سینما فقط یک سالن نیست؛ همانطور که فیلم فقط مجموعهای از تصاویر متحرک روی پرده نیست. سینما، پیش از آنکه یک ساختمان یا یک صنعت باشد، بخشی از تجربه زیسته انسان مدرن است؛ جایی برای قرار گرفتن در تاریکی، تماشای جهان دیگری و تجربه کردن احساساتی که شاید در زندگی روزمره امکان بروز پیدا نکنند. به همین دلیل، وقتی یک سینمای قدیمی تعطیل میشود، فروخته میشود، تغییر کاربری میدهد یا زیر ضربه بولدوزرها از میان میرود، فقط یک ملک از چرخه اقتصادی شهر خارج یا وارد چرخهای دیگر نمیشود؛ بخشی از حافظه یک شهر نیز پاک میشود. این روزها دوباره بحث سینماهای قدیمی و سرنوشت آنها جدی شده است؛ از فروش سینماهایی که سالها بخشی از زیست فرهنگی شهر بودهاند تا سالنهایی که مدتهاست تعطیل ماندهاند یا کاربریشان از سینما به فروشگاه، پاساژ، انبار و فضاهای تجاری تغییر کرده است. اما پرسش مهم این است: آیا یک سینمای قدیمی صرفاً ساختمانی فرسوده است که باید با منطق سودآوری درباره آیندهاش تصمیم گرفت؟ یا اینکه این بناها واجد ارزشی فراتر از ارزش اقتصادیاند؛ ارزشی که به تاریخ فرهنگی، اجتماعی و حتی عاطفی شهروندان مربوط میشود؟ پاسخ را شاید بتوان در یک خاطره ساده پیدا کرد. برای بسیاری از ما، نخستین سینما رفتن فقط «دیدن یک فیلم» نبود. شاید پدر یا مادری ما را دست گرفته و به سینما برده باشد. شاید نخستین فیلمی که روی پرده بزرگ دیدهایم هنوز در ذهنمان زنده باشد. شاید در صف بلیت سینمایی ایستاده باشیم و همانجا برای نخستین بار کسی را دیده باشیم که بعدها دوست یا حتی عشق زندگیمان شده است. شاید یک عصر جمعه با دوستان از مدرسه یا دانشگاه راه افتاده و خودمان را به سینمایی در مرکز شهر رسانده باشیم. حتی ممکن است فیلمی را به یاد نیاوریم، اما راهروها، بوی سالن، صدای دستگاه آپارات، نور تابیده بر پرده یا تابلوی سردر سینما را هنوز به خاطر داشته باشیم. اینها جزئیات کوچکی به نظر میرسند، اما حافظه جمعی دقیقاً از همین جزئیات کوچک ساخته میشود.
وقتی یک مکان، بخشی از حافظه جمعی میشود
سینماهای قدیمی، در واقع، «مکانهای خاطره» هستند. آنها فقط محل نمایش فیلم نبودهاند؛ بخشی از جغرافیای عاطفی شهر بودهاند. هر محلهای با سینماهایش شناخته میشد و هر سینما برای نسلهای مختلف معنایی متفاوت داشت. سینماهای قدیمی تهران و دیگر شهرهای ایران، بخشی از تاریخ اجتماعی و فرهنگی جامعه را در خود جای دادهاند؛ مکانهایی که مردم نه فقط برای تماشای فیلم، بلکه برای معاشرت، قرار گذاشتن، وقت گذراندن و تجربه کردن یک رویداد جمعی به آنها میرفتند. در چنین شرایطی، تغییر کاربری یک سینما را نمیتوان فقط با عبارت «ضرورت اقتصادی» توضیح داد. البته باید واقعبین بود. سینماداری امروز با چند دهه قبل تفاوت اساسی دارد. سالنهای تکسالنه قدیمی، در بسیاری موارد با مشکلات فنی، فرسودگی ساختمان، هزینههای بالای نگهداری و تغییر الگوی مصرف فرهنگی مردم مواجهاند. مخاطب امروز به پردیسهایی با چند سالن، امکانات رفاهی، پارکینگ، رستوران و امکان انتخاب فیلمهای مختلف تمایل بیشتری دارد. تماشای فیلم نیز به واسطه پلتفرمهای اینترنتی و نمایش خانگی، بیش از گذشته از سالن سینما فاصله گرفته است. بنابراین قرار نیست از سینمای قدیمی تصویری رمانتیک و نوستالژیک بسازیم و بگوییم هر ساختمانی که روزگاری سینما بوده، فارغ از شرایط اقتصادی و فنی، باید تا ابد به همان شکل باقی بماند. مسئله جای دیگری است. مسئله این است که آیا تنها راه مواجهه با یک بنای قدیمی و خاطرهانگیز، تخریب آن است؟ آیا نمیتوان سینماهای قدیمی را مرمت کرد؟ آیا نمیتوان کاربری فرهنگی آنها را توسعه داد؟ آیا یک سالن قدیمی نمیتواند همزمان محل نمایش فیلم، تئاتر، موسیقی، نشستهای فرهنگی، نمایشگاه و فعالیتهای هنری باشد؟ آیا نمیتوان به جای حذف کامل گذشته، میان گذشته و نیازهای امروز نوعی گفتوگو برقرار کرد؟
فرسودگی، مجوز تخریب نیست
در بسیاری از شهرهای جهان، بناهای قدیمی نه به عنوان موانع توسعه، بلکه به عنوان سرمایههای هویتی شهر حفظ میشوند. گاهی ساختمان تغییر میکند، اما روح و نشانههای تاریخی آن باقی میماند. گاهی سالن کوچک سینما به مجموعهای فرهنگی تبدیل میشود و گاهی همان معماری قدیمی با فناوریهای جدید احیا میشود. چرا ما باید همیشه میان «حفظ گذشته» و «توسعه» یکی را انتخاب کنیم؟ این دو الزاماً در برابر یکدیگر نیستند. مشکل بزرگتر آنجاست که وقتی یک سینمای قدیمی تخریب میشود، چیزی بیشتر از آجر و سیمان از بین میرود. با تخریب آن، یک نشانی شهری نیز محو میشود. نسلی که میخواهد گذشته شهرش را بشناسد، دیگر آن مکان را پیدا نمیکند. نسل تازه شاید بداند که زمانی در فلان نقطه سینمایی وجود داشته، اما دیگر نمیتواند نسبت خود را با آن مکان تجربه کند. شهر فقط خیابان و ساختمان نیست. شهر مجموعهای از خاطرههاست. اگر تمام ساختمانهای قدیمی را صرفاً بر اساس ارزش زمین محاسبه کنیم، در نهایت شهری خواهیم داشت که شاید مدرنتر و گرانتر شده باشد، اما دیگر گذشتهای برای روایت کردن ندارد. شهر تبدیل میشود به مجموعهای از ساختمانهای جدید و بینام و نشان که میتوانند در هر جای دیگری از جهان نیز وجود داشته باشند. این خطر درباره سینماها جدیتر است، چون سینما اساساً هنر خاطره است. فیلمها در ذهن ما با مکانهایی که در آنها دیدهایم گره میخورند. یک فیلم ممکن است برای یک نفر یادآور خانه کودکی باشد و برای دیگری یادآور یک سینمای خاص. بنابراین خاطره سینمایی فقط در خود فیلم ذخیره نمیشود؛ بخشی از آن در سالن نمایش، خیابان، بلیت، صف، صندلی و حتی آدمهایی که در آن لحظه کنار ما نشستهاند، باقی میماند. به همین دلیل، تعطیلی یک سینمای قدیمی را نمیتوان با تعطیلی یک فروشگاه یا دفتر اداری مقایسه کرد. سینما یک «مکان اجتماعی» است؛ یکی از معدود فضاهایی که آدمهای طبقات و گروههای مختلف اجتماعی در آن کنار یکدیگر مینشستند و یک تجربه مشترک را از سر میگذراندند. پرده سینما در تاریکی، دستکم برای چند ساعت، آدمها را در یک وضعیت مشترک قرار میداد و همین تجربه مشترک، به ساختن حافظه جمعی کمک میکرد.
اقتصاد در برابر خاطره؛ مسئلهای دو سویه
امروز که تماشای فیلم بیش از هر زمان دیگری به خانهها و صفحههای شخصی منتقل شده، اهمیت چنین مکانهایی حتی بیشتر شده است. شاید یکی از دلایل احساس فقدان در برابر تعطیلی سینماهای قدیمی همین باشد: ما در حال از دست دادن یکی از معدود فضاهای جمعی تجربه هنر هستیم. در این میان، باید میان «سینمای فرسوده» و «سینمای بیارزش» تفاوت قائل شد. فرسودگی یک بنا، الزاماً به معنای بیارزشی تاریخی و فرهنگی آن نیست. اتفاقاً اگر ساختمانی از نظر فنی نیازمند بازسازی است، باید درباره شیوه نجات آن فکر کرد، نه اینکه نخستین پاسخ، فروش زمین و تغییر کاربری باشد. البته مالک خصوصی نیز حق دارد درباره ملک خود تصمیم بگیرد و نمیتوان مسائل اقتصادی را نادیده گرفت. نگهداری یک سینمای قدیمی هزینه دارد و نمیتوان از بخش خصوصی انتظار داشت به تنهایی بار حفظ میراث فرهنگی را بر دوش بکشد. اگر جامعه، دولت و نهادهای فرهنگی معتقدند برخی سینماها بخشی از میراث فرهنگی شهر هستند، باید برای حفظ آنها سازوکار اقتصادی واقعی نیز تعریف کنند. نمیشود یک طرف ماجرا از «ارزش تاریخی» سخن بگوید و طرف دیگر مالک را با هزینههای سنگین و درآمد ناچیز تنها بگذارد. حفظ سینماهای قدیمی، نیازمند سیاستگذاری است؛ نه صرفاً بیانیه و ابراز تأسف پس از تخریب. میتوان برای سینماهای واجد ارزش تاریخی، تسهیلات مرمت در نظر گرفت. میتوان به مالکان اجازه داد بخشی از بنا را با کاربریهای مکمل فرهنگی و تجاری اداره کنند، بدون اینکه هویت اصلی ساختمان از بین برود. میتوان سینماهای متروک را به مراکز فرهنگی چندمنظوره تبدیل کرد. حتی میتوان از ظرفیت شهرداریها، بخش خصوصی، نهادهای سینمایی و سرمایهگذاران فرهنگی برای احیای این بناها استفاده کرد. مهم این است که پیش از صدور حکم مرگ یک سینما، از خودمان بپرسیم: چه چیزی قرار است جای آن را بگیرد؟ اگر پاسخ، یک پاساژ دیگر، یک ساختمان تجاری دیگر یا یک ملک بیهویت دیگر باشد، واقعاً چه چیزی به شهر اضافه کردهایم؟
شهر را بدون حافظه نسازیم
شاید ارزشمندتر باشد که در بخشی از یک خیابان پرتراکم شهری، یک سینمای قدیمی را زنده نگه داریم تا نسل آینده بتواند بفهمد مردم چند دهه پیش چگونه سینما میرفتند، چه فیلمهایی میدیدند و چگونه بخشی از زندگی اجتماعیشان را در سالنهای تاریک سپری میکردند. «عصر جدید» و بسیاری از سینماهای قدیمی دیگر، نمونههای قابل تأملی از همین وضعیتاند؛ سالنهایی که علاوه بر سابقه تاریخی، برای چند نسل از علاقهمندان سینما معنای فرهنگی و عاطفی داشتهاند. تضاد موجود را باید جدی گرفت: از یک سو مالک با واقعیت اقتصادی مواجه است و از سوی دیگر جامعه با ارزش خاطره و میراث فرهنگی. راهحل، انکار هیچکدام نیست. شاید لازم باشد نگاه ما به سینماهای قدیمی از «ملک» به «میراث» تغییر کند؛ البته نه به معنای سلب مالکیت یا نادیده گرفتن حقوق صاحبان آنها، بلکه به معنای پذیرفتن این واقعیت که برخی بناها ارزشی عمومی پیدا میکنند، حتی اگر مالکیتشان خصوصی باشد. همانطور که یک خانه قدیمی ممکن است برای یک محله ارزش تاریخی پیدا کند، یک سینما نیز میتواند حافظ بخشی از تاریخ فرهنگی شهر باشد. نباید اجازه دهیم نوستالژی جای عقلانیت را بگیرد، اما نباید هم اجازه دهیم عقلانیت اقتصادی، نوستالژی و حافظه را کاملاً ببلعد. تراژدی اصلی این نیست که یک سینما تعطیل میشود. تراژدی آنجاست که بعد از تعطیلی، هیچ تلاشی برای حفظ ردپای آن نمیشود. تابلوی سینما پایین میآید، سردر تخریب میشود، صندلیها دور ریخته میشوند، پرده جمع میشود و بعد ساختمانی تازه بالا میرود؛ ساختمانی که شاید سودآور باشد، اما هیچ داستانی برای گفتن ندارد. ما به شهرهایی نیاز داریم که فقط محل زندگی نباشند؛ محل به یاد آوردن هم باشند. سینماهای قدیمی یکی از همین نقاط یادآوریاند. شاید روزی کودکی از کنار ساختمانی عبور کند و از پدرش بپرسد: «اینجا قبلاً چه بود؟» و پدر بتواند بگوید: «اینجا یک سینما بود. من اولین فیلمم را اینجا دیدم.» اگر ساختمان باقی مانده باشد، کودک فقط یک داستان نخواهد شنید؛ میتواند بخشی از آن گذشته را ببیند. اما اگر همه چیز تخریب شده باشد، گذشته تبدیل به افسانهای میشود که فقط در حافظه پیرترها باقی مانده است. و حافظهای که مکانهایش را از دست بدهد، دیر یا زود روایتش را هم از دست خواهد داد. سینماهای قدیمی شاید دیگر از نظر اقتصادی مانند گذشته سودآور نباشند، اما همه ارزشها را نمیتوان با سود و زیان مالی سنجید. بعضی مکانها بخشی از سرمایه فرهنگی یک جامعهاند؛ سرمایهای که اگر یکبار از بین برود، با هیچ بودجهای نمیتوان دقیقاً آن را بازسازی کرد. پرده را میشود دوباره نصب کرد، صندلی را میشود خرید، پروژکتور را میشود مدرن کرد، اما خاطره یک شهر را نمیشود دوباره ساخت. شاید پیش از آنکه آخرین سینماهای قدیمی هم به فروش برسند، تغییر کاربری دهند یا زیر آوار بروند، باید این سؤال ساده را از خودمان بپرسیم: آیا واقعاً میخواهیم شهری داشته باشیم که سینماهایش را از دست داده، اما پاساژهایش را حفظ کرده است؟ اگر پاسخ منفی است، وقت آن رسیده که برای این «خانههای خاطره» فکری کنیم؛ پیش از آنکه آخرین پرده پایین بیفتد.


