«آخرین هملت» اثر بن دوک در هشتادمین دوره جشنواره آوینیون، یکی از بزرگترین رویدادهای هنری جهان اجرا شد؛ نمایشی که هملت را به شیوه متفاوتی به روی صحنه میبرد.
دوک با ترکیب شوی تک نفره با رقص و ویدئو و همینطور طنز و اشارههای امروزی به وقایع و اتفاقات به اجرای جدیدی میرسد که ضمن ادای احترام به این به قول تی اس الیوت «مونالیزای ادبیات»، آن را به زندگی معاصر پیوند میزند و به ما میگوید که این اثر چقدر میتواند بهروز و امروزی باشد و اساساً انتقاد سطحی به کارکرد آن چقدر میتواند پرت و غریب به نظر برسد.
فیلم با انتقاد از نمایشنامه هملت و شکسپیر آغاز میشود. صدای زنی را در رادیو میشنویم که در یک مصاحبه میگوید هملت ضد زن است و رفتار بدی با مادرش و اوفلیا دارد و این نمایش دیگر کهنه شده و مراکز تئاتری نظیر شکسپیر گلوب و نشنال تیاتر لندن دیگر نباید این نمایش را اجرا کنند!
دوک در نقش هملت این سخن را به سخره میگیرد و در تمام طول نمایش ثابت میکند که این نمایش درباره پیچیدگیهای ذهن بشر، کماکان تر و تازه است و این نوع ایدئولوژیهای افراطی در برابر هنر ناب تاب نخواهد آورد.

اما در عین حال از تأثیر این نوع نگاه بر فضای تئاتر و اضافه کردن محدودیتهای دیگری بر آن میگوید: او نامهای از دولت را میخواند که در آن دولت تصمیم خود را برای کمک نکردن به این نمایش اعلام میکند و میگوید ترجیح میدهند به نمایشی با «مضمون معاصر» کمک کنند.
اما دوک این محدودیت بودجه را به خلاقیت بدل میکند: او به جای بازیگر، از عروسک استفاده میکند و هر جا که لازم است یکی از عروسکها را از جعبههای بزرگی که در صحنه وجود دارد بیرون میکشد و حتی از تماشاگران میخواهد که دیالوگ کاراکتر را از روی نوشته بخوانند. به این ترتیب نمایش از روی صحنه با تماشاگر در سوی دیگر صحنه پیوند میخورد و در عین حال فاصلهگذاریهای بسیار، حال و هوای زنده و متفاوتی به اثر میدهد که میتواند فضای سرخوش اجرا را حفظ کند، ضمن آن که دوک با همه چیز شوخی میکند؛ از فمینیستهای افراطی تا وضعیت هنر، از خانواده خودش تا مفهوم عشق و از خود نمایشنامه هملت تا جملههای معروف آن.
او در ابتدا جمله «بودن یا نبودن» را میگوید تا خیال همه راحت شود. بعد خودش هم اشاره میکند که همه در هملت منتظر این جمله هستند، پس چرا پیش از هر چیز آن را در ابتدای نمایش نگوید که خیال همه راحت شود! بار دیگر در طول نمایش به این جمله برمیگردیم؛ جایی که هملت و اوفلیا در حال تماشای بچهای هستند که در شکم اوفلیا در حال جان گرفتن است و هملت این جمله را میگوید، اما اوفلیا با جملهای تند پاسخش را میدهد و در واقع به سخرهاش می گیرد.
همین رویکرد نشان میدهد که برای دوک هیچ چیز مقدس نیست. میتوان با هملت هم شوخی کرد و آن را هدف تیغ تند انتقاد قرار داد، اما تقاضا برای متوقف کردن اجرای هملت به دلایل مضحک و افراطی را به درستی به سخره میگیرد.
دوک از امکانات صحنه به خوبی استفاده میکند. هیچ نقطهای از صحنه نیست که بدون استفاده بماند؛ چه جلوی صحنه، چه جعبههایی که حالا گاه به عنوان پرده برای نمایش ویدئو هم از آن استفاده میشود و چه پشت جعبهها برای پنهان کردن دو بازیگر دیگری که به او کمک میکنند و گاه باید در پشت صحنه پنهان شوند.
چند رقص دیدنی هم فضای هاملت را با اجراهای مدرن امروزی پیوند میزند تا ثابت کند قرار نیست همه اجراهای این نمایش به شکل کلاسیک و مرسوم باشد. ضمن این که دوک آشکارا پایان آن را تغییر میدهد و چیزی خلاف انتظار تماشاگر را با او در میان میگذارد؛ جایی که اسطورههای معمول میشکنند، اوفلیا زمینی و ملموس میشود و هملت راه دیگری را در پیش میگیرد.


