«فرزندکُشی» در ادبیات ایران مفهوم بسیار مهم و پرتکراری است. بارزترین مثال این مفهوم را در یکی از قدیمیترین و معروفترین آثار ادبی ایرانی میتوان دید؛ یعنی در «شاهنامه» زمانی که رستم پسر خود سهراب را میکشد. در بسیاری از متون از اصطلاح «پسرکُشی» استفاده میشود اما میتوان دامنهی این اصطلاح را بیشتر کرد و به «فرزندکُشی» تغییر داد. داستان «دندیل» نوشتهی «غلامحسین ساعدی» نیز دربارۀ فرزندکشی است. فرزندکشی در این داستان در دو سطح اتفاق میافتد. سطوحی که میتوان آن را «فردی» و «اجتماعی-سیاسی» دانست.
داستان «دندیل»، روایت روستایی است که در فاحشهخانهاش دختری جدیدبه نام «تامارا» آمده است. این دختر را پدرش آورده است و کمسن و باکره است. مردم و صاحب فاحشهخانه تصمیم میگیرند اولین رابطهی او را به استواری آمریکایی بفروشند تا از این راه پول خوبی بهدست بیاورند. آنها اینکار را انجام میدهند اما استوار آمریکایی هیچ پولی به آنها نمیدهد و از دندیل میرود.
در ابتدا لازم است نگاهی به نحوهی آمدن تامارا به دندیل بیندازیم:
“ممیلی گفت: «کی آوردتش؟»
زینال گفت: «ایوب. بابای دختره هم باهاشه.»
ممیلی گفت: «باباش؟»
زینال گفت: «آره، یه پیرمرد خلوضعیه…هیچی حالیش نیس. خیال میکنه که دخترشو آوردهن اینجا شوهر بدن. هر چی هم میخوره سیرمونی نداره. عین «کشمات» خودمون. اما دختره هر چی ازش بگم کم گفتم. لامسب باباهه خوب کاشته.»”
میتوان چنین خواند که پدر تامارا او را بهخاطر «لقمه نانی که از آن سیرمونی ندارد.» به فاحشهخانه فروخته است. توصیفی که از پدر تامارا در داستان آمده است چنین است:
“تامارا رفت تو. دربازکن با چوبدستی به آخر کوچه حمله کرد. کشمات و بچهها پریدند آنور دیوار و پدر تامارا خودش را جمعوجور کرد و دستهایش را بالا برد و شروع کرد به گریه. دربازکن به پدر تامارا گفت: «بیای جلو کلهتو میشکنم. وایستا اونجا تکونم نخور.»”
پدر تامارا با رفتارهایی که نشانی از تعقل در آنها نیست تصویر شده است. حتی زمانی که استوار آمریکایی قرار است به دندیل بیاید او را با بچهها به جایی دور میبرند. رفتاری که پدر تامارا در داستان دارد نوعی فرزندکشی به حساب میآید، با این تفاوت که این کشتن به شکل فیزیکی صورت نمیگیرد. او از طرفی دخترش را به دندیل آورده است؛ جایی پر از زباله و متعفن که شغل بیشتر مردم به زبان داستان «جاکشی» است و از طرف دیگر دخترش را به فاحشهخانهای فروخته است بیآنکه خود دختر هیچگونه فهمی از اتفاق داشته باشد. او دخترش را تبدیل به فاحشهای کرده است و آیندهی او را گرفته است و بههمیندلیل ذیل مفهوم «فرزندکشی» قرار میگیرد. این فرزندکشی در سطح اول و «فردی» داستان است.
فرزندکشی در این داستان در سطح دومی نیز رخ میدهد. برای توضیح این موضوع لازم است به مردم دندیل نگاهی بیندازیم. جامعهی کوچک دندیل، مردمی سرشار از خرافهاند که چندان پیشرفتی در تمدن نکردهاند. آنها در مقابل یک آمریکایی قرار میگیرند. همانطور که در داستان میبینیم آنها تفاوت بسیار زیادی میان خودشان و آمریکایی احساس میکنند:
“اسدالله گفت: «من خودمو نمیگم. منظورم اون یاروس. اونا که مث ما گداگشنه نیستن. همیشه خدا تو پول غلت میزنن. هرجا برن مث ریگ خرج میکنن، پول میدن، میخوان خوش باشن. اما یه چیزی هم هس، باید وقتی میاد اینحا همه چی موافق میلش باشه. از بابت مخارج هم هیچ مضایقهای نداره. فکرشو بکن، یارو یه استواره، اما سه برابر رئیس ما مواجب داره…»
تامارا نیز وارد فضایی شده است که استعارهای از ایران است؛ ایرانی که حکومت آن دست نشاندۀ آمریکاست و نیز خواستار سلطۀ آن. نتیجتاً میتوان تامارا را بهعنوان فرزندی در نظر گرفت که مردم دندیل او را برای آمریکا بزک و آماده میکنند:
“تامارا سلمانی رفته پلکهایش را سبز کرده، گل درشت سفیدی وسط موهای پیچیدهاش فرو کرده بود. کفشهای پاشنه بلند بنددارش را پوشیده، پیراهن رکابی قرمزی تنش کرده بود.”
بنابراین در مقیاسی بزرگتر فرزندکشی رخ میدهد. استوار آمریکایی وارد فضایی میشود که برای او مهیا شده است. او در فاحشهخانهای که دیگر شباهتی به وضع سابق ندارد و در آن میز شام و مشروبی چیده شده است، با تامارا میخوابد و بیآنکه هزینهای پرداخت کند دندیل را ترک میکند. استفاده از تامارا و تبدیل کردن او به فاحشه توسط مردم دندیل نیز نوعی فرزندکشی است.
میتوان شباهتهایی میان پدر تامارا و مردم دندیل بهمثابهی پدر یا والد دید. از این طریق میتوان به تصویری از «پدر» در گفتمان داستان دست یافت. پدر تامارا بهنظر میرسد برای نان اقدام به آوردن دخترش به دندیل میکند. مردم دندیل نیز از نظر فقر تفاوتی با او ندارند. مصداق این موضوع را میتوان در مسئلهی شخصیت «خانومی» دید. او مریض است و نیاز به دکتر و بیمارستان دارد اما پول کافی ندارد. به همیندلیل میخواهد با بهدستآوردن پول زیاد با اولین رابطهی تامارا خرج دکتر خود را بهدست بیاورد.
همانطور که بالاتر گفته شد در رفتارهای پدر تامارا نشانی از تعقل دیده نمیشود. در رفتار مردم دندیل در مواجهه با مرد آمریکایی نیز تعقلی وجود ندارد:
“اطراف میدانچه پر بود از کارگرهای راهآهن و باربرها، که همه کلاه کاسکت به سر داشتند. عدهی زیادی نشسته بودند روی زمین و پیش پای هر تازهواردی که توی میدان میآمد داد میزدند: «خودشه.» و بعد میخندیدند. عدهای دستفروش آمده بودند و نان روغنی و بیسکویت و پپسی و دوغ و آدامس میفروختند. زنها همدیگر را بلند بلند صدا میکردند و به خانمی و مردها و آمریکاییها فحش میدادند. لحظهبهلحظه انبوه جماعت بیشتر میشد که میآمدند و دنبال جا میگشتند و گوشهای گیر میآوردند و مینشستند.”
هم پدر تامارا و هم مردم دندیل در پی استفاده از تامارا هستند تا به سود برسند. سرنوشتشان نیز مشابه یکدیگر است. نه فاحشهخانه پولی به پدر تامارا بابت او میپردازد و نه آمریکایی پولی به فاحشهخانه بابت خوابیدن با او. به همیندلیل میتوان استثمار کردن را در داستان، چرخهای دانست که در حال بازتولیدشدن در جامعه است.
درنهایت فرزندکُشی بهگونهای دیگر نسبتبه آثار کلاسیک در داستان «دندیل» آمده است. این موضوع در کنار نفوذ آمریکا در ایران زمان شاه و تم آمریکاییستیزی که در داستان وجود دارد، نشان از گفتمان چپ در ایران پیش از انقلاب دارد که توسط نویسندهای چپگرا و ضد آمریکایی نوشته شده است.
داستان «دندیل» در مجموعه داستانی به همین نام منتشر شده است. این کتاب پیش از انقلاب از سوی انتشارات امیرکبیر منتشر شد اما فعلاً مجوز انتشار ندارد.


