نشر نو بهتازگی رمانی با عنوان «1979» نوشتهی کریستیان کراخت با ترجمهی محمد همتی منتشر کرده است. این اولین رمان ترجمهشده از این نویسندهی سوئیسی است که در ایران منتشر شده. رمان «1979» دربارهی زوجی همجنسگراست که یکی از آنها راوی رمان و دیگری، شخصیت «کریستوفر»، شریک او است که در ابتدای رمان با هم به ایران میآیند. کریستوفر در یکی از بیمارستانهای جنوب تهران میمیرد و راوی بهتنهایی در بخش دوم به چین میرود. بنابراین رمان، دو بخش کلی دارد: اوایل سال 1979 و اواخر سال 1979. اولین چیزی که در رمان «1979» توجه مخاطب را به خود جلب میکند، همین عدد 1979 است. این سال در تقویم ما برابر با سال اواخر سال 1357 و همزمان با انقلاب اسلامی است. راوی رمان بههمراه شریکش (که در ترجمهی فارسی اغلب «رفیق» خطاب میشود) در اوج التهابات سیاسی-اجتماعی به ایران آمده است. علت آمدن آنها به ایران نیز سفر توریستی و همچنین تحقیقاتی برای کریستوفر عنوان میشود. بخش اول رمان (که دارای هفت فصل است) در ایران میگذرد. میتوان این بخش را به دو قسمت کلی تقسیم: قسمت اول در یک مهمانی عجیب میگذرد که راوی بههمراه کریستوفر به آنجا دعوت شده است. در این مهمانی، شخصیتهای واقعی مثل «گوگوش» حضور دارند- که اگر حضور هم نداشتند عملاً هیچ چیزی از رمان کم نمیشد. این مهمانی –که احتمالاً قرار است نوعی تصویر اغراقشده از زوال جهان نخبهگرای پیش از انقلاب را نشان دهد- در تعارض کامل با قسمت دوم بخش مربوط به ایران است. قسمت دوم، پس از پایان مهمانی و مرگ کریستوفر در بیمارستان جنوب تهران، در فضای شهری میگذرد و راوی سعی میکند فضای انقلابی ایران را از چشم یک غربی گزارش کند:
«خودم را به قول معروف به سیل جمعیت سپردم. همهجا پر از چهرهی شاد و گشاده بود، به پهنای خیابان ماشین ایستاده بود. خیابانها از جمعیت موج میزد. اسلحههای چوبی و رنگشدهی بچگانه را دیدم که مردم سر دست گرفته بودند. بچهها نارنجکهایی از جنس خمیر کاغذ به کمر بسته بودند. بادکنکهای سبز در آسمان زمستانی پوشیده از ابرهای سنگین شناور بودند. کسی از بالای برجی تلویزیونی را به پایین انداخت. روی آسفالت خُرد و خمیر شد. زنها پارچههای سیاهی به سر کرده بودند و از من رو میگرفتند. مردی روی کفشهایم تف کرد. یکی دیگر رسید و او را کنار زد و مرا بغل کرد و چند بار به هر دو گونهام بوسه زد. ساعتها در این شهر غولآسا راه رفتم. اتفاق تازهای رخ داده بود. اتفاقی غیرقابل درک… گویی که دیگر هیچ مرکزی در کار نبود، یا بود و در اطرافش چیزی نبود.»
در این حین، راوی با شخصیتی مرموز با نام «ماوروکورتادو» نیز آشنا میشود. این شخصیت که سعی میکند حرفهای مرموز بزند، به راوی داستان پول میدهد. مشخص نیست چرا راوی ناگهان به دنبال او به راه میافتد و در دروبینهای مداربستهی شهری خرابکاری میکند و بعد هم قبول میکند به تبت برود. اینجا بخش اول رمان که در ایران میگذرد تمام میشود و بخش دوم در چین شروع میشود. اما چرا کریستیان کراخت سال «1979» و دو کشور ایران و چین را بهعنوان بستر روایت خود انتخاب کرده است؟
همانطور که ذکر شد، اوایل سال 1979 بود که انقلاب اسلامی رخ داد. این زمان برای کراخت از این جهت اهمیت دارد که این انقلاب، یک حکومت شاهنشاهی را سرنگون کرد. حکومتی که از طرف مخالفانش به «غربگرایی» متهم میشد. برای کراخت، این تاریخ نمایانگر لحظهای است که این حکومتِ گامگذاشته در راه مدرنیتهی غربی جای خودش را به یک سنتگرایی مذهبی شرقی میدهد. اما در چین چه خبر بود؟ در اواخر سال 1979 چین مشغول اصلاحات اقتصادی خود بود که به گفتمان «اصلاحات و درهای باز» شهرت دارد. این دوره، آغاز گذار تدریجی از اقتصاد مائویی بهسمت یک نظام سرمایهداری دولتی بود. از لحاظ تاریخی، این لحظه برای چین نقطهی تلاقی ایدئولوژیهای کمونیستی و واقعیتهای سرمایهداری بود و نوعی شکسته شدن یا حداقل متزلزل شدن مرزهای ایدئولوژیک. برای کراخت مضمون «ورود به جهانی پستایدئولوژیک» اهمیت دارد.
مترجم کتاب، محمد همتی، لازم دیده که توضیحاتی دربارهی سبک و نحوهی رماننویسی کریستیان کراخت در ابتدای کتاب بنویسد:
«سرآغاز حرکت ادبیات پاپ، دیگر پاسخ آری یا نه به مفهوم آرمانشهر نبود، بلکه آری بزرگی به جهان مدرن با تمام مظاهر آن بود. این ژانر ادبی نهتنها گریزی از پرداختن به سطح نداشت، بلکه سطح را به رخ میکشید و مظاهر فرهنگ عامه (از قبیل نشانهای تجاری البسه و تولیدات دیگر) را بهوفور به کار میبُرد و میکوشید تا شکاف میان فرهنگ عامه و فرهنگ فاخر را در ادبیات از میان بردارد. اهمیت کریستیان کراخت از این جهت است که ادبیات پاپ مدرن آلمان در دههی نود میلادی با او گل کرد. در آثار کراخت، درآمیختن نشانهها و مفاهیم هر دو فرهنگ عامه و فرهنگ فاخر، بافتی چندلایه و درهمتنیده شبیه ریزوم (ساقهی زیرزمینی) را پدید میآورد که به عمق نمیرود و در سطحی افقی و در جهات مختلف و فارغ از هر مرکزیتی رشد میکند.»
متنی که بالاتر از مترجم کتاب خواندیم اشتراکات فراوانی با ادبیات پستمدرن نیز دارد. در ادبیات و شاید بتوان گفت در کلِ هنر پستمدرن نیز درهمآمیزی فرهنگ اصطلاحاً فاخر و عامه دیده میشود. کافی است کسی تابلویی از پیکاسو یا پیت موندریان را با آثار اندی وارهول مقایسه کند تا پی به این تفاوتها ببرد. اما آیا صرف پرداختن به این موضوعها میتواند اثری را واجد ارزش کند؟ بهنظر نگارنده چنین نیست.
در نهایت میتوان گفت که در رمان «1979» با یک نگاه کاملاً توریستی به جامعهی ایران طرف هستیم. عملاً گزارشهای این راوی (که واقعاً هم توریست است) چیزی از جامعهی ایران سال 57 بازگو نمیکند و حتی در سطح هم، گزارش عینی دقیقی به دست نمیدهد. راوی، جستهوگریخته به اینور و آنور نقب میزند و به یک مهمانی مرموز میرود و اسم چهار جا در ایران را هم در طی گزارشاش از مارک لباس و ماشین این و آن میآورد. رمان، وعدهی این را میدهد که نوعی تأمل بر جایگاه “غرب” دربرابر “دیگری”» بهدست بدهد ولی در صورتبندی این امر ناقص میماند. با توجه به گفتههای مترجم دربارهی «ادبیات پاپ» و جایگاه کریستیان کراخت در این نوع ادبیات، میتوان گفت که نویسنده اساساً قصد این «تعمق» را هم نداشته است. اما از نظر پیرنگ و شخصیتپردازی چهطور؟ شخصیت اصلی رمان «1979» که راوی رمان نیز هست، یک «هیچِ متحرک» است. او مثل درخت نحیفی در باد به این سو و آن سو میرود. اساساً مشخص نیست در آن مهمانی توی ایران چهکار میکند. اگر به کریستوفر، شریک همجنسش، علاقهی چندانی نداشته- چنانکه جنازهاش را در ایران رها میکند و میرود- چرا اساساً با او کوبیده و آمده به تهران؟ آیا قهر بودن آنها (که دلیلش هم چندان مشخص نیست) توجیه قابلقبولی است؟ چرا در آخرِ بخشِ ایران، آن کفشهای مضحک «بیصدا» را پا میکند و بههمراه شخصیت «ماوروکورتادو» مشغول خرابکاری (بههم ریختن یک دوربین مداربسته!) میشود؟ شخصیتی که برای کارهایش «انگیزه» نداشته باشد و به هر سمت و سویی که نویسنده بخواهد متمایل شود، اساساً برای مخاطب رمانخوان باورکردنی نیست و در نتیجه سرنوشتاش نیز برای این مخاطب دارای اهمیت نیست. البته رمان دلیلی برای این بیانگیزگی نیز ارائه میکند. در جایی از رمان، راوی میگوید هیچ خاطرهای، جز خاطرهی شیر نوشیدن در کودکی، از گذشتهاش ندارد و میدانیم که نداشتن گذشته و پیشینه میتواند باعث شود که شخصیت دچار «بیانگیزگی» (در معنای داستاننویسی آن) شود. با فرض قبول کردن این توجیه میتوان گفت که این «هیچبودگی» و سرگردانی شخصیت اصلی احتمالاً سعی دارد انسانِ سرگشتهی آخرِ قرن بیستم را نمایندگی کند که از تمام کلانروایتهای معنابخش تُهی شده است.


