فیلم «گاو» یک درام تمثیلی از دلبستگی یک مرد روستایی به گاوش است که با از دست رفتن حیوان و دسیسهچینی روستاییان برای پنهان کردن حقیقت، به همزاد پنداری جنونآسا و مرگ میانجامد. مرگی که در انتهای مسیرِ تدریجیِ گاو شدن، انتظار او را میکشد.
داریوش مهرجویی، فیلمساز تأثیرگذار موج نو سینمای ایران پس از ساخت «الماس ۳۳» که از نظر خودش و همگان وصلهای ناهمخوان در کارنامهاش است و هیچوقت تمایلی به یاد کردن از آن نداشت، برای ساخت دومین فیلم خود به اقتباس روی آورد.
رویکردی که تبدیل به دغدغهمندی مهم و ادامهدار او در کارنامه پربارش و خلق مجموعهای از مهمترین اقتباسهای سینمای ایران از ادبیات داخلی و خارجی شد. فیلمسازی که برای تحصیل در رشته سینما به آمریکا رفت، اما از رشته فلسفه فارغالتحصیل شد و رجعتی دوباره به سینما؛ این بار از مسیر کارگردانی داشت.
«گاو» سال ۱۳۴۷ بر اساس فیلمنامهای مشترک از غلامحسین ساعدی و مهرجویی ساخته شد که اقتباسی بود از قصه «گاو» در کتاب «عزاداران بَیَل» به قلم ساعدی. قصهای که سال ۱۳۴۴ بهعنوان نمایش زنده با کارگردانی جعفر والی و بازی عزتالله انتظامی، علی نصیریان، جعفر والی و عصمت صفوی در تلویزیون اجرا شد و چند اجرای صحنهای هم داشت.
کتاب غلامحسین ساعدی شامل هشت داستان متوالی درباره فلاکتهای سریالی مردم روستایی ناکجاآبادی، متروکه و فروپاشیده به نام بَیَل است که مرگ و نیستی در آن بیداد میکند و سال ۱۳۴۳ منتشر شد و مورد توجه قرار گرفت. «گاو» چهارمین داستان از این مجموعه است.
در مرحله تولید با عنوان «زنگولان» (گاو) از این فیلم یاد شد، ولی در نهایت همان عنوان قصه را به خود گرفت. فیلم سال ۱۳۴۸ سه نوبت در جشن هنر شیراز به نمایش درآمد و پس از آن به اکران عمومی در سینماها درآمد.
«گاو» سال ۱۳۴۹ برنده جایزه بهترین فیلمنامه از دومین جشنواره سینمایی سپاس و جایزه دوم بهترین فیلم از جشنواره جهانی تهران شد. یک سال بعد هم در بخش دو هفته کارگردانان جشنواره کن به نمایش درآمد و با اینکه زیرنویس نداشت، جایزه فیپرشی را از جشنواره ونیز دریافت کرد.
هوگو نقرهای بهترین بازیگر مرد از جشنواره شیکاگو و جایزه فیلم برگزیده بخش نگاه نو جشنواره برلین از دیگر موفقیتهای جهانی این فیلم هستند که از سردمداران حضور جهانی سینمای ایران محسوب میشود. فیلمی که تا امروز بارها در فهرست برترین آثار تاریخ سینمای ایران قرار گرفته و همواره به آن ارجاع میشود.
در فیلم «گاو» به تأسی از قصه اولیه، تصویری از روستایی بیزمان و مکان با معرفی کاراکترهای مختلف و روابط و مناسبات روزمره آنان، با تکیه بر دو مؤلفه تکرارشونده کتاب ثبت میشود. مرگ و جنون مؤلفههای تکرارشوندهای هستند که در این قصه و به تَبَع آن در فیلم، ابتدا گریبان گاو مشحسن (عزت الله انتظامی) و بعد خودش را پس از جنونی پیشرونده میگیرند.
این بیزمان و مکانی کمک کرده تا تعمیمپذیری درام فراتر از جغرافیای ایران بسط یافته و در عین حال بدویت حاکم بر روستا و زندگی برای عموم مخاطبان ملموس و قابل درک باشد. روستایی که در آن داشتن یک رأس گاو بهعنوان تنها دارایی، میتواند یک مرد را متمایز کند و به او احترام، برتری و شأن بدهد.
آنچه در فیلمنامه و فیلم با ظرافت و هوشمندی دراماتیزه شده، رابطۀ عاطفی و حسی بین مشحسن و گاوش است که فراتر از منبع درآمد، بهواسطۀ بهره و برکتی که به مردم روستا میدهد، تمایزی که به جایگاه او در روستا میبخشد، اهمیتی ویژه، استراتژیک و مقدسگون بهعنوان نمادی از زندگی و برکت پیدا میکند.
به این ترتیب وجود گاو در چنین روستای رو به زوال و بدوی میتواند نشانهای از تداوم حیات و امید به زندگی و بهبود و زایایی تعبیر شود که همه این موارد جایگاه حیوان را در ذهن مشحسن و درام تقویت کرده و ارتقا میدهد.
با چنین مقدمهای، تراژدی زمانی اتفاق میافتد که در نبود مشحسن، گاوش میمیرد و مردم روستا با صلاحدید یکدیگر که در رأس آنها مغز متفکرشان، مش اسلام (علی نصیریان) قرار دارد، تصمیم میگیرند گاو را دفن کرده و داستانِ فرار او را به صاحبش بگویند تا تبعات تراژدی تقلیل یابد.
البته که سناریوی فرار گاو برای راستنمایی و پر شدن حفرههای خالی، نیاز به زنجیرهای از دروغ و فریب دارد که بیش از هر چیز به توهم حضور دشمن فرضی یا همان بلوریها دامن میزند. دشمنانِ ازلی- ابدی مردم روستا که از دزدی گوسفند تا… به آنها نسبت داده میشود و چه تمهیدی بهتر از اینکه چنین آلترناتیوی در روند سناریوی دروغین مورد بهرهبرداری قرار بگیرد.
غافل از اینکه رابطۀ مشحسن و گاوش، فراتر از رابطۀ انسان و حیوان به نوعی همزادپنداری پهلو میزند که مرد را ابتدا وارد مرحله انکار میکند. وقتی هم نمیتواند با این فقدان کنار بیاید، با قرار دادن خودش جای گاو، بهنوعی جای او را ارزشگذاری و پر میکند.
این توهم جنونآسا به گونهای تدریجی و باورپذیر ترسیم شده که حتی کاراکتر ظاهراً خردمندی همچون مشاسلام هم گاو شدن مشحسن را میپذیرد و در راه رساندن او به شهر برای درمان جنونش، با مشحسن/ گاو مش حسن، گاووار رفتار میکند و نقطه پایانی بر عقلانیت میگذارد.
فیلم همانطورکه با سکانسی از خنده و تفریح بچههای روستا از آزار و اذیت پسری مجنون آغاز میشود، با سکانسی مشابه به پایان میرسد تا دایره محتوم حیات تکراری و عبث در این روستای تمثیلی و مردمان نمونهوارش را موکد کند.
با تکیه بر این تمهید که مغز متفکر روستا، مشاسلام در ادامه سناریوی دروغینی که برای فرار گاو ساخته، این بار هم غیبت مشحسن را به فرار او پیوند میدهد تا در همچنان بر پاشنه توهم، دروغ، فریب، خرافه، جهل، جنون و… در این جامعه نمونهوار بچرخد.
آیا کسی هست بخواهد از این خواب غفلت که راه رهایی جز جنون مرگآسا ندارد، بیدار شود؟!
افسوس همه خفتگانیم… .


