ترجمۀ افشین رضاپور
روزی که پسرم لاری به کودکستان رفت، شلوار مخمل حمایلدارش را درآورد، بلوجین پوشید و کمربند بست. صبح روز اول، وقتیکه با دختربزرگتر همسایه میرفت، خوب تماشایش کردم و کاملاً فهمیدم که دورهای از زندگیام به پایان رسیده است. بچهی مهدکودکی شیرینزبان من، جای خود را به شخصیت مغروری داده بود که یادش رفت گوشهای بایستد و برایم دست تکان دهد.
همانطور هم به خانه برگشت؛ در جلویی را با سروصدا بههم کوبید، کلاهاش را کف اتاق انداخت و صدایش ناگهان تبدیل به فریادی خشن شد: «کسی اینجا نیست؟!»
موقع ناهار، بدون نزاکت با پدرش حرف زد، شیر خواهر کوچولویش را ریخت و از قول معلمشان گفت که نباید بیجهت نام خدا را بر زبان آوریم.
با مهارت خود را به آن راه زدم و پرسیدم: «امروز مدرسه چطور بود؟»
گفت: «خوب بود.»
پدرش پرسید: «چیزی یاد گرفتی؟»
لاری نگاه سردی به او انداخت و گفت: «هیچی یاد نگرفتم!»
گفتم: «هیچی! هیچی یاد نگرفته!»
لاری درحالیکه با نان و کرهاش مشغول بود، جواب داد: «خب… خانم معلم به یکی سیلی زد» و با دهان پر افزود: «بهخاطر بیتربیتی!»
پرسیدم: «مگه چهکار کرده بود؟! کی بود؟»
کمی فکر کرد و گفت: «چارلز بود. بیتربیت بود. خانم معلم بهش سیلی زد و وادارش کرد یه گوشه بایسته. خیلی بیتربیت بود!»
دوباره پرسیدم: «چهکار کرده بود؟!»
اما لاری صندلیاش را عقب زد، کلوچهای برداشت و در میان حرف پدرش که میگفت: «صبر کن مرد جوان…» میز را ترک کرد.
روز بعد موقع ناهار، لاری همینکه نشست، گفت: «خب، چارلز امروزم بچهی بدی بود!» خندهی بلندی سرداد: «خانم معلمو زد!»
درحالیکه حواسم به اسم خدا بود، گفتم: «ای وای! حتماً بازم سیلی خورد!»
لاری گفت: «معلومه که خورد!» و رو به پدرش کرد: «بالا رو نگاه کن!»
پدرش بالا را نگاه کرد و گفت: «چی؟!»
لاری گفت: «پایینو نگاه کن! شست منو نگاه کن! توام که کر شدی بابا!» و دیوانهوار زد زیر خنده.
بلافاصله پرسیدم: «چرا چارلز معلمو زد؟!»
لاری گفت: «چون میخواست وادارش کنه با گچ قرمز، رنگ بزنه ولی چارلز از رنگ سبز خوشش میاومد؛ به-همینخاطر خانم معلمو زد و اونم با سیلی زدش و گفت کسی با چارلز بازی نکنه ولی همه بازی کردن!»
روز سوم -که چهارشنبهی هفتهی اول بود- چارلز الاکلنگ را توی سر دختر کوچکی کوبید و سرش را خونین و مالین کرد و معلم هم در تمام طول زنگ تفریح، او را در کلاس نگه داشت. پنجشنبه چارلز برای اینکه پاهایش را کف کلاس کوبیده بود، ناچار شد در تمام مدت زنگ قصه، گوشهای بایستد. جمعه چارلز بهدلیل پرتاب گچ، از امتیازات تخته سیاه محروم شد.
روز شنبه به شوهرم گفتم: «فکر میکنی لاری زیاد عوض بشه؟ همهی این بدرفتاریها و بدزبانیها و این پسره، چارلز که بهنظر تأثیر خیلی بدی داره!»
شوهرم به من قوت قلب داد و گفت: «درست میشه. دنیا پر از امثال چارلزه؛ دیر یا زود باید با اونا آشنا بشه!»
روز شنبه لاری دیر به خانه آمد و پر از خبر بود؛ همچنان که از سراشیبی تپه بالا میآمد، فریاد میزد: «چارلز! چارلز!» من با نگرانی روی پلههای جلویی انتظار میکشیدم. لاری تمام سراشیبی را فریاد زد: «چارلز، چارلز دوباره بچهی بدی بود!»
همینکه بهاندازهی کافی نزدیک شد، گفتم: «بیا تو! ناهار حاضره.»
پشت سر من از در گذشت و گفت: «میدونی چارلز چهکار کرد؟ اونقدر جیغ کشید که یه پسر از کلاس اول فرستادن تا به خانم معلم بگه باید چارلز رو ساکت کنه و چارلز ناچار شد بعد از مدرسه بمونه و بقیه هم موندن تا تماشاش کنن!»
پرسیدم: «خب، بعدش چی شد؟»
از صندلیاش بالا کشید، پشت میز نشست و گفت: «همونجا نشست. چطوری پیری بیمصرف؟!»
به شوهرم گفتم: «امروز چارلز رو توی مدرسه نگهداشتن. بقیه هم باهاش موندن.»
شوهرم از لاری پرسید: «این چارلز چه شکلیه؟ فامیلیش چیه؟»
لاری گفت: «از من گندهتره و هیچوقت نه کاپشن میپوشه نه کفش لاستیکی.»
دوشنبه شب، اولین جلسهی اولیاومربیان بود و راستاش سرماخوردگی بچه، مانع رفتنام شد؛ خیلی دلم می-خواست مادر چارلز را ببینم. سهشنبه لاری یکمرتبه گفت: «امروز دوست خانم معلم برای دیدنش به مدرسه اومد.»
من و شوهرم با هم پرسیدیم: «مادر چارلز؟»
لاری با لحن توهینآمیزی جواب داد: «ن … نه! یه مرد بود که اومد و به ما گفت ورزش کنیم. باید به انگشتای پامون دست میزدیم. ببینین!»
از صندلیاش پایین پرید، چمباتمه زد و به انگشتان پایش دست کشید و گفت: «اینطوری!»
بعد با اخم به صندلیاش برگشت، چنگالاش را برداشت و ادامه داد: «چارلز حتی ورزشم نکرد!»
من از ته دل گفتم: «خیلیخوبه! چارلز نمیخواست ورزش کنه؟»
لاری گفت: «نه…نه، چارلز با دوست خانم معلم خیلی بیادب بود! نمیذاشت ورزش کنه.»
گفتم: «بازم بیادب بود؟!»
لاری گفت: «دوست خانم معلمو با لگد زد! دوست خانم معلم به چارلز گفت مثل من به انگشتهای پاش دست بزنه و چارلز با لگد زدش!»
پدر لاری از او پرسید: «فکر میکنی با چارلز چهکار کنن؟»
لاری استادانه شانه بالا انداخت: «فکر کنم از مدرسه بندازنش بیرون!»
چهارشنبه و پنجشنبه اوضاع عادی بود؛ چارلز در تمام طول زنگ قصه، دادوفریاد کرد و به شکم یکی از پسربچهها زد و به گریهاش انداخت. روز جمعه دوباره چارلز را بعد از کلاس نگه داشتند و بقیه بچهها هم با او ماندند.
در هفتهی سوم کودکستان، چارلز دیگر مرد روز خانهی ما بود. وقتیکه بچه واگناش را پر از گل کرد و به داخل آشپزخانه کشید، برای خودش یکپا چارلز شده بود؛ حتی همینکه آرنجاش به سیم تلفن گرفت و تلفن و زیرسیگاری و یک گلدان پر از گل را از روی میز واژگون کرد، شوهرم دقیقهای بعد گفت: «درست مثل چارلز!»
در طول هفتهی سوم و چهارم، انگار چارلز اصلاح شده بود. پنجشنبهی هفتهی سوم، موقع ناهار، لاری با قیافهای عبوس گزارش داد: «چارلز امروز اونقدر خوب بود که خانم معلم یه سیب بهش داد!»
من گفتم: «چی؟!»
و شوهرم با احتیاط افزود: «چارلز؟!»
لاری گفت: «آره… چارلز به همه گچ داد و کتابهارو جمع کرد و خانم معلم گفت که چارلز دستیارشه.»
با ناباوری پرسیدم: «چیشد؟!»
لاری گفت: «چارلز دستیار خانم معلم شد! همین» و شانه بالا انداخت.
همانشب از شوهرم پرسیدم: «تو باور میکنی؟! یعنی ممکنه چنین اتفاقی بیفته؟!»
شوهرم بدبینانه گفت: «صبر میکنیم و میبینیم؛ وقتی چارلز با کسی همکاری میکنه، معنیاش اینه که نقشهای تو سرشه!»
اما بهنظر میرسید که اشتباه کرده است؛ چارلز بیش از یک هفته دستیار معلم بود. هر روز وسایل را بین بچهها پخش و بعد جمع میکرد و دیگر کسی بعد از مدرسه مجبور نبود که بماند.
هفتهی بعد دوباره انجمن اولیاومربیان بود. یک روز عصر به شوهرم گفتم: «میخوام مادر چارلز رو اونجا پیدا کنم!»
شوهرم گفت: «ازش بپرس چی به سر چارلز اومده. خیلی دوست دارم بدونم!»
گفتم: «خودمم مشتاقم بدونم!»
جمعهی آن هفته، همهچیز از حالت عادی خارج شد؛ لاری سر میز ناهار با لحنی تقریباً احترامآمیز گفت: «میدونید چارلز امروز چکار کرد؟ یه چیزی به یه دختر کوچولو یاد داد که بگه و اون گفت و خانم معلم دهنشو با صابون شست و چارلز خندید!»
پدرش بیاحتیاطی کرد و پرسید: «چه کلمهای؟»
لاری گفت: «باید در گوشت بگم! خیلی بده!»
از صندلی پایین پرید و رفت کنار پدرش ایستاد. او سرش را به پایین خم کرد و لاری با ذوق و شوق در گوشاش پچپچ کرد؛ چشمان پدرش باز ماند.
مؤدبانه پرسید: «واقعاً چارلز به دختر کوچولو گفت اینو بگه؟!»
لاری گفت: «دوبار هم گفت! چارلز بهش گفت دوبار بگه.»
شوهرم پرسید: «با چارلز چهکار کردن؟»
لاری گفت: «هیچچی، اون داشت گچها رو پخش میکرد!»
صبح روز دوشنبه، چارلز دست از سر دختر کوچولو برداشت و خودش سه یا چهار بار آن کلمه زشت را به زبان آورد و هر بار نیز دهاناش را با صابون شستند؛ بهعلاوه، گچ هم پرت کرد.
بعدازظهری که داشتم برای حضوردر جلسهی انجمن اولیاومربیان میرفتم، شوهرم تا دم در همراهم آمد و گفت: «بعد از انجمن، مادرشو به یه فنجون چای دعوت کن. میخوام ببینمش!»
دعاکنان گفتم: «خدا کنه اونجا باشه!»
شوهرم گفت: «حتماً اونجاست! مگه میشه انجمن اولیاومربیان رو بدون مادر چارلز برگزار کرد؟!»
در طول جلسه، بیقرار نشستم و چهرههای آرام و میانسال را به دقت، زیر نظر گرفتم و سعی کردم بفهمم کدام یک راز چارلز را در خود پنهان دارد؛ هیچیک به اندازهی کافی فرسوده نمینمود. هیچکس بلند نشد تا برای رفتار پسرش عذرخواهی کند. کسی از چارلز حرفی نزد.
بعد از جلسه، معلم لاری را پیدا کردم و رفتم پیشاش. او بشقابی با یک فنجان چای و قطعهای کیک شکلاتی داشت و من بشقابی با یک فنجان چای و قطعهای کیک مارشمالو. با احتیاط یکدیگر را برانداز کردیم و لبخند زدیم.
گفتم: «خیلی دلم میخواست ببینمتون. من مادر لاریام!»
گفت: «ما خیلی لاری رو دوست داریم.»
گفتم: «خب، اونهم کودکستان رو دوست داره، همهاش از اینجا حرف میزنه.»
با خودنمایی گفت: «یکی دو هفتهی اول با تطبیق دادنش مشکل داشتیم ولی حالا یه دستیار خوب و کوچولوئه، البته گاهی خطا هم میکنه!»
گفتم: «لاری معمولاً خیلی زود خودشو تطبیق میده. فکر میکنم این دفعه بهخاطر چارلز باشه!»
«چارلز؟!»
در حالیکه میخندیدم، گفتم: «بله، حتماً با چارلز خیلی دردسر دارید!»
گفت: «چارلز؟! ما اینجا کسی به اسم چارلز نداریم!»


