سروش صحت پس از تجربهٔ موفق و تحسینشدهاش در «جهان با من برقص»، با فیلم «صبحانه با زرافهها» بازگشت. فیلمی که در ظاهر، تجربهای دیگر در ژانر نیمهکمدی و نیمهتلخ اوست، اما اینبار با مضمونی پیچیدهتر: پنج مرد، در موقعیتی خاص، به مرور از وضعیت عادی خود فاصله میگیرند و وارد جهانی مهآلود، رؤیایی و وهمانگیز میشوند که محصول مصرف نوعی ماده روانگردان است. فیلم سعی میکند میان درونیات روانشناختی شخصیتها و تصویری استعاری از جامعهای افسرده، ارتباط برقرار کند. اما آنچه از دل این تلاش بیرون آمده، اثری است که برخلاف ظاهر بامزه و گفتوگوهای آشنا، در لایههای عمیقترش پرسشهایی جدی برمیانگیزد. و این بار، نه از جنس سوالاتی که خود فیلم بپرسد، بلکه آنهایی که عمدا یا سهوا از طرحشان طفره میرود.
در این متن، بهجای پرداختن به جنبههای قابل تأمل فیلم که پیش از این بهقدر کافی دربارهشان نوشته شده، به چهار موضوع اصلی پرداخته میشود که تا حدودی ساختار و رویکرد فیلم را زیر سوال میبرند. این موارد نه به قصد نفی مطلق فیلم، که برای گفتوگویی جدیتر با اثری است که ساختهٔ یکی از فیلمسازان مطرحِ این روزهای سینمای ایران است، اما برخلاف انتظار، نتوانسته گامی رو به جلو باشد.
حذف زن، از کجا میآید
یکی از پرسشبرانگیزترین ویژگیهای «صبحانه با زرافهها»، چراییِ عدم حضور شخصیتهای زن کنشگر در فیلم است. نه تنها پنج شخصیت اصلی فیلم همگی مرد هستند، که حتی در پسزمینه، در میان خاطرهها، صداها یا گفتگوها، نشانی از زن در مختصات فاعلیت و عاملیت نیست. وجود و حضور زنان تنها در شمایل ابزاری است که بخشی از روایتِ مردها را پیش ببرد. در شرایطی که جامعهٔ ایران روزها و ماههای پرتبوتاب و پرحادثهای را در جریان زن زندگی آزادی پشت سر گذاشته بود، با فریاد زنانهای که نه تنها اجتماعی، بلکه فرهنگی و فلسفی بود، ساختن فیلمی که اساسا زن را از جریان اصلیاش حذف کرده، قابل چشمپوشی نیست. این حذف نه تنها ناتوانی در بازنمایی زنان، که شاید ترس از مواجهه با امر زنانه را نشان میدهد.
آیا کارگردان خود را ناتوان از ورود به جهان زنانه میداند؟ یا از آنچه گفتنش جسارت میطلبد، عقبنشینی کرده؟ در هر دو صورت، حذف زنان از چنین اثری، همانقدر که خالی از صداست، پر از سکوت نیز هست؛ سکوتی که نه از آرامش، که از پرهیز و اضطراب میآید. سکوتی که از دل ترسی عمیق سر برمیکشد. ترس از به زبان آوردن چیزی که در جامعه فریاد زده میشود اما در هنر و بهویژه در سینمای بدنه حرفی از آن نیست. فیلم با این حذفِ خود یا ناخودخواسته، از بیان یک واقعیت انکارناپذیر عقبنشینی کرده و بدین ترتیب، تصویر یکسویه و ناقصی ارائه داده است.
ترس از نزدیک شدن به شخصیتها، ترس از چهره
فیلم با قابهایی عمدتا باز، فاصلهگذاریشده و ایستا پیش میرود. بهندرت میتوان در آن کلوزآپهایی پیدا کرد که بیننده را با جهان درونی شخصیتها درگیر کند. این در حالی است که موضوع فیلم، دگرگونی ذهنی و روانی کاراکترها و بهخصوص بهدلیل مصرف مادهٔ روانگردان است؛ لحظههایی که بیش از هر چیز به نزدیکی، درک و تجربهٔ حسی نیاز دارند. اما قاب دوربین، گویی از چهرهٔ آدمها فرار میکند. در بسیاری از سکانسها، تماشاگر حس میکند که گویی با تودههایی بیهویت در فضایی بیزمان مواجه است، نه با انسانهایی درگیر با بحرانهای شخصیتی و هویتی.
پرهیز از نزدیک شدن به شخصیتها این پرسش را مطرح میکند که آیا کارگردان در بازی گرفتنِ دقیق از بازیگرانش ناتوان بوده؟ یا به توانایی آنها در نمایش احساسات شخصیتها در قابهای کلوزآپ بیاعتماد بوده؟ جالب آنکه پنج بازیگر اصلی فیلم، هرکدام از نامآشناترین چهرههای سینمای ایران هستند و پیشتر در موقعیتهای مختلفی توانایی خود را در ایفای نقشهای پیچیده و احساسی نشان دادهاند؛ پس چه چیزی باعث شده که اینجا، فیلمساز از ثبت لحظههای درونی و عمیق انسانی پرهیز کند؟ این انتخاب، اگرچه ممکن است برآمده از تصمیمی فرمی باشد (که آن هم قابل درک است)، اما در نهایت به فقر حسی فیلم منجر شده و بیننده را از همراهی واقعی با شخصیتها بازمیدارد.
جلوههای ویژهٔ ضعیف، رؤیاهایی بیرمق
یکی از مهمترین بخشهای فرمی «صبحانه با زرافهها»، تکیه بر فضاهای ذهنی و تجربههای خیالی است که با استفاده از افکتهای تصویری و جلوههای ویژه خلق شدهاند. اما متاسفانه به نتیجهای سادهانگارانه، ابتدایی و گاه مضحک منجر شده. لحظاتی که باید از هذیان، رؤیا یا ترس برآمده باشند، بیشتر به تصویرسازیهای کودکانه شبیهاند؛ گویی بهجای ورود به ناخودآگاه آدمها، وارد کارگاه هنری یک نوجوان شدهایم که مشق میکند.
این ضعف تکنیکی در شرایطی اتفاق افتاده که سینمای ایران، بهویژه در سالهای اخیر، در بخش جلوههای ویژهٔ بصری پیشرفت چشمگیری داشته است. بنابراین نمیتوان آن را به محدودیت فنی نسبت داد. بیشتر به نظر میرسد که فیلمساز، یا به تیم فنی خود اعتماد کافی نداشته، یا از ابتدا بهدنبال هدف جدی برای طراحی بصری اثر نبوده است. در هر دو صورت، آنچه بیننده با آن مواجه میشود، بیش از آنکه جهانی دیگر بیافریند، او را از دنیای فیلم بیرون میاندازد.
دراگ به جای درام
مصرف مکرر مواد در «صبحانه با زرافهها»، نه فقط یک عنصر روایی، که گویی ستون اصلی روایت است. هر بار که شخصیتها دچار احساسی خاص یا بحران میشوند، تنها راهحل، مصرف دراگ است؛ در خوشی، در اندوه، در شک، در سکوت. این تکرار، بهجای آنکه حسی تراژیک یا مفهومی فلسفی بسازد، به مرور به ابتذال میرسد. گویی فیلم هیچ راه دیگری برای پیشبرد روایت ندارد جز اضافه کردنِ یک بار دیگر به مصرف دراگ.
اگر قرار مبنی بر آن بوده که مصرف دراگ، استعارهای از گریز انسان معاصر باشد، چرا این استعاره تا این حد بیظرافت و مستقیم پرداخت شده؟ چرا هیچ نشانی از پرسشهای فلسفی، تأمل یا درنگ در آن نیست؟ فیلم، بهجای ایجاد یک روایت روانشناختی، تنها بر تکرار یک واکنش مکانیکی تأکید میکند. و همین، باعث میشود بیننده احساس کند که فیلم نه فقط به معنای زندگی بیاعتناست، که خود نیز بهنوعی در تکرار و انفعال گرفتار شده.
جمعبندی
«صبحانه با زرافهها» فیلمی است که بیش از آنکه ضعفهایش ناشی از ناتوانی باشد، حاصل انتخابهایی محافظهکارانه و برآمده از ترس به نظر میرسد. این محافظهکاری در همه جای فیلم به طور پراکنده قابل مشاهده است؛ از حذف زن گرفته تا پرهیز از قابهای مدیوم شات و کلوزآپ، از بیاعتمادی به فرم روایی تا اتکای مفرط به تکرار. فیلم، بهجای آنکه تماشاگر را به دل بحرانها و هذیانهای شخصیتها ببرد، او را در سطحی امن اما بیاثر باقی نگه میدارد. شاید سروش صحت خواسته در جهانی که سرشار از هیاهوست، لحظهای سکوت تصویر کند، اما این سکوت هنگامی که از مواجهه با امر واقعی میگریزد، دیگر سکوتی پرمعنا نیست، بلکه بیصدایی محض است. فیلم شاید در موقعیتهایی بیننده را بخنداند، اما آن طور که ادعایش را دارد، به فکر فرو نمیبرد، و در خلق تجربهای حسی نیز عاجز میماند. تنها تکرار است، فاصله است و در نهایت هم، به فراموشی میرسد.


