داستان کوتاه فرمی بسیار موجز است. این فرم فقط به بازنمایی بخش کوچکی از زندگی یک شخصیت میپردازد و عموماً یک پیرنگ دارد. وقتی فرمی اینچنین موجز است تصویری ساخته میشود که استعارهای است از وقایع کلانتر. نتیجتاً وقتی ظرف داستان کوتاه این چنین کوچک است انتخابها از سوی نویسنده همگی پراهمیتاند و باید برای کشف معنا و تحلیل اثر بهدنبال علت انتخاب آنها و تأثیرشان در ساخت شبکهی معنایی باشیم.
داستان «کفتارها» نوشتهی علی مسعودینیا نمونهای خوب برای این منظور است. داستان در تهران رخ میدهد و روایت ساعاتی از زندگی «کیا» است. او که نوازندهای خیابانی است برای کسب درآمد بیشتر راهی قسمتهای پولدارنشین تهران میشود. ناگهان شهر بههم میریزد و معلوم میشود شایعهای مبنی بر حملهی کفتارها سر زبانها افتاده است. مردم درحال فرار هستند و انگار دیوانه شدهاند. کیا همراه با موج مردم حرکت میکند و بعد برای رسیدن به مادر سالخوردهاش راه خانه را پیش میگیرد. درنهایت نزدیک خانهی خودشان که در بخش پایینتر تهران است کفتارها را میبیند.
وقتی برای اولینبار داستان را میخوانیم سوالی ذهنمان را درگیر میکند؛ اهمیت شهر در این داستان چیست؟ اینهمه جزئیات از خیابانها به چه منظور میتواند باشد؟ لازم است برای پاسخ به سوالمان ابتدا به مسئلهی داستان توجه کنیم. مسئله این است که شایعه شده کفتارها به تهران حمله کردهاند. در بخش بالای شهر این موضوع «شایعه» است و ما هیچ نشانی از حضور کفتار نمیبینیم. اما کیا هرچه بیشتر به سمت پایین میرود موضوع کفتارها کیفیت دیگری بهخود میگیرد:
“هرچه میرفت پایینتر، همه چیز عادی جلوه میکرد. از سر اسفندیار، به بعد حتی بعضی مغازهها باز بودند و توی فرعیها ماشینها رفتوآمد میکردند.”
این موضوع بار دیگری هم کمی جلوتر به این صورت تکرار میشود:
“دید که چهطور خیلیها ماشینهایشان را رها میکنند و میروند سمت پایین خیابان؛ دید که جماعت توی پارک ساعی بساط قلیان راه انداختهاند و رادیوی ماشین را روشن گذاشتهاند؛ اما نشانی از اضطراب در رفتارشان نیست؛ دید که توی میدان ولیعصر واقعاً تانکهای ارتش مستقر شدهاند، اما هرچه پایینتر میرفت، همهچیز آرامتر بود. پیدا بود چیزی شهر را تکان داده و آدمها قدری حیران و سردرگمند، اما خبری از آن جیغ و خون و دود و وحشت بالا نبود.“
و در نهایت زمانی که کیا به محلهی خودشان، یعنی مختاری میرسد، آنجاست که شایعه تبدیل به «فاجعه» میشود:
“کیا دید که موتور عباس همان جایی که غروب دیده بودش افتاده؛ دید که همانطور دلورودهی موتور کف پیادهرو پخشوپلاست؛ پیشتر رفت و دید که عباس افتاده کنار موتور و روی صورتش چای پنجهی حیوانی است انگار؛ چشمهای عباس باز و مردمکهایش گشاد بود، اما نفس نمیکشید. کیا هراسان پس کشید و خیره شد به روبرویش. صدها جفت چشم درخشان توی تاریکی به او زل زده بودند.”
پارادوکسی مهم در این مسئله نهفته است. در بخش بالای شهر فقط سروصدا و آشفتگی ناشی از خبر است و هیچ نشانی از خود اتفاق نیست. اما در بخش پایین شهر بیآنکه سروصدایی رخ دهد مردم گرفتار آن اتفاقاند و حتی کسانی بهخاطر آن جان میدهند. از این موضوع میتوان نتیجه گرفت که داستان تصویری است از نظام طبقاتی حاکم. وقتی چنین مسئلهای برای داستان انتخاب میشود باید شهر بهطور دقیق ترسیم شود تا بتوان تفاوت میان بخش بالا و بخش پایین را بهخوبی نشان داد.
انتخاب دیگری که نویسنده در راستای مسئلهی داستان کرده، ترسیم وضعیت مالی و نوع زیست افراد در بخش بالا و بخش پایین تهران است. در ابتدای داستان شمایل خوبی از این موضوع را میتوانیم ببینیم:
“«اذون مغرب رو گفتهن. الان وقت کاسبیه؟»
«ما هر شب باید این قصه رو داشته باشیم؟ فکر کردهای همهجا عین اینجاست که ملت سر شب عین مرغ برن جا؟ اون بالاها تازه اول عشق و دوردور و خیابون گردیشونه. تو کل زندگیت شده کوچه دلبخواه. برو همین سر مختاری، ببین چه خبره مادر من.»
…
«برو ور دست عموت مغازه. صد بار گفته.»
«وردست عموم افعی بفروشم؟ ریخت این حرفام من؟»“
و در جای دیگر شمایلی از بخش بالایی شهر را میتوانیم ببینیم:
“دید که سه جفت پا جلوی صورتش توقف کردند. سرش را بلند کرد. سه تا پسر جوان دیلاق بودند؛ یکی کاخون به بغل، یکی گیتار به دوش و دیگری سازدهنی به دست. یک آمپلیفایر تکباند هم کنار آخری بود. آنکه گیتار داشت و روی گردنش شمایل یک تفنگ را تتو کرده بود،گفت: «داداش راحتی اینجا؟»”
کیا با سنتوری که توی دستش گرفته در مقابل پسرهای جوانی که آلتهای موسیقی گوناگونی دارند تقابل میان این دو فضا را بهخوبی نشان میدهد. همچنین وقتی پسرها اجازه نمیدهند کیا کنارشان بنشیند بهطور ضمنی مسئلهی طبقهی اجتماعی مطرح میشود. کیا به طبقهی ثروتمند تعلق ندارد؛ به همین دلیل پذیرفته نمیشود و حتی به او صفت «غربتی» میدهند. پس در زبان داستان نیز میتوانیم نشانههایی ببینیم.
انتخاب دیگری که نویسنده در راستای مسئلهی داستان کرده است، زبان راوی است. همانطور که از مثالهای بالا برمیآید کلمهی «دید» بسیار تکرار میشود. در سفری که کیا از جنوب تا شمال شهر طی میکند و بازمیگردد و با مسئلهی کفتارها روبهرو میشود، “دیدن” موضوع مهمی است زیرا مسئله دقیقاً سر “دیدن” کفتارها و “ندیدن” آنهاست. ندیدن کفتارها در شمال شهر باعث هرجومرج و آشفتگی شده است اما دیدن چشمهای براق کفتارها در سکوتی که حاکم بر محلهی جنوب تهران است، معنای داستان را کامل میکند.
در نهایت چنانکه گفته شد؛ در داستان کوتاه تمامی انتخابها و نشانهها در راستای تشکیل شبکهی معناییای عمل میکنند که مستتر در پشت پیرنگ روایت است.


