تحلیل و نوشتن دربارۀ فیلمهای وس اندرسون از تماشای آنها به مراتب دشوارتر است، چرا که همواره باید مراقب و هوشیار بود که این سادگی فیلمنامه و در عین حال آن پیچیدگی بصری، موجب فریب نشود و قضاوت را از مسیر درست منحرف نکند. و درست شبیه به تمامی آثار پیشین وس اندرسون – از «آقای فاکس شگفتانگیز» گرفته تا «استروید سیتی» – «طرح فنیقی» (The Phoenician Scheme) نیز چنین است. فیلم، داستان صنعتگر و تاجر اسلحهای به نام آناتول کوردا (بنیسیو دل تورو) را روایت میکند که پس از جان سالم بهدر بردن از ششمین سوقصد، دخترش لیزل (میا تریپلتون) که اکنون راهبه است را فرامیخواند تا وارث و همکارش در طرح عظیم بازسازی سرزمین خیالی «فنیقیه» شود؛ طرح عظیمی که مبتنیست بر نیروی کار ارزان (همان بردهداری نوین) و سرمایهگذاری گسترده. سفر تجاری پدر و دختر آغاز میشود و هر بار این دو باید با سرمایهگذاران عجیب و غریب فیلم کلنجار روند تا سرمایۀ مورد نیاز طرح را تامین کند، حال آن که هر کدام از سرمایهگذاران به بهانهای سهمی کمتر از مقدار برنامهریزیشده را تقبل میکند. پس از گیرودارهای فراوان و سنگاندازیهای برادر کوردا (بندیکت کامبربچ)، سرانجام نگاه انسانی دختر بر پدر تاثیر میگذارد و کوردا تصمیم میگیرد تمام سرمایهاش را فدای پرداخت حقوق واقعی کارگران کند، پروژه را به پایان برساند و در عوض زندگانی اشرافیاش را کنار بگذارد و به آغوش گرم یک زندگی ساده در کافهای کوچک پناه ببرد. همانگونه که از خلاصۀ داستان برمیآید، پیرنگ اصلی «طرح فنیقی» نیز همینقدر ساده و بیآلایش است، اما پرسش اصلی که باید در جستوجوی پاسخش باشیم آن است که این سادگی رهآورد خامی و تلاش برای مد روز بودن است، یا ذهنی دقیق و خلاق که تصمیم گرفته از پیچیدگی روایی بگذرد و برای بیان تفکراتش به بیتکلفی روی بیاورد؟
قدم اول آن است که از پوستۀ فیلم گذر کنیم. باید اعتراف کرد که گرافیک بصری فیلم – در رنگپردازی، طراحی صحنه، قاببندیها و حرکات دوربین – برای طرفداران وس اندرسون تازگی ندارد. این جهان بصری البته تا حدی کلیشهای شده، اما هنوز هم بهعنوان امضای شخصی او، کارکرد دارد و مخاطب را با جهانی روبهرو میکند که گویی نه در زمان مشخصی قرار دارد و نه در مکان واقعیای؛ بلکه در مرز رویا و واقعیت سرگردان است. این جهان، محدود جلوه میکند، ولی همین محدودیتهاست که به آن فرم میدهد. نگاه وس اندرسون به جهان، همیشه از دریچهی نظم و تقارن بوده، اما در «طرح فنیقی» به عنوان اثری که به نسبت سایر آثار اندرسون قصهگوتر است، این افراط در تقارنها و استفادۀ مدام از مدیومشات گاه سبب گسست فرم و محتوا نیز میشود؛ در واقع این رویای جدید اندرسون کمی واقعیتر از آن است که در قالب خیالانگیز همیشگیِ او تمام و کمال بگنجد. و چندان دور از ذهن نیست که اندرسون پس از بازنگری در نوع فیلمنامهنویسیاش در اثر بعدی، فرم بصری را نیز تغییر دهد.
و اما سادگیِ روایت؛ این انتخابِ عامدانه برای روایت ساده اما در عین حال دقیق، اتفاقاً نشانهای از پختگی است نه خامی؛ چرا که وس اندرسون در این فیلم درست همچون یک معمار کارکشته، تصمیم گرفته ساختمان پیچیدۀ خود را با مصالحی ابتدایی و آشکار بنا کند. او به جای پنهانکاری و درهمریختگی روایی، شفاف و مرحلهبهمرحله، طرح و لحن اثرش را پیش میبرد. این همان سادگیای است که در دل خود از پس تجربه و مهارت آمده؛ نه یک سادهانگاری ناشیانه بلکه یک انتخاب فرمی برای دست یافتن به حسی انسانیتر. این رویکرد در «طرح فنیقی» نیز امتداد همان دغدغههای همیشگی وس اندرسون است: پدر و فرزند، ساختن جهان، بازسازی معنا، و مواجهۀ فرد با ساختارهای معیوب قدرت. فیلمنامه در عین اختصار، بستر کافی برای این مفاهیم را فراهم میکند و در جاهایی که دست از روایت پیچیده برداشته، سراغ لایهگذاریهای معنایی و بصری رفته تا مخاطب علاقهمند را درگیر کند. سادگی فیلم نوعی دعوت است به خوانش مجدد انسانیت در دل پروژههای کلان، دعوتی برای دیدن جزئیاتی که زیر فشار عددها و قراردادها گم شدهاند. و صدالبته نیز گاه همچون آن سکانس مسابقۀ بسکتبال کوردا با للاند (تام هنکس) و ریگان (برایان کرانستون) هجویهایست تمام عیار علیه جهانِ امروزی و تجار و سیاستمداران مضحکی که زمامدار آن شدند.
در این میان، بازیها – بهویژه بازی بنیسیو دل تورو – به یکی از نقاط قوت فیلم بدل شدهاند. دل تورو در نقش آناتول کوردا، از یک تیپ به شخصیتی پیچیده میرسد، و در نهایت از او مردی میسازد که دروناش مملو است از تناقض: مردی سختگیر و محاسبهگر که به تدریج با دیدگاه انسانی دخترش نرم میشود. او با نگاهی بیروح و صدایی آرام اما نافذ، کوردا را از یک کاریکاتور سرمایهدار تمامعیار به انسانی آسیبدیده و در نهایت متحول بدل میکند. بازی او در تضاد جالبی با شخصیت دختر قرار دارد؛ شخصیتی که کمابیش مسیری در خلاف جهت پدر میرود: از معصومیت به سیاستمداری؛ چنان که آرایشش نیز دستخوش تغییر میشود. این دو اما در نقطهای به هم میرسد و از نظر وس اندرسون این همان نقطۀ خوشبختیست.
در کنار این دو، حضور کاراکترهای فرعی – که اغلب سرمایهگذاران یا مشاوران و همراهان طرح بازسازیاند – به فضای فانتزی و تا حدودی گروتسک فیلم رنگ و بویی طنزآمیز میدهد. هر یک از این شخصیتها، با چند حرکت و دیالوگ بهیادماندنی، تصویری کامل از خود ارائه میدهند و کمک میکنند روایت، علیرغم سادگی، به یکنواختی دچار نشود. این شیوه شخصیتپردازی محدود اما مؤثر، از ترفندهای ثابت فیلمهای اندرسون است که در اینجا نیز بهخوبی جواب داده. حضور کوتاه اما هوشمندانۀ بعضی بازیگران آشنا نیز به فیلم لحظاتی از طنازی و مکثهای روایی بخشیده که بهخوبی در دل سبک فیلم جا گرفتهاند.
در نهایت، «طرح فنیقی» را میتوان اثری دانست که شاید در ظاهر، کوچک و جمعوجور بهنظر برسد، اما از دل همین قابهای تنگ و رنگهای روشن، سوالاتی بزرگ درباره سرمایهداری، اخلاق، معنای پیشرفت و بازسازی جهان برمیکشد. وس اندرسون در این فیلم نه ادعای تغییر دنیا دارد و نه تلاش میکند شعاری عمل کند؛ او صرفاً با طراحی یک روایت ساده و یک دنیای عروسکی دیگر، سعی دارد یادآوری کند که پشت هر عدد و هر پروژۀ اقتصادی، انسانهایی ایستادهاند با دردها، خاطرهها، و امیدهایی کوچک. بدون شک فیلم آن قوام و استحکام شاهکارهای وس اندرسون همچون «آقای فاکس شگفتانگیز» و «هتل بزرگ بوداپست» را ندارد، اما در عین حال از پس بیان آن ایدئولوژی مدنظرش به خوبی برمیآید، بدون آن که به پرتگاه شعار سقوط کند.


