چند سال پیش، در دل خیابانی خلوت در شهر رُم، چشمم به کتابفروشی کوچکی افتاد. مغازهای قدیمی که بیشتر به انبار خاطرات شبیه بود تا فروشگاه کتاب. قفسهها پر بود از کتابهای دست دوم با جلدهایی فرسوده و صفحاتی که بوی کهنگی و روایتهای ناگفته میدادند. پشت پیشخوان، زنی مسن و مهربان نشسته بود؛ صورتی قبراق داشت، از آن چهرههایی که نگاهش برق میزد، گویی او هم بخشی از همان کتابخانهی زنده بود. از او پرسیدم:
«آیا نسخهی مصور «کمدی الهی» دانته را دارید؟»

زن بیدرنگ، با غروری دلنشین و نگاهی پر از اعتماد به نفس، پاسخ داد:
«البته که دارم! مگر میشود در رُم کتابفروشیای پیدا کرد که دانته در آن نباشد؟ باور کن همین مغازهی کوچک ما همهی بزرگان ادبیات اروپا را در دل خود جای داده است.»
وقتی پرسیدم:
«نقاشیهایش کار پل گوستاو دوره است؟»
لبخندی زد و فورا پاسخ داد:
«بله، مگر کسی جز دوره میتوانست دوزخ را این چنین مهیب و ماهرانه تصویر کند؟»
کتابفروش—که بعدا فهمیدم نامش رومانا است—روی قفسهها خم شد و با شتاب و دقتی وسواسگونه شروع به جستجو کرد و زیر لب زمزمه میکرد:
«این نسخه نفیس و نایابه… همینجاهاست… همینجا…»
گویی کتاب بخشی از وجودش بود که گم شده بود. اما هرچه بیشتر جستجو میکرد، کتاب بیشتر خود را پنهان میکرد. سرانجام با لحنی آمیخته به ناامیدی و شیرینی گفت: «اجازه بدید به خواهرم زنگ بزنم، او میدونه کتاب کجاست. ما اینجا را با هم میچرخونیم و طبقهی بالای همین جا زندگی میکنیم.»

زن یک تلفن قدیمی با صفحهی شمارهگیر چرخان برداشت. انگشتانش با مهارت روی اعداد میچرخیدند، گویی سالهاست این رقص تکراری را اجرا میکند:
«الو… روبرتا، تویی؟»
صدای روبرتا از آن سوی گوشی با وضوح و صراحت شنیده میشد:
«رومانا، پس انتظار داشتی کی باشه؟ پنجاه ساله که من و تو به این شماره زنگ میزنیم و تنها ما دو نفر این تلفن را جواب میدیم!»
رومانا چشمکی به من زد و با لحنی بازیگوشانه گفت:
«بس کن خواهر! الان یه مشتری خوشسیما کنارم ایستاده و میخوایم بدونیم کتاب «کمدی الهی» رو کجا گذاشتی؟»
روبرتا گفت:
«خب، ای کاش زودتر میگفتی خواهر! بذار یه کم فکر کنم… آهان یادم اومد! کنار کتاب «دلفین» اثر مادام دو استائل، همون متفکری که تو زیاد ازش خوشت نمیاد.»
رومانا با لحنی کمی عصبی اما ساختگی پاسخ داد:
«چند بار بهت بگم، روبرتا، من خودم خیلی هم از مادام دو استائل خوشم میاد، ولی فکر نمیکنم همونطور که منتقدها میگن، جایگاهش اینقدر مهم باشه تو تاریخ رمانتیسم اروپا. تازه، این کتابو تو خیلی وقت پیش فروختی، من یادم نمیاد کجا گذاشته بودی.»
روبرتا گفت:
«کنار کتاب «موهبت آتشین مسیح» کار شاتوبریان، توی همان قفسههای بالایی.»
رومانا با لحنی سرشار از کشف گفت:
«حالا فهمیدم، زودتر میگفتی خواهر!»
رومانا رو به من کرد و گفت:
«عزیزم، از این نردبان بالا برو و کتاب را پایین بیار.»

بالا رفتم. بوی کهنگی و غبار در مشامم پیچید. چشمهایم در میان انبوهی از جلدها و ستونهای کتاب چرخیدند، اما هرچه گشتم، نه خبری از شاتوبریان بود و نه دانته. گفتم:
«خانم رومانا، کتاب دانته باید قطور باشد، اما من اینجا هیچ کتاب قطوری نمیبینم. تازه، منطق حکم میکند که کتابهای قطور در قفسههای پایینتر قرار گیرند.»
رومانا خندید و گفت: «درست میگی عزیزم، بیا پایین. الان یادم اومد کجاست. نسخهای را که روبرتا آدرسشو میداد قبلا فروختیم، اما یک نسخهی دیگه هست که او ازش خبر نداره.»
کتابفروشی به شکل حرف “L” انگلیسی بود. رومانا به سوی دیگر مغازه رفت، روی زمین نشست و با حوصله کتابها را جابجا کرد. سرانجام، از میان انبوهی کاغذ و جلد، «کمدی الهی» را بیرون کشید، گویی نوزادی را به دنیا آورده باشد، با دقتی مادرانه آنرا روی پیشخوان گذاشت و با دستمالی گرد و غبارش را پاک کرد.

وقتی دربارهی قیمت پرسیدم، با لحنی آرام و خندهای مهربان پاسخ داد:
«اجازه بدید صفحهی اول کتاب را نگاه کنم، معمولا قیمتها را همانجا مینویسیم. با اندکی تأمل گفت:
«پنجاه یورو، اما چون شما مشتری خوبی هستی و من کلی زحمتت دادم، سی یورو بس است.»
با حیرت پرسیدم: «مطمئن هستید؟ شاید خودتان بیشتر خریده باشید!»
رومانا با خندهای ملیحانه گفت:
«نه، نگران نباش! این نسخه را نخریدهام، بلکه از کتابخانهی شخصی روبرتا برداشتم و آوردهام توی مغازه و قیمت زدم برای فروش. روبرتا هم تا بحال دهها جلد کتابهای منو آورده پایین و فروخته، چیزی که عوض داره گله نداره!»
و این گونه، در آن کتابفروشی کوچک رومی، نه تنها کمدی الهی دانته، بلکه داستانی شیرین از دو خواهر، عشق به کتاب و طنز زندگی را با خود به همراه بردم. داستانی که در پیچ و خمهای کوچههای رم، با عطر قهوه و بوی کاغذهای کهنه در هم آمیخته بود.
سال بعد، پس از مهاجرت به تهران، روزی حوالی الهیه، در کوچه باغی خلوت و آرام، چشمم به کتابفروشی کوچکی افتاد؛ قفسههای چوبی تا سقف کشیده شده بودند و کتابها، مثل ساکنان خاموش یک خانهی بیزمان، بر هم تکیه داده بودند.
روی میز وسط، کتابی قطور با حروف طلایی چشمم را گرفت: «کمدی الهی». کنجکاویام بر حیرتم غلبه کرد و با صدایی آرام پرسیدم:
«خانم، این کتاب چند است؟»

زن مسنی پشت پیشخوان نشسته بود، نگاهی گرم به من انداخت و لبخندی زد:
«این فروشی نیست، آقا جان. این نسخهی خانوادگی ماست، مال دخترم است. وقتی من نباشم، او اینجا را اداره میکنه و همزمان کتاب میخونه… و الان هم همین نسخه را در دست داره.»
انگار تیرم را در دل تاریکی رها کرده باشم، با لحنی جدی گفتم:
«اگر مایل باشید، حاضرم بهای قابل توجهی برایش بپردازم.»
زن با خونسردی سرش را تکان داد و آرام گفت:
«اجازه بدید اول با دخترم تماس بگیرم.»
از روی پیشخوان موبایل سادهای برداشت و تماس گرفت:
«سمیرا جان، آقای محترمی اینجا تشریف دارند که خیلی مصرند کمدی الهیات را بخرند. نظرت چیه عزیزم؟»
صدای دختر از آن سوی خط، روشن و بلند بود:
«مامان، من همین نزدیکیام. الان میام.»
چند دقیقه بعد سمیرا رسید؛ زنی جوان با ظاهری مرتب و لبخندی صمیمی. کتاب را آرام از روی میز برداشت، چند صفحهاش را ورق زد و پس از مکثی کوتاه، با لحنی محکم گفت:
«نه… متأسفانه این کتاب فروشی نیست.»
لبخندی زدم و گفتم:
«چند وقت پیش نسخهی ایتالیاییاش را در رم خریدم… اما ترجیح میدادم نسخهی چاپ اول فارسیاش را داشته باشم»
سمیرا سرش را کمی کج کرد، با نگاهی کنجکاو و بازیگوش گفت:
«خب… چرا عوضش نکنیم؟ تو نسخهی ایتالیایی رو بیار، این یکی مال تو.»
پیشنهادی عجیب و وسوسهانگیز بود، گویی آیینی پنهانی آغاز شده باشد. لحظهای سکوت کردم، بعد لبخندی زدم، سرم را آرام تکان دادم و با اطمینان گفتم: «قبول.»
رفتم خانه، نسخهی ایتالیایی را برداشتم و بازگشتم. سمیرا کتاب را با شور و شوق در دست گرفت، چند صفحه را ورق زد و با برق هیجان در چشمهایش گفت: «چه نسخهی نفیسی! انگار خود دانته همین حالا این را برایم فرستاده.»

کتاب مرا کنار گذاشت، نسخهی خودش را برداشت و با دقت به نام من کتاب را امضا کرد و آرام گفت:
«وانگهی… من نوهی دکتر ایرج نجد سمیعی هستم.»
این نام برایم غریب بود، اما برای حفظ ظاهر، با شگفتی و تحسین گفتم:
«وااای، چه افتخاری!»
بعدتر، وقتی در خانه کتاب را ورق زدم، متوجه شدم که در چند صفحهی کتاب نام «دکتر ایرج نجد سمیعی» نیز نقش بسته است؛ مشخص نبود که آیا او بخشی از کتاب را بهمراه مترجم اصلی شجاعالدین شفا ترجمه کرده یا این اثر به پاس تقدیری از سوی انتشارات امیرکبیر به ایشان اختصاص یافته است.
فارغ از نقش سمیعی در «کمدی الهی»، این کتاب برایم فراتر از دانته و شفا معنا یافت؛ سندی از حافظهی پنهان یک خانوادهی ایرانی که به شکلی شاعرانه و تصادفی، سهم من گشته بود. شاید همهی آنچه دانته در سفر بزرگش روایت کرده، در این بیت حافظ خلاصه شود:
عاقلان نقطهی پرگار وجودند، ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند
و شاید همین بود که نسخهی کمدی الهی در دستان من، از کتاب به یادگار بدل شد: تکهای از عشق و حافظهی انسانی که، بیدعوت، به سراغم آمد.
پینوشت: از آنجا که من با متون فارسی و سنت نشر در ایران چندان آشنا نیستم، نتوانستم دلیل درج نام دکتر ایرج نجد سمیعی را در آن نسخه دریابم. یکی از دوستانم پس از دیدن تصویر کتاب برایم نوشت:
«اما تنها ایرج نجد سمیعی که من میشناسم، وکیل دادگستری بود و هیچ نسبتی با شجاعالدین شفا یا کمدی الهی نداشت. تنها اثر مکتوب او کتابی است دربارهی محاکمه و دفاع دکتر مصدق. از روی عکس هم پیداست که نام وی در ابتدای کتاب به صورت مُهر آمده. خود من نیز زمانی چنین مُهری داشتم و روی کتابهایم میزدم.»


