«اگر خدا وجود نداشته باشد، همه چیز مجاز است». این جملهی معروفی از «ایوان کارامازوف» از رمان شاهکار «برادران کاراماروف»، نوشتهی نویسنده فقید روس، داستایوفسکی است. این رمان داستان پدری مستبد و ظالم و رابطهی او با سه پسر مشروع و یک پسر ناشروعاش را بازگو میکند. شخصیتها هر کدام نمادی از یک نگاه فلسفی به زندگی هستند. نگاههای مختلفی که هر کدام نسبت آنها را با اخلاقیات، عشق و لذت روشن میکند. فئودور پاولوویچ کارامازوف، پدرِ خانواده، مردی فاسد، حریص، هوسران و خودخواه است. پسر بزرگ او «دیمیتری» سری پر از شور و شعف دارد و لذتجو و در پی مائدههای زمینی است. پسر وسطی ایوان، یک روشنفکر آتئیست که میان شک و تردیدهای فلسفی بزرگ در مورد زندگی و مرگ دست و پا میزند. اما آلیوشا پسر کوچک خلاف ایوان، به مذهب اعتقاد فراوانی دارد. در این خانه پسر دیگری هم زندگی میکند که به ظاهر پسر خدمتکار خانه است اما به نظر میرسد که پدر او هم فئودور است. پدر خانه با خدمتکارش رابطه داشته و حاصل آن پسر چهارمی است که هیچ کس او را گردن نمیگیرد.
گرهی روایت از جایی شروع میشود که پدر و پسر بزرگ خانواده، هر دو عاشق زنی به نام گروشنکا میشوند. اگرچه که سهمخواهی از ارث و میراث نیز در این خانواده، دیگر دعوای پدر و پسر بوده. گروشنکا زنی زیبا، باهوش و مرموز است که روابطی مالی و عاطفی با مردان مختلف دارد. اما در عمق وجودش، گروشنکا زنی است زخمخورده از تحقیر و خیانت. در جوانی عاشق مردی لهستانی بوده که او را ترک کرده و همین شکست عشقی، او را به تلخی و انتقام کشانده است. او در ظاهر، با قدرت و طنازی از مردان انتقام میگیرد، اما در باطن، در پی عشقی راستین است که بتواند در پی آن خویشتن خویش را ببخشد.
از همین نقطه وارد فیلم «پیر پسر» میشویم. از شخصیت رعنا که نقش آن را به ظرافت و استادی تمام، لیلا حاتمی بازی میکند. چنان بینقص که ایفای این نقش، کارنامهی پربار او را کامل کرده است. رعنا دختر زیبا و طنازی است که سعی دارد با جلب توجه مردان پولدار، به آروزهای خود که داشتن زندگیای مرفه است، برسد. اما در مواجهه با عشق علی باستانی، پسر بزرگ خانواده، تلاش میکند خودش را به سمت رستگاری بکشاند. گروشنکا در تعبیری مذهبی، همان مریم مجدلیه است. زنی روسپی که در نهایت با ایمان آوردن به عیسی مسیح، تطهیر، بخشیده و رستگار میشود. رعنا اما در فیلم پیر پسر، به دست غلام باستانی، پدر خانواده به قتل میرسد، مردی که سالها قبل نیز همسر دوم خود را کشته و در حیاط خانه دفن کرده است.
غلام باستانی، پدر خانواده با بازی اعجاب آور حسن پورشیرازی که بی شک ایفای این نقش، نقطهی عطف کارنامهی هنریاش محسوب میشود، نمونهی یک شر مطلق است. نمونهی یک ظالم تماما سیاه و حتی بدون یک نقطهی روشن. او را میتوان با برخی از دیکتاتورهای تاریخ، از ابتدا تا به امروز مقایسه کرد. چه پادشاهانی که در تاریخ ایران دست به پسرکشی زدهاند و چه حاکمان تاریخ ۴۷ سالهی بعد از انقلاب که یاران و در حقیقت فرزندان خود را فدای اهداف شوم خود کردند. در پایان فیلم نیز تصاویری از پادشاهان و شخصیتهای تاریخی دیده میشود که چون تابلوهایی بر دیوار خانهی بزرگ خانوادهی باستانی آویخته شدهاند. تصاویری از پادشاهان ایران تا مسیح و پردهای از رستم و سهراب. اگرچه داستان رستم و سهراب در شاهنامه، نمیتواند ربط معنایی و یا حتی نمادین با داستان فیلم پیر پسر پیدا کند. چرا که در داستان اسطورهای رستم و سهراب، تراژدی به دلیل عدم آگاهی به وقوع میپیوندد. رستم نمی داند که سهراب پسر اوست و به علت ناآگاهی، قاتل پسرش میشود. در فیلم پیرپسر اما پدر آگاهانه، دستاش به خون پسرانش آغشته میشود. در داستان ابراهیم و اسماعیل نیز، ابراهیم پیامبر در راه ایمان و اعتقادات مذهبی قصد قربانی کردن پسرش اسماعیل را دارد که در نهایت آنطور که روایتاش آمده، خداوند، گوسفندی را میفرستد و از ابراهیم میخواهد تا به جای پسرش، گوسفند را قربانی کند. غلام باستانی در فیلم پیرپسر بیشتر شبیه شخصیت ضحاک در شاهنامه است. شاهی که چنان در تباهی غرق شده که دو مار از دو سوی شانههایش روییدهاند و هر شب مغر جوانی را طلب میکنند.
اما علی پسر بزرگ خانواده با بازی کنترل شدهی حامد بهداد، یادآور ایوان، پسر دوم خانوادهی کارامازوف است، اگرچه خصایصی از آلیوشا پسر سوم هم دارد و عاشقی را هم از دیمیتری پسر اول وام گرفته. او آرام و مهربان اما روشنفکر و کتابخوان است. به نظر میرسد اکتای براهنی، شخصیت علی را بر اساس تلفیقی از دیمیتری، ایوان و آلیوشا نوشته است. رضا پسر کوچکتر، شخصیتی است متاثر از شخصیت سمردیاکوف، پسری که پدر او را نامشروع خطاب میکند. رضا به کشتن پدرش غلام فکر میکند اما جرات به عمل درآودنش را ندارد. اما در رمان داستایوفسکی در نهایت سمردیاکوف پدرش را میکشد. در فیلم اکتای براهنی، روایت را طوری جلو میبرد که پدر دو پسرش را بکشد و در نهایت به دست علی پسر بزرگتر، در حالیکه نفسهای آخر را میکشد کشته شود. در رمان، دیمیتری به اتهام قتل پدر محاکمه و به سیبری تبعید میشود در حالیکه عشق گروشنکا او را همراهی میکند و سمردیاکوف خودکشی کرده است. در فیلم پیرپسر رعنا نیز به دست غلام باستانی کشته میشود.
فیلم براهنی برداشتی آزاد از رمان است. او داستان را ایرانیزه کرده و پدر را نمادی از مردانگیای دانسته که فرزند و همسر و خانه را ملک بلامنازع خود میداند. حتی خود را مالک جنس زن میشناسد و در حقیقت صاحب زندگی و مرگ آنهاست. چیزی که اثبات آن در کشوری مثل ایران نه تنها سخت نیست که بسیار راحت است. فقط کافی است نگاهی بکنیم به قوانین برگرفته از شرع و مذهب حاکم بر ایران.
در رمان برادران کارامازوف، پدرکشی نمادی از عصیان انسان علیه خداست. برادران کارامازوف، تنها داستان یک خانواده نیست، بلکه درام ازلیِ انسان، میان عقل و ایمان و عشق است. در فیلم پیر پسر، پسرکشی یک شیوهی سنتی و پذیرفته شده برای نشان دادن برتری و قدرت طلبی است. علی نیز در دفاع از خود و برادرش، بر خلاف میل باطنیاش مجبور به کشتن پدرش میشود. او علاقهای به کشتن ندارد. علی صلح طلب است و عاشق. به نوعی تمثیلی است از مسیح به صلیب آویخته شده. مسیحی که دو دستش چون دو دست مسیح، نه با میخ که با کادر بریده میشود. اینجا ایران است و علی چارهای ندارد جز مرگ، شاید اگر جای دیگری بود، مثل دیمیتری به تبعید میرفت با امید ره جستن به رستگاری. اما اینجا ایران است و مرگ ایستگاه آخر.
فیلم پیرپسر فیلم شاخصی است در سینمای این روزهای ایران، فیلمی که با استفاده از نماد و تمثیل و البته بازیهای درخشان همهی بازیگرانش، در ذهن مخاطب میماند و او را به فکر وامیدارد. اگرچه دیدناش دشوار است و دردناک و طولانی بودنش مخصوصا در سکانس پایانی، آزار دهنده است. اما انگار اکتای براهنی تاکید دارد که فیلم مخاطب را آزار دهد. آزاری که مثل سیلی توی صورتات می زند تا بیدار شود. آنگونه که گروس عبدالملکیان میسراید:
« گرگ
شنگول را خورده است
گرگ
منگول را تکه تکه میکند
بلند شو پسرم!
این قصه برای نخوابیدن است»


