ستایش از کیم نواک و اهدای شیر طلایی جشنواره ونیز توسط گیرمو دل تورو، یک عاشق سینمای معروف، همراه شد با نمایش فیلم دیدنیای از الکساندر او. فیلیپ با عنوان «سرگیجه کیم نواک» که شخصیت این بازیگر خاطرهانگیز را با سرگیجه- بهترین فیلم هیچکاک و قطعاً به یادماندنیترین بازی کیم نواک-پیوند میزند.
در گفتوگوی مشهور فرانسوا تروفو با هیچکاک، به نظر میرسد هیچکاک چندان از کیم نواک در سرگیجه راضی نیست و کماکان دلش میخواسته با ورا مایلز کار کند- بازیگری که قرار بود این نقش را بازی کند و به دلیل حامله شدن، نتوانست- اما تروفو به عنوان یک عاشق سینما، به درستی اشاره دارد هر که سرگیجه را دوست دارد، کیم نواکاش را هم میپرستد!
حقیقت این است که سرگیجه از اتفاقات غریب تاریخ سینماست که ربط چندانی به سینمای پیش از خود ندارد و حتی به نوعی جدای از دیگر آثار هیچکاک – به عنوان یک فیلمساز مؤلف- قرار میگیرد؛ شعری درباره مرگ که در آن ناخودآگاه حتی بیش از خودآگاه اهمیت دارد و گویی همه چیز دست به دست هم میدهد تا یک شاهکار واقعی خلق شود. در واقع فیلمی که از تقدیر حرف میزند، خود به شکلی تقدیری به یک شاهکار بدل شده و از جمله این تقدیرها باید به این نکته اشاره کرد که ورا مایلز قادر به بازی در فیلم نشده و به جایش کیم نواک – با آن زیبایی خیرهکننده متناسب با این نقش و آن طور که خودش در این مستند میگوید به عنوان یک دو قطبی که حالا روایتگر دو شخصیت مختلف در یک شخصیت است- جودی/مادلین را برای ابد در تاریخ سینما به بهترین شکل ممکن ثبت کرده است.
سرگیجه عشق و مرگ را به طرز غریبی به هم پیوند میزند و دنیای تقدیری/ مذهبیاش را (که با حضور راهبه به پایان میرسد و با خدا و رحمت) گام به گام با فیلمنامهای به دقت طرحریزی شده پیش میبرد که در آن خط اصلی داستان(نقشه قتل همسر توسط گوین الستر) که از فرط غیرقابل باور بودن میتواند در واقعیت و خارج از جهان فیلم مضحک به نظر برسد، آنقدر بیاهمیت میشود که تماشاگر لحظهای به آن فکر نمیکند؛ در عوض از نقطه ابتدایی تا انتها همراه با اسکاتی غرق در دنیایی میشود که در آن حضور وهم و رؤیا و مرگ بر واقعیت غلبه میکند و داستان مضحکی که گوین الستر درباره تأثیرپذیری مادلین از کارلوتا میچیند، به واقعیترین بخش داستان بدل میشود، نه از این رو که مادلین تحت تأثیر کارلوتاست، از این حیث که تمام فیلم زیر سلطه کارلوتا/شبح قرار میگیرد. فیلم مرز شبح بودن و بازیگری را از بین میبرد. به یک معنی با فیلمی روبرو هستیم که به غایت درباره سینماست، درباره خلق و بازیگری(و مگر جز این است که در سینما، بازیگران خود به اشباح بدل میشوند و شخصیتهایی را که وجود ندارند، زنده میکنند؟) به این دلیل، در این بازی پیچیده شبح/بازیگر، شخصیتهای مختلف فیلم در طول قصه به کارگردان فیلم بدل میشوند، خالقانی که در حال آفرینش جهان یک فیلم/واقعیت/رؤیا هستند. در نتیجه واقعیت و توهم و سینما با هم میآمیزند: همان طور که رابین وود اشاره دارد در نیمه اول گوین الستر کارگردان است، در نیمه دوم اسکاتی و هر دو ارتباط مییابند با خود هیچکاک به عنوان خالق اثر، که در ابتدای فیلم در جلوی محل کار گوین الستر ظاهر میشود و از اینجا شاید نقش خود به عنوان کارگردان را به او محول میکند.
حالا اینجا در این مستند جمعوجور که توسط یک عاشق سینما ساخته شده – که چندین مستند دیدنی درباره تاریخ سینما در کارنامهاش دارد از جمله «لینچ/شهر زمرد» و« ۵۲/۷۸؛ صحنه حمام هیچکاک»- کیم نواک نود و دو ساله در فضایی صمیمی از ارتباط جودی/مادلین/کارلوتا با جهان خود او میگوید. نواک توضیح میدهد که دو قطبی است، اما در موقع ساخت سرگیجه از آن خبر نداشته. شاید تنها سالها بعد نواک تأثیر غریب جودی/مادلین را در خود احساس میکند و حالا در این مستند، پس از سالها لباس معروف مادلین را از قفسههایش بیرون میآورد و جلوی دوربین باز میکند، جایی که بازیگر کماکان مسحور شخصیتش در فیلم به نظر میرسد. پیش از باز کردن جعبه، او با روح هیچکاک حرف میزند و میگوید :«هیچ، حالا اینجا چند نفر هستند که در حال ساخت یک فیلماند و تو هم بخشی از آن هستی. » جمله غریب و جذاب نواک اشاره درستی است به کارکرد سینما: سینما چیزی نیست جز مجلس احضار ارواح. شخصیتها به ارواحی که وجود ندارند جان میدهند و حالا این مستند به ما میگوید شخصیتهای جان گرفته فیلم سرگیجه یعنی مادلین/جودی/کارلوتا چطور با جان و جهان بازیگرش پیوند دارند.


