پاول توماس اندرسون از آن دسته کارگردانهاییست که آشنایی چندانی با آراموقرار ندارد؛ یک روز در عنفوان بیستوششسالگی تصمیم میگیرد «دهشتزده» خودش را بسازد و جان سی ریلی را در نقش جان گذاشته و «برد دشوار» را نقطۀ شروع فیلمسازی خود قرار میدهد؛ دو سال بعد «شبهای عیاشی» را به عنوان یک کمدی سیاه کمنظیر به پردۀ نقرهای هدیه میدهد و سپس ناگهان سر از یک درام خوشبینانه به نام «مگنولیا» درمیآورد. سه سال پس از آن بارشِ بهیادماندنی قورباغهها، در ادامۀ ماجراجوییهایش جهانِ کمدی-رمانتیکها را کشف و «عشق پریشان» را دستدردست آدم سندلر به کارنامهاش ضمیمه میکند. کنایی آنکه این نگاه امیدوارانه به جهان در «مگنولیا» و «عشق پریشان» -دستِ آخر- به خلق یک اثر آخرالزمانی تمامعیار، «خون به پا خواهد شد» میانجامد. و این مسیر از ۲۰۰۷ تا به امروز که «یک نبرد پس از دیگری» در کانون توجهات قرار گرفته همچنان ادامه دارد. «یک نبرد پس از دیگری» اما یک تفاوت معنادار با آثار قبلی اندرسون دارد و آن شباهتهای بسیاریست که فیلم با «شبهای عیاشی» دارد؛ چنان که میتوان ادعا کرد، فیلم یک «شبهای عیاشی» است به مراتب پرزرقوبرقتر و به مراتب حماسیتر.
«یک نبرد پس از دیگری» (One Battle After Another) کار خود را با یک چهلدقیقۀ طوفانی آغاز میکند؛ چهل دقیقهای که در آن همراه گروهی از آنارشیستهای چپ، فرنچ ۷۵، میشویم که قصدشان برهمزدن هر نظم و هر ساختار موجودیست. پرفیدیا (تیانا تیلور) و پت کالهون (لئوناردو دیکاپریو) -متخصص بمبگذاری و مواد منفجره- دو نفر از اعضای این گروه طغیانگر هستند که دست بر قضا دل در گروی یکدیگر نیز دارند. همهچیز اما با مواجهۀ پرفیدیا و کلنل استیون لاکجاو (شان پن) دستخوش تغییر میشود؛ رابطۀ این دو، جرقهای را به جان انبار باروتی میاندازد که انفجارش شانزده سال بعد جهنمی تمام عیار به پا میکند.
از منظر مضمونی، دهمین اثر بلند پاول توماس اندرسون را میتوان خلاصه کرد در پارودیای از اوضاع سیاسی-اجتماعی روز آمریکا و کشمکش پایاننیافتنی و عبثِ میان دو تفکر غالب بر آن؛ و آنچه فیلم را -لااقل تا فصل پایانی- از افتادن به چاه عمیق شعار و بیانیه میرهاند، بیپروایی فیلمساز است در به تمسخرگرفتن همهچیز و همهکس. آشکارترین جلوۀ این هجو سراسری را میتوان در به تصویرکشیدن ساختارها -چه در جبهۀ انقلابیون و چه در جبهۀ نظامیان و سیاستمداران پشت پرده- یافت، چنان که این طغیان برای اعضای فرنچ ۷۵ گاه برانگیختگی جنسی به همراه دارد و یاغیگریشان رنگِ ارضای نوعی شهوت به خود میگیرد و در جناحِ مقابل مردان قدرت در جلساتی «بوهمین گروو»وار مشغول تحلیل رابطۀ جنسی عضو جدیدشان هستند با زنی که رنگپوستش مطابق سلیقۀ آنها نیست. این هجویه اما در همین نقطه متوقف نمیشود و پرهرجومرجترین لحظات اثر را نیز آلوده میکند. کلنجارِ چندینوچند دقیقهای پت با منشی تلفنی فرنچ ۷۵ بر سر آن که ساعت را به خاطر نمیآورد یا آن مونولوگ تارانتینوییِ لاکجاو در باب این که چگونه مورد تجاوز قرار گرفته از نمونههای نابِ جنبۀ کمیک «یک نبرد پس از دیگری» هستند که فیلم را از یک اکشنِ سیاسی ساده به اثری کوئنی دربارۀ آمریکا بدل میکنند. پاول توماس اندرسون -یاغیتر از پرفیدیا- این رویکرد هجویهآمیز را در تمامی اجزای فیلمش ادامه میدهد؛ از طراحی لباس گرفته تا رنگبندی و از دیالوگنویسی تا انتخاب بازیگران و حتی موسیقی نیز اعضای یک بندِ متال «یک نبرد پس از دیگری» هستند که هرگز اجازه نمیدهند، خدشهای به دیوانگی اثر وارد شود؛ بندی که رهبریاش را ضرباهنگ برعهده گرفته است.
یکی از ارزشمندترین داراییهای «یک نبرد پس از دیگری» ضرباهنگ آن است؛ و بهگونهای کوک شده است که در دقیقترین لحظه بر طبلِ آشوب میکوبد و در دقیقترین لحظه اثر را به ساحل آرامش میرساند. این روند رفتوبرگشتی میانِ تلاطمی دیوانهوار و سکونی موقتی، «یک نبرد پس از دیگری» را به اثری بدل میکند که علیرغم مدتزمانی ۱۵۴ دقیقهای هرگز از نفس نمیافتد. و این شادابی در حالی یکی از مهمترین ویژگیهای فیلم است که اندرسون از پیرنگی -عامدانه- کلیشهای و فیلمنامهای مینیمال چنین ضرباهنگی خلق میکند.
اما آنچه از حلاوت اثر میکاهد، پایانبندی است؛ «یک نبرد پس از دیگری» پس از بیش از دو ساعت مصونماندن از نگاهی استعاری ناگهان به دام آن میافتد. درست از سکانسی که لاکجاو -با صورتی متلاشی- به فیلم بازمیگردد و دوباره تلاش میکند تا به آرزوی دیرینش، عضویت در باشگاه ماجراجویان کریسمس، برسد. شوربختانه چنین به نظر میرسد که هدف از احیای لاکجاو رسیدن به آن سکانس سوزاندن او در کوره است که بنا دارد به شکلی سهلانگارانه و عیان سرانجام شوم این مردان را به نمایش بکشد. بلافاصله پس از این سکانس فیلم به خانۀ پت و دخترش بازمیگردد، دختر مشغول خواندن نامۀ بهغایت کلیشهای مادری میشود که حسب فعلوانفعالاتِ نامشخصی، متحول گشته است. پازل این پایانبندیِ کمرمق را گامبرداشتن دختر در مسیر مادر کامل میکند. و اگر اثر در همان سکانس رژۀ خونین لاکجاو به پایان رسیده بود، آن را به پایان میرساندیم در حالی که تهمزۀ تلخی در واپسین جرعۀ آن احساس نمیکردیم.
«یک نبرد پس از دیگری» بر شانۀ سه ابرقهرمان سوار است؛ نخست دیکاپریو که پس از «قاتلان ماه کامل» مجدداً تواناییهایش را در ایفای کاراکتری سرخوش و مجنون به نمایش میگذارد؛ سپس شان پن که هر آنچه در توان داشته را به کار گرفته تا لاکجاو به آن کلنل عجیبالخلقهای که اندرسون انتظار داشته، تبدیل شود؛ و بنیسیو دل تورو که بخش مهمی از بار کمدیِ فیلم را به دوش میکشد. بیشک نقشآفرینی هر سه نفر و تبحر پاول توماس اندرسون در انتخاب گروه بازیگرانش و هدایت آنها تا رسیدن به سرمنزل مقصود، ستودنیست.
در نهایت، «یک نبرد پس از دیگری» بازگشت شکوهمندیست برای کارگردانی که روزگاری این شیدایی را با «شبهای عیاشی» مشق کرده بود و سه دهه بعد، نسخهای ماکسیمال از آن را روانۀ سینماها کرد؛ فیلمی که علیرغم پایانی نهچندان دلچسب، هجویهای موفقیتآمیز و شکواییهای قابلتوجه علیه جهانی آخرالزمانی که در آن زیست میکنیم.


