«بامداد خمار» نام سریالی است به کارگردانی نرگس آبیار که اخیرا بعد از اتمام فصل اول سریال «سووشون»، ۴ قسمت از آن در پلتفرم نمایش خانگی «شیدا» پخش شده است. این سریال اقتباسی از رمانی به همین نام نوشتهی «فتانه حاج سیدجوادی» که در سال ۱۳۷۴ در ایران منتشر شد و تبدیل شد به پرفروشترین رمانی که بعد از انقلاب نوشته شده است. این رمان تا کنون دهها بار تجدید چاپ شده و صدها هزار نسخه از آن به فروش رفته است. رمانی که برخی از منتقدان از آن به عنوان رمان «عامهپسند» یاد میکنند. خانم آبیار هم زمان با ساخت اقتباسی از رمان «سووشون»، نوشتهی سیمین دانشور که اولین رمانی است که توسط یک زن در تاریخ ادبیات معاصر ایران نوشته شده، به سراغ این رمان رفته و سریالی بر اساس آن ساخته است.
در شروع سریال «بامداد خمار»، دختر جوانی را میبینیم که با چادر مشکی و روبندهی سفید زمان قاجار، دارد از دست چند مرد فرار میکند. در جایی که شبیه محلهای متروک و خرابه است. در ادامه، تیتراژ سریال میآید ابتدا با اسم نوید پورفرج و بعد از او ترلان پروانه و بقیهی اسامی بازیگران. اما بعد از تیتراژ، سریال در زمان جنگ در دههی شصت شروع میشود. جایی که سودابه دختری از طبقهی مرفه میخواهد با پسر یک سماورساز «جنوب شهری» ازدواج کند اما پدر و مادرش مخالف این وصلت هستند. او برای فرار از دست خانواده به خانهی عمه «محبوبه» پناه میبرد. جایی که خانم احترام برومند در نقش محبوبهی سالمند ظاهر شده و با باز کردن جعبهی پاندورایش در زمان خاموشی و بمبارانهای تهران، سودابه را می برد به سالهای قبل از ۱۳۰۰ هجری شمسی، زمانی که تنها پانزده سال داشته و دختر وسطی یکی از اعیان و اشراف پایتخت. در میان دو دختر دیگر که یکی از او بزرگتر و به خانهی بخت رفته و دیگری کوچکتر و مثل او هنوز دختر خانهی پدری است. محبوبه زیباست و خواستگاران فراوانی دارد از جمله پسرعمویش منصور که فرنگ رفته و تحصیلکرده است اما اختلاف دو برادر سر ارث و میراث پدری، باعث شده که بصیر پدر محبوبه قول او را به پسر شریک تجاریاش بدهد. تا اینجای کار خانم آبیار توانسته فضایی قابل قبول بسازد و مخاطب را همراه خود کند. چون خلاف آنچه که در سریال «سووشون»، که تقریبا هم زمان ساخته شده، آورده، در اینجا خبری از اقتباس عین به عین از روی رمان نیست. نویسندهی فیلمنامه در این سریال، تلاش کرده با حفظ روایت و فضای رمان «بامداد خمار»، از زبان تصویر و جادوی آن نیز استفاده کند.
در همان قسمت اول، محبوبهی نوجوان با بازی ترلان پروانه، همراه با مرحمت، دایهاش با بازی درخشان مرجانه گلچین، به بازار میروند تا به شاگرد نجار خبر دهند که خیاط برای دوختن لباسهای مراسم خواستگاری، خانهی محبوبه میماند. شاگرد نجار همسایهی خانهی خانم خیاط است. و اینجاست که سریال دچار ضعف و سقوط چه در روایت و چه در ساختار سینمایی میشود. با ورود رحیم با بازی نوید پورفرج که در شاتهای اول دارد چوب اره میکند، کارگردانی نرگس آبیار دچار فرایندی میشود که تنها می توان از آن به عنوان ابتذال نام برد. حرکتهای اسلوموشن روی چشمهای سرمه کشیده، ابروهای درشت شده، بازوهای برهنهی ورم کرده، پیراهن سفید یقه باز و سینهی عریان آقای بازیگر، چنان به تناوب، در کاتهای کوتاه و بلند تکرار میشوند که مخاطب شیرفهم بشود رحیم، شاگرد نجار، خیلی جذاب و سکسی و هوشرباست و محبوبه چارهای ندارد که با دیدن آن بدن ورزیده و چشمهای خمار و موهای فر پریشان در صورت، عاشقاش شود. حضور رحیم با این شمایل، کاملا فضا را از تهران اواخر قرن سیزدهم میبرد به فشن شوهای پاریس و لندن. انگار نوید فرج پور با این هیبت از داخل کت واکهای «گوچی» و «بربری» پریده است توی دکورهای تهران اواخر زمان قاجار. بازیگری که معلوم است در باشگاههای ورزشی مدرن، بدناش را ساخته و حتی یک لحظه هم مخاطب نمی تواند تصور کند که چنین عضلات پیچیده درهم و دستهای سفید لای پنبه مانده، دستان شاگرد نجاری است که به خاطر نجاری به چنین حالت مانکن واری رسیده است. هم بدن رحیم، هم نوع گریم صورتش و هم لباسی که بر تن دارد، قابل باور نیست، مضاف بر آنکه مخاطب نمیتواند درک کند که تاکید بیش از اندازهی دوربین برجذابیتهای جنسی این شخصیت به چه معناست. آن هم در سینمایی که حتی امکان نشان دادن هر گونه تماس دو بدن و یا حتی دو دست را ندارد، چه برسد به اینکه از چنین سکانسی بخواهد به یک رابطهی تنانه برسد.
باز اگر چنین تاکید مبتذل و بیهودهای به یک سکانس کفایت میکرد، شاید میشد چشم بر آن پوشید اما در طول چهار قسمت از سریال بامداد خمار که تا کنون پخش شده، بارها و بارها این تاکیدات بر مشخصات ظاهری و جنسی رحیم نه تنها تکرار شده، که به آن نگاههای اروتیک محبوبه هم اضافه شده است. محبوبه تا قسمت چهارم، چندین بار به در مغازهی نجاری رفته و بدون دلیل و بی آنکه رحیم درخواستی داشته باشد، روبند سفید خود را هم برداشته تا امکان نظربازی رحیم و محبوبه باز هم در سکانسهایی به شدت رادیکال و اگزجره، فراهم شود. نمیدانم اگر کارگردانی جز خانم آبیار بود، باز هم چنین سکانسهایی امکان نمایش پیدا میکردند یا نه! چنین رویکرد بی منطق و بی پایهای در سریال سووشون هم دیده میشود، در سکانسهایی که زری قربان صدقهی چشمهای زمردی یوسف میرود. یا در سکانسهای اتاق خواب، با نگاههای اروتیک و پر از خواهش جنسی زری و یوسف به هم. با این تفاوت که در رمان خانم سیمین دانشور، این نگاهها و دیالوگها در نهایت به عمل، یعنی عشق بازی و هم خوابگی میرسد. نرگس آبیار که امکان نمایش چنین صحنههایی را نداشته، پیاز داغ نگاهها را در دکوپاژ چنان غلیظ کرده که دیگر غذا را شور و سکانس را غیرقابل تحمل کرده است. در مورد سریال سووشون، البته این افراطی گری در حرکت روی دست دوربین هم دیده میشود. دوربین از این شخصیت به آن شخصیت انقدر حرکت میکند که مخاطب گیج میشود. همچنین در سکانسهای تیمارستان نیز این حرکتهای روی دست مدام دوربین و طولانی بودن آنها، مخاطب را چنان کلافه میکند که امکان همراهی با روایت، از دست میرود.
سریال «بامداد خمار» که در ابتدا با طراحی صحنه و لباس، دکور و بازی خوب گروه بازیگراناش توانسته بود مخاطب را به دو فضا با فاصله زمانی ۶۰ سال ببرد، و حتی آرایش غلیظ و امروزی بازیگران زن را به او بقبولاند، با ورود رحیم، کل سریال را با یک پوزخند تلخ مواجه میکند. لباس رحیم به عمد بدون آستین و بدون دگمه طراحی شده، و بدتر از آن، هر بار که محبوبه در روزهای مختلف به سراغاش می رود، همان پیراهن سفید کثیف شدهی سکسی تناش است. رحیم هم که علم غیب دارد و هم چشمانی به تیزی عقاب، محبوبه را با سربند و از فاصله خیلی دور تشخیص میدهد. در این حد که در قسمت چهارم، قاب عکس اسب چوبی را به دست میگیرد و با همان موهای پریشان که روی یک چشماش را پوشانده و با همان چشمهای سرمه کشیدهی خمار، رو به محبوبه مینشیند تا بره را به دام بیاندازد که البته برهی این سریال خودش هر روز میرود دم لانهی گرگ و احتیاجی به نگاههای آبکی رحیم که بیشتر شبیه فیلمهای هندی است، ندارد.
یک زمانی در سینمای ایران، در همان زمان جنگ که بخش زمان حال سریال در آن میگذرد، زنان بازیگر را طوری گریم میکردند و لباس میپوشاندند که هیچ گونه زیبایی و جذابیتی نداشته باشند. معروفترین مثالاش هم فیلم «مادیان» ساختهی علی ژکان است با بازی سوسن تسلیمی. خانم تسلیمی میگوید در زمان فیلم برداری، یک مامور ارشاد تمام مدت سر صحنه بوده تا سر و شکل او را چک کند که مبادا کمی جذاب و زیبا به نظر بیاید. حالا کار به جایی رسیده است که خانم آبیار از بازیگران دو سریالاش نهایت استفاده را کرده که آنان زیبا، جذاب، سکسی و خواستنی به نظر بیایند. او اگر چه در مورد محبوبه و رحیم نجار، در این اصل موفق بوده اما در سریال سووشون، یوسف با بازی عصبی و پر از هیستری میلاد کیمرام، هر چقدر هم که کارگردان و دوربین زور زدهاند، نتوانسته یوسف دانشور را تجسم بخشند. او با آن لنزهای آبی مصنوعی، اخمهای همیشگی و تفرعن توی نگاه و زبان بدناش که در اغلب بازیهای کیمرام هم تکرار شده، نه تنها جذاب و خواستنی نیست، که هیچ همدلی را برنمی انگیزد. اگرچه تا کنون بازی خاصی از نوید پورفرج، جز همان نگاههای هندیوار چیزی ندیدهایم، اما به نظر میآید نقش رحیم برای خانم آبیار نقش مهمی بوده است. چراکه نام او زودتر از ترلان پروانه، در تیتراژ نقش میبندند. در حالیکه خانم پروانه با اینکه حدود ده سال از نوید پورفرج کوچکتر است، اما بازیگری را از سن کم شروع کرده و تجربه و تعداد بازیهایش چه در سینما و تئاتر و چه در سریالهای تلویزیونی، از او بیشتر است.
تا اینجای کار به نظر میآید درک کارگردان از رمان «بامداد خمار»، خماری چشمان رحیم بوده است، تا خماری عشق محبوبه به رحیم.


