فردریک توی پاریس پرسه میزند و بعد توی کافه رو به خیابان مینشیند. آدمها یکییکی از مقابل چشمهایش عبور میکنند. بعضی را فقط برای چند ثانیه میبیند، بعضی دیگر چند دقیقهای در میدان دیدش میمانند. صدایش بهصورت وویساور شنیده میشود: «من شهر را دوست دارم، بهخاطر اینکه مردم ظاهر میشوند و ناپدید میشوند و من پیر شدنشان را نمیبینم.» بعد اضافه میکند که آنچه خیابانهای پاریس را برایش جذاب میکند، حضور دائمی و درعینحال زودگذر زنهایی است که تقریباً مطمئن است دیگر هرگز نخواهد دید و اعتراف میکند که همین ناتوانی در نزدیک شدن به آنهاست که او را به خیالپردازی وامیدارد.
فیلم را همانجا نگه داشتم. سؤالهایی جای داستان فیلم را گرفت. آیا هنوز هم کسی وسط یک روز کاری در کافهای مینشیند تا فقط به غریبهها نگاه کند؟ آیا هنوز هم ممکن است غریبهای را ببینی و همان لحظه بپذیری که احتمالاً برای همیشه از زندگیات محو خواهد شد؟ اولین پاسخی که به ذهنم رسید این بود که شاید نه. نه به این دلیل که آدمها دیگر کنجکاو نیستند، بلکه چون شیوهی زندگی روزمره و اساساً مواجههی ما با غریبهها تغییر کرده است. فردریک به زنها نگاه میکند، اما شاید آنچه متوقفم کرد نه نوعِ نگاه، بلکه کیفیت آن مواجهه بود. همان لحظه احساس کردم انگار «اریک رومر» فیلم «عشق در بعدازظهر» را فقط برای روایت زندگی یک مرد متأهل در پاریس دههی هفتاد نساخته. شاید بیآنکه خودش بخواهد زندگی روزمره در شهر را ثبت کرده است؛ شیوهای از زندگی شهری که شاید آرامآرام دگرگون شده.
شاید اگر یک پاریسی همین حالا فیلم عشق در بعدازظهر را ببیند تفاوت کالبدی چندانی در پاریس حس نکند. ساختمانها همان ساختمانها هستند، اما احتمالاً توجهش به این جلب میشود که زندگی روزمرهی آدمها تغییر کرده است؛ اینکه چطور راه میروند، چقدر مکث میکنند، چگونه به غریبهها نگاه میکنند و اصلاً چطور وقتشان را در شهر میگذرانند. شاید به همین دلیل است که فیلمها ناخواسته چیزی بیش از روایت یک ماجرا هستند. آنها شیوهی زندگی را هم ثبت میکنند. عشق در بعدازظهر برای من از همین جنس فیلمها بود. فیلمی که ناگهان باعث شد بیشتر از داستانش به خودِ امکان پرسه زدن در شهر فکر کنم.
فردریک به زنهایی که از مقابلش عبور میکنند فقط نگاه نمیکند، او برای آنها داستان میسازد. همینجا برایم سؤال دیگری شکل گرفت. آیا آنچه تغییر کرده، فقط شیوهی پرسه زدن در شهر است یا خودِ تخیل؟ آیا فردریک میتوانست همینطور به زنها نگاه کند اگر پیش از خروج از کافه نامشان، شغلشان، عکسهای سفرشان و فهرست دوستانشان را میدانست؟ شاید اگر همان زنها را فردای آن روز دوباره میدید، یا اگر چیزی از زندگیشان میدانست، این خیالپردازی دیگر چندان لازم نبود؛ همانطور که رابطهی روزمرهاش با منشی که دیگر غریبه نیست، هرگز چنین مجالی برای تخیل پیدا نمیکند. انگار بخشی از لذت پرسه زدن نه در شناختن آدمها بلکه در ناتمام ماندن آنهاست؛ در اینکه غریبه بمانند و ذهن فرصت کند جاهای خالی را با روایت پر کند. بخشی از خیالپردازی او دقیقاً از جایی آغاز میشد که اطلاعات تمام میشود. انگار شهر دستکم در آن لحظه فقط محلی برای عبور آدمها نبود، بلکه فضایی برای پر کردن جاهای خالی با داستان هم بود.
شاید دلیلش این باشد که شهرهای بزرگ همیشه فقط محل عبور نبودهاند؛ مکانی برای خیالپردازی هم بودهاند. آدمها فقط برای رسیدن به مقصد به فضاهای عمومی نمیآمدند؛ حضور دیگران خود بخشی از جاذبهی شهر بوده است. هر غریبهای که برای چند ثانیه در میدان دید قرار میگرفت، میتوانست آغاز داستانی باشد که هیچوقت نوشته نمیشد. کافی بود زنی با عجله از کنارت رد شود، مردی برای لحظهای پشت چراغ قرمز بایستد یا کسی در مترو خوابش برده باشد. بخش بزرگی از این تجربه نه فقط در خودِ آدمها، بلکه در فاصلهای شکل میگرفت که میان آنچه میدیدیم و آنچه نمیدانستیم وجود داشت. تخیل جاهای خالی را پر میکرد.
این تجربه خیلی پیش از آنکه فردریک در خیابانهای پاریس پرسه بزند، نامی پیدا کرده بود. «شارل بودلر» به چنین مشاهدهگری فلانور میگفت؛ پرسهزنی عمدتاً مرد که در خیابانهای شهر مدرن راه میرود، نه برای رسیدن به مقصدی مشخص، بلکه برای تجربه کردن خودِ شهر. برای او خیابان فقط فضایی برای عبور نبود؛ صحنهای بود که هر رهگذر میتوانست برای چند لحظه به شخصیت یک روایت تبدیل شود.
همانطور که خود بودلر هم شعر «به رهگذری» را از همان چند ثانیهی مواجهه با زنی خلق کرده که از کنارش میگذرد. تمام شعر بر همین چند ثانیه بنا شده است. شاعر نه نام زن را میداند، نه مقصدش را و نه هرگز دوباره او را میبیند. بااینحال همان مواجههی کوتاه برای ساختن جهانی از خیال کافی است. یکی از مشهورترین سطرهای شعر هم همین حس را خلاصه میکند: «آیا دیگر نخواهمت دید در فراسوی زمان؟» در اینجا آنچه شعر را میسازد خودِ زن نیست؛ ناپدید شدن او است. شاید بتوان فرار فردریک از خانهی کلوئی و بازگشتش به خانهی خودش و بودن با همسر خودش را هم از همین زاویه دید؛ انگار تخیل تا وقتی زنده است که فاصله حفظ شود. نزدیکی بازی پرسهزنانهی او را بر هم میزند.
اینجا است که ناخواسته ذهنم به امروز برمیگردد. نه برای آنکه بگویم فلانور از میان رفته یا تخیل جای خود را به شبکههای اجتماعی داده است. اتفاقاً مطمئن نیستم چنین حکمی درست باشد. ما هنوز هم به فضاهای عمومی و کافهها میرویم و حضور غریبهها همچنان یکی از مهمترین سرچشمههای کنجکاوی ما است، گرچه ریتم زندگی روزمره کمتر مجال آن مکثهای طولانی را میدهد که فردریک در کافه و در روز کاری تجربه میکند. بااینحال دربارهی آدمهایی که در اینستاگرم یا شبکههای اجتماعی دیگر میبینیم هم خیالپردازی میکنیم؛ هنوز هم بخش بزرگی از زندگی آنها از نگاه ما پنهان است. اما جنس این خیالپردازی با آنچه فردریک تجربه میکند یکسان نیست. فردریک با کمبود اطلاعات روبهرو است و ما با وفور اطلاعات گزینش شده. او از یک نگاه کوتاه، جهانی میسازد؛ ما از صدها عکس و ویدئو روایتی از آدمها میسازیم که باز هم پر از جاهای خالی است.
شاید تفاوت دیگرش در نسبت ما با غریبهها باشد. زنهایی که فردریک در خیابان میبیند، ممکن است برای همیشه ناپدید شوند و همین به مواجهه با آنها وزن میدهد. هر نگاه میتواند آخرین نگاه باشد. اما غریبههای امروز معمولاً صفحهای دارند که میتوان دوباره به آن برگشت. آنها کمتر ناپدید میشوند و بیشتر بایگانی میشوند. انگار به همین دلیل است که تجربهی مواجهه هم تغییر کرده. نه لزوماً کمعمقتر بلکه متفاوت؛ از تجربهای که با فقدان و حسرت همزیست بود، به تجربهای که همواره امکان بازگشت را پیش روی ما میگذارد.
به خاطر همهی اینها عشق در بعدازظهر بیش از آنکه من را به فکر پاریس دههی هفتاد بیندازد، به امروز برگرداند. اگر فلانور بودلر در خیابانهای قرن نوزدهم پرسه میزد و فردریک در کافههای دههی هفتاد، فلانور امروز کجاست؟ آیا هنوز در پیادهروها قدم میزند یا ساعتها میان صفحههای بیپایان موبایل سرگردان است؟ برخی نظریهپردازان برای توصیف این دگرگونی از مفهوم «پستفلانور» استفاده کردهاند؛ پرسهزنی که دیگر نه جنسیتش از پیش تعیین شده و نه خیابان تنها میدان تجربهی او است. آیا با همهی این دگرگونیها شهر هنوز هم میتواند همانگونه که روزگاری برای بودلر و فردریک میتوانست، تخیل بیافریند؟
پاسخ قطعیای برای این پرسش ندارم. اما چیزی که برایم روشن شده این است که وقتی به فیلمهای قدیمی نگاه میکنم، برای دیدن شهر چشمم ناخواسته پیِ چیزی بیش از تغییر خیابانها یا ساختمانها میرود؛ پیِ آدمها، ریتم زندگیشان، مواجهه با غریبهها و رابطه با مکان. شهر فقط از سنگ و آسفالت ساخته نمیشود؛ از این مواجههها هم ساخته میشود و سینما گاهی ناخواسته دقیقترین آرشیو همین مواجههها میشود. عشق در بعدازظهر برای من از همین جنس بود؛ نه فقط داستان یک مرد متأهل، بلکه روایت شکلی از زندگی روزمره که شاید امروز با همین کیفیت تجربه نشود.


