در هیاهوی جشنواره ونیز فیلم گرم و دلچسبی از گرجستان در بخش اسپاتلایت به نمایش درآمد؛ «گوریا» ساخته لوان کوگواشویلی که در فضایی سیاه و سفید به تصویر کردن مردمانی ساده و معمولی میپردازد.
فیلم به تأسی از سینمای کلاسیک گرجستان و نوابغی چون چنگیز ابولادزه، محلی بودن را به یک ویژگی برجسته بدل میکند که از دل آن به سادگی زندگی روزمره میرسد و از ترکیب این دو به روایت آدمهایی میپردازد که از دل محلی بودن، ویژگیهای انسانیای را به نمایش میگذارند که میتواند جهانی باشد و بدون مرز. به یک تعبیر فیلم درباره آدمهای خاص منطقه گوریا در غرب گرجستان پس از فرو پاشیدن شوروی حرف میزند، اما نوع روایت و تأکیدش بر وجوه انسانی و نوع نمایش احساسات و همینطور پیچیدگیهای رفتار انسانها – در عین سادگی آدمها- میتواند آنها را به هر زمان و مکان دیگری پیوند بزند.
زوریکو قهرمان اصلی داستانی است که در پیوند با دیگر آدمهای این منطقه معنا مییابد. او مردی است چهل و پنج ساله که همسرش را از دست داده و با پسر نوجوانش و مادر همسرش زندگی میکند. زوریکو به تجارت فندق مشغول است و در عین فقر و نداری و شرایط نامساعد جامعه، نمیخواهد تن به ناعدالتیها بدهد. در نتیجه تصمیم میگیرد فندقهایش را به جای دیگری ببرد تا بتواند با قیمت مناسب بفروشد. اما در ادامه همه چیز در عین سادگی به وقایع پیچیدهای ختم میشود که سرنوشت شخصیتها را دگرگون میکند.

این میان به مانند فیلمهای ابولادزه، عشق به محور اصلی فیلم بدل میشود، جایی که زوریکو و پسرش هر دو عاشق میشوند. نوع رفتار آنها و تلاششان برای رسیدن به آن متفاوت است و فضای لطیف و ملموسی را خلق میکند که در عین حال رفتهرفته به خشونت هم میکشد. درگیریهای فیزیکی، شلیک گلوله، زخمی شدن، بیمارستان و جراحی و گروگانگیری، مجموعه وقایعی است که در همین فضای ساده در طی دو ساعت فیلم اتفاق میافتد و دوربین فیلمساز بدون احساساتگرایی و درگیر شدن با موضوع، به شکلی سرد اما با نگاهی شاعرانه و لطیف، همه چیز را به تصویر میکشد. در نتیجه خشونت از معنای همیشگی و معمولش تهی میشود. آدمها هرچند با خشنترین شکل ممکن با هم رفتار میکنند، اما در نهایت به یک تفاهم میرسند. پسری که دختر نوجوانی را دزدیده، پس از یک همخوابگی ساده با او به تفاهم میرسد و ازدواج میکند، و آدمهایی که به نظر دشمن دیرینه میرسند، با یک عذرخواهی به دوستانی بدل میشوند که سر سفره شام همدیگر مینشینند. کسی که قربانی راهزنی و شلیک شده، باتری ماشینش را در اختیار درمان همان راهزن قرار میدهد و همه شخصیتهای فیلم در تالار روستا جمع میشوند تا شاهد هنرنماییهایی مختلف اهالی باشند. معنای دشمنی تقلیل مییابد به موقعیت لحظه و همه – در اوج فقر، شرایط ناسازگار، نبود برق و …- گویی به مانند جهان امیر کوستوریستا به زندگی خود ادامه میدهند و در واقع آن را جشن میگیرند، درست به مانند دیالوگی که در آن اشاره میشود همه آنها هم در عروسی و هم عزا، و هم در شادی و هم در غم، همان نوشیدنی محلی خودشان را میخورند.
موفقیت فیلم از همین جا نشأت میگیرد؛ این که قصد پرداختن به فقر یا یک دوره اجتماعی و سیاسی و جغرافیایی خاص را ندارد، برعکس از همه آنها کمک میگیرد که به ثبت و ضبط زندگی بپردازد؛ همین زندگی دمدست و سادهای که جهان آدمهایش را شکل میدهد و میسازد و فیلمساز میتواند به مدد قدرت کارگردانی و بازیهای درخور، فضایی بسیار صمیمی و ملموس خلق کند که دست تماشاگرش را میگیرد و او را به همراه خود میبرد به جهانی متفاوت و دیدنی که در دل آن مشابهات همگانی و غیرجغرافیایی بیرون میزند، چرا که در نهایت همه آدمهای کره خاکی شبیه هم هستند: همه عاشق میشوند، شکست میخورند، گریه میکنند و میخندند.


