از یک کمدی-ترسناک غافلگیرکننده و موفق گرفته تا یک معمای قتل متفاوت در حومهی شهر و فصلهای تازه «رقبا» و «تد لاسو»، بهترین سریالهای امسال را که همین حالا میتوانید تماشا کنید، انتخاب کردهایم.
۱. فوریوس (Furious)

فرمولی آشناست: پلیسی سمج که به دنبال یک قاتل افتاده و تعقیبوگریزی کلاسیک میان شکارچی و شکار شکل گرفته است. اما «فوریوس» این الگو را با چرخشی هولناک و بهطرز نگرانکنندهای بهروز زیرورو میکند؛ نتیجه هم بهراحتی بهترین تریلر جنایی سال تا اینجاست. امی روسوم که بیشتر او را با سریال «بیشرم» میشناسیم، در اینجا به یکی از مهمترین نقشهای کارنامهاش رسیده است. او در نقش آلیس، مأمور افبیآی، بازیای شکننده و رازآلود ارائه میدهد؛ زنی که هم با تبعیض جنسیتی حاکم بر این نهاد دستوپنجه نرم میکند و هم با زخمها و کابوسهای رابطهای آزارگرانه با یکی از همکارانش.
قاتلی که آلیس در تعقیب اوست، با بازی خیرهکننده لولا پتیکرو، بازیگر ایرلندی، شخصیتی متفاوت از نمونههای معمول قاتلان زنجیرهای است: زنی که زمانی قربانی قاچاق جنسی بوده و حالا از حلقهای شبیه به شبکه جفری اپستین، متشکل از مردان ثروتمندی که در آزار او و بسیاری دیگر دست داشتهاند، انتقام میگیرد. آنچه در تازهترین سریال الیزابت مریودر، خالق «دختر جدید» و «مردن برای سکس»، بیش از همه چشمگیر است، مهارت آن در تغییر لحن است؛ سریال بیهیچ زحمتی از کمدی سیاهی با حالوهوای «زن جوان نویدبخش» به درامی واقعاً هولناک و وهمانگیز میرسد. حاصل کار، فریادی خشمگین، درخشان و، اگر بتوانیم چنین تعبیری به کار ببریم، مهم در دوران پس از جنبش «میتو» است؛ فریادی علیه تاریکترین و هولناکترین لایههای جامعه.
۲. خلیج بیوه (Widow’s Bay)

حتی با حضور درخشان متیو ریس در نقش اصلی، بعید بود کسی انتظار داشته باشد این کمدی خلاقانه و آمیخته با وحشت به چنین پدیدهای تبدیل شود؛ اما سریال حالا به یکی از موفقیتهای غافلگیرکننده سال بدل شده و ۱۹ نامزدی امی به دست آورده است. ریس با بازی کاملاً جدی و بدون تلاش آشکار برای خنداندن، از نقش تام لوفتیس، شهردار خلیج بیوه، کمدی میسازد؛ شهری قدیمی و حالوهوادار در جزیرهای در نیوانگلند که تام امیدوار است آن را به مقصدی گردشگری تبدیل کند. مشکل فقط این است که شهر یک روح شیطانی دارد؛ چیزی که تام تا وقتی چارهای نداشته باشد حاضر نیست باورش کند.
حالا میشود فهمید چرا سریال در ابتدا اینقدر بیسروصدا از راه رسید. «خلیج بیوه» لحن کمدی-ترسناک خاص خودش را دارد و بهراحتی در هیچ قالب کلیشهای جا نمیشود. شوخیهای آگاهانهاش با ژانر وحشت هم قرار نیست شما را از جا بپراند. با این حال، طنز سریال از کلیشههای آثار کلاسیک وحشت، از «آروارهها» گرفته تا «درخشش»، استفاده میکند، بدون آنکه هرگز به یک هجو تمامعیار تبدیل شود. این ترکیب بهشکل فوقالعادهای جواب داده، چون شهر پر از شخصیتهایی است که هم زنده و ملموساند و هم کاملاً زمینی و باورپذیر.
متیو ریس مثل ستون اصلی سریال همه این اجزا را کنار هم نگه میدارد و در کنار گروه بازیگرانی قرار گرفته که هماهنگی بسیار خوبی با او دارند؛ از جمله استیون روت در نقش وایک، ناخدای کشتیای که تلاش میکند شهردار را درباره روح هشدار دهد، و کیت اوفلین در نقش پاتریشیا، دستیار عصبی و بهشدت سختگیر تام.
۳. رقبا (Rivals)

بریتانیا در اکتبر سال گذشته یکی از اسطورههای ادبی خود را از دست داد؛ جیلی کوپر، نویسنده سرخوش رمانهای اروتیک درباره زندگی پرزرقوبرق طبقات مرفه که نمونه شاخص چیزی بود که به آن «بانکباستر» میگویند. اما شاید هیچ ادای احترامی به او بهتر از فصل دوم اقتباس تلویزیونی از رمانهایش نباشد؛ سریالی که در سرزمین خیالی راتشر میگذرد، منطقهای روستایی با حالوهوایی شبیه کاتسوولدز.
در این شش قسمت ــ که شش قسمت بعدی نیز اواخر امسال منتشر میشود ــ سریال بیش از گذشته توانسته تعادل خاص آثار کوپر را پیدا کند: ترکیبی از کمدی پرهیاهو و بررسی تیزبینانه و عاطفیِ طبقه اجتماعی، روابط و پیچیدگیهای عشق و زندگی زناشویی. از یک سو، کمدی موقعیت درخشان قسمت دوم را داریم؛ جایی که یک مهمانی شام به آشوبی تماشایی و دقیقاً طراحیشده تبدیل میشود. از سوی دیگر، با لحظاتی تلخ و ویرانگر از بحرانهای زناشویی روبهرو هستیم که بخش مهمی از آن را کلر راشبروک رقم میزند. او در این فصل یکی از بهترین بازیهای سریال را در نقش لیدی مونیکا ارائه میدهد؛ همسر تونی بدینگهمِ شرور که ظاهری سرد و خونسرد دارد، اما در سکوت از رنجی عمیق عذاب میکشد. سریال آنقدر با اعتمادبهنفس به ریتم و مسیر خودش رسیده که بعید نیست بتواند سالها به همین شکل ادامه پیدا کند.
۴. تد لاسو (Ted Lasso)

بعد از سه سال دوری، آن هم در شرایطی که اصلاً معلوم نبود قرار است برگردد، «تد لاسو» دوباره از راه رسید؛ با همان گرما و طنز همیشگی. البته قسمت اول ضعیف سریال را جدی نگیرید؛ قسمتی که تد را در کانزاسسیتی میبینیم و سازندگان برای درآوردن چند خنده، زیادی زور میزنند. از قسمت دوم، تد دوباره به لندن برمیگردد تا مربی تیم جدید فوتبال زنان ریچموند شود. این تیم، درست مثل تیم مردان قدیمی تد، چیزی جز یک تیم مدعی نیست و باید از پایینترین نقطه خودش را بالا بکشد؛ با این تفاوت که بازیکنان زن با مجموعهای از مشکلات و تبعیضهای جنسیتی هم روبهرو هستند.
تد همچنان یکی از دوستداشتنیترین شخصیتهای تلویزیونی است؛ آدمی سادهدل و بامزه که در عین حال، به شکلی عجیب و غیرمنتظره، شناخت عمیقی از طبیعت انسان دارد. جیسون سودیکیس هم که حالا کاملاً در این نقش جا افتاده، دوباره در کنار گروه آشنای بازیگران قرار گرفته است: هانا وادینگهم در نقش ربکا، جونو تمپل در نقش کیلی، برت گلدستین در نقش روی و جرمی سویفت در نقش لزلی. تانیا رینولدز هم در نقش مربی جدیدی که خشک و خونسرد حرف میزند، به گروه اضافه شده و حضور بسیار خوبی دارد.
از همان زمانی که سریال در دوران همهگیری کرونا روی آنتن رفت، «تد لاسو» با پیام امیدوارکننده و مثبتش گره خورده است؛ پیامی که در شعار معروف تد، «باور کن»، خلاصه میشود. آن زمان و حالا، کمتر سریالی را میتوان پیدا کرد که بتواند تا این اندازه امیدبخش و روحیهبخش باشد، بدون اینکه به نصیحتگویی یا شیرینکاریهای بیش از حد احساساتی تبدیل شود.
۵. دیتیاف سنتلوئیس (DTF St Louis)

از دیوید لینچ گرفته تا «زنان خانهدار درمانده» و آثار بسیار دیگر، تاریکترین لایههای زندگی در حومه شهرهای آمریکا بارها و بارها دستمایه روایت قرار گرفتهاند؛ بنابراین هرکس سراغ این قلمرو برود، کار سختی برای فرار از کلیشهها پیش رو دارد. به همین دلیل، موفقیت این مینیسریال هفتقسمتی اچبیاو که در شهر سنتلوئیس در ایالت میزوری میگذرد، چشمگیرتر هم به نظر میرسد. چون اگر نقطه شروع داستان ــ یک مثلث عشقی و یک پرونده قتل ــ چندان عجیب و تازه به نظر نرسد، آنچه سریال بهتدریج آشکار میکند، نگاهی دقیق، ظریف و بهشدت انسانی به عجیبوغریب بودن آدمهایی است که در نگاه اول کاملاً معمولی به نظر میرسند.
برای اشاره به جملهای که در واقع میتوان آن را عصاره و تز اصلی سریال دانست: «هیچکس عادی نیست؛ فقط از آن طرف خیابان اینطور به نظر میرسد.» دیوید هاربر، ستاره «چیزهای عجیب»، نیز در نقش فلوید اسمرنیچ یکی از آن بازیهایی را ارائه میدهد که مسیر یک اثر را تغییر میدهد. فلوید شوهری چاق، خیانتدیده و گرفتار بدهی است، اما با وجود همه این مشکلات، نگاه صادقانه و گشودهاش به زندگی الهامبخش است.
در واقع، تمام بازیگران اصلی در اوج توانایی خود ظاهر شدهاند. لیندا کاردلینی در نقش کارول، همسر فلوید، تصویری تلخ و تأثیرگذار از سرخوردگی طبقه متوسط ارائه میدهد. حتی جیسون بیتمن در نقش گزارشگر هواشناسی خوشبرخورد و بیشازحد آرام سریال، لایههایی پنهان و عجیب از شخصیتش را آشکار میکند. طنز ابزورد، روابط خانوادگی و اجتماعی ازهمگسیخته و موسیقی فضاساز سریال شاید بیش از همه «زیبایی آمریکایی» را به یاد بیاورد؛ همان شاهکار درباره حومه شهر که برنده اسکار شد. با این حال، فیلمنامه و شخصیتپردازی «دیتیاف سنتلوئیس» بهمراتب پیچیدهتر و پختهتر است.
۶. خواهر دیگر بنت (The Other Bennet Sister)

در میان انبوه سریالها، فیلمها و رمانهایی که از آثار جین آستن الهام گرفتهاند ــ صنعتی که خودش بهتنهایی یک صنعت کامل است ــ کمتر اثری به اندازه «خواهر دیگر بنت» دلنشین از کار درآمده است. الا بروکولری در نقش مری بنت، خواهر اهل مطالعه و کتابخوانِ خانواده در «غرور و تعصب»، بسیار دوستداشتنی ظاهر شده؛ دختری که همیشه زیر سایه خواهر و برادرهایش قرار گرفته است.
سریال به روح آثار آستن وفادار میماند: گرمای روابط خانوادگی، مهمانیها و رقصها، عشقی که باید برای به دست آوردنش جنگید و، بیش از همه، نگاه طعنهآمیز و نیشدار به حماقتها و پوچیهای جامعه. با این حال، سریال موفق میشود برای مری ــ دختری واقعبین و عینکی ــ زندگی و هویتی مستقل بسازد.
قسمتهای ابتدایی همچنان تا حد زیادی به رمان آستن وفادارند و انتخاب ریچارد ای. گرانت برای نقش آقای بنت واقعاً هوشمندانه است. اما وقتی داستان از «غرور و تعصب» فراتر میرود، مری راهی لندن میشود تا نزد عمه و داییاش زندگی کند؛ جایی که با دو خواستگار روبهرو میشود و سرانجامی کاملاً آستنی در انتظارش است. ایندیرا وارما در نقش عمه باهوش و حامی مری، زنی شیکپوش و سرشار از توصیههای مفید، بسیار درخشان ظاهر شده است. دونال فین و لوری دیویدسن نیز نقش دو مرد متفاوتی را بازی میکنند که مری دل به آنها میبازد. سریال سرزنده و رنگارنگ است و از آن حس معذبکنندهای که معمولاً در تلاش برای پر کردن جاهای خالی آثار آستن به وجود میآید، خبری نیست.
۷. مارگو به پول نیاز دارد (Margot’s Got Money Troubles)

چند بازیگر درجهیک در این کمدی-درام نامتعارف بهخوبی میدرخشند. ال فانینگ در نقش مارگو، همدلیبرانگیز ظاهر شده است؛ زنی که رابطهاش با استاد متأهل دانشگاه باعث شده حالا بهعنوان یک مادر تنها، حتی از پس هزینه مهدکودک هم برنیاید. اما مارگو میتواند از خانه و با فعالیت در اونلیفنز پول دربیاورد. میشل فایفر یک بار دیگر نشان میدهد که در کمدی چهقدر توانمند است. او در نقش شاین، مادر مارگو، ظاهر میشود؛ پیشخدمت سابق رستوران هوترز که مصمم است با یک کشیش خوشقلب و درستکار ازدواج کند؛ نقشی که گرگ کینیر بازی میکند.
نیک آفرمن نیز به شخصیت جینکس عمق و ظرافت میبخشد؛ پدر مارگو، کشتیگیر سابق و معتادی که در مسیر ترک اعتیاد است و در نهایت به پرستار تماموقت دخترش و مشاور او در ساخت ویدئوهای پرزرقوبرقش تبدیل میشود. نیکول کیدمن هم حتی در سریال ظاهر میشود؛ در نقش یک کشتیگیر سابق که حالا وکیل شده است. سریال در پرداختن به مسائل جنسی، واقعگرایانه و بدون قضاوت است و در برخورد با نابسامانیهای خانوادگی نیز نگاهی صریح و در عین حال بامزه دارد. «مارگو به پول نیاز دارد» شاید درباره مشکلات مالی و سایتهای مخصوص بزرگسالان باشد، اما در نهایت اثری بهشدت گرم و دلنشین از آب درآمده است.
۸. بیشترین لذت، تضمینشده (Maximum Pleasure Guaranteed)

تاتیانا ماسلانی با بازی خیرهکنندهاش در سریال علمی-تخیلی «یتیم سیاه» به شهرت رسید؛ جایی که ۱۷ نسخه متفاوت از یک کلون را بازی کرد و با مهارتی کمنظیر هرکدام را از دیگری متمایز ساخت. با این حال، بعد از آن موفقیت، مدتها نتوانست نقشی پیدا کند که شایستگی و تواناییهایش را بهخوبی به نمایش بگذارد؛ تا حالا.
در این تریلر خوشساخت و هاکسوار، ماسلانی نقش زنی مطلقه و مادر تنها را بازی میکند که در جلساتش با یک کارگر جنسی آنلاین کمی آرامش پیدا میکند؛ اما این مرد ناگهان به قتل میرسد. از اینجا داستان وارد مسیری میشود که طی آن، قهرمان زن هم به مظنون اصلی تبدیل میشود و هم هدف آدمهای واقعاً خطرناک و شرور.
با این حال، فراتر از تعلیق و پیچشهای داستانی، هسته اصلی سریال پرترهای جذاب از زنی است که به آخر خط رسیده، اما در همین مسیر ویرانگر، خودش را دوباره پیدا میکند. این بخش از داستان را حضور قدرتمند ماسلانی به شکلی فوقالعاده پیش میبرد؛ ترکیبی از سرسختی و آسیبپذیری که شخصیت او را هم جذاب و هم باورپذیر میکند.
۹. آلیس و استیو (Alice and Steve)

دوستی و انتقام در این کمدی بامزه و نیشدار، با رگههایی جدی و دراماتیک، به شکلی عجیب به هم گره میخورند. نیکولا واکر و جماین کلمنت، که هرکدام بهتنهایی بازیگرانی باحالوهوای خاص و کمی گزندهاند، در نقش شخصیتهای اصلی سریال زوجی فوقالعاده ساختهاند. آلیس و استیو ۳۰ سال است بهترین دوستان یکدیگرند؛ تا اینکه استیو با دختر ۲۶ساله آلیس وارد رابطه میشود. البته برای رعایت انصاف باید گفت این دختر بوده که قدم اول را برداشته است.
وقتی آلیس با خشم تلاش میکند این رابطه را به هم بزند و حتی با خرابکاری، کار استیو بهعنوان آرایشگر مو را به خطر میاندازد، استیو هم مقابلهبهمثل میکند و شوخیها و خرابکاریهای عجیب و غریب و ویرانگر این دو، لحظهبهلحظه از کنترل خارج میشود. قسمت پایانی غیرقابلپیشبینی سریال احتمالاً واکنشهای متفاوتی برمیانگیزد. دستکم من برای یک لحظه هم نتوانستم آن را باور کنم، اما این مسئله چیزی از لذت تماشای واکر و کلمنت کم نمیکند. آنها در سراسر این سریال تازه و پرانرژی، تعادل فوقالعادهای میان احساسات واقعی و رفتارهای کمیک و دیوانهوار برقرار میکنند؛ در حالی که درگیر این پرسشاند که عشق، دوستی و حسادت واقعاً چه معنایی دارند.
۱۰. صنعت (Industry)

این درام مشترک بیبیسی و اچبیاو از زمان آغازش در سال ۲۰۲۰ مسیر بسیار طولانیای را طی کرده است. سریال در ابتدا درامی فشرده و خفقانآور درباره فارغالتحصیلان جوانی بود که تلاش میکردند در دنیای بیرحم بانکداری لندن جایی برای خودشان پیدا کنند؛ اما حالا در فصل چهارم، شخصیتهای جوان داستان خودشان به مهرههای قدرتمند این بازی تبدیل شدهاند و دامنه روایت نیز گسترش پیدا کرده تا دنیای رسانه، سیاست و اشراف زمیندار بریتانیا را هم دربر بگیرد. این جاهطلبی تازه از نظر مضمونی قابل تحسین است و سریال را به چیزی شبیه یک درام سیاسی درباره وضعیت امروز غرب تبدیل کرده؛ البته با نگاهی بهشدت بدبینانه. با این حال، آنچه همچنان بیش از هر چیز چشمگیر است، تیزی و دقت فیلمنامه و کیفیت بازیهاست.
مایالا و ماریسا آبلا در نقش هارپر و یاسمین، دو دوست و رقیب که رابطهای پیچیده و پرتنش دارند، همچنان ستون اصلی سریالاند و با جذابیتی سرد و مرموز آن را پیش میبرند. کیت هرینگتون هم احتمالاً هیچوقت بهتر از این نبوده است؛ در نقش سر هنری ماک، سیاستمدار شکستخوردهای که از نظر روانی فروپاشیده و حالا به کارآفرینی روی آورده است.
سازندگان اعلام کردهاند که سریال با یک فصل نهایی به پایان خواهد رسید و به نظر میرسد این تصمیم درستی باشد. امیدواریم پیش از آنکه پرونده سریال بسته شود، بالاخره توجهی را که شایستهاش است از سوی جوایز تلویزیونی دریافت کند.
۱۱. چطور از بلفاست به بهشت برسیم (How to Get to Heaven from Belfast)

این کمدی بسیار دلنشین که لیزا مکگی، خالق «دختران دری»، ساخته، همزمان یک کمدی، یک معمای جنایی و یک سفر جادهای در ایرلند و فراتر از آن است. اما در قلب خود، مثل دیگر آثار مکگی، داستانی درباره دوستی میان زنان است؛ حتی وقتی این دوستان هیچ شباهتی به یکدیگر ندارند.
باور میکنیم که سه قهرمان زنِ نزدیک به چهل سال، با وجود اینکه مسیر زندگیشان کاملاً از هم جدا شده، همچنان بعد از ۲۰ سال دوستهای صمیمی باقی ماندهاند. رابین مادر سهفرزند است که ظاهری مرتب و زندگیای بهظاهر سر و سامانیافته دارد، اما از فشارهای زندگی به ستوه آمده است. سیرشا نویسندهای موفق در تلویزیون است که مشخصاً نامزد مردی اشتباه شده و دارا، زنی دستوپاچلفتی و معذب، از مادرش مراقبت میکند و هنوز در سوگ رابطهای شکستخورده با زنی است که عشق واقعی زندگیاش بوده است.
سریال آنقدر گسترده است که میتواند به روابط میان این سه نفر، با همه تنشها و دلخوریهایشان، بپردازد؛ در عین حال، هر قسمت پرشتاب و پرتعلیق، داستانی را پیش میبرد که هر لحظه عجیبتر و خندهدارتر میشود. ماجرا از پیدا شدن جسد اشتباه در یک تابوت شروع میشود و کمکم به جاسوسی و آدمربایی میرسد؛ در این میان، چند ماجرای عاشقانه هم شکل میگیرد. صدای منحصربهفرد لیزا مکگی در تمام سریال به گوش میرسد: دیالوگهایی خشک و بامزه که با مهارت اجرا میشوند، در کنار طنزی دیوانهوار و ماجراهایی که مدام از کنترل خارج میشوند.
۱۲. زیبایی (The Beauty)

به نظر میرسد رایان مورفی، تهیهکننده بسیار پرکار، هر روز پرکارتر از قبل میشود؛ اما کنترل کیفیت آثارش همیشه به همان اندازه خوب پیش نمیرود. نمونهاش هم درام حقوقی سال گذشته، «همهچیز منصفانه است»، که تقریباً همه منتقدان از آن انتقاد کردند. با این حال، مورفی در سال ۲۰۲۶ تا اینجا کارنامه بسیار موفقی داشته است. «داستان عشق»، درباره رابطه تراژیک و کوتاهعمر جان اف. کندی جونیور و کارولین بسِت، به یکی از سریالهای بحثبرانگیز و پرگفتوگوی سال تبدیل شد، هرچند به دلیل بیدقتی در پایبندی به واقعیتهای تاریخی هم انتقادهای زیادی به آن وارد شد.
اما «زیبایی»، یک اثر وحشت بدنی، موفقیتی بسیار بیحرفوحدیثتر بوده است. این سریال که بر اساس یک کمیکبوک ساخته شده، عصر امروزِ گرفتار وسواس زیبایی و ظاهر را به سخره میگیرد. داستان درباره دارویی شگفتانگیز است که باعث میشود آدمها واقعاً به نسخهای زیباتر و جذابتر از خودشان تبدیل شوند؛ البته با یک عارضه جانبی نهچندان دلپذیر: ممکن است در مقطعی بدنشان منفجر شود.
«زیبایی» مثل فیلم «ماده»، که شباهتهای مضمونی و فکری زیادی با آن دارد، چندان اهل ظرافت و کنایه نیست. اما اساساً قرار هم نیست چنین باشد. سریال با انرژی سرکش، طنز بیپروا و بازیهای خوب بازیگرانی مثل ایوان پیترز، ربکا هال، اشتون کوچر و ایزابلا روسلینی، شما را در طول هر ۱۰ قسمت با خودش همراه میکند. تازه، سریال با یک پایانبندی بسیار خوب و پرتعلیق تمام میشود که تقریباً نشان میدهد فصل دوم حتماً در راه خواهد بود.
۱۳. مدیر شب (The Night Manager)

سریالهای زیادی نیستند که آنقدر خوب باشند که بتوانند با خیال راحت ۱۰ سال بین دو فصل فاصله بیندازند؛ اما این درام جاسوسی یکی از استثناهای هیجانانگیز است. تام هیدلستون بار دیگر در نقش جاناتان پاین ظاهر شده؛ این بار مأمور امآی۵ است، مردی بهشدت منضبط و عصبی که با وجود این، همچنان جذابیتی تمامنشدنی دارد.
فصل اول تمام خط داستانی رمان همنام جان لوکاره را روایت کرده بود، اما دیوید فار، نویسنده سریال، در فصل جدید بهخوبی از روح و حالوهوای آثار لوکاره الهام گرفته و داستان تازهای ساخته است؛ داستانی درباره قاچاق اسلحه و دسیسههای سیاسی در کلمبیا که پای فساد در خود امآی۵ را هم به میان میکشد.
دیهگو کالوا در نقش شخصیت شرور جدید، تد دوسانتوس، یک دلال اسلحه، بازیای خیرهکننده و ستارهساز ارائه میدهد. صحنههای پرحرارت سریال به کشش و جذابیتی میان تد و جاناتان اشاره میکنند، داستان از خانههای مجلل تا دل جنگلهای استوایی سفر میکند و حتی غافلگیری خوشایندی درباره سرنوشت شخصیت ریچارد روپر، با بازی هیو لوری، در آستین دارد؛ همان شخصیتی که از او با عنوان «بدترین مرد دنیا» یاد میشود. سریال همچنان به ریشههایش وفادار است و همه چیزهایی را که از یک داستان جاسوسی درجهیک انتظار داریم در خود دارد: خطر، تعلیق، تنش و زرقوبرق.
۱۴. سالار مگسها (Lord of the Flies)

بعد از اینکه جک تورن با درام «نوجوانی» به موفقیتی جهانی و عظیم در نتفلیکس رسید، شاید دنبال کردن آن با اثری دیگر درباره پسرانی که دست به خشونت میزنند، تصمیمی پرریسک به نظر برسد. با این حال، اقتباس او از تمثیل مشهور ویلیام گلدینگ درباره گروهی از دانشآموزان که در جزیرهای متروک گرفتار میشوند، یک موفقیت تمامعیار است.
سریال با وجود حفظ دوره تاریخی رمان، بازروایتی تازه و خلاقانه ارائه میدهد. یکی از هوشمندانهترین تصمیمهای سازندگان این بوده که هر یک از چهار قسمت را از زاویه دید شخصیتی متفاوت روایت کنند؛ روشی که تجربهای بسیار درگیرکننده به وجود میآورد و تصاویر خفهکننده، بیشازحد اشباعشده و ناخوشایند سریال و موسیقی ناآرام و نامتعارف کریستوبال تاپیا دِ وِئر، آهنگساز «کاخ سفید نیلوفر آبی»، این حس را شدیدتر میکنند.
حاصل کار، هم یک تریلر پرتنش است و هم کاوشی هولناک در سویه تاریک طبیعت انسان. گروه بازیگران کودک نیز تقریباً بدون استثنا عالیاند؛ بهخصوص بهتر است نام دیوید مککنا را به خاطر بسپارید که نقش پیگی، شخصیت محکوم به فنا، را بازی میکند. احتمالاً در سالهای آینده بیشتر از او خواهیم شنید.
۱۵. شوالیهای از هفت اقلیم (A Knight of the Seven Kingdoms)

این سریال مستقل و سرزنده، اگرچه پیشدرآمدی بر «بازی تاجوتخت» است و در همان دنیای آشنای جرج آر. آر. مارتین میگذرد، با شوخطبعی و سبکی دلنشینش کاملاً از مجموعه اصلی فاصله میگیرد. اینجا خبری از دسیسههای بیرحمانه دربار نیست، چون قهرمان داستان، سِر دانکن (پیتر کلافی)، شخصیتی بهشدت دوستداشتنی است: شوالیهای فقیر، بلندقد و کممرتبه که حتی ممکن است واقعاً شوالیه هم نباشد، چون ماجرای شوالیهشدنش چندان قابل اعتماد نیست.
همراه و ملازم باهوش او حتی دوستداشتنیتر است؛ پسربچهای ریزنقش و طعنهزن که همه او را با نام «اِگ» میشناسند و دکستر سول انسل با شیرینی خاصی نقشش را بازی میکند. در یک تورنمنت شوالیهگری، صحنههای رنگارنگ و پرتحرکی به سبک قرون وسطایی میبینیم، اما اینجا در اصل شخصیتها هستند که اهمیت دارند. دنیل اینگز در نقش سِر لایونل براتیون، شوالیهای سرخوش و اهل بادهگساری، تقریباً از شدت شور و انرژی میدرخشد.
در ادامه مشخص میشود یکی از شخصیتهای اصلی به یکی از خاندانهای سلطنتی متعدد «بازی تاجوتخت» ارتباط دارد؛ اما حتی با وجود این پیوند، تماشای سریالی از دنیای «بازی تاجوتخت» که برای فهمیدنش لازم نباشد شجرهنامه خاندانهای سلطنتی را از بر باشید، واقعاً لذتبخش است.
۱۶. بازگشت (The Comeback)

مستند-داستانیِ لیزا کودرو درباره یک بازیگر سریالهای کمدی به نام والری چریش، زنی که حاضر نیست به این راحتیها از صحنه کنار برود و برای حفظ جایگاهش دستوپا میزند، مسیر جالب و عجیبی را طی کرده است. سریال ابتدا در سال ۲۰۰۵، تنها پس از یک فصل، لغو شد؛ اما بعدتر به اثری کالت تبدیل شد و طرفداران پروپاقرص خودش را پیدا کرد. از آن زمان، هر ۱۰ سال یکبار بازمیگردد تا وضعیت سینما، تلویزیون و فرهنگ عامه را با نگاهی تند، گزنده و فوقالعاده خندهدار به تصویر بکشد.
فصل سوم این بار سراغ بحران روزافزون هوش مصنوعی در هالیوود رفته است. والری برای بازی در یک کمدی چنددوربینه جدید که فیلمنامهاش را یک ماشین نوشته، قرارداد میبندد؛ چون نگرانیهایش درباره هوش مصنوعی در برابر نیازش به حفظ حرفهای که دارد از دست میرود، رنگ میبازند. سریال همچنان هجوآمیز و نیشدار است، اما این بار در زیر طنز آن، رگهای پررنگتر از اندوه و حسرت هم دیده میشود؛ همین مسئله آن را به اثری پخته و ظریف تبدیل کرده است. با این حال، مهمتر از همه اینکه هنوز هم از آن کمدیهایی است که واقعاً شما را از خنده رودهبر میکند. دیدن والری در قسمت اول، هنگام تمرین برای اجرای نمایشی در شیکاگو ــ پیچشی داستانی که از این بهتر نمیشود ــ صحنهای است که احتمالاً مدتها نمیتوانید از ذهن بیرونش کنید.
۱۷. خروس (Rooster)

استیو کارل استاد تبدیل شخصیتهایی است که در نگاه اول بعید به نظر میرسد دوستداشتنی باشند: تبدیل به قهرمانانی آشفته، ناقص و دوستداشتنی. بیل لارنس، خالق مشترک «تد لاسو»، «کوچینگ» و چندین سریال دیگر، در ساخت آثاری مهارت دارد که صمیمی و عاطفیاند، اما هرگز به شیرینکاریهای احساساتی یا غیرواقعی نمیافتند. این دو توانایی را در این سیتکام هوشمندانه کنار هم گذاشتهاند؛ سریالی که از مسخرهبازی و شوخیهای احمقانه هم ابایی ندارد.
ایده اصلی داستان تقریباً غیرقابلباور است: گرگ روسو، نویسنده رمانهای عامهپسند، برای تدریس در کالجی استخدام میشود که اتفاقاً برای سر زدن به دخترش به آنجا رفته بود؛ دختری که استاد تاریخ هنر است و همزمان درگیر یک طلاق جنجالی و علنی از یکی از همکارانش است. اما استیو کارل آنقدر خوب بازی میکند که از پس این ایده عجیب برمیآید. گروه بازیگران هم همینطور؛ از جمله دانیل ددویلر، فیل دانستر ــ بازیگر نقش جیمی در «تد لاسو» ــ و جان سی. مکگینلی که بهخصوص در نقش رئیس سادهلوح و بسیار خبرچین کالج، فوقالعاده بامزه است. سریال حالوهوایی سبک، آرام و بیادعا دارد و همین هم یکی دیگر از نقاط قوتش است. در میان این همه درام سنگین و سیتکامهایی که زیادی تلاش میکنند خندهدار باشند اما نیستند، «خروس» واقعاً یک جواهر است.
۱۸. طعمه (Bait)

اگر قرار باشد از بازی بیپایان و خستهکننده حدس و گمان درباره انتخاب جیمز باند بعدی یک نکته مثبت بیرون بکشیم، همین سریال خلاقانه و بهشدت خودآگاه است که رض احمد ساخته و خودش هم در آن بازی میکند. رض احمد، نامزد اسکار بریتانیایی-پاکستانی، در نقش شاه لطیف ظاهر میشود؛ بازیگری که زمانی ستارهای در حال صعود بود، اما حالا دوران خوبی ندارد و تقریباً ورشکسته است. او برای بازی در نقش مأمور ۰۰۷ به یک تست بازیگری دعوت میشود.
شاه بعد از آن عمداً کاری میکند که عکاسان هنگام خروجش از ساختمان از او عکس بگیرند و ناگهان خودش را وسط یک هیاهوی رسانهای پیدا میکند؛ هیاهویی که از هر طرف به او حمله میکند: عدهای معتقدند جیمز باند باید همچنان یک مرد سفیدپوست باشد و گروهی از همکاران مسلمانش هم فکر میکنند با پذیرفتن چنین نقش وابسته به ساختار قدرتی، خودش را فروخته است.
هیجانانگیزترین ویژگی «طعمه» این است که با سماجت از هرگونه دستهبندی فرار میکند. این سریال در شش قسمت کمتر از نیمساعته، همزمان یک هجویه تیزبینانه درباره صنعت سرگرمی و مسئله پیچیده «بازنمایی» است، هم یک کمدی خانوادگی دلنشین و هم یک درام روانشناختی درگیرکننده. و تازه همه اینها با چاشنیهایی از سوررئالیسم خلاقانه تکمیل میشود؛ از جمله صحنههایی که با ظرافت، نسخهای هجوآمیز از سکانسهای اکشن فیلمهای باند ارائه میدهند و حتی، باورکردنی نیست، یک سرِ جداشده خوک را در سریال میبینیم که پاتریک استوارت به جای آن حرف میزند!
۱۹. پیت (The Pitt)

این سریال پزشکی جذاب، با بازی قدرتمند و همدلانه نوآ وایل در نقش دکتر رابی، به فرمولی ایدهآل دست پیدا کرده که حالا بدون هیچ افتی آن را به فصل دوم منتقل کرده است. داستان در یک شیفت ۱۵ساعته در مرکز تروما در شهر پیتسبورگ میگذرد و همهچیز را تقریباً در زمان واقعی دنبال میکند. سریال اغلب با جزئیاتی تکاندهنده، هم خطر مرگ و زندگی را به تصویر میکشد و هم داستانهای شخصی پزشکان، پرستاران و دیگر کارکنان بیمارستان را روایت میکند.
حتی بیمارانی که فقط برای مدت کوتاهی تحت درمان قرار میگیرند، به شخصیتهایی زنده و بهیادماندنی تبدیل میشوند، نه صرفاً پروندههای پزشکی؛ رویکردی که کاملاً با نگاه انسانی سریال هماهنگ است. فصل جدید در آمریکا پیش از آنکه فصل اول ماه گذشته در بریتانیا پخش شود، منتشر شد؛ اما گفتن اینکه دکتر رابی ــ مردی که پس از سالها درمان بیمارانی که همیشه امکان نجاتشان وجود نداشته، نوعی اختلال استرس پس از سانحه پیدا کرده ــ این بار از همیشه مضطربتر و شکنندهتر است، اسپویل محسوب نمیشود.
در میان گروه بازیگران قدرتمند، تیلور دیردن بهخصوص میدرخشد؛ او در نقش دکتر مل کینگ، پزشکی فوقالعاده باهوش، حضور بسیار خوبی دارد. این سریال را نوعی بازگشت به تلویزیون اپیزودیک قدیمی دانستهاند، اما چیزی که بیش از همه با مخاطب امروز ارتباط برقرار میکند، تصویر کاملاً امروزی و بیواسطهای است که از فشار و فرسودگی در حرفه پزشکی ارائه میدهد.
منبع: بی بی سی


