«مادربزرگ وبستر» یا «مادرجدّ وبستر» رمان کوتاهی است که در سال ۱۹۷۷ توسط کرولاین بلکوود نوشته شد. این رمان، جزو فهرست نهایی جایزهی بوکر نیز بود ولی بهدلیل اینکه برخی از منتقدان آن را رمانی بیش از حد متکی بر تجربهی زیسته و بیوگرافی نویسنده میدانستند، آن را در آن زمان فاقد ارزشهای ناب ادبی ارزیابی کردند. نویسندهی رمان، کرولاین بلکوود، از کودکی در میان تشریفات خشک، انضباط افراطی، و فاصلهی عاطفی رشد کرد؛ تجربهای که ریشههای همین رمانش را میسازند. او بعدها وارد محافل هنری لندن و نیویورک شد، با نقاش مشهور لوسین فروید ازدواج کرد و بعدها با رابرت لوول، شاعر آمریکایی، زندگی مشترک داشت. روابط عاشقانه، تجربهی زندگی در بیمارستانهای روانی، و زیستن در سایهی میراث اشرافی و درگیری با آن، همه در نوشتههایش، مخصوصاً همین رمان «مادربزرگ وبستر» بازتاب یافته است.
پیرنگ «مادربزرگ وبستر»، بسیار لاغر است. دختری نوجوان که پدرش را در جنگ برمه از دست داده، برای بهبود حالش پس از عمل جراحی، مجبور است مدتی کنار دریا زندگی کند. مادرش او را پیش شخصیتی مرموز و عجیب بهاسم «مادربزرگ وبستر» میفرستد که درواقع مادرجدّ این دختر محسوب میشود: مادربزرگ پدرش که همواره لباس سیاه بهتن دارد؛ حتی در مراسمهای شادی. این دختر که نامی در رمان ندارد، متوجه میشود که مادربزرگ وبستر، شخصیتی بهشدت آرمانگرا، سفتوسخت، انعطافناپذیر، مقید به اصول اشرافی و کمحرف است و به همان اندازه، با اینکه وضعیت مالی خوبی دارد، ناخنخشک است. سکونت در آن خانهی سرد و تاریک برای راوی مانند جهنمی یخی است. مادربزرگ وبستر تقریباً هیچچیز از خودش بروز نمیدهد ولی مدام ایرادهایی میگیرد و سختگیری نشان میدهد. در فصل دوم، راوی پیش عمه لاوینیا میرود که بهتازگی یک خودکشی ناموفق داشته است. خانهی او، برعکس خانهی مادربزرگ وبستر، بهشدت گرم است و روشن. او، که نوهی وبستر محسوب میشود، سعی میکند نقطهی متقابل مادربزرگش باشد ولی درواقع او هم بههمان شدت توخالی و سرخورده است. در فصل سوم، راوی رمان بهسراغ یکی از دوستهای پدرش میرود و در آنجا از طریق گفتوگو با این مرد، با دخترِ مادربزرگ وبستر که مادربزرگ خودش محسوب میشود، آشنا میشود؛ زنی دیوانه که در عمارت دانمارتین ساکن بوده است و در نهایت کارش به تیمارستان میکشد. این فصل، پیشینهی لازم را برای درک کودکی و جوانی پدر راوی آماده میکند. فصل چهارم و آخر رمان نیز در قبرستان است. مادربزرگ وبستر بالأخره مُرده است و در این تشییع جنازه فقط دو نفر حضور دارند: راوی بینام رمان و ریچاردز، کارگر تکچشم خانهی مادربزرگ وبستر.
بنابراین در رمان «مادربزرگ وبستر» با آن ساختار کلاسیک پیرنگ طرف نیستیم؛ ساختاری که شخصیت اصلی داستان چیزی را طلب میکند (آغاز)، برای رسیدن به آن تلاش میکند (میانه) و درنهایت به آن میرسد یا نمیرسد (پایان). همین امر موجب شده که نویسنده بتواند توجه اصلی خودش را روی شخصیتها بگذارد؛ شخصیتهایی از سه نسل مختلف: مادربزرگ وبستر (مادرجدّ راوی)، مادربزرگ دانمارتین (مادربزرگ راوی) و عمهلاوینیا (عمهی راوی). اما نسل چهارمی هم هست: خود راوی بینام داستان که درواقع هیچ چیز خاصی از او در طول رمان نمیدانیم. او بیشتر یک مشاهدهگر است و تأثیرپذیرندهای منفعل تا یک شخصیت پویا و کنشگر. داستان کاری میکند که مخاطب همواره به آینده و فرجام این نسل چهارم فکر کند.
شروع رمان در خانهی مادربزرگ وبستر است و پایان آن در قبرستان کنار گور او. این تنظیم معنادار فصلها میتواند به این معنی باشد که این رمان درواقع روایتگر زوال است؛ هم زوال خانوادگی و هم زوال اخلاق اشرافیگری خشک و انعطافناپذیر بهصورت نمادین.
نکتهی بسیار حائز اهمیت این است که در کنار هر نسل از این خانواده، خانهای نیز معرفی میشود. خانهای که دقیقاً مانند یک شخصیت در داستان عمل میکند. خانهی مادربزرگ وبستر، مانند خودش، خانهای است تاریک و سرد و ساکت. همهچیز در آن، مانند لباسهای این پیرزن، سیاه است. همیشه پردهها بسته است و نور به داخل این خانه نمیتابد؛ مانند خود شخصیت مادربزرگ وبستر که تقریباً هیچکس از رمزورازش باخبر نمیشود. خانهی دخترِ مادربزرگ وبستر، درواقع عمارتی است گوتیک و ترسناک و شلخته و بویناک و نمناک. خانهای که مالِ شوهرِ این زن است. شوهری که شخصیت مادربزرگ وبستر برای پیدا کردن او برای دخترش بسیار زحمت کشیده. درجایی از رمان میخوانیم:
«از طریق خالهکاتلین دستگیرم شده بود که مادربزرگ دانمارتین اصلاً پدربزرگم را دوست نداشته و بهاصرار مادربزرگ وبستر با او ازدواج کرده. او که پیرزنی اهل اسکاتلند بود دوست داشت دخترش با مردی انگلیسیایرلندی و مَلاک و مرفه ازدواج کند.»
بنابراین میبینیم که شخصیت مادربزرگ وبستر در سرنوشت دخترش چگونه دخیل بوده است؛ مخصوصاً وقتی در ادامه از زبان شخصیتهای دیگر میخوانیم که مادربزرگ دانمارتین را زندگی در آن عمارت مخوف و گوتیک دیوانه کرده است (قسمت آیرونیک ماجرا اینکه نام این شخصیت با نام خانهاش یکسان است). همانطور که بالاتر اشاره شد، از همین زنِ دیوانه، دختری بهدنیا میآید که نسل سوم این خاندان را میسازد. و این نسل نیز خانهی مخصوص خودش را دارد: خانهی عمهلاوینیا بهشدت روشن و گرم است؛ مانند خود او که شخصیتی برونگراست. او برخلاف مادرش به ازدواجش پایبند نمیماند. بارها وارد روابط جنسی متعدد و غیرپایدار با دیگران میشود و زندگیاش اینطور میگذرد. تمام ساحتهای وجودی این شخصیت، درست مانند خانهاش، در نقطهی مقابل شخصیت مادربزرگ وبستر و خانهاش قرار دارد. اما او نیز فرجام خوبی ندارد. افسرده است و در اواخر رمان میخوانیم که او شش ماه قبل از شخصیت مادربزرگ وبستر میمیرد:
«عمهلاوینیا بالأخره موفق شد شش ماه قبل، با مصرفِ بیشازحد ودکا و قرص خوابآور، در خانهاش در مِیفر خودش را به کام مرگ بسپارد.»
اگر دقت کنیم میبینیم که مادربزرگ وبستر در زندگی سومین نسل هم، هرچند غیرمستقیم، دخالت میکند. شخصیت عمهلاوینیا بهکرات خودش را با او مقایسه میکند و میگوید همواره نقطهی مقابل آن پیرزن بدعنق بوده است: برخلاف او گرما را دوست دارد، به سیستم گرمایش مرکزی خانههای مدرن غیراشرافی باور دارد، بارها با مردهای مختلف وارد رابطه میشود و برعکس او، بهشدت پُرحرف است.
در انتها باید به مسئلهای بسیار مهم در داستان اشاره کرد. در فصلهای اول و دوم کتاب، چندبار اشاره میشود که راوی بینام رمان، که دختری نوجوان و کمحرف است، شبیه شخصیت مادربزرگ وبستر است؛ نه بهصورت ظاهری، بلکه اخلاقی و رفتاری. خود راوی از این قضیه دل خوشی ندارد و واکنش خاصی هم نشان نمیدهد. اما آیا او در آینده به مادرجدّ خود تبدیل خواهد شد؟ یا برعکس، راه عمهی خود را پیش خواهد گرفت و به نقطهی مقابل و بدفرجام او خواهد رسید؟ هر دو حالت تراژیک است. شاید تنها راه خوشبختی این شخصیت این باشد که راه میانهای برای خودش پیدا کند و بین خطوط حرکت کند. اینجاست که میبینیم شخصیت مادربزرگ وبستر، حتی پس از مرگش، تأثیر خودش را روی نسلهای بعدی میگذارد. شاید برای همین است که تخت محبوب خودش را برای راوی رمان بهارث گذاشته است. رمان بهروشنی بیان نمیکند که آیندهی این راوی چه خواهد شد. اما تصویری در این قبرستان وجود دارد که میتواند دلالتمند باشد. در این تصویر، کشیش دارد خاکسترِ مادربزرگ وبستر را در گوری میریزد و راوی بههمراه شخصیت ریچاردز درحال تماشاست. اما ناگهان اتفاقی میافتد:
«همان لحظهای که نگاهش کردم، تندبادی از سمت دریا وزید و گورستان را درنوردید و باقیماندهی خاکسترهایی که از داخل خاکستردان ریخته میشد را در هوا پخش کرد و بهرقص درآورد. نگاهی انداختم به لباسهای سیاهی که برای خاکسپاری پوشیده بودم. مأیوس و ترسیده دیدم که پُر از لکههای سفیدند، انگار در کولاک بوده باشم. دیدنشان حالم را بد میکرد، اما سعی هم نکردم بتکانمشان.»
این تصویر بهصورت استعاری بیان میکند که حتی اگر راوی رمان دقیقاً به مادربزرگ وبستر تبدیل نشود، این زن همواره روی زندگی او تأثیر خواهد گذاشت. همچنین باید توجه کنیم که لباس تن راوی سیاه است و مادربزرگ وبستر نیز همواره لباس سیاه تن میکرده است.
رمان «مادربزرگ وبستر» را نیما حسن ویجویه بهفارسی ترجمه و نشر بیدگل در بهار امسال آن را منتشر کرده است.


