این روزها شاهد رد پررنگ مرگ در میان اهل سینما هستیم، یکی از آنها همایون ارشادی بود که حضورش در سینما با بازی در نقش مردی بود به نام آقای بدیعی که در آستانهٔ مرگ و زندگی قرار داشت و در واقع به خودکشی میاندیشید. خوکشی نوعی مرگاندیشی منفی است اما اندیشیدن به مرگ همواره در ذهن و ضمیر انسان وجود داشته و به اصطلاح از جمله مهمترین مسائل وجودی و اگزیستال انسان است. اما مرگ فقط با مردن سینماگران نسبت ندارد. گاهی موضوع و سوژه فیلمهای آنهاست. اساسا مرگ یکی از کهنسوژههایی است که در تاریخ سینما به آن پرداخته شده از جمله در سینمای ایران. بیشک یکی از مهمترین کارگردانهایی که دغدغهٔ مرگاندیشی داشته بهمن فرمان آرا است. او در دوره دوم زندگی حرفهایاش سهگانهای با موضوع مرگ در کارنامهاش دارد که اتفاقا از مهمترین فیلمهای اوست که مورد توجه مخاطبان به ويژه منتقدان سينما قرار گرفته و جوايز زيادی هم برده است. در واقع او بیش از هر فیلمساز ایرانی دیگر به بازنمایی مفهوم و تجربه «مرگ» در سینما پرداخته است. بهمن فرمان آرا پيش از انقلاب به خاطر ساخت فيلم شازده احتجاب نوشته هوشنگ گلشيری شهرت يافت و اين علاقه او به ادبيات و نويسندگی همچنان نيز در آثار متاخر او به چشم میخورد و نشانههای آن را میتوان در ۴ فيلم گذشتهٔ او جستجو كرد به ويژه در «يك بوس كوچولو» كه زندگی متفاوت دو نويسنده را دستمايه كار خود قرار میدهد يا در «خاك آشنا» نقاشی را به تصوير میكشد كه اهل شعر گفتن است . حتی نام آنها شبلی (که اشاره به صوفی قرن چهارم دارد) و سعدی (که با توجه به شواهد بسیار به ابراهیم گلستان شباهت دارد) در نظر گرفته شده است. به نویسندگان بزرگی چون «صادق هدایت» و «هوشنگ گلشیری» و داستانهایی چون «سگ ولگرد» و« سنگ صبور» ارجاع داده میشود. حتی لوکیشن امامزاده طاهر آن طور که خود «فرمان آرا» میگوید برای ادای دین به کسانی که در آن آرمیده اند، «شاملو» و «گلشیری» انتخاب شده است. در واقع اگر بخواهيم در كنار مفهوم مرگ كه در سهگانهٔ او بسيار برجسته شده است به مفاهيم ديگری هم اشاره كنيم قطعا هنر و ادبيات به عنوان يكی از دغدغههای مهم كارگردان در تار و پود داستان گنجانده شده و قابل بازنمايی است. البته فرمان آرا با حرفهٔ نويسندگی بيگانه نبود و قبل از انقلاب به عنوان نويسنده، مترجم و منتقد نيز فعايت میكرد. او پيش از شازده احتجاب «خانه قمر خانم» را به عنوان نخستين كار خود در سال ۱۳۵۱ عرضه كرده بود كه مورد توجه قرار نگرفت و در گيشه شكست خورد. آخرين فيلمی كه از وی پيش از انقلاب میتوان سراغ گرفت فيلم «سايه هاي بلند باد» بود كه در سال ۵۶ ساخته شد. در میان کارگردانان سینمای جهان به گفتهٔ خودش بیش از همه از «برگمان» تأثیر پذیرفته است. فرمان آرا كه بعد از انقلاب در خارج از كشور زندگی میكرد بعد از بيست سال به ايران بازگشت و در سال ۷۸ اولين فيلم خود را بعد از انقلاب به نام «بوی كافور، عطر ياس» كارگردانی كرد كه مفهوم مرگ را حتی در عنان فيلم نيز میتوان نشانهشناسی كرد. اين فيلم اولين پازل او از سهگانهٔ مرگ است كه عملا به فیلمی دربارهٔ مراسم تدفین خودش بدل میشود. در «خانهای روی آب» پزشکی را میبینیم که در یأس فلسفی و نگونبختی غوطهور است و این بار جدا از مرگ حقیقیاش در پایان فیلم هر لحظه از زندگیش بسان ضربه هولناکی است که تفاوت چندانی با مرگ ندارد. و اما در«یک بوس کوچولو» که در واقع آخرین فیلم از این سهگانه به شمار میآید، زندگی دو نویسنده با روحیات کاملا متفاوت به تصویر کشیده میشود که هر یک به نوعی راهی سفر مرگ میشوند. در واقع فرمان آرا مرگ را نه صرفا در معنای جسمانی يا ايدولوژيكیاش كه در ابعاد روانشناختی و فلسفی نيز به كار میگيرد و مفهوم چند لايه و عميقتری از آن را به تصوير میكشد. از سوی ديگر در هر سه فیلم تصویر مطلوب و دلنشینی از مرگ ارائه میشود. مرگی که آرامش و سکون را در پی دارد سياه و هولناك نيست. مرگ در آثار فرمان آرا نوعی بازگشت به خويشتن اصيل است كه به شدت با مفهوم هويت درهم آميخته و از تركيب آن دو آرامشی جاودانی را طلب میكند. این قضیه به ویژه هنگامی که «فرجامی» بوی کافور در بیهوشی کامل مرگ را تجربه میکند نمودی آشکار مییابد. هنگامی که پزشکان با انواع تجهیزات مدرن سعی بر حفظ جانش دارند، گشت و گذار میان مناظر چشمنواز مرداب انزلی و طبیعت بدیع ایران وی را به سکون و آرامش میرساند. این همان به اصل خویش بازگشتن، به طبیعت، به فطرت خویش بازگشتن است. این قضیه حتی در مورد «سعدیِ» خاکستریِ «یک بوس کوچولو» نیز صدق میکند. او نیز در پی اصل خویش فرسنگها از سوئیس تا ایران میپیماید به امید اینکه مرگی با هویت داشته باشد. نگاه روشن و لطيف به مرگ را حتی در نامگذاری آثار فرمان آرا نيز میتوان رديابی كرد. همنشينی بوی كافور با عطر ياس و يك بوس كوچولو در عنوانبندی فيلم خود گواه بر اين مدعاست كه كارگردان قصد نداشته است تصويری زشت و مايوسكننده از اين پديده ارائه دهد و بالعكس نوعی نجات و رستگاری در ذات آن ديده میشود كه مرگ را به عنوان يك واقعيت مطلق اما رهايیبخش برای قهرمان داستانش ترسيم میكند. البته او در يك بوس كوچولو ، تصوير مرگ را در نسبت با شكل زندگی شخصيتهای قصه رنگآميزی میكند كه مبتنی بر انگارهای ايديولوژيكی و مذهبی صورتبندی شده است به اين معنی كه مرگ برای شبلی كه زندگی خوبی داشته و در روشنايی زيسته است در غالب فرشتهای زيبا و سفيدپوش ظاهر میشود و تجربهٔ مرگ برای او مثل يك بوس كوچولو است اما براي سعدی كه شخصيت چندان مثبتی نيست و در ظلمت زيسته است مرگ در چهرهٔ پيرزنی زشت و ترسناك متجلی میشود و تجربهٔ تلخی را برای او به ارمغان میآورد . شايد يكی از پارادوكسهایی كه در آثار اين كارگردان به چشم میخورد اين باشد كه او در عين روشنفكر بودن و به تصوير كشيدن زندگی روشنفكران دربارهٔ مرگ نگاه سنتی دارد و همان چيزی را دربارهٔ مرگ به تصوير میكشد كه در اذهان عموم مردم وجود دارد. در واقع او در مفهوم مرگ تصرف روشنفكرانه نمیكند و صرفا مبتنی بر تصور رايج و غالبی كه از اين پديده در جامعه وجود دارد در تبيين مقصود خويش بهره میگيرد. فرمان آرا در به تصوير كشيدن دوگانهٔ مرگ برای شخصيتهای قصهاش ضمن استفاده از استعاره و گزارههای دينی از نشانهشناسی مرگ در اين تضاد بهره میگيرد بدين معنی كه مرگ شبلی در يك طبيعت سبز و زيبا كه نمادی از بهشت است اتفاق میافتد اما سعدی در بيابانی خشك و داغ كه نمادی از جهنم است جان میسپارد. در عين اينكه فرمان آرا مرگ را در نسبت با اين دو كاراكتر در بستر زندگی نيز به تصوير میكشد. سعدی كه سالهاست جلای وطن كرده و گوشه عزلت برگزيده است و به نوعی با جامعه خود و مسائل آن فاصله گرفته در حقيقت به لحاظ حرفهای و اثرگذاری دچار مرگ شده و انديشهها و آثارش خريداری ندارد به طوری كه وقتی به ايران میآيد ديگر كسی او را نمیشناسد اما شبلی به عنوان نويسنده مشهور و محبوبی است كه مورد احترام مردم كشورش است و حيات واقعی او در زنده بودن آثار و انديشههايش تبلور دارد. در واقع گاهی مرگ به معنايی فراموش شدن به كار میرود و كارگردان به جای مرگ جسمی از مرگ فكری و هويتی آدمهای قصهاش سخن میگويد. گويی فرمان آرا مرگ را در نسبت با چگونه زيستن معنی میكند و تاويلی فلسفی و انسانشناختی از آن ارائه میدهد.
تاویل استعاری مرگ و زندگی در آثار فرمان آرا حجم گستردهای دارد و مضامین نمادین بسیاری در فیلمهای او میتوان پیدا کرد که مصداق این سخن باشد. قفس بودن تن و قفس بودن دنیا مضمون دیگری است که به ویژه با قفس پرندهٔ «یک بوس کوچولو» جلوهای نمادین پیدا میکند. پرندهای که به باور آدمهای فیلم، شب پیش مرده بود و فردا صبح زنده شد. چیزی که باعث میشود «سعدی» به کنایه ایران را سرزمین معجزات بنامد. کارگردان با این جمله به اعتقاد شدید ایرانیان به ماوراء و معجزات اشاره میکند و این مساله در «خاک آشنا» نیز بار دیگر مورد تاکید قرار میگیرد. شاید مرگ هم برای فرمان آرا معجزهای باشد که آدمی را از قفس تنگ تن رها میکند و به سوی رستگاری میکشاند. البته فرمان آرا به غیر از مرگ به مسائل و مفاهیم دیگری هم در آثار خود توجه میکند که از جمله میتوان به شعر، عشق، تاریخ و هویت ملی، آداب و رسوم، جبرگرایی و روشنفکری اشاره کرد که تحلیل آن به فرصتی فراتر از این مجال نیازمند است. اما همه این مفاهیم به نوعی در نسبت با تریلوژی مرگ، بازنمایی میشود.
اگرچه سهگانه فرمان آرا به مرگ میپردازد و نسبت آن را با تجربه انسانی در زیست-جهان او واکاوی میکند اما وی بیش از آنکه از مرگ سخن بگوید به ستایش زندگی میپردازد. مرگ در آثار او بوی زندگی میدهد و به معنی نیستی و عدم و نابودی نیست. او به مرگ اشاره میکند تا عظمت و ارزش زندگی را به مخاطبانش گوشزد کند. در واقع آنچه در آثارش تبلور دارد نه مرگ که مرگ آگاهی است که به آدمی کمک میکند قدر زیستن را بیشتر بداند و با آگاهی و شناخت زندگی کند. او از مرگ زمان و از دست رفتن لحظهها سخن میگوید تا ارزش زندگی و عمر را به تصویر بکشد آری «زندگی» که به قول احمد شاملو به شکل بیرحمانهای کوتاه است.


