اگر بپرسیم مهمترین عنصر «داستان باغوحش» اثر ادوارد آلبی چیست، بهاحتمال زیاد پاسخ بسیاری از افراد شخصیتپردازی یا دیالوگهای تنشآلود میان جری و پیتر خواهد بود. ستینگ (Setting) معمولاً در خوانش این نمایشنامه در حاشیهی شخصیتها و گفتوگوهای آن قرار میگیرد؛ عنصری که ممکن است در نگاه نخست صرفاً پسزمینهای برای وقوع رویدادها به نظر برسد. درصورتیکه ستینگ در این نمایشنامه نقشی بنیادین دارد؛ نهفقط محل وقوع کنش، بلکه سازوکاری است که کشمکش، درونمایه و حتی بخشی از شخصیتپردازی از دل آن شکل میگیرد.
یک آزمون ذهنی این مسئله را روشن میکند؛ اگر همین دو شخصیت را از سنترالپارک برداریم و در یک کافه یا خانه بنشانیم، آیا همچنان همین داستان را خواهیم داشت؟ به نظر نمیرسد. زیرا در داستان باغوحش مکان صرفاً ظرفی برای رویدادها نیست؛ بر منطق کنش اثر میگذارد و به آن معنا میدهد. آنچه میان جری و پیتر رخ میدهد، تا حد زیادی محصول جایی است که این دو یکدیگر را پیدا میکنند.
قلمرو، نه فقط مکان
تقریباً تمام نمایشنامه روی نیمکتی در سنترالپارک میگذرد؛ نیمکتی که در آغاز فقط یک نیمکت است، اما بهتدریج به قلمرو بدل میشود، به مرزی که دو شخصیت بر سر آن درگیر میشوند. آلبی صرفاً دو شخصیت را روبهروی هم قرار نمیدهد؛ آنها را در فضایی عمومی مقابل هم قرار میدهد. فضایی که در اصل به همه تعلق دارد و هیچکس مالک آن نیست، اما افراد میتوانند نسبت به بخشهایی از آن احساس تعلق و مالکیت پیدا کنند. پیتر سالهاست روی همان نیمکت نشسته، کتاب خوانده، استراحت کرده و بیآنکه مالک باشد، آن را بخشی از قلمرو خود میداند و جری دقیقاً وارد همین قلمرو میشود.
درواقع دعوا بر سر نیمکت نیست؛ بر سر این است که چه کسی حق دارد این فضا را از آنِ خود بداند. اگر همین دو نفر در خانهی پیتر یا پانسیون جری بودند، چنین کشمکشی هرگز شکل نمیگرفت. بنابراین نخستین کارکرد ستینگ خلق کشمکش است.
ستینگ پنهان
نکتهای قابل توجه در ساختار نمایشنامه نهفته است؛ عنوان اثر «داستان باغوحش» است، اما باغوحش هرگز بهطور مستقیم روی صحنه نمیآید و ماجرای آن هیچگاه بهطور کامل روایت نمیشود. به گمان من دلیل این غیاب آن است که باغوحش در نمایشنامه صرفاً یک مکان نیست؛ به استعارهای برای سازمانیافتن دیگر فضاها تبدیل میشود.
جری از باغوحش برمیگردد و مدام از حیوانات صحبت میکند؛ از سگ صاحبخانه، از حیوانهای پیتر و بیآنکه تصریح کند همهی این فضاها را به هم پیوند میزند. هرچه پیشتر میرویم، روشنتر میشود که باغوحش مکان نیست؛ الگویی است برای فهم تمام فضاهای نمایشنامه. پانسیون جری با توصیف معماری و ساکنانی چون صاحبخانه، سگش و شخصی که همیشه درحال گریه کردن است خود باغوحشی دیگر است، خانهی پیتر با طوطیها و گربهها باغوحش است و حتی همان نیمکت بهتدریج و با رفتارهای شخصیتها شکل یک قفس به خود میگیرد و سنترالپارک را شبیه باغوحش نشان میدهد. از این منظر میتوان گفت نمایشنامه دو ستینگ دارد؛ یکی آشکار یعنی سنترالپارک و یک ستینگ پنهان یعنی باغوحشی که هرگز دیده نمیشود، اما سایهاش بر تمام اثر گسترده است.
حکایت سگ؛ نسخهی کوچک نمایش
حکایت سگ صاحبخانه که در نگاه نخست تنها خردهروایتی در خدمت شخصیتپردازی جری به نظر میرسد، در واقع الگویی فشرده از رابطهای است که بعدتر میان جری و پیتر شکل میگیرد. جری در روایت خود از سگ و از تلاشی ناکام برای برقراری ارتباط میگوید؛ تلاشی که به تحریک، تقابل و در نهایت خشونت میانجامد. همین الگوی ارتباطی در مواجههی او با پیتر هم تکرار میشود؛ جری میکوشد به دیگری نزدیک شود، با بیاعتنایی و مقاومت روبهرو میشود، او را تحریک میکند و سرانجام رابطه را به خشونت میکشاند. تفاوت اساسی اینجاست که در پایان نمایش این بار جری در موقعیتی مشابه سگ قرار میگیرد و خود قربانی خشونت فیزیکی میشود. بنابران داستان سگ پیشاپیش منطق رابطهی جری با پیتر و سرانجام آن را در مقیاسی کوچکتر بازسازی میکند.
شکست ارتباط در فضای عمومی
انتخاب سنترالپارک بهعنوان ستینگ آشکار نمایشنامه تصادفی انتخاب نشده. پارک یک فضای عمومی است؛ فضایی که امکان همحضوری و بالقوه تعامل میان غریبهها را فراهم میکند، اما این همحضوری الزاماً به ارتباط انسانی منجر نمیشود. آلبی دقیقاً از همین تناقض استفاده میکند؛ جری و پیتر با وجود اختلاف طبقاتی و اجتماعی در فضایی قرار دارند که از نظر اجتماعی برای هر دو قابلدسترس است، اما عمومیبودن فضا بههیچوجه تضمینکنندهی رابطه نیست. دو غریبه کنار یکدیگر بر نیمکتی مینشینند، اما هرچه گفتوگو پیش میرود، نه به پیوندی معنادار، بلکه به فاصله، تقابل و در نهایت خشونت منجر میشود.
جری به فضای عمومی آمده و به دنبال راهی برای تعامل است، چون از تنهایی رنج میبرد، اما مسئلهی او صرفاً تنهایی نیست؛ مسئله این است که وجودش زمانی برای خودش معنا پیدا میکند که بتواند اثری روی دیگری بگذارد. به همین دلیل وقتی گفتوگو پاسخی در پی ندارد، خشونت را برمیگزیند؛ وقتی دوستی ممکن نیست، دشمنی را میپذیرد و وقتی همدلی شکل نمیگیرد، شوک ایجاد میکند. برای جری شاید بدترین وضعیت بیتفاوتی باشد؛ زیرا بیتفاوتی به معنای آن است که دیگری حتی او را به رسمیت نمیشناسد.
پیتر در آغاز نمایش بر نیمکت نشسته، کتاب میخواند و جهان را از فاصلهای امن تماشا میکند. جری او را بهتدریج از این موقعیت بیرون میکشد و وادارش میکند وارد رویداد شود؛ تا جایی که دیگر نمیتواند صرفاً ناظر باقی بماند، حتی اگر این ورود به قیمت جانش تمام شود. بنابراین به نظر میرسد جری فقط پیتر را از موقعیت یک مشاهدهگر منفعل بیرون نمیکشد؛ نمایش از طریق او تماشاگر را هم از موقعیت امن مشاهدهگری بیرون میکشد و وادار میکند نسبت به آنچه بر صحنه رخ میدهد موضع بگیرد.
در اینجا سنترالپارک به چیزی بیش از پسزمینهی نمایش تبدیل میشود. آلبی در یکی از عمومیترین فضاهای شهر امکان همحضوری را از امکان ارتباط جدا میکند؛ آدمها میتوانند در یک فضای مشترک کنار یکدیگر باشند، بدون آنکه واقعاً با یکدیگر ارتباط برقرار کنند. بنابراین حذف سنترالپارک از نمایشنامه صرفاً به معنای تغییر محل وقوع داستان نیست؛ بخشی از منطق معنایی آن را هم از بین میبرد.
دگرگونی ستینگ
پیتر فقط ازطریق دیالوگها شخصیتپردازی نمیشود؛ واکنش او زمانی که قلمروش تهدید میشود، بخشی از شخصیت او را آشکار میکند. پس ستینگ نهتنها بستر کنش، بلکه ابزاری برای افشای شخصیت است. نیمکت برای پیتر صرفاً یک محل نشستن نیست؛ فضایی است که به آن احساس تعلق دارد و ورود جری به آن این احساس تعلق را به چالش میکشد. بنابراین بخشی از آنچه دربارهی پیتر میفهمیم، نه از آنچه دربارهی خودش میگوید، بلکه از نحوهی واکنشش به تهدید این قلمرو به دست میآید.
اما رابطهی میان شخصیت و ستینگ یکطرفه نیست. همانطور که مکان بر رفتار شخصیت اثر میگذارد، کنش شخصیت هم معنای مکان را تغییر میدهد. در آغاز نمایش نیمکت فقط بخشی از فضای عمومی سنترالپارک است، اما در پایان برای پیتر به محل یک مرگ، یک بحران اخلاقی و خاطرهای تبدیل شده است که دیگر نمیتوان آن را از مکان جدا کرد. ظاهر مکان در طول نمایش ثابت باقی میماند، اما معنای آن تغییر میکند.
بنابراین ستینگ در داستان باغوحش نه یک پسزمینهی ثابت، بلکه بخشی از فرایند شکلگیری معنا است؛ مکان بر شخصیت اثر میگذارد، شخصیت در آن دست به کنش میزند و این کنش در نهایت معنای مکان را دگرگون میکند و این سوال را مطرح میکند که اگر پیتر روزی دوباره به سنترالپارک برگردد، آیا آن نیمکت هنوز همان نیمکت قبلی است؟ و آیا سنترالپارک برای او میتواند دوباره همان معنای پیش از آن بعدازظهر را داشته باشد؟


