بعضی از داستان کوتاهها هستند که خود را محدود به یک خوانش نمیکنند. این داستانها با ایجاد نوعی ابهام هنری و نوع اطلاعاتدهی خود در داستانها گسترهی خوانشهای ممکن را بیشتر میکنند. داستان «مرض حیوان» از این نوع داستانها است. پیرنگ این داستان بسیار ساده است. مهندس برقی به منطقهی کویری منتقل شده است. او با یک مهندس دیگر برخورد میکند که سالهاست در آنجا کار میکند. مهندس قدیمی به او میگوید که او را تا خوابگاه همراهی میکند. آنها به راه میافتند و مهندس قدیمی در راه دربارهی مهندس دیگری صحبت میکند که چند سال قبل در همین مکان کشته شده است.
این داستان در شکل کلان، دو نوع خوانش را فرا میخواند؛ خوانش مبتنی بر نگاه ماتریالیستی، یعنی نگاهی مبتنی بر ماده و قوانین علمی و طبیعی، و نگاه غیرماتریالیستی، یعنی نگاه مبتنی بر اعتقاد به موجودات و چیزهای غیرمادی و امور ماورا الطبیعه. هر دوی این خوانشها از بررسی رفتار شخصیت مهندس قدیمی بهدست میآید. به همین دلیل به تحلیل این شخصیت و ارائهی هر دو خوانش خواهم پرداخت.
در خوانش مبتنی بر نگاه ماتریالیستی باید به شروع داستان نگاه کنیم:
“دیر آمدی! تا غروب منتظرت ماندند، نیامدی. آنها هم ماشین را برداشتند و رفتند کمپ جدید. ساختمانش را تازه تمام کردهاند. حالا میرسیم خودت میبینی. خیلی بهتر از جای قبلیمان است. خب یکی باید میماند تا تو را برساند آنجا. سوال کردن ندارد. خودت میآمدی پیدا نمیکردی.”
زاویهدید دوم شخص خطاب به شخصیت مهندس جدید است. ما خود او را نمیبینیم بلکه از خلال حرفهای مهندس قدیمی میتوانیم سوالهای او را بفهمیم. این انتخاب خود دلالت بر این دارد که همیشه راوی داستانهای عجیب کشتهشدن مهندسها، مهندس قدیمی خواهد ماند. نشانهای مبنی بر اینکه اجازهی روایتگری و صحبتکردن برای مهندسهای جدید، بخوانیم قربانیهای جدید، وجود ندارد. در همین شروع داستان چیز دیگری که توجه خواننده را جلب میکند تنها بودن مهندس قدیمی و رفتن بقیه است. درواقع نمیتوانیم بفهمیم که آیا راوی راست میگوید یا دروغ میگوید. اما در ادامهی داستان میبینیم که تنها ماندن راوی با مهندس جدید ضروریاست. در بخش بعدی علت آمدن مهندس جدید مشخص میشود:
“شرکت هم حالا فقط آنهایی را میفرستد اینجا که مشکلی توی مرکز داشته باشند. هر کسی که موی دماغشان بشود، میافتد توی این بیابان کنار دست من. عین خودت. تو هم مشکلی چیزی برای آن بالاییها درست کردهای، نه؟”
میتوانیم این پاراگراف را چنین بخوانیم کسانی که قرار است در شرکت حذف شوند به بیابان فرستاده میشوند. درواقع ارتباطی میان راوی و شرکت وجود دارد که کسانی را برای حذف نزد او به بیابان میفرستند. همچنین راوی در بخش دیگری میگوید:
“شرکت هم میداند اگر من اینجا نباشم، کارش پیش نمیرود.”
این جمله فرضیهی مذکور را دربارهی رابطهی میان راوی و شرکت تقویت میکند.
سپس قضیهی مرگ مهندس «اصولی»، که بهنظر میرسد بسیار باسواد و معروف هم هست، مطرح میشود. اصولی میخواسته مسیری خلاف مسیر شرکت برود و روبهروی آنها بایستد. راوی میگوید که وقتی کسی توی بیابان نبوده و کارگرها به مرخصی رفته بود اصولی او را برای سرکشی برده. آنها توی چاه افتادهاند و چند روزی آنجا بودهاند. سپس حیوانی آمده و گلوی اصولی را دریده و راوی نیز بهدلیل تشنگی زیاد از خون اصولی نوشیده تا زنده بماند. سپس کسانی آمدهاند و او را نجات دادهاند. روایتی که او ارائه میدهد با ذهن ماتریالیستی سراسر ابهام و ایراد است. چرا زمانی که هیچکس نبوده این وقایع رخ داده است؟ چرا درست زمانی که اصولی مقابل شرکت ایستاده است این اتفاق برایش افتاده؟ چهطور ممکن است اصولی در چاهی بیفتد که خودش دقیقاً میدانسته کجاست؟ حتی خود راوی میگوید برای دیگران سوال شده بود که چرا حیوان من را ندریده و فقط اصولی را دریده است. به همیندلیل روایت مرگ اصولی نمیتواند باورپذیر باشد. در ادامه نیز راوی میگوید داستان را برای دو نفر دیگر تعریف کرده و جسد هردوی آنها در چاهی پیدا شده است. در انتهای داستان نیز راوی از مهندس جدید میخواهد که داستان چپ افتادن شرکت با خودش را برای او تعریف کند. بهنظر میرسد که مهندس جدید نیز قرار است به سرنوشت اصولی و دو نفر دیگر دچار شود.
در خوانش ماتریالیستی، راوی، نمایندهی شرکت برای حذف و کشتن افرادی است که روبهروی او میایستند.
در خوانش غیرماتریالیستی اما قضیه چیز دیگریست. خرافهای مهم در داستان مطرح میشود. خرافهای که نام داستان نیز وامگرفتهشده از آن است؛ «مرض حیوان». دربارهی آن چنین میخوانیم:
“عقاید عجیبی دارند. مثلاً؟ مثلاً اینکه اگر کسی چیزی بخورد که قبلش حیوانی از آن خورده، مرض حیوان میگیرد. بسته به اینکه آن حیوان چه خصلتی داشته باشدد همان خصلت را میگیرد.”
و در جایی دیگر:
“میدانستی آنهایی که مرض حیوان دارند، خودشان هم شکل همان حیوانی میشوند که مریضشان کرده؟”
راوی نیز در دگردیسی تبدیل شدن به حیوان است. دربارهی دست او چنین میخوانیم:
“اینها را گفتم تا بدانی گاهی دوروبر آدم از این چیزها هم پیدا میشود. پنجهی دست من هم حتماً یکچیزی است شبیه همین. خودبهخود شروع کرد به بزرگ شدن.”
این موضوع زمانی معنادار میشود که نگاهی به صحنهی مرگ اصولی بیندازیم:
“حیوان پوزهاش را چندبار زیر چانهی اصولی کوبید. بعد سرش را برد جلو و خرخرهاش را چسبید. پنجهی راستش را گذاشت روی سینهی اصولی و گردنش را محکم به چپ و راست تکان داد. پنجهی بزرگی داشت. از پنجهی یک کفتار بزرگتر. خیلی بزرگتر.”
تأکید روی بزرگی پنجهی حیوان با بزرگشدن پنجهی دست راوی مطابقت دارد. همچنین نحوهی مبتلاشدن به مرض حیوان نیز دربارهی او صدق میکند. راوی پس از اینکه حیوان، اصولی را دریده از خون او نوشیده است.
در خوانش مبتنی بر نگاه غیرماتریالیستی، راوی مبتلا به مرض حیوان شده است. او خصلتهای حیوانی که او را مبتلا کرده گرفته و حالا احتمالاً مهندس جدید شکار جدید اوست. در جایی از داستان چنین آمده است:
“این دورووبرها گاهی کفتار پیدا میشود. از کجا میآیندش را دقیقاً نمیدانم. شاید بوی غذا میکشاندشان اینجا. شاید هم بوی آدم. بعضی سالها قحطی بدی است. آدمش چیزی گیر نمیآورد بخورد، چه برسد به حیوان.”
«مرض حیوان» داستانی است که با دو خوانش میتوان آن را خواند. علت این موضوع احضار خرافهای بومی است که با روایت مربوط به شرکت بهعنوان نهادی قدرتمند مخلوط شده است. «مرض حیوان» از مجموعه داستان «برف و سمفونی ابری» نوشتهی «پیمان اسماعیلی» انتخاب شده است.


