بیستودو سال پیش در چنین روزهایی «۲۸ روز بعد» قدم به پردۀ نقرهای گذاشت و همۀ نگاهها را به خود معطوف کرد، چنان که با بودجهای قریب به هشت میلیون دلار، فروشی هشتاد و اندی میلیون دلاری ثبت کرد. گیشه اما همۀ حقیقت سینما نیست؛ «۲۸ روز بعد»، «شب مردگان زندۀ» قرن بیستویکم بود؛ بیپرواتر، برونگراتر و آخرالزمانیتر. با گذشت بیش از دو دهه، هنوز هیچ خدشهای به این نماد سینمای زامبی وارد نشده است؛ نیش و کنایههای سیاسیاش هنوز گزنده است، فرم بصریاش رشک برانگیز است و آینده را چنین پیشبینی میکند که گویی الکس گارلند – همچون فیلمهای عجیب و غریب علمی-تخیلیاش – ابتدا در زمان سفر کرده و سپس فیلمنامه را به رشتۀ تحریر درآورده است. «۲۸ هفته بعد» (به کارگردانی خوان کارلوس فرسنادیو) نیز با این که چند پله عقبتر از «۲۸ روز بعد» قرار گرفت، اما میراثخور قابلی بود؛ درست است که گاه به اکشنهای بیمغز هالیوودی پهلو میزد، اما در عین حال چندین ایدۀ مضمونی و بصری خیرهکننده را به نمایش میگذاشت. حال باید تصمیم بگیریم که «۲۸ سال بعد» را با متر و معیار دو فیلم اول قضاوت کنیم، یا چنین فرض کنیم که اساساً دنی بویل و الکس گارلند سهگانۀ جدیدی را کلید زدهاند که تنها نام «۲۸ روز بعد» را به عاریه گرفته است. نکتۀ مهم آن است که «۲۸ روز بعد» آنقدر در ژانر خود، اثر مهمیست که حتا اگر فیلمی نامش را یدک نکشد هم باید با دستاوردهای آن اثر مقایسه شود، چه رسد به این که هم دنبالۀ بر آن فیلم باشد و هم کارگردان و نویسندهاش هم با آن شاهکار ژانر وحشت یکسان باشد.
بیتعارف، هر چقدر بیشتر دلباختۀ «۲۸ روز بعد» باشید، بیشتر از «۲۸ سال بعد» ناامید خواهید شد. از منظر بصری، فیلم دچار یک اغتشاش سراسریست؛ «۲۸ سال بعد» در تدوین به طفل پرجنبوجوشی میماند که دمی آرام و قرار ندارد و هر لحظه – سبکسر و بازیگوش – سراغ سرگرمی جدید میرود. و فیلم این رویکرد را آنقدر ادامه میدهد تا مخاطب را به مرز کلافگی و جنون نزدیک کند؛ نگارش این گزاره دربارۀ ساختۀ دنی بویل غمانگیز است، اما چنین به نظر میرسد که تیم سازنده چنان مجذوب و مقهور تجهیزات و بودجۀ شصت میلیون دلاری فیلم شدهاند، که فراموش کردهاند فرم بصری باید به تن اثر بنشیند و این که در یک سکانس چندین و چند پلان را به هر زحمتی شده به هم رج بزنند و هر از چندی هم دست به دامانِ نمای هلندی شوند، نه تنها هیچگونه کارکردی برای فیلم ندارد که مخل فضاسازیست؛ چنین است که در طول دو ساعت «۲۸ سال بعد» حتا یک سکانسِ قابل قیاس با آن سکانس نمادین پرسهزنی کیلین مورفی روی پل تسخیرشدۀ وستمینستر لندن ندارد. لندنِ متروکه در «۲۸ روز بعد» پابهپای جیم و سلنا و فرانک و هانا گام برمیدارد و رفتهرفته در جایگاه یکی از شخصیتهای محوری اثر قرار میگیرد؛ اساساً فیلم بخش مهمی از فضای هراسانگیزش را مدیون تبدیلکردن شهری به پررفتوآمدی لندن است به متروکهای حالا زامبیها در آن حکمرانی میکنند. آری! از شواهد و قرائن میتوان حدس زد که قصۀ «28 سال بعد» در جزیرهای کوچک در اسکاتلند روایت میشود، اما این جزیرۀ کوچک که با آن مسیر باریک به سرزمین اصلی متصل میشود، آنقدر گنگ و بیهویت است که نیز به شهری مرده شباهت دارد، حتا پیش از حملۀ زامبیها و مخربتر از آنها، تردستیهای فیلمبرداری و تدوین.
سقوط «۲۸ سال بعد» اما صرفاً فیلمبرداری و تدوین و فضاسازی خلاصه نمیشود؛ فیلمنامۀ الکس گارلند چه در پیرنگ و چه در مضمون ملقمهای است از ایدههای خام و نابالغی که از سر ناچاری در کنار هم جمع شدهاند و هر کدامشان نمایندۀ بخشی از علایقِ گوناگون گارلند در مدیومهای مختلف – از ویدئوگیم گرفته تا رمان و مستندهای جنگی – هستند. و داستان، قربانی اصلی این تشتت فکری است. بویل و گارلند «۲۸ سال بعد» را بر محور دو ایدۀ اصلی بنا کردهاند: بازگشتِ جیمی کریستال (جک اوکانل) در پایان فیلم و رویارویی با دکتر کلسون (رِیف فاینس) و آن یادبود مخوفش؛ و باقی جزئیات فیلم – که اتفاقاً بخش اعظمی از از اثر را تشکیل میدهند – صرفاً مقدمهچینیهای بیرمقی هستند برای این دو واقعۀ مهم و قسمت دومی که سال آینده اکران خواهد شد. دست فیلمنامه آنقدر در داستانگویی تهیست که مجبور است دائماً از شخصیتهای فرعی برای پیشبرد قصه استفاده کند؛ چندان هم مهم نیست که این شخصیتهای فرعی چقدر پرداخت شدهاند، آنها صرفاً مامورند به همراهی اسپایک (آلفی ویلیامز) و تنفس مصنوعیدادن به قصهای که هر از چندی به حال کما میرود. جهت مثال، جیمی (آرون تیلور-جانسون) به عنوان پدری سرسخت و کاریزماتیک، مسئول آموزش بقاست به اسپایک و بلافاصله پس از آن که ماموریتش به پایان میرسد از قصه کنار گذاشته میشود و جایش را به مادر میدهد. آیلا (جودی کومر) بناست بار احساسی فیلم را به دوش بکشد، حال آن که کاراکتریست که از ابتدا تا لحظۀ بوسۀ اسپایک بر جمجمهاش، بیهدف است و گمگشته. و فکاهی آن که به بیماری هوشمندی هم مبتلاست که در لحظۀ مقتضی، وارد عمل میشود تا «28 سال بعد» از دیالوگهای دراماتیکش استفاده کند. در این میان، ورود دکتر کلسون مجالی فراهم میآورد که «28 سال بعد» برای سی دقیقه هم شده، رنگوبوی سینما گیرد؛ کلسون مولود این آخرالزمان مخوف است و شاید روحش را به شیطان نفروخته باشد، اما چنان که همواره پوست قرمز رنگی دارد، از حرارت حضور این اهریمن بینصیب نمانده است. و این دکتر عاشق جمعآوری جمجمهها، تنها موجودی در فیلم است که میتوان آن را «کاراکتر» نامید.
در وصف مضامین سیاسی «۲۸ سال بعد» همین بس که دنی بویل از به تصویرکشیدن سربازانی مخوفتر از زامبیها در «۲۸ روز بعد» و فعالان محیطزیستیای که عامل شیوع بیماریاند به پرتگاهِ نمایشِ پرچم در حال سوختنِ بریتانیا سقوط کرده است. شاید بیرحمانه به نظر برسد اما فیلم پس از آن نما، عملاً به پایان میرسد. ورود آن سرباز سوئدی به فیلم هم دقیقاً ادامۀ همین نمای مضحک و تفکر نمادگرایانۀ سطحی پشت آن است.
در نهایت، «۲۸ سال بعد» غمانگیز است نه به دلیل فضای آخرالزمانی، به دلیل آن که نام یکی از مهمترین آثار مدرن ژانر وحشت را یدک میکشد، حال آن که حتی برای ثانیهای نیز در قد و قوارۀ آن فیلم نیست.


