مسئلۀ مهاجرت هم در ادبیات داستانی و هم در سینما، عقبی تاریخی دارد و موضوع تازهای نیست. مهاجرت بهمثابۀ یک تجربۀ چند لایه جغرافیایی و فرهنگی و اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و حتی روانشناختی و عاطفی، واجد ظرفیتهای دراماتیک است که میتواند دستمایۀ قصهپردازی شود. تجربهای که در قالب ژانرهای مختلف قرار گرفته میتواند در کثرتی از روایتهای سینمایی بازنمایی شود. از تراژدی گرفته تا کمدی، از ژانر معمایی و پلیسی گرفته تا سایکودرام و ژانر وحشت. آنچه باید در همین ابتدا به آن توجه داشت، تفاوت و تمایز بین «مهاجرت» و «سفر» است. گرچه مهاجرت با سفر ممکن و محقق میشود و در واقع هر مهاجرتی با سفر رخ میدهد اما هر سفری مهاجرت نیست. تفاوت این دو را میتوان در سینما و روایتهای آن از این دو مقوله ردیابی کرد. فیلمهای سفرنامهای و جادهای و خیابانی، مؤلفههای خاص خود را دارند که اگرچه ممکن است با سینمای مهاجرت اشتراکاتی داشته باشد،
اما دو زیست-جهان متفاوت را ترسیم میکنند که داستان خاص خود را دارند. مهاجرت از حیث حسی و عاطفی، هم جنبۀ غنایی دارد که بهویژه در ساحت شعر و ادبیات مهاجرت بازنمود دارد و هم سویههای اتوپیایی که آرزوها و رویای بهتر زیستن را به تجربۀ خود گره میزند تا هم ماهیتی نوستالژیک داشته باشد هم کارکردی استراتژیک برای رسیدن به زندگی بهتر. در یک خوانش کلی بازنمایی مهاجرت در سینما را در سه سطح و ساحت صورتبندی کرد که هرکدام از این سهگانه، سویههای خاصی از این تجربه را روایت میکنند. مهاجری که به وطن برگشته، مهاجری که در سرزمین میزبان است و کسی که میخواهد مهاجرت کند. البته هر کدام از این انواع سه گانه مهاجرت محصول خودآگاهی و انتخاب فردی است. در کنار این سه گانه، یک مهاجرت اجباری هم داریم که میتوان در برخی از فیلمهای مرتبط با ژانر جنگی یا سیاسی و تاریخی ردیابی کرد. مثل فیلمهایی که زندگی مهاجران جنگی را به تصویر میکشد یا تبعید یک فرد یا گروه به خارج از مرزهای وطن یا جزیرهای دور افتاده را روایت میکند. جالب اینکه مهاجرت در سینمای آمریکا سویهای رویاپردازانه دارد که برآمده از تاریخ این سرزمین است که مهاجران آن را ساختهاند.
بازنمایی مهاجرت در سینما البته متأثر از فرهنگ و گفتمانهای سیاسی و ایدئولوژیک هم است، مثلاً در سینمای شرق از جمله در سینمای ایران، مهاجرت از بار مفهومی منفی برخوردار است مگر اینکه به اجباری رهایی بخش تعبیر شود. گفتمان غربزدگی در ایدئولوژیهای مذهبی یا گرایش ملیگرایانه و ناسیونالیستی با خاستگاههای نظری و اعتقادی متفاوت بر میهنپرستی و ماندن و ساختن در وطن باور دارند و از این حیث، مهاجرت را یک آسیب و حتی کنشی ضد ملی میداند. در نگاهی رادیکال تر، مهاجرت مصداقی از بیوطنی یا وطنفروشی تعبیر میشد. این میل به در وطن ماندن و گریز از مهاجرت در سینمای چین و کره هم پررنگ است. خودباوری بومی و تلاش برای تحقق رویاهای جمعی، وظیفهای است که سینمای این کشورها در پروسههای ملی پیشرفت به آن پایبندند. در سینمای خودمان بعد از انقلاب، مهاجرت بهمثابۀ مصداقی از غربزدگی و عدم التزام به هویت و حریت ملی تعبیر میشد. فیلم «آدم برفی» داود میرباقری نمونهای از همین نگرش بود که رویای مهاجرت به آمریکا و خوشبختی در آنجا را در ژانری کمدی مورد نقد قرار داده بود.
در جامعهشناسی مهاجرت، سه موج مهاجرتی تعریف میشود: اول موج مهاجرتی پس از انقلاب ۱۳۵۷ش، دوم پس از جنگ ایران و عراق و سوم پس از سال ۱۳۸۸ش. طبق آمار موجود در حدود هفت میلیون نفر از ایران طی چهل سال گذشته مهاجرت کردهاند. مهاجرت در سینمای ایران بیشتر در دو مدل رفتن از ایران و بازگشت به ایران به تصویر کشید شده است. فیلمهایی که برگشتن به ایران را به تصویر کشیدهاند، عمدتاً به دهۀ ۷۰ مربوط میشوند و برگرفته از موج اول مهاجرت ساخته شدهاند. آنان که از کشور مهاجرت کرده و نتوانستهاند، زندگیشان رادر خارج از وطن سامان بدهند، دوباره با حس امنیت در کشور، به ایران بازگشتهاند. در فیلمهای ساخته شده در دهۀ ۷۰ به خانوادۀ گسترده و در دهۀ ۸۰ و ۹۰ به خانوادۀ هستهای اشاره شده است. البته در بسیاری از فیلمهای ایرانی که به مقولۀ مهاجرت پرداختهاند، مهاجرت اتفاق نمیافتد و قصه حول بلاتکلیفی در تصمیمگیری یا اختلاف بر سر این تصمیم، محور داستان بوده است. هر چقدر جلوتر آمدیم و به ویژه در دهۀ ۹۰ میل به مهاجرت بیشتر شد و با کاهش نگاه منفی به مقولۀ مهاجرت، تعداد بیشتری از فیلمهای ایرانی با این موضوع ساخته شد. شاید یکی از مهمترین آنها که اختلاف بر سر مهاجرت به جدایی یک زوج میانجامد فیلم «جدایی نادر از سیمین» است که اولین جایزه اسکار را هم برای سینمای ایران به ارمغان آورد. حتی میتوان سه روایت از مهاجرت را در سینمای فرهادی ردیابی کرد که هر کدام میتوان اشکال مختلف مهاجرت در فیلمهای ایرانی را بازنمایی کند. دستۀ اول فیلمهایی هستند که در آنها یک نفر از خارج کشور به ایران آمده و عموماً سفیر فرهنگی مهاجران ایرانی است که در آمریکا و اروپا زندگی میکنند. «درباره الی» نمونهای از چنین فیلمهایی است که در آن احمد با بازی شهاب حسینی، از آلمان به ایران آمده است.دسته دوم فیلمهایی هستند که در آنها تلاشهای عدهای ایرانی، برای سفر به خارج از کشور دیده میشود. «جدایی نادر از سیمین» در این دسته قرار میگیرد. اساساً در دهه ۹۰ این نوع فیلمها پرتعدادتر از باقی فیلمهایی هستند که به موضوع مهاجرت پرداختهاند و «طلا» هم در همین دسته قرار میگیرد. دسته سوم فیلمهایی هستند که یک ایرانی را در خارج از کشور نمایش میدهند. «گذشته» چنین فیلمی بود.
مهاجرت البته سویه داخلی هم داشت که مهمترین مورد آن، مهاجرت از روستا به شهر بود که انبوهی از فیلمها در این باره در تاریخ سینمای ایران ساخته شده است. فیلم «هالو» داریوش مهرجویی به نویسندگی و بازی علی نصیریان یکی از مهمترین فیلمهای سینمای ایران درباره این موضوع است. یا فیلم «پرستوها به لانه برمیگردند» مجید محسنی هم نمونۀ دیگری از این فیلمهاست. آثاری که اغلب تضادها و پارادوکس زیست روستایی و شهری را در این مهاجرت به نمایش میگذاشت و در اغلب آنها هم رستگاری در شهر ممکن نمیشد و شخصیت اصلی قصه یا سرشکسته یا عبرت گرفته به روستا یا شهرستان برمیگشت. هنوز هم بر اساس همین تم، فیلم و سریال ساخته میشود که شاید مهمترین سریالی که که یکی از محورهای اصلیاش مهاجرت از شهرستان به تهران بوده، «سریال پایتخت» باشد که به آسیبشناسی اجتماعی و خانوادگی این مسئله به زبان طنز پرداخته است. اگر بخواهیم مسئله و موضوع و تجربه مهاجرت را در همه ابعاد و جوانبش در ذیل نوعی از سینما قرار دهیم میتوان آن را ذیل سینمای اجتماعی قرار داد که معمولاً با رویکردی انتقادی به این موضوع پرداخته و تلاش میکند تا مصائب و چالشهای مهاجرت را در فیلمها به تصویر بکشد. بخشی از این رویکرد البته به ساختار و مدیریت دولتی سینما در ایران هم مربوط است. بالطبع فیلمی که باید در این سینمای دولتی و از وزارت فرهنگ و ارشاد مجوز ساخت و نمایش بگیرد باید تصویر و روایتی از مهاجرات و عواقب و پیامدهای آن داشته باشد که با نگاه و سیاستهای فرهنگی دولتی در مقولۀ مهاجرت انطباق داشته باشد. بدیهی است نهادهای دولتی تصمیمگیرنده و سیاستگذار، مهاجرت را یا بهمثابۀ نارضایتی از زندگی در وطن تعبیر میکنند یا نوعی گرایش غیروطندوستانه و غربزده که موجب میشود تا کشورهای دیگر بهمثابۀ بهشتهای موعود تصور شوند و به همین دلیل کمتر شاهد ساخت فیلمی در سینمای ایران هستیم که نگرشی مثبت به مقولۀ مهاجرت داشته باشد. اما در یک دهۀ اخیر به ویژه در این چندسال آغازین قرن جدید، شاهد ظهور نسبتی جدید بین مهاجرت و سینمای ایران هستیم که میشود نامش را سینمای مهاجرت یا به تعبیر برخی سینمای در غربت و تبعید گذاشت. اگر تا پیش از این مسئله و تجربه مهاجرت در درون فیلمها و سینمای ایران بهمثابۀ یک موضوع و مضمون به تصویر کشیده میشد در یک دهۀ اخیر شاهد رشد مهاجرت سینماگران ایرانی هستیم که بیرون از مرزهای ایران مشغول فیلمسازی هستند و سینمای مهاجرت یا سینمای در غربت و تبعید را شکل دادهاند. سینمایی که جغرافیای آن ایران نیست اما محتوا، مضمون و سازندگان آن متعلق به ایران و ایرانی است. وقتی امکان تنوع و تکثر سلیقهها و اندیشههای گوناگون برای تولید فیلم در داخل فراهم نشود و سینما زیر سایه سنگین سیاست نفس بکشد، راهی به رهایی از این مخمصه مییابد و مدام میکوشد تا خود را از محدودیتها و مسدودیتها آزاد کند. آنگاه فقط مسافرانی که گمان میکنیم بیگانهاند در ایستگاه پیاده نمیشوند، بلکه ایستگاه و قطار خود را میسازند و مسیر خود را میروند. سینمای ایران اکنون در شرایطی بهسر میبرد که خود در حال تولد و تولید رقیب خود است و این میتواند مصداق نوعی انتحار سینمایی باشد. بزرگشدن دایره سینمای دولتی، به حذف سینماگران غیردولتی منجر نمیشود، فرصتی برای شکلگیری سینمای آلترناتیو میشود که میتواند گوی و میدان را بهنفع خود در دست بگیرد. امیر نادری یکی از مهمترین فیلمسازان ایرانی را میتوان نمونه فیلمسازی دانست که سالهاست در غربت فیلم میسازد یا بهمن قبادی و زمانی هم سهراب شهید ثالث که در آلمان فیلم میساخت. برخی از سینماگران مهاجر هم البته یا دیگر امکان فیلمسازی پیدا نمیکنند یا خودش انگیزه و توان لازم برای فیلمسازی در غربت را ندارند. نمونۀ بارزش استاد بهرام بیضایی که حالا سالهاست مهاجرت کرده و دیگر فیلمی نمیسازد. همچنین اصغر فرهادی مدتی پیش اعلام کرد دیگر در ایران فیلم نمیسازد و احتمالاً او را هم باید بهعنوان فیلمسازی دانست که به سینمای مهاجرت و در تبعید پیوسته است. محمد رسولاف هم جزو آخریان فیلمساز سرشناس ایرانی است که پس از فرار از کشور به آلمان مهاجرت کرد تا در کنار فیلم آخرش «دانه انجیر معابد» در جشنواره کن قرار بگیرد. او پس از مهاجرت طی مصاحبهای گفته بود:«از امروز من ساکن ایران فرهنگیام». واقعیت این است که این مهاجرتها هم شکلی از مهاجرت اجباری است که بیشتر فرار از مبدأ است تا قرار گرفتن در مقصد. این هشداری است برای سیاستگذاران و مدیران سینمایی کشور که با سختگیریها، ممیزیها، اعمال محدودیت و نظارتهای افراطی، فضای کار را برای تولید فیلم در داخل کشور دشوار کرده و مانع و دستانداز بزرگی برای شکوفایی استعدادهای داخلی و فیلمسازان خلاق و نوآور میشوند که نمیتوانند فیلم خود را بسازند یا با آثار آنها برخوردهای قهری و حذفی صورت میگیرد. برخوردهای سلبی، سیاسی و جناحی با سینماگران و هژمونیککردن فضای تولید فیلم درنهایت منجر به حذف و نابودی سینمای مستقل نمیشود، بلکه امکانی برای رشد آن بهوجود میآورد که درنهایت بهمثابۀ سینمای موازی یا آلترناتیو به حیات خود یا بهشکل زیرزمینی یا فرامرزی ادامه داده و میتواند در رقابتهای بینالمللی حضور مؤثری داشته باشد. در جشنواره کن امسال ۷۱ فیلم زیرزمینی ایرانی حضور داشتند که این نشان میدهد هر روز بر تعداد فیلمسازان و سینماگرانی که از ایران مهاجرت میکنند افزوده شده و در سالهای بعد شاهد یک سینمای مهاجر به موازات سینمای داخلی خواهیم بود که تاریخ سینمای ایران را با دوران تازهای گره میزند. حالا مهاجرت فقط موضوع و قصهای در سینمای ایران نیست، بلکه سرگذشت سینما و سینماگرانی است که نمیتوانند در خاک خود فیلم بسازند یا فیلم بازی کنند. یکی از تراژیکترین سویههای این قصه، بازیگران بزرگی مثل بهروز وثوقیاند که بیش از چهل سال مجبور به مهاجرت شدند یا بازیگرانی مثل گلشیفته فراهانی و پیش از او سوسن تسلیمی که به خارج از ایران مهاجرت کردهاند و سینمای ایران از حضور آنها محروم شده است. شاید تراژیکتر از آنها بازیگران و فیلمسازان ممنوعالکاری باشند که مهاجرت نکردهاند اما خانهنشین شدهاند. غربت خانهنشینی بیش از زندگی در غربت است که بیش از مهاجرت از جغرافیا، این هجرت از عرصه هنر است که میتواند سرنوشت هر هنرمندی را به حکایتی تراژیک بدل کند. از هر سو که بنگریم، مهاجرت در سینمای ایران روایت یک درد است.


