«اتاقهای پشتی» با یک سکانس پیش از تیتراژ آغاز میشود که شروع نمایش وهم در فیلمی ساده در ساخت اما پیچیده در باطن و روایت است که با یک نمای نقطهنظر بدون قطع، ما را در یک وضعیت بغرنج قرار میدهد و حس گیرافتادگیای را به ما منتقل میکند که تا انتها ادامه دارد: مردی در میان اتاقهایی غریب گیر افتاده و نمیداند کجاست. این سرآغاز استفاده از ترسی است که به عنوان بزرگترین ترس بشر از آن یاد میشود: ترس از مکانهای ناشناخته.
فیلم بعدتر ما را به این مکانهای ناشناس باز میگرداند و بیآن که در تلاش برای توضیح و گرهگشایی از داستانش باشد، ما را در آنجا رها میکند. از جایی به بعد ما هم به همراه شخصیتهای اصلی- کلارک و مری- در این اتاقها گیر میافتیم و گویی گریز و گزیری نداریم، درست به مانند سکانس پیش از تیتراژ فیلم که هیچگاه به آن باز نمیگردیم و گویی در آن یکی از عوامل تولید همین فیلم در این اتاقهای تو در توی بیانتها – در دکوری بسیار بزرگ که واقعاً گروه تولید در آن گم میشدند- گم شده بود و فیلم در این سکانس به یکی از مایههای اصلیاش یعنی سینما رجوع میکرد، درست مثل دیوید لینچ و شاهکار قدر نادیدهاش «امپراتوری درون» که با همین مایه سینما در ترکیب با پیچیدگیهای درون انسان کار میکند و اتاقهای پشتی به غایت مدیون این فیلم و دنیای دیوید لینچ است.

درست به مانند لینچ، وهم و نامشخص بودن برخی وقایع به یکی از ویژگیهای فیلم بدل میشود که میتواند تماشاگر را در یک وهم بزرگتر شریک کند و آن چیزی نیست جز خود ذات سینما که یک توهم بزرگ است؛ یک مجلس احضار ارواح. فیلم ما را دعوت میکند تا در اثری که تار و پودش با مفهوم سینما و تخیل پیوند دارد، به درون مکانهای ناشناس و اتفاقات نامشخصی پا بگذاریم که تا انتهای فیلم قرار نیست با گرهگشاییهای معمول رازهای داستان و وقایع آشکار شود؛ هر چه هست یک توهم بزرگ است که ما به عنوان تماشاگر به همراه شخصیتهای اصلی- و حتی گروه تولید فیلم- در آن شریک میشویم.
به همین دلیل پی معنا گشتن و تلاش برای رمزگشایی اثر ره به جایی نمیبرد، چرا که احتمالاً سازنده جوان فیلم هم خود جوابی برای این پرسشها ندارد. او به غریزه – و به سینما- پناه میبرد و به ما میگوید بیائید به همراه من پا بگذاریم به جهان ناشناختههایی که آشکارا تمثیل و استعارهای است از درون انسان. حقیقت این است که ما چیز زیادی درباره درون خودمان و دنیای پیچیده ذهنمان نمیدانیم، به همین دلیل است که برخی به روانشناسان تکیه میکنند و اینجا هم همه چیز با روانشناسی پیوند میخورد؛ رواندرمانگری که نقشاش را رناته رینزوه بازی میکند و ثابت میکند بازیگر هوشمندی است که در کنار کارگردانهای شناخته شده و پروژههای بزرگ، در پروژه کوچکی چون این فیلم با کارگردانی بسیار جوان هم بازی میکند و کماکان میدرخشد.
فیلم در واقع سفری است به درون دنیای شخصیتی به نام کلارک که صاحب یک مغازه فروش لوازم خانگی است. وارد شدن او از دیوار مغازهاش به درون اتاقهای پشتی ناشناس و غریب، آشکارا تمثیلی است از ورود او به دهلیزها و گذرگاههای درونی ذهنش که در آن سرخوردگی، نومیدی و شکست در زندگی خانوادگی یکجا گرد آمده و در نهایت در شخصیت پرخاشگر و عجیب عروسک دزد دریایی خلاصه میشود که در انتها به تقابل با رواندرمانگرش میرسد و به یک درگیری نفسگیر ختم میشود. فیلم اما تنها به درون کلارک اکتفا نمیکند و جهان مری به عنوان رواندرمانگر را هم میشکافد و به ریشههای پیچیدگی ذهنی او و دوران کودکیاش بازمیگردد. اما باز همه چیز در حد اشاره است و فیلم قصد واشکافی فرویدگونه شخصیتهایش را ندارد، برعکس به ما یادآوری میکند که درون پیچیده ما به راحتی و آسانی قابل کند و کاو و تحلیل نیست. فیلم به ما میگوید انسان چه موجود ناشناس و حتی هولناکی است که با مجموعه خاطرات و ترسهای خود درون بسیار پیچیدهای را شکل میدهد که هر تلاشی برای کنکاش و شناخت او ره به جایی نمیبرد و در واقع این مجموعهای ناشناخته از وهم و خیال و ترس است که موجودی را شکل میدهد به نام انسان.


