کریستف کیشلوفسکی، فیلمساز شهیر لهستانی، خود در مورد فیلم «زندگی دوگانهی ورونیک» میگوید فیلم دربارهی دو زن شبیه که از زور شباهت به دوقلوهای یکسان میمانند، نیست. بلکه در این مورد است که انسان میتواند به جهان شهودی دست پیدا کند، قبل از آنکه با عقلاش به آن شهود پی ببرد. اینکه انسان ناگهان حس کند با جایی دیگر و یا انسانی دیگر، در ارتباطی حسی و شهودی است، و این یک اتفاق حقیقی و شدنی است. این فیلم چنین نظریهای را تایید میکند.
فیلم «زندگی دو گانهی ورونیک» در سال ۱۹۹۱ تولید شده و امسال، سی وپنجمین ساگرد ساخته شدن این شاهکار سینمای جهان است. فیلمی در مورد دو زن جوان به نامهای ورونیکا و ورونیک است که کاملا شبیه هم هستند. قد و سایز و چهره و حتی مدل لباس پوشیدنشان یکیاست. ورونیکا اهل شهر کراکف در لهستان است و ورونیک فرانسوی است و در پاریس و کلرمون-فران زندگی میکند. فیلم با ورونیکا آغاز میشود. جایی که او یک گوی شیشهای را در دست دارد و جهان را از ورای آن گوی شیشهای میبیند. انگار جهان بیرونی چیزی نیست جز تکرار و تسلسل خانههای و خیابانها و زندگیهایی که روزی هستند و روزی از بین میروند. مخاطب، ورونیکا را از ورای این گوی شیشهای میشناسد. دختری زیبا و جوان که همهی زندگیاش در موسیقی و خواندن خلاصه شده است. او بیماری قلبی دارد اما یک ویژگی منحصر به فرد هم دارد. او میتواند به ندای درونش گوش دهد. گوش او چنان تعلیم دیده است که نه تنها نبوغی در خواندن دارد، بلکه میتواند با دنیای غیب، ارتباط برقرار کند.
ورونیکا در نیمهی اول فیلم، در جایی درست بعد از عشقبازی با دوست پسرش، میگوید: «احساس میکنم تنها نیستم». او بدون اینکه بداند در فرانسه دختری زندگی میکند که عینا شبیه اوست و به موسیقی و خوانندگی علاقه دارد، حضور او را حس میکند. در جایی از فیلم وقتی اتوبوس گردشگران فرانسوی به علت درگیری ماموران امنیتی با مردم معترض، میدانی در کراکف لهستان را ترک میکند، ورونیکا، ورونیک را میبیند که با یک دوربین عکاسی در دست، از صحنهی درگیری عکس میگیرد. او مبهوت شباهت ورونیک با خودش میشود و همچنین ورنیکا در نگاتیوی از عکسهایش، ورونیک را ثبث میکند. جایی که بعد از ظهور عکسها، ورونیک به وجود همذات خودش پی میبرد. و درست در همان زمان است که با وجود احساس رنج و غمی شگرف، او نیز وارد ارتباطی ماورایی با ورونیکایی میشود که دیگر زنده نیست و در اولین اجرای روی صحنهاش، مرده است. کیشلوفسکی نمیخواهد توضیح دهد که ورونیکا و ورونیک دقیقاً چه نسبتی دارند؛ دوقلو هستند، در روند یک تناسخ، ادامهی هم هستند و یا دو نیمهی یک روح. آنچه که در فیلم مطرح میشود این است که خودِ احساسِ ارتباط، مهمتر از توضیح دادن آن است و یا یافتن جواب و دلیلی عملی و منطقی برای آن.
اگر مصاحبهها و نوشتههای کریستف کیشلوفسکی را خوانده باشید، میدانید که او مخالف خوانشهای نمادین از فیلمهایش بود. اما سینمای او آشکارا مخاطب را تشویق میکند تا گاهی از معناهای ظاهری عبور کند و چیزی را ببیند که با منطق روزمره قابل بیان نیست. ورنیک، ورونیکا را حس میکند و سوگی را که از مرگ ناگهانی او به وجودش نشت کرده است. از آن زمان ورونیکا میشود الهام بخش زندگیاش. او بر خلاف ورونیکا که به سلامت جسم خود بیاعتنا بود و هشدارهای طبیعی بدناش را نادیده میگرفت، خوانندگی را کنار میگذارد و وارد یک رابطهی پرشور و شعف عاشقانه با عروسک گردانی میانسال میشود. گویی زندگی اول به زندگی دوم چیزی آموخته است. فیلم میپرسد: آیا ما به شهود، ترسها و اخطارهای درونیمان گوش میدهیم؟ اینها پرسشهایی هستند که میتواند ذهن هر کسی با هر پیشینه و شغل و فرهنگی را به خود مشغول کند. از یک فیلسوف یا یک معلم، از یک فیلمساز تا یک کفاش. همانطور که خود کیشلوفسکی در اواخر عمر کوتاهش، فیلمسازی را کنار گذاشت و کفاش شد و یا دست کم اینکه دلش میخواست کفاش شود.
ورونیک بعد از مرگ ورونیکا دچار حس فقدانی عمیق میشود و توجه به این حس فقدان، او را در مسیر درستتری از زندگیاش قرار میدهد. در حقیقت، بخش اول فیلم، زندگیای است که پایان مییابد و بخش دوم زندگی است که آغاز میشود. ورونیکا در ورونیک ادامه پیدا میکند. فرانسه حرف میزند، به دیدن نمایش عروسکی میرود و در بدن او عشق بازی میکند. و موسیقی حلقهی اصلی این تناسخ روح دو زن جوان زیباست. موسیقی در تمامی فیلمهای کریستف کیشلوفسکی، نقش اساسی دارد و میتوان گفت که شاید اصلا نقش مکمل را بازی کند. و شاید به همین دلیل است که سکوت و سکون نیز مهم میشوند. دو عنصری که به خیال مخاطب اجازهی پرواز در جهان جادویی فیلم میدهد و اجازهی تخیل و تفکر. هر قاب از فیلم، خودش جهانی را به مخاطب عرضه میکند که میتواند خود موضوع فیلم دیگری باشد.
در مورد مولفههای زیبایی شناسی، فلسفی، اجتماعی، سیاسی و هم چنین ساختار و تکنیکهای منحصر به فرد فیلم «زندگی دوگانهی ورنیک»، می توان صفحات زیادی را نوشت اما جدا از همهی آن مولفههای محتوایی و تکنیکی، این فیلم، برای من اثری است که با آن رابطهی شخصی و فردی حس میکنم، حتی قبل از آنکه چهارده سال در یک کشور اروپای شرقی زندگی کرده باشم. فیلم که در سال ۱۹۹۱، درست بلافاصه بعد از فروپاشی حکومتهای کمونیستی در اروپای شرقی و مرکزی ساخته شده، یادآور فضاهای کونیستی در کشورهایی هستند که اشتراکات بسیاری دارند، از جمله لهستان و جمهوری چک. ساختمانهای خاکستری، ماشینهای قدیمی، شهرهایی و مردمی که از رنگ و شادی و نشاط، خبری در آنها نیست. و برای من که سالها در پراگ زندگی کردهام، این شباهتها فراتر از آن چیزی است که در ظاهر نشان داده میشود. در سکانسی از فیلم که در میدان قدیمی و تاریخی کراکف فیلمبرداری شده، عدهای در اعتراض به شرایط اجتماعی و اقتصادی جامعه به خیابان آمدهاند و ناگهان نیروهای امنیتی به تجمع مردم حمله میکند، این صحنه تداعی کنندهی تظاهرات اعتراضی، در مرکز قدیمی شهر پراگ، در اعتراض به تمام شدن آزادیهای سیاسی و فردی است (اتفاقی که به بهار پراگ معروف است.) میدان «واسلاوسکه» که صدها سال قدمت دارد. میدان اصلی کراکف نیز متعلق به قرون وسطی است. فضایی که در فیلم ساخته شده، شباهت بسیاری به فیلمهای مستند به جا مانده از اعتراضاتی دارد که در تاریخ اوت ۱۹۶۸«بهار پراگ» را به خاک و خون کشید. ورونیک عاشق یک مرد نویسنده و چرخانندهی عروسکهای نخی «ماریوت» میشود. پراگ شهر عروسکهای نخی ماریوت و نمایشهای عروسکی است.
اگر کسی آثار نویسندگانی مانند میلان کوندرا، ایوان کلیما و واتسلاو هاول را خوانده باشد و یا حتی فیلمهای موج نوی سینمای چک را دیده باشد، در فیلم «زندگی دوگانه ورونیک» همان حسهای اروپای مرکزی را پیدا میکند. جهانی که در آن واقعیت و رؤیا، حافظه و فراموشی، فرد و تاریخ در هم تنیدهاند. در نزدیکی با این معنا، فیلم به پراگ نزدیک میشود، نه از راه تاریخ یا جغرافیا، بلکه از راه حساسیت فرهنگی. البته بی شک، فضای فیلم از نظر عاطفی و حسی به بعضی رمانهای میلان کوندرا نزدیکتر است تا به آثار سیاسی نوشته شده دربارهی بهار پراگ. اگرچه هر دو به پرسشهایی درباره هویت، تصادف، سرنوشت و امکانِ «زندگی دیگری» میپردازند، اما کیشلوفسکی این مضامین را شاعرانه و وهمآلود بیان میکند و کوندرا بیشتر از مسیر فلسفه و تاریخ و البته روایت به آنها میپردازد.
در همان سکانس نفسگیر میدان اصلی کراکف، ورونیکا تنها کسی است که در میان آن همه طیفهای سیاه و خاکستری، قرمز پوشیده است. او ورونیک را میبیند که با عجله دارد سوار اتوبوس حامل توریستهای فرانسوی میشود تا از آشوب خیابانی بگریزد. ورونیکا که خلاف جمعیت معترض حرکت کرده، در حالی متوجه ورونیکا میشود که او هم در عکس ورونیک ثبت میشود، آن هم در زمانی که دوربین فیلمبرداری، شروع به چرخیدنی سرگیجهآور میکند. یعنی درست در همان لحظهای که دو زن همدیگر را میبینند، دوربین میچرخد. «اسلاوی ژیژک» فیلسوف و نظریهپرداز اهل اسلوونی (شهر محل تولد او در زمان تولدش، در کشور یوگسلاوی سابق بوده است)، این حرکت را لحظهای میداند که دو جهان موازی تقریباً به هم میرسند؛ اما نباید با هم روبرو شوند، چون نظم جهان فیلم فرومیریزد. ژیژک فیلم «زندگی دوگانهی ورونیک» را نه یک داستان عاشقانه یا ماورایی، بلکه فیلمی دربارهی امکانِ وجود زندگیهای موازی میداند و انتخابهایی که هرگز تجربه نمیکنیم. موضوعی که در فلسفهی او نیز جایگاه مهمی دارد.
صحنهی شگفتانگیز و یگانهی دیدار دو زن در میدان اصلی کراکف در حالیکه مردم در حال اعتراض هستند، تنها یک پسزمینهی تاریخی نیست؛ بلکه نقطهای است که تاریخ و سیاست با سرنوشت شخصی و رازآلود دو زن برای چند ثانیه بر هم منطبق میشوند و دوباره از هم فاصله میگیرند. آن صحنه لحظهی شگفت عزیمت ورونیکا و ورونیک که انگار از خواب جهل و ناآگاهی برمیخیزند که آبی بنوشند و رابطهی روشن پنجره را با پرنده و نسیم حفظ کنند. همانطور که ورنیکا سرانجام گوی شیشهای را میشکند تا برای چند ثانیه برف داخل گوی را روی صورت خود حس کند. آن خنکی بیمانند بر صورت، تمام آن چیزی است که بعد از اتمام فیلم، بر صورت تکتک ما خواهد نشست و هرگز پاک نخواهد شد. در پایان، ورونیک به خانهٔ پدرش میرود، تنهٔ درختی را لمس میکند و در سکوت میایستد. پایانی باز که بیش از آنکه پاسخ بدهد، پرسشهایی تازه پیش روی تماشاگر میگذارد. چرا که این فیلم، فیلمی است برای حس کردن و نه فهمیده شدن.


