در قسمت اول یادداشت «معصومی که سانسور شد» اشاره کردم که در کتاب «نیمهی تاریک ماه» معصومهای دوم و چهارم که در اصل در کتاب «نمازخانهی کوچک من» اثر هوشنگ گلشیری چاپ شده بودند، بهعلت سانسور حذف شدهاند. در آن قسمت به «معصوم دوم» پرداختم و در این قسمت قصد دارم به «معصوم چهارم» نگاهی داشته باشم.
«معصوم چهارم» گلشیری مانند داستان «معصوم اول» در فرم نامهنگاری نوشته شده است. نویسندهی نامه یا راوی اولشخص داستان (که نامه را بهعنوان محمل روایی انتخاب کرده)، مردی ادیب از طبقهی متوسط است. او نزدیک ده سال است که به اصفهان مهاجرت کرده و همچنان خودش را در این شهر غریب میداند. او نامهای برای برادر خود مینویسد و از اوضاعش در اصفهان میگوید و خود این نامه تبدیل به متن داستان میشود. اما این «داستان» دربارهی چیست؟
یکی از ضعفها (یا شاید هم بگوییم یکی از ویژگیهای) داستان «معصوم چهارم» دقیقاً این است که داستان و ماجرای واحدی که خواننده بخواهد آن را دنبال کند و به نتیجهای برسد در آن وجود ندارد. اگر در «معصوم اول» شاهد حضور و قدرت گرفتن مترسکی در یک روستا بودیم و بعد میدیدیم این مترسک چه تأثیراتی روی مردم آنجا و ایجاد خرافات دارد، و یا در «معصوم سوم» شاهد گیر افتادن شخصیت مصطفی در مخمصهای بودیم که خودش ناخواسته آن را ایجاد کرده، در «معصوم چهارم» این اتفاقِ واحدِ راهانداز و پیشبرندهی سایر وقایع پیرنگ وجود ندارد. همین باعث شده که ماجراهای داستان کمی پراکنده بهنظر برسند. ولی از آنجا که فرم روایی داستان بهشکل نامهنگاری است، خواننده ممکن است با مسئلهی بازنمایی نظم طبیعی امور بهجای ساخت درام کنار بیاید. نظمی که بهناچار، درست مانند زندگی واقعی، سرشار است از «تناقض». درواقع اگر بپرسیم داستان «معصوم چهارم» دربارهی چیست، میتوانیم بگوییم دربارهی انسانی است مضطرب که درگیر تناقض شده است و واکنش بدنش به این تناقض، خوندماغ شدن مدام او در داستان است. اوج این تناقض را میتوانیم در صفحهی آخر داستان بخوانیم. راوی شب خوابیده و در خواب دیده که جزو کاروان شام است و بهاسیری گرفته شده است و با این حال در خواب فریاد میزند: «زندهباد سعدبن زیاد» و بعد صاحبخانهی پیر میآید و او را از خواب بیدار میکند و بهش میگوید که داشته در خواب فریاد میزده. راوی ترسان پا میشود و میخواهد نمازی بخواند ولی نماز را در رکعت سوم ناقص باقی میگذارد:
«وقتی پیرزن رفت، بلند شدم دست و صورتم را شستم. بعد نمیدانم چهطور شد که وضو گرفتم. باور کن همینطوری. سه رکعت هم نخواندم. نتوانستم. سجدهی رکعت سوم بود که دیدم نمیشود، نمیتوانم. همانجا همشده روی مُهر گریه کردم. بیصدا. و فکر کردم اگر میتوانستم نماز مغرب را بخوانم، یا میان دو نماز توبه کنم، دیگر هیچوقت خوندماغ نمیشدم. نشد. گفتم که. بعضیها اینطورند… بعدش دیگر فهمیدم هیچوقت نمیشود. حتی مطمئن شدم اگر دوباره خوندماغ بشوم، هیچوقت بند نمیآید. مثل حالا که باز خوندماغم شروع شده است.»
اما علت این تناقض چیست؟ راوی از چه چیزی دارد زجر میکشد؟ علت این است که او عضو هیچ «لشکر و حزب و دسته و باشگاهی» نیست. او سعی دارد در جهانی که ارزشها و ضدارزشها توسط گفتمانهای دارای قدرت سیاسی و گفتمانهای در آن زمان بیقدرت، اصیل زندگی کند و ارزشهای خودش را داشته باشد. او مدام چخوف و داستایفسکی و سایر کتب ادبی میخواند و نمیخواهد وارد دستههای سیاسی شود. همچنین در داستان اشارههایی هم به پدرِ راوی میشود و دردسری که نام خانوادگی برای شخصیت اصلی ایجاد کرده است. اما اطرافیان شخصیت اصلی (که همان راوی/نویسندهی نامه باشد) مدام او را به سمت و سویی میکشند و او را دچار نوعی ترس و اضطراب میکنند. درواقع سرتاسر نامهی این راوی آکنده از ترس و پارانویاست:
«میدانی من از آدمهای عینکی، آن هم عینکدودی، میترسم، بهخصوص اگر صورتشان را دوتیغه کرده باشند و موهاشان هم شانه کرده باشد، و حتماً هم مبادی آداب باشند. اول ازشان حذر میکنم، راهم را کج میکنم. بعد میبینم نمیشود. هرجا بروم هستند.»
یا در جای دیگری از نامه میخوانیم که ترسش از تلفن را انکار میکند:
«من از تلفن- نه که بترسم- خوشم نمیآید. وقتی چشمم به تلفن میافتد، به گوشی و شمارهاش، چندشم میشود. آدم نمیداند کی ممکن است، همینحالا، تلفن کند و تو را بخواهد.»
در همین بین و در خلال روایت، با شخصیتهای آقای زینالعابدینی و دخترش آشنا میشویم. مضمون دوگانهباوری و دوشقهسازی اخلاقی-ارزشی، مستقیماً در دیالوگهای آقای زینالعابدینی تکرار میشوند. در نمونهای که پایینتر میآید میبینیم که راوی با ترس دارد گفتههای آقای زینالعابدینی را برای برادرش تکرار میکند:
«تا دنیا دنیاست همینطورها بوده. یکطرف اشقیا هستند، همه یکشکل با کلاهخود و زره و چشمهای دریده، و آنطرف هم احبا با ابروهای پیوسته و یک خال توی پیشانی و یک طبق نور دور سرشان. خوب، حالا ببینیم کدام طرف میبرند؟ از طرفی سر بریده است و اسیری و آن طرف دیگر دیگ آبجوش و ارّه و اگر هم از فردا خبری باشد مار غاشیه و گرز آتشین. اگر هم یکی بگوید خوب که چی، میگوید: تو کدام طرفی هستی، هان، بالای نیزه را بیشتر میپسندی یا توی دیگ را؟ یک روز که من گفتم بعضیها هم بودهاند که نه اینطرفی شدند و نه آنطرفی، مغلطه کرد که… حالا درست یادم نیست که چی. همهی حرفهاش را هم نمیشود نوشت.»
اما این باورهای ارزشی دوگانه در داستان به خیر و شر سنتی-شیعی و فرهنگ عاشورایی که در جمهوری اسلامی جزء موارد حساس محسوب میشوند، محدود نمیشوند. تقابل باورهای سیاسی آقای زینالعابدینیِ فاشیست با دختر چپگرا و آرمانخواهش نیز نوعی دوگانه دیگری در داستان میسازد. اما راوی داستان کجا میایستد؟ دربارهی تقابل خیر و شر سنتی، راوی مستقیماً نظر خود را میگوید و ما بالاتر آن را آوردیم. اما در تقابل سیاسی چپ و راست، راوی باز هم طرف هیچیک را بهطور کامل نمیگیرد. دخترِ آقای زینالعابدینی به راوی میگوید که بهتر است رمان و ادبیات نخواند، درحالی که راوی مدام این کار را میکند. همچنین او از راوی میخواهد که شطرنج بازی کند و راوی میگوید که قوانین بازی شطرنج را بلد نیست (بازی محبوب چپهای ایران در دهههای چهل و پنجاه). وقتی دختر میخواهد به راوی بازی را یاد بدهد، راوی میگوید که نمیخواهد و باید به خانه برود. راوی بیشتر از این که بخواهد عضو دستهای شود و ارزشهایش توسط دستهاش تعریف شوند، میخواهد زندگی کند و از زندگیاش لذت ببرد. او دوست دارد، بهقول همینگوی، در «یک گوشهی پاک و پرنور» عرقش را بخورد ولی نظامهای ارزشگذارانه مدام میخواهند او را به سمتی بکشانند و او از این قضیه مدام ترس دارد و از آنجایی که مانند مورسوی بیگانه (رمان کامو) نمیتواند هیچکدام این ارزشهای ازپیشتعیینشده را قبول کند، دچار اضطراب و ترس میشود. در پایان، بهتر است قسمتی از داستان را که نشانگر ارزشهای لذتباورانهی راوی (حداقل در ظاهر) هستند، دوباره بخوانیم:
«باور کن یک هفته بود لب تر نکرده بودم. دلم میخواست میشد یک گوشهی دنج بنشینم و عرق بخورم. یک استکان و بعدش هم یک قاشق لوبیا و احیاناً یک پر کباب با نان تافتون. بعدش را هم که خودت بهتر میدانی. آدم سیگاری آتش میزند و به دود، حلقههای دود نگاه میکند. اینها که توقع زیادی نیست. اما مگر میشود؟ تا میخواهی سیگارت را آتش بزنی میبینی باز یکی پیدایش میشود. فقط کافی است بگوید اجازه میفرمائید؟ در ثانی من به شرافت همپیاله شدن معتقدم، یعنی فکر میکنم اگر استکانت را به استکان یکی زدی و گفتی بهسلامتی، نباید سعی کنی همهاش حرف را بکشانی به نمیدانم چی. به من چه که نمیدانم کی کجا چی گفته. من یکی که وقتی یک گوشهی دنج پیدا کردهام دلم نمیخواهد به صدای بلند فکر کنم.»
اما میدانیم که ممکن است تمام این گفتههای راوی ظاهرسازی باشند. اینجاست که باید دوباره به خواب راوی که پیشتر ذکر شد، اشاره کرد. راوی طبیعتاً نمیتواند در خواب تمایلات ناخودآگاهش را سرکوب کند. آن تمایلات دوباره در خواب تغییر چهره میدهند و بالا میآیند و باعث میشوند که او در خواب فریاد بکشد: «زندهباد سعدبن زیاد» و بعد که بیدار میشود، سعی کند توبه کند و نماز بخواند و نتواند و مضطرب و خوندماغ شود و در یک سیکل باطل گیر بیفتد. بهخاطر همین است که این راوی نامهاش را با این جملهها شروع میکند: «حالم خوب نیست. نمیتوانم به اداره بروم. دیشب دوباره خوندماغ شدم. توی خواب. بعد هم دیگر نتوانستم بخوابم. راستش ترسیدم خوابم ببرد. آخر در بیداری اختیار آدم دست خودش است. اما خواب که باشد چی؟… از کجا که آدم توی خواب حرفهایی نزند که نباید؟»


