فیلم کم قدر دیده ریچارد لینکلیتر با نام «ماه آبی» (Blue Moon)، که پس از نمایش در جشنواره برلین امسال، این روزها در جشنواره فیلم وین نمایش دارد، مرثیه غریبی است درباره تنهایی مردی که عاشق زیبایی است؛ فیلم جسارتآمیزی که بر مبنای مد روز حرکت نمیکند و حتی ممکن است به دلیل مضمونش به نگاه مردانه متهم شود، اما لینکلیتر- قاعدتاً با علم به این موضوع- عاشقانه گرم و جذابی را شکل میدهد که بیش از آن که درباره لورنز هارت (ترانهسرای مشهور دهه سی و چهل و سراینده ماه آبی) و رابطهاش- یا پایان رابطهاش- با همکار بیست و پنج سالهاش، ریچارد راجرز باشد، میتواند از این شخصیت و اتفاقات تاریخی پیرامونش عبور کند و به مرثیهای در ستایش زیبایی و عشق یک طرفه بدل شود.
فیلم شبی را روایت میکند که در سال ۱۹۴۳ در افتتاحیه نمایش اوکلاهاما اثر راجرز، هارت که از این اجرای همکار سابقش، سرخورده شده، در میانه اجرا از تالار بیرون میآید و در رستوران کناری، منتظر دختر زیبایی میماند به نام الیزابت. دیالوگهای هارت با مسئول میخانه و سربازی که به نواختن پیانو مشهور است (و سایه جنگ را یادآوری میکند)، به غایت حسابشده و دقیق نوشته شدهاند و یک شخصیت جذاب، رک و عاشقپیشه را رفتهرفته به ما معرفی میکنند؛ دیالوگهای بیوقفهای که تا انتها ادامه دارند- مملو از بازیهای کلامی فوقالعاده و ارجاعات و بازگشتهای مکرر به جملات پیشتر گفته شده در فیلم- که نه تنها بر فیلم سنگینی نمیکنند، بلکه جدای از روایت دقیق درونیات یک مرد، به ارجاعات درخشانی درباره سینما میرسند و با قرض گرفتن جملاتی از کازابلانکا (یکی از زیباترین عاشقانههای تاریخ سینما)، ضمن ادای دین به شاهکاری از همان دوره، از مضمون عاشقانه آن فیلم سود میجوید و با تکرار جملهای از آن در قسمتهای مختلف فیلم، به ترکیب غریبی میرسد که در آن کازابلانکا، نه فیلمی جداگانه، بلکه به بخشی از دنیای این فیلم و شخصیتهای آن بدل میشود.
از سویی با آن که فیلمساز خارج از جهان فیلم و در مصاحبهها، بر روایت رابطه هارت و راجرز تأکید دارد، اما به گمانم ماه آبی پیش از آن که درباره این رابطه باشد، درباره عشق شکست خورده هارت است به یک زن. فیلم که از نامههای هارت به الیزابت سود جسته، بیش از آن که روایتگر زندگی یک ترانهسرای ظاهراً همجنسگرا باشد، از مردی برای ما میگوید که عامدانه در دام زیبایی یک زن گرفتار آمده و خودش را در آن غرق میکند. ایتن هاوک در هیبتی متفاوت هارت را به بهترین نحو تصویر میکند و مارگارت کوالی که گویی زیبایی مریلین مونرو را قرض گرفته، در دلبری و دلربایی زنانه بیداد میکند. بدین ترتیب لینکلیتر ناخودآگاه تمام فیلمش را به یک ستایش بیحد و حصر از زیبایی زنانه بدل میکند، که هرچند این مایه این روزها چندان خریدار ندارد و با برچسبهایی چون «نگاه مردانه» تحقیر میشود، اما فیلمساز در روایتی جسورانه، به مانند کازابلانکا از عشق به ثمر نرسیده و سوداییای حرف میزند که در آن مردی چهل و هفت ساله با ظاهری نه چندان خوشایند با دل بستن به زیبایی محض یک دختر بیست ساله، غمگینانهترین شکست عشقیاش را تجربه میکند و به نوعی به کام مرگ میرود.
فیلم روایتگر این شکست است؛ شکست در همه ابعاد زندگی برای مردی که به انتهای خط میرسد: روزهایی که او دیگر در کارش مورد توجه نیست و حالا در این شب پر تنش- که تمام ماجرا در یک شب و در یک لوکیشن رخ میدهد- هم دوست و همکار بیست و پنج سالهاش را به طور کامل از دست میدهد و هم امید و آرزویش برای رسیدن و در آغوش گرفتن عشقی اثیری. در واقع تمام این شب مقدمه تلخی میشود برای صحنه ابتدایی فیلم: مرگ او در خیابان در زیر باران که چند ماهی بعدتر از این شب رخ خواهد داد.
صحنه گفتوگوی هارت با دختر در داخل محیط کوچک و بستهای که به نگهداری از کتهای میهمانان اختصاص دارد، اوج این عشق و بیحاصل بودن آن را روایت میکند؛ جایی که الیزابت از عشقاش به جوانی به نام کوپر میگوید که یک شب را با او سر کرده و حالا این مرد دیگر جوابش را نمیدهد. الیزابت با برق شهوتی در چشمان به هارت میگوید که با این حال اگر این مرد الان با او تماس بگیرد حاضر است سی ساعت رانندگی کند تا یک شب با او باشد! نگاه هارت حاکی از دلشکستگی عمیق و ترسناکی است که یک مرد با دریایی از غم در حال تجربه کردن آن است، غمی که کمی بعدتر در صحنه بیرون رفتن الیزابت دوچندان هم میشود و دوربین نظارهگر مردی میماند به غایت تنها، با آرزوهای بزرگ به ثمر نرسیده، و کمی بعدتر با همدم همیشگیاش، گیلاسی مشروب که به زودی مرگش را رقم خواهد زد.


