«نیاکان عزیز، بگذارید عبور کنیم» (Let Us Through, Dear Ancestors) تازهترین ساخته لاو دیاز در بخش خارج از مسابقه جشنواره ونیز نمایش داشت؛ یکی از بهترین ساختههای اخیر این فیلمساز فیلیپینی که مایههای مورد علاقهاش را یکجا جمع میکند.
باز با فیلمی سیاه و سفید و دوربین ایستا روبرو هستیم که در تمام فیلم در نماهایی بلند به نظاره موقعیت مینشیند. این بار دیاز به چند قرن پیشتر بازگشته اما کماکان درباره کشورش فیلیپین حرف میزند؛ روایت کشیشی اسپانیایی که در یک جزیره کوچک در حال ساخت یک کلیساست اما از قدرت مذهبیاش سوءاستفاده میکند.
فیلم طبق معمول آثار دیاز ظاهری ساده دارد و وقایعاش هم به شکل سادهای روایت میشود. دو سوی ماجرا رو در روی یکدیگر قرار میگیرند: کشیش به مثابه قدرت و مردم عادی و محلی به مثابه کسانی که از باورهایشان سوءاستفاده میشود. اینجا اما قدرت وجهی خارجی دارد و به دلیل خارجی بودن خود را محق میداند. او در دیالوگ ابتدایی فیلم مردم محلی را وحشی مینامد و زنان آنان را آماده برای جفتگیری. این جفتگیری بخش مهمی از شخصیت کشیش را آشکار میکند: مردی که بنا به موقعیتش حق خوابیدن با زنان را ندارد، اما حالا در یک موقعیت برتر- در یک کشور دیگر- خود را محق میداند که با زنان مختلفی همبستر شود و آنها را بچهدار کند. این تولید مثل بخشی از داستان فیلم را هم شکل میدهد، جایی که او یکی از بچههایش از این زنان را فرا میخواند تا مأموریت آوردن مرمر برای کلیسای در حال ساخت را به عهده بگیرد، در حالی که راهزنان در جنگل به هر چیز با ارزش حمله میکنند و صاحبان آنها را میکشند.

اما فیلم در انتها وجه دیگری از قدرت را هم نمایان میکند و به ما میگوید که با یک نمایش از پیش طراحی شده روبرو هستیم. این شوک ناگهانی جهان فیلم را پیچیدهتر میکند و از سادگی ظاهری بخش اول جدا میشود. اما فرم فیلم کماکان به همان شکل ادامه دارد و دوربین دیاز به ما میگوید که تنها نظارهگر موقعیت است. از نماهای نزدیک خبری نیست و دوربین از حرکت به سوی موضوع و نمایش مستقیم کسی که حرف میزند خودداری میکند. برعکس دورتر میایستد و از تماشاگرش میخواهد با فاصله به همراه او به تماشا بنشیند. در نتیجه طبق معمول آثار دیاز از صحنههای احساسی خبری نیست و بیشتر با یک موقعیت سر و کار داریم که حالا گویی از امروز فیلیپین به گذشته آن بازگشته و حالا ما شاهد یک تاریخ ادامهدار هستیم تا به امروز گسترش مییابد.
فیلم اما درباره قدرت حرف میزند؛ اینکه قدرت چطور میتواند مورد سوءاستفاده قرار گیرد. در نتیجه کشیشی که قرار است پیام آور صلح و پیشرفت در یک جزیره دورافتاده باشد، خود به عامل شر و تباهی بدل میشود و در واقع فیلم به ما میگوید که تمام شر جاری در این جزیره و همه مرگها ومصیبتها تنها ناشی از عملکرد خودخواهانه اوست که به خودبرترپنداریاش باز میگردد. در نتیجه به رغم ظاهر ساده ماجرا و فضا، فیلم وجهی استعاری مییابد و کشیش و خارجی مفاهیمی نمادین مییابند. از این جاست که فیلم از گذشته به امروز هم میرسد، به ویژه که در حال کند و کاو درباره مذهب هم هست: باورهای محلیها درباره زن شفادهنده در برابر باور به کلیسا قرار میگیرد و بخشی از جهان فیلم را شکل میدهد. با مرگ زن شفادهنده فیلم فضایش را برای نتیجهگیری نهایی آماده میکند، جایی که با مرگ باور وایمان، کلیسا هم در امان نخواهد ماند.


