مرز ساخته آه بیائو از سینمای هنگ کنگ که در بخش مسابقه جشنواره سن سباستین به نمایش درآمد و جایزه ویژه داوران را از آن خود کرد، تصویر متفاوتی است از یک موقعیت غریب؛ جایی که فیلم و شخصیتهایش آرامآرام به سمت و سویی میرود که تماشاگر به هیچ وجه انتظارش را ندارد.
فیلم در ابتدا و در ظاهر عاشقانه آرامی است بین یک کارگر معدن و یک زن تنفروش که رابطهای را شکل میدهد که زندگی آنها را دگرگون خواهد کرد، اما از نیمه به بعد جهان شخصیتها به سمت یک داستان عجیب انتقام کشیده میشود که در آن هر چه در ظاهر عادی و معمول به نظر میرسید، در باطن به شکل دیگری معنا مییابد.
فیلم بسیار کم گوست؛ هم کم دیالوگ و هم در روایتش همه چیز را آشکار نمیکند و توضیح نمیدهد. حتی در نهایت به طور واضح دلیل این انتقام را ذکر نمیکند و تنها نشانههایی از وضعیت شوهر میدهد که می تواند ما را به یک نتیجهگیری آزاد سوق دهد.
همین شیوه در دل ساختار فیلم هم معنا مییابد: همه چیز به شکلی مینیمال پیش میرود و دوربین غالباً ثابت فیلمساز در نماهای عمومی نظارهگر زندگی سرد و تلخ شخصیتهایی است که در یک دایره بسته گیر افتادهاند. فیلم با شخصیت مردش آغاز میشود؛ مردی که غالباً در معدن، روزهای تکراری، یکسان و خسته کنندهای را پشت سر میگذارد، اما ملاقات با یک زن تنفروش ظاهراً همه چیز را عوض میکند، ولی فیلم به ما میگوید که روزگار او تیرهتر هم خواهد شد و گریز و گزیری از آن ندارد.
نوع فضاسازی و نوع تصویر کردن شخصیتها در داخل کادر، این گیر افتادگی در دل فقر و تنهایی را با ما قسمت میکند، جایی که دوربین ثابت نظارهگر بخشی از بدن این مرد است و دست مردی دیگر به درون لباس زیرش میرود و این در نماهای بعدی با تن برهنه یک زن و نمایش عریان آلت تناسلی این مرد به یک تناقض میرسد. همه چیز ظاهراً نشان از زندگی تازهای دارد، اما زنی که معصوم و دوستداشتنی و یک قربانی به نظر میرسید از نیمه به بعد به نوعی فمفاتال بدل میشود که گذشته غریبی را پشت سر گذاشته و به دنبال چیز دیگری است.
فیلم چه در نمایش سکس و چه در نمایش فقر، بسیار عریان است و راحت، گویی آخرالزمانی را تصویر میکند که در آن بدنهای عریان برای روزهای سختتری آماده میشوند. برعکس فیلم از نمایش خشونت پرهیز دارد و صحنههای قتل را با واسطه به نمایش میگذارد، در حالی که در نهایت با فیلمی روبرو هستیم که خشونت درونی تأثیرگذاری دارد. تصویر بدن مرد به هنگام سکس، در صحنههای آخر با تصویر بدن از کار افتاده شوهر معنا مییابد و معنای کامجویی از زندگی را زیر سوال میبرد.
با فیلمی بسیار کمدیالوگ روبرو هستیم که همه چیز در آن به تصویر واگذار شده است. شاید به همین دلیل بخشی از داستان فیلم ناگفته میماند، اما به نظر میرسد فیلمساز عامدانه قصد روایت همه چیز را ندارد. او تنها برههای از زندگی شخصیتهایی را برای ما روایت میکند که در دل فقر و تنهایی با هم روبرو میشوند و سرنوشت تلخی برایشان رقم میخورد. در این برش از زندگی، گذشته و آینده اهمیتی ندارد. به همین دلیل است که فیلمساز خودش را موظف نمیداند که به ما بگوید در گذشته چه اتفاقی افتاده و داستان این انتقام چیست. همه چیز در هالهای از ابهام به سر میبرد، همینطور آیندهای ناواضح. داستان فیلم گویی نیمه کاره رها میشود و فیلمساز توضیحی درباره آن نمیدهد. همه چیز متفاوت است در فیلمی که در سکوت شکل میگیرد و پیش میرود و از ما میخواهد با تأمل و صبر به نظاره بنشینیم و بخشی از ماجرا را تنها در ذهنمان بازسازی کنیم و پیش ببریم. این خود تجربه جذابی است که به رغم ضعفها، فیلم را دیدنی میکند: فیلمی صریح در نمایش موقعیت که در جزئیات داستانش صراحت ندارد و ما را به چالش میکشد.


