به جوش میآید و فریاد بلندی میشود و به خیابانها میآییم و میخواهیم تا کسی که باعث به شهادت رسیدن مهسا امینی، دختر کرد ایرانی، که میهمان مردم تهران بود را مجازات کنند. اما جمهوری اسلامی طبق معمول همیشه، به جای پاسخگویی، دست به یک انتحار علیه خودش زد و هر کسی خبر را منتشر کرده بود، دستگیر و کسانیکه معترض بودند به گلوله بست. تمام شبها و روزهایی که خیابانهای تهران تبدیل به میدان جنگی نابرابر شده بودند را فراموش نخواهم کرد و تمام کسانیکه گفتند ما ماموریم و معذور و دستشان و نانشان و پولشان به خون جوانان وطن آلوده شد را نخواهم بخشید. چیزی درون همهی مردم ایران شکست و همهی ما فهمیدیم و انگار به یکباره تمام پردههایی که جمهوری اسلامی با فریب، جلوی چشمانمان کشیده بود، با عنوان خون شهدا و اسلام ، فرو ریخت و دخترانمان با شجاعتی بی بدیل تصمیم گرفتند تا پاشنهی آشیل جمهوری اسلامی که حجاب بود را از سر بردارند و به آتش بکشند و شاید هیچ کسی درک نکند که برداشتن روسری بقصد اعتراض به حکومتی فاشیستی، چقدر ترسناک است. دختران و زنان با حمایت پسران و مردان ایرانی به میدان آمدند و روسری ها را برداشتند. تنها سلاحی که باعث مرگ جمهوری اسلامی شد و هرگز جمهوری اسلامی نخواهد توانست بر دختران و زنان و پسران و مردان این سرزمین، آنجوری که سالها بر ذهن و روح و روانمان یوغ بردگی بسته بود، افسار ببندد. ما با شهادت دختر کرد ایرانی، از خواب غفلت بیدار شدیم و اجازه نمی دهیم هیچ کسی بیاید و دوباره با قول فردا، ایران را تصاحب کند و بطور مادامالعمر بر مردم ایران حکومت کند.
شما کارگردان مستند و انیمیشن ساز هستید. آیا در سالهای اخیر، امکان فعالیت هنری داشتهاید؟
زهرا شفیعی: من کارگردان و فیلمنامهنویس هستم، اما هرگز برای جمهوری اسلامی فیلم نساختم. من اولین انیمیشن خودم را سال ۲۰۱۳ ساختم. وقتی به سازمان فرهنگ و ارشاد رفتم تا فیلمنامهی جدیدم را ثبت کنم، آنها فهمیدند که انیمیشن من وارد فستیوال کن فرانسه شده. آنها به زور از من میخواستند تا انیمیشن خودم را که بدون مجوز ساخت، به فستیوال کن فرانسه فرستاده بودم را، برگردانم. من مقاومت کردم و گفتم هرگز اینکار را نمیکنم و اگر میخواهید میتوانید به این انیمیشن مجوز دهید، در غیر این صورت حاضر نیستم فیلم را از فستیوال خارج کنم. و انیمیشن کوتاه من بعد از نمایش و توضیحات دربارهی هدفم از ساخت آن، با پرداخت مبلغ ده هزار تومان، پروانه ساخت گرفت. گفته بودند تا زمانی که پروانه صادر نشده، نمیتوانید فیلم را در فستیوال داشته باشید. خلاصه بر اثر سماجت و یا لجبازی من، مجبور شدند همان روز پروانه ساخت انیمیشن کوتاه من را صادر کنند. گفتند هفتهی دیگر بیا و پروانه را بگیر اما من دیگر پایم را به وزارتخانه فرهنگ و ارشاد نگذاشتم و اولین انیمیشن من فقط پروانه ساخت جمهوری اسلامی را دارد. راستش من برای دل خودم فیلم ساختهام و هرگز نتوانستهام سفارشی کاری را بسازم. دلم می خواهد مستند سرطان پیشرفته… که در یوتیوب در دسترس است را بعنوان یکی از کارهایم بعد از آزادی از زندان در سال نود و پنج به شما معرفی کنم، که ببینید داستان زندگی زنان در زندان قرچک ورامین چگونه است. فاجعهای که سوژهی ساختش را آقای محمد مقیمی به من دادند و من با امکانات خیلی کم، این مستند را خودم با کمک دوستانم که با من تجربهی زندان را داشتند، ساختیم. حتی تیتراژها را با ایدههای تصویری، تهیه و تدوین کردم و شکل موسیقی را خودم به صورت لالایی از آهنگ فیلم پاپیون، زمزمه کردم و این زمزمهی لالایی را بعنوان تیتراژ پایانی استفاده کردم. خلاصه که من خودم را با معجون جمهوری اسلامی هرگز مخلوط نکردم و هر کجا ظلمی دیدم، علیه آن روبروی ظالم و مسببین آن ایستادم.

با وجود حیاتی بودن حمایت سینماگران زن از هم در چنین جنبش عظیم و مردمی، به نظر شما چرا بسیاری از زنان سینماگر به این کنش مدنی و پویا نپیوستند؟
زهرا شفیعی: خیلی از هنرمندان و چهرهها و سلبریتیها کنار مردم بودند و ماندند و خیلی ها هم نبودند. خیلیها ظلم ستیزی سرلوحهی زیستشان است و خیلی ها تصمیم گرفتهاند، سرشان را به زیر بیندازند و به زندگی یکنواخت بدون دردسر خود ادامه دهند. اینکه بدانیم و بفهمیم منفعت جمع در منفعت زیست من هم خلاصه میشود، یک دیدگاه است که امیدوارم همهی آدمهای آزادی خواه به این دیدگاه برسند. اسارت و بردگی و برده ماندن و در ظلم زیستن، معنای انسان بودن را از بین میبرد و من بارها از خودم پرسیدهام که چرا یک نفر با هر عنوانی میتواند بر هشتاد و پنج میلیون نفر زن و مرد و پیر و جوان و … حکمفرمایی کند!!! آیا وقت آن نرسیده که انسان بداند نباید زیر یوغ ظلم، سر خم کند؟ اینکه خودش میتواند بر سرنوشت خودش حاکم باشد و باید افراد را نسبت به کارهایی که در جامعه میکنند پاسخگو کنند. زیر بار حرف زور و ظلم نروند. ظالم پروری نکنند. و بدینگونه سیستم فسادها از بین خواهد رفت. اینگونه رنسانس اتفاق خواهد افتاد و اگر کسی انتخاب میشود، خود را خدمت گذار بداند، نه مالک جان و نان و نام افراد. ما در کشور ایران در دستان دیکتاتوری اسیر شده بودیم که با ابزارهای مختلف دینی و اسلامی و حتی خرافی برای ما رمقی برای اعتراض باقی نگذاشته بود. من در سلول انفرادی که همیشه چراغهایش روشن بود و نمیدانستیم شب است یا روز است، با صدای وحشتناک اذان از خواب بیدار میشدم. هر چه به افسر نگهبان میگفتم که صدای اذان شما باعث میشود تا من با ترس و وحشت از خواب بیدار شوم، بدتر میکردند و صدا را بلندتر میکردند. امروز شنیدن صدای اذان، ناخودآگاه برایم تداعی یادآوری خاطرهی شکنجههای جسمی و روحی و روانی و تهدیدهاست.
شما به عنوان هنرمندی که در ایران زندگی میکنید، به نظرتان جنبش «زن، زندگی، آزادی» چه تاثیری روی هنر و سینمای امروز ایران گذاشته و چه تاثیراتی را در جامعهی ایران میتوانید ببینید؟
زهرا شفیعی: این سوال جالبی است. میتوانم این دوران را با زمان ساخت فیلم فارسیهای دوران پهلوی مقایسه کنم. الان فیلمهایی که از سینمای جمهوری اسلامی بیرون میآید چنان هزل است که تا امروز هیچکداممان به یاد نداریم، چنین قربانی کردن هنر و سینما را بخاطر بقای یک حکومت به ذلت افتادهی بدون پشتوانه ی مردمی را. این سینما اصلن فیلمنامه ندارد و فقط در آن رقص و آواز و هرزگی دیده می شود. دیالوگهای سخیفی که من هنوز در فیلم فارسیهای زمان پهلوی هم نشنیدهام. این سینمای هزل و هرزه، فقط سکس را تجربه نکرده وگرنه همه چیز را به یکباره و مخلوط دارد!!! سینمایی که بطور مسخرهای توسط فقط تعدادی بازیگر تکراری با سوژههایی شبیه بهم، بدون هیچ انگیزهای، فقط برای جذب مخاطب تشنهای که پنجاه سال از او رنگ و موسیقی و آواز و زیبایی را دریغ کرده اند، ساخته می شود!!! و این یعنی سقوط. چیزی که می تواند زنجیرهای محکم بین حاکمین و مردم باشد، هنر و سینما و تلویزیون است که امروز مثل یک کتاب باز جلوی من، به من میگوید حکومت در چه وضعیتی به سر میبرد. همینقدر تهی و بدون هدف و فقط تلاش برای حیات و بقا به هر تزویری!!! اما زهی خیال باطل، جمهوری اسلامی تمام فرصتها را سوزانده و پشتیبانی مردمیاش را از دست داده. ما کور نیستیم و اختلاف طبقاتی بین خودمان و آقازادهها را میبینیم. ما کور نیستیم و میبینیم که رانت و اختلاس و فساد و تباهی تا مغز استخوان تک تک مسئولین فرو رفته ولی به مردم ایران میگویند: «شما صبوری کنید بهشت برای شماست!!!» ما از خواب بیدار شدیم.


