فیلم «مگسها» (Flies) ساخته فرناندو ایمبکه، درباره امکان تغییر انسان در مواجهه با رنج دیگری است. ایمبکه در این فیلم، با فاصله گرفتن از الگوی آشنای «پیرزن عبوس و تنها که در اثر مواجهه با یک کودک مهربان میشود»، موقعیتی انسانیتر و البته تلختر میسازد؛ موقعیتی که در آن سه زندگی شکستخورده، بیآنکه خود خواسته باشند، به یکدیگر گره میخورند و هرکدام چیزی از دیگری میگیرند و چیزی نیز به او میبخشند.
اولگا در آغاز فیلم زنی میانسال، تنها، عصبی و ظاهراً بیاعتنا به جهان اطراف است. او در آپارتمانش زندگی میکند و دیگران برایش بیشتر مزاحماند تا انسان. حتی وقتی تولیو برای اجاره اتاق وارد زندگی او میشود، رابطه میان آنها بیش از آنکه بر همدلی بنا شده باشد، یک قرارداد اقتصادی است. اولگا به پول نیاز دارد و تولیو به سقف. همین معامله ساده، اما، به تدریج به رابطهای تبدیل میشود که بنیان نگاه اولگا به جهان را تغییر میدهد.
البته شخصیت اولگا در خطر گرفتار شدن در یک کلیشه سینمایی آشناست؛ انسان عبوس و منزوی که در مواجهه با کودکی معصوم، وجه انسانی فراموششدهاش را دوباره پیدا میکند. سینما نمونههای فراوانی از این الگو دارد. نقطه قوت «مگسها» این است که ایمبکه تحول اولگا را ناگهانی و احساسی نمیکند. او قرار نیست یکشبه به انسانی دیگر تبدیل شود. آنچه اتفاق میافتد، نوعی فرسایش تدریجی دیوارهای دفاعی اوست. کودک، رنج پدر و موقعیت بیمار مادر، او را وادار میکنند چیزی را ببیند که پیشتر نمیدید؛ اینکه زندگی دیگران، حتی اگر هیچ نسبتی با ما نداشته باشند، میتواند وارد حریم شخصی ما شود و معنای آن را تغییر دهد.
در این میان، کریستین، پسر نهساله تولیو، شاید جذابترین عنصر فیلم است. او صرفاً «کودک معصوم» داستان نیست؛ بلکه شخصیتی کنشگر است. مسئله او بسیار ساده و در عین حال دردناک است؛ میخواهد مادر بیمارش را ببیند، اما بیمارستان به مانعی بزرگ و تقریباً دستنیافتنی تبدیل شده است. تلاشهای او برای پیدا کردن راهی به داخل بیمارستان، فیلم را از یک درام خانوادگی به نوعی ماجراجویی کوچک و انسانی تبدیل میکند.
اهمیت این بخش در آن است که بیمارستان برای کریستین؛ مرز میان «داشتن مادر» و «از دست دادن مادر» است. او هنوز نمیتواند معنای کامل بیماری و مرگ را بفهمد، اما غیبت مادر را میفهمد. بنابراین تلاشهایش برای ورود به بیمارستان، بیش از آنکه اقدامی کودکانه باشد، نوعی مقاومت در برابر واقعیتی است که بزرگترها پذیرفتهاند. پدر، با تمام درماندگیاش، گرفتار واقعیت اقتصادی و بیماری است؛ اما کودک هنوز میخواهد این واقعیت را تغییر دهد.
تولیو نیز شخصیت دیگری از همین جهان فرودست و آسیبپذیر است. او نه یک قهرمان است و نه یک قربانی مطلق. مردی است که همسرش با بیماری سختی دستوپنجه نرم میکند، خودش از نظر مالی درمانده و بیخانمان است و در عین حال باید از کودکش مراقبت کند. آوردن مخفیانه کریستین به خانه اولگا، از یک سو تخطی از توافق میان او و اولگاست، اما از سوی دیگر واکنشی ناگزیر به شرایطی است که انتخابهای او را محدود کرده است.
اینجاست که فیلم از یک داستان خانوادگی فراتر میرود و تصویری از جامعهای ارائه میدهد که در آن بیماری، فقر، مسکن و تنهایی به یکدیگر متصلاند. بیمارستان در فیلم؛ بخشی از ساختار اجتماعیای است که آدمهای بیرون از آن، با وجود نزدیکی فیزیکی، عملاً امکان ورود به آن را ندارند.
اما عنوان فیلم، «مگسها»، مهمترین کلید تفسیری اثر است. مگس در ابتدا موجودی مزاحم، بیاهمیت و آزاردهنده است؛ چیزی که حضورش را نمیتوان جدی گرفت. اولگا نیز در آغاز فیلم تقریباً همینگونه به زندگی نگاه میکند. انسانها، روابط و مشکلاتشان برای او بیشتر شبیه مزاحمتهایی هستند که باید از شرشان خلاص شد. اما در پایان، مگس معنای دیگری پیدا میکند. همان موجود کوچک و ظاهراً بیاهمیت در کنار اولگا باقی میماند؛ گویی زندگی، با همه بینظمی، کثیفی، رنج و مزاحمتهایش، چیزی نیست که بتوان به سادگی از آن گریخت.
از این منظر، تحول اولگا نه صرفاً «نرم شدن دل یک زن» بلکه نوعی وارستگی است. او در پایان لزوماً خوشبختتر نیست؛ مهم این است که دیگر برای دفاع از خود، جهان را پس نمیزند. حضور دیگری را میپذیرد. شاید فیلم دقیقاً در همین نقطه به بلوغ میرسد؛ رستگاری انسان از مسیر حذف رنج به دست نمیآید، بلکه از مسیر پذیرفتن رنج دیگری ممکن میشود.
«مگسها» فیلم آدمهایی است که هیچکدام قرار نبوده ناجی دیگری باشند. کریستین اولگا را نجات نمیدهد، اولگا نیز خانواده تولیو را نجات نمیدهد و تولیو قادر نیست بیماری همسرش را متوقف کند. آنچه میان آنها شکل میگیرد، چیزی ظریفتر است؛ نوعی همدردی و همسرنوشتی. زندگی این سه نفر برای مدتی کوتاه به هم گره میخورد و همین برخورد، آنها را تغییر میدهد.
در این معنا، مگس پایانی فیلم شاید استعارهای از خود زندگی باشد؛ کوچک، سمج، مزاحم، گریزناپذیر و در عین حال زنده. چیزی که اولگا در ابتدای فیلم میخواست از خود دور کند، در پایان در کنار اوست. تفاوت اما در خود مگس نیست؛ تفاوت در نگاه اولگاست. جهان تغییر نکرده، نگاه او به جهان تغییر کرده است و شاید این، انسانیترین حرف فیلم باشد؛ گاهی رستگاری نه در تغییر دادن سرنوشت، بلکه در تغییر کردن خود ما در برابر سرنوشت دیگران اتفاق میافتد.


