نظریهی چارلز مِی (Charles E. May)، منتقد برجستهی آمریکایی، دربارهی داستان کوتاه، یکی از مهمترین و تأثیرگذارترین نظریههای ادبی دربارهی نوع ادبی داستان کوتاه در قرن بیستم تا همین امروز است. او در نظریهی خود تلاش میکند نوع ادبی داستان کوتاه را از رُمان جدا کند و این تصور رایج را که داستان کوتاه صرفاً از نظر حجم با رمان تفاوت دارد، از بین ببرد و اتفاقاً شباهتهای این نوع ادبی را با شعر غنایی برجسته کند؛ تا جایی که عنوان نظریهی خود را –همانند نظریهپردازانی دیگر مانند ایلین بالدشویلر و کنراد آیکن- «داستان کوتاه غنایی (Lyrical Short Story) میگذارد. او چخوف را نمونهای بسیار مهم از نویسندهی چنین داستانهایی میداند. در جلد دوم کتاب «داستان کوتاه در ایران: داستانهای مدرن» دربارهی نظریهی چارلز مِی، از زبان حسین پاینده چنین میخوانیم:
«در فرایند خواندن داستان ]مدرنِ غنایی[ هالهای از احساساتِ ملازم با آن موقعیت هم ایجاد میشود و خواننده آنچه را راوی داستان چخوف به زبان نیاورده است به فراست درمییابد. نتیجهی این طرز داستاننویسی، داستانهای کمینهای است که در آنها وقایع متعدد و مرتبطشده با منطقی علتومعلولی وجود ندارند و اصولاً پیرنگ چندان بسط داده نمیشود.»
نویسندهی کتاب در ادامه به بازتعریف پیرنگ داستان «اندوه» از چخوف میپردازد و سپس نشان میدهد که چخوف چگونه بهصورت غیرمستقیم و با برساختن شبکهای از اتفاقات و توصیفات مکان و زمان، احساس غم و فقدان را به مخاطب منتقل میکند. او در انتها، دربارهی آن داستان چنین میگوید:
«اگر چخوف احساسات شخصیت اصلی را با زبانی اشکآور شرح میداد، داستانش به احساساتیگریِ نازل سقوط میکرد. او به جای این کار، به شیوهی مرسوم در داستانهای کوتاه غنایی به سوگواری درونی شخصیت اصلی عینیت میبخشد و بدین ترتیب است که موفق میشود کیفیتی غنایی به داستان بدهد.»
که میتوان این گفته را بهطور عام درمورد تمام داستانهای غنایی و انواع احساسات بشری متجلی در آنها بسط داد. نمونهی معاصر چنین داستانی را میتوان داستانِ «کارم داشتی زنگ بزن» از ریموند کارور (Raymond Carver)، نویسندهی آمریکایی، دانست که اتفاقاً آشکارا تحتتأثیر داستانهای کوتاه چخوف قرار داشت. تا جایی که حتی داستان کوتاهی با عنوان «چخوف» نوشت که در آن ادای احترامی به این نویسندهی پیشکسوت روس کرده باشد. بهتر است اصلیترین ویژگیهای داستان کوتاه غنایی را در خلال تحلیل داستان «کارم داشتی زنگ بزن» که جزو بهترین و معروفترین داستانهای کارور است، بررسی کنیم. پیش از شروع تحلیل بهتر است یک بار دیگر پیرنگ کمینهی داستان را با هم مرور کنیم.
داستان «کارم داشتی زنگ بزن» دربارهی مرد و زنی با نامهای دَن و نانسی است که رابطهشان در همین شروع داستان میتوان گفت عملاً تمام شده است. شروع داستان را با هم بخوانیم:
«بهار آن سال هرکدام از ما با کسی رابطه داشتیم؛ اما ژوئن که رسید و فصل تعطیلی مدارس شد تصمیم گرفتیم تابستان، خانه را اجاره بدهیم و از پالوآلتو برویم به سواحل شمالی کالیفرنیا. پسرمان ریچارد به خانهی مادربزرگ نانسی در پاسکو توی ایالت واشنگتن رفت که تابستان را همانجا بماند و کار کند و خرج ترم پاییز دانشکدهاش را دربیارد.»
این زوج تصمیم میگیرند در یک تابستان به خانهای ویلایی بروند و شانس دیگری به برقراری دوبارهی رابطهشان بدهند. در انتها شخصیت زن، نانسی، میگوید که نمیتواند به رابطه ادامه دهد و باید جدا شوند. در همین شب، دستهای از اسبهای سفید وارد حیاط ویلای اجارهای آنها میشوند. مرد و زن، اسبهای آزاد را نگاه میکنند، میرقصند، قهوه میخورند و میخوابند. صبح روز بعد، نانسی، مَرد را ترک میکند و مَرد به زن دیگری به نام سوزان زنگ میزند. در ادامه با برشمردن ویژگیهای اصلی داستان کوتاه غنایی به تحلیل داستان «کارم داشتی زنگ بزن» میپردازم.
کماهمیت شدن رابطهی علت و معلولی پیرنگ و توجه بیشتر به شخصیت
در همین نگاه کلی به پیرنگ داستان، متوجه یکی از مهمترین ویژگیهای داستان کوتاه غنایی میشویم: عدم رعایت اصل سفتوسخت رابطهی علت و معلولی در داستان. خوانندهی داستان میتواند از خودش بپرسد که آمدن ناگهانی اسبهای سفید آزاد پس از اینکه نانسی میگوید که شانسشان به برقراری مجدد رابطه با شکست مواجه شده، چه ربط علت و معلولیای بههم دارند؟ این دقیقاً جایی است که داستانِ کارور از داستانهای رئالیستی که بهشدت از این اصل تبعیت میکنند، جدا میشود. همچنین پیرنگ داستان بهشدت لاغر است و عملاً از نظر کنش بیرونی، اتفاق چندانی در داستان نمیافتد و تمرکز اصلی داستان روی «احساس» غالبی است که دن و نانسی تجربه میکنند؛ بدون آنکه راوی داستان مستقیماً چیزی از این احساس بگوید.
تمرکز بر لحظهی وقوف و آگاهی (Epiphany)
یکی از اصلیترین ویژگیهای داستان کوتاه غنایی، تمرکز بر لحظهای است که شخصیت اصلی به نوعی آگاهی درونی از زندگی خود میرسد. این لحظه معمولاً در اواخر و پایانبندی داستان رخ میدهد. در خود داستان، کارور با نوعی بازیگوشی صراحتاً به این ویژگی اشاره میکند: نام دهکدهای که دن و نانسی برای تابستان به آنجا میرود «اورِکا» است. «اورِکا» جدا از نام آن دهکده، عبارت معروفی است که ارشمیدس هنگام کشف علمیاش فریاد زده: Eureka! به معنی “یافتم”.
و این فریاد دقیقاً نشاندهندهی لحظهای از بینش درونی است. میتوان گفت در داستان «کارم داشتی زنگ بزن» سفرِ دَن و نانسی به دهکدهی اورکا، درواقع سفری است برای دریافتن بینشی خاص دربارهی رابطهشان و تعیینتکلیف کردن آن. لحظهی وقوف در داستان «کارم داشتی زنگ بزن» در جایی رخ میدهد که اسبهای سفید وارد صحنه میشوند. رویکرد شخصیت زن، نانسی، در قبال این اسبها نوعی برقراری ارتباط عمیق و لذت بردن از زمان حال است. در حالی که شخصیت مرد، دَن، میخواهد به کلانتر زنگ بزند تا اسبها را دوباره ببندند و ببرند. در همین صحنه تقابلی بین آزادی/تعهد و لذت از زمان حال/آیندهنگری وجود دارد. همینجاست که هم شخصیت مرد و هم زن، متوجه میشوند که شانس دوبارهای که به رابطهشان دادهاند، کاملاً با شکست مواجه شده است. وقتی صبح روز بعد شخصیت زن سوار هواپیما میشود و شخصیت مرد را ترک میکند، چنین میخوانیم:
«به خانه برگشتم و ماشین را توی ورودی پارک کردم. به ردّ سُم اسبها نگاهی انداختم. رد عمیق سُمها چمن را گود کرده بود و این طرف و آن طرف کپههای پِهِن دیده میشد. وارد خانه شدم، بی اینکه حتی پالتوم را دربیاورم، رفتم سراغ تلفن و شمارهی سوزان را گرفتم.»
تکیه بر حال و هوا، تصویرسازی و نمادپردازی بهجای مستقیمگویی
تقریباً در هیچجای یک داستان کوتاه غنایی خوب، مستقیمگویی دربارهی وضعیت و موقعیت و احساس درونی شخصیتها وجود ندارد. نویسندهی داستان کوتاه غنایی سعی میکند با تکیه بر حال و هوا، تصویرسازی و نمادپردازی، وضعیت درونی شخصیتها را نشان بدهد. بهعنوان مثال در همین داستان «اندوه» چخوف که چارلز مِی مثال میزند، بارش کُند برف، حالت تکیده و بیحرکت پیرمرد روی درشکهاش زیر این برف، ضرباهنگ کند داستان و غیره همگی به ایستایی و رخوت زندگی پیرمرد داستان اشاره میکنند، بدون اینکه راوی داستان مستقیماً چیزی از این احساسات بگوید. در داستان «کارم داشتی زنگ بزن» نیز چنین ویژگیهایی دیده میشود. یکی از مهمترین قسمتهای داستان که چنین ویژگیای دارد، جایی است که مرد و زن میخواهند به ماهیگیری بروند و از یک ماهیگیر بومی دربارهی ماهیهای آنجا سؤال میپرسند:
“نانسی پرسید: «طعمه چی میگذارید؟»
مرد گفت: «هرچی گیرمان بیاید. کرم. تخم ماهی. ذرت. فقط بزنید سر قلاب و بیندازید تو آب، بعد هم نخ را یک کم شل کنید و ازش چشم برندارید.»
مدتی همانجان پرسه زدیم و ماهیگیری مرد را تماشا کردیم و قایقهای کوچکی را که در طول تالاب، آهسته تکان میخوردند. به مرد گفتم: «متشکرم. امیدوارم بختت بزند.»
گفت: «شما هم بختتان بزند. هر دو بختتان بزند.»“
از نظر پیرنگی و علت و معلولی این اتفاق در داستان میتوانست رخ ندهد. کُنش بیرونی اینجا مهم نیست، دلالتی که دارد مهم است. اگر بخواهیم بهصورت نمادین به این قسمت نگاه کنیم، میتوانیم بگوییم که دقیقاً شخصیت مَرد و زن طعمهای انداختهاند تا اگر بختشان بزند، ماهیای شکار کنند؛ ماهی در اینجا میتواند مدلولی از «شانس دوبارهی برقراری رابطه» باشد. پوشیدهگویی، استفاده از تصویرسازی، نمادپردازی و عدم مستقیمگویی در داستان، جدا از اینکه از مخاطب میخواهد با داستان «همحس» شود، از طرف دیگر موجب میشود که داستان بتواند خوانشهای دیگری هم فرا بخواند و تأویلپذیر شود و از مخاطب بخواهد در برساختن معنا مشارکت کند. بنابراین در همین قسمتِ یادشده، خوانندهی دیگری میتواند «ماهی» را، با توجه به سابقهای که در ادبیات غرب دارد، به یک «شریک جنسی» هم تعبیر کند. بهعنوان مثال در تراژدی مکبث، شاهزادهمکبث به پولونیوس میگوید «ماهیفروش» زیرا میخواهد به او کنایه بزند که دارد مثل یک صاحب دلالِ کارگر جنسی عمل میکند و میخواهد دخترش را بازیچه قرار دهد. در داستان کوتاه «بشکهی جادویی» از برنارد مالامود که جزو بهترین داستانهای قرن بیستم بهانتخاب منتقدهای گوناگون است، شخصیت سالزمن که دلال ازدواج یهودی است، مدام با یک ماهی در دست توصیف میشود. به همین سیاق میتوان گفت «ماهیگیری» میتواند به یافتن شریک برای رابطهی جنسی نیز اشاره داشته باشد؛ چنانچه در انتهای داستان، شخصیت مَرد، به زن دیگری به اسم سوزان زنگ میزند تا به خانهی ویلایی بیاید تا تنها نباشد.
در نهایت گفتنی است که داستان کوتاه «کارم داشتی زنگ بزن» نخستین بار در مجلهی گرانتا و بعد در مجموعهی بهترین داستانهای کوتاه آمریکایی سال ۲۰۰۰ منتشر شد. تمام ارجاعهایی که در این یادداشت به این داستان داده شده است، از ترجمهی امیرمهدی حقیقت در مجموعهی «خوبی خدا» از نشر ماهی صورت گرفته است.


