وقتی کلمات «شاهکار ادبی» و «ماریو بارگاس یوسا» کنار هم قرار میگیرند، ذهن رمانخوانها غالباً بهسمت رمانهایی مثل «سور بز»، «گفتوگو در کاتدرال» و حتی «جنگ آخرزمان» میرود. ولی یکی از مهمترین کارهای این نویسندهی پرویی برندهی نوبل ادبیات، رمان «مرگ در آند» است. ماریو بارگاس یوسا این اثر را در سال ۱۹۹۳ و در اوج پختگی منتشر کرد و شخصیت «لیتوما» را از دل رمان «چه کسی پالومینو مالرو را کشت» بیرون آورد و آن را به مکانی دور در نزدیکی کوهستان آند برد؛ به دهکدهای عجیب، رازآلود و ترسناک به نام «ناکوس».
رمان «مرگ در آند» مانند سایر رمانهای یوسا، پیرنگ پیچدرپیچ و مستحکمی دارد. در ظاهر، با رمانی پلیسی-جنایی با رگههایی از سیاست و رئالیسم جادویی طرف هستیم. گروهبان «لیتوما» بههمراه دستیارِ مأمور گارد شهریاش، «توماس کارنیو» یا همان «توماسیتو» در روستای ناکوس مستقرند؛ روستایی که در آن سه نفر از اهالی بهطرز مرموزی ناپدید شدهاند و هیچکس از سرنوشتشان خبری ندارد. شخصیت اصلی رمان که همان «لیتوما» باشد، باید از این راز پرده بردارد. اما ماجرا بهسادگی یک داستان پلیسی-کارآگاهی ساده نیست. لیتوما سعی میکند مانند هر نیروی برقرارکنندهی نظمی، انگیزههای قاتلان احتمالی این سه نفر را خیلی منطقی و علمی پیدا کند. گاه به گمانهزنی دربارهی این میافتد که شاید تروریستهای چپگرای «راه درخشان» آنها را کشته باشند، گاه نیز به سرش میزند که نکند همین نیروهای چپگرا آنها را دزدیدهاند تا آموزششان دهند و تبدیل به چریک کنند. نکند اصلاً خودشان گذاشتهاند و رفتهاند؟ هیچکدام از این پاسخها قطعی نیستند و اساساً عدم قطعیت یکی از مضامین اصلی این رمان است. چیزی که لیتوما نمیخواهد در ابتدای رمان قبول کند، نیروهای مرموز و فراطبیعی منطقهی ناکوس است. او این نیروها را خرافات میداند. نیروهای کوری که به باور اهالی ناکوس، مسبب بدبختیهایی مثل «بهمن» و در کل، آنچه در فلسفه «شرّ طبیعی» مینامیم، هستند. چنانچه در انتهای رمان یکی از خوانشها، طبق اعترافات یک کارگر مست به لیتوما این است که اهالی ناکوس و کارگرها، به پیشنهاد شخصیتهای عجیب و خرافاتی یعنی «سینیورا آدریانا» که به جادوگر معروف است و همسرش «دیونیسیو» که میکدهی کوچکی در ناکوس دارد، آن سه نفر را قربانی کردهاند تا از شر این نیروهای کور طبیعت و ارواح کوهستان خلاصی یابند. اما چنانچه ذکر شد، رمان در سطح یک اثر پلیسی-کارآگاهی سرگرمکننده باقی نمیماند. یوسا، چنانچه در آثار دیگرش نیز نشان داده، این پیرنگ کارآگاهی را بهانه کرده تا مضامین سیاسی-اجتماعی-فرهنگی را بیان کند. در ادامه به اصلیترین موضوعات قابلتوجه این اثر میپردازیم.
موازنهی قوای تأثیرگذار در سرنوشت شخصیتهای رمان
یوسا در رمان «مرگ در آند» چند گفتمان دارای قدرت تأثیرگذاری را روبهروی هم و در تنش کامل با هم قرار میدهد. این نیروها عبارتند از: نیروهای انتظامی و ارتش رسمی حکومت پرو (که نمایندگانش خود گروهبان لیتوما، توماسیتو، ستوان پانکوروو و دیگران هستند)، نیروهای چپگرای «راه درخشان» که به اعمال تروریستی دست میزنند (که نمایندهی ویژهای بهعنوان یک شخصیت واحد در رمان ندارند و همواره بهصورت گروهی در رمان حضور دارند ولی غالباً طردشدههای جامعهی پرو هستند. از گرسنگان و جوانان و کودکان گرفته تا زنانی که بهشان تعرض شده) و نیروهای خرافی که به باورهای عامیانهی کوهستان آند باور دارند (که نمایندگانش شخصیتهای سینیورا آدریانا و همسرش دیونیسیو هستند). این نیروها در درگیری و کشاکش کامل با هم هستند. مدام یکدیگر را تهدید میکنند. بهعنوان مثال از همان فصل اول رمان، مدام مسئله تهدید حملهی تروریستها به کلبهی لیتوما و توماسیتو وجود دارد. آنها هر لحظه منتظرند که سروکلهی تروریستها پیدا شود و آنها را به بدترین شکل ممکن شکنجه کنند و بکشند. اما این تهدید یکسویه نیست. در اواسط رمان میبینیم که شخصیت ستوان پانکوروو چگونه یکی را که گمان میکرده تروریست است شکنجه میکند:
«با کبریت و فندک سوزاندیمش. از پاهاش شروع کردیم و کمکم آمدیم بالا. واقعیت را میگویم. با کبریت و فندک. یواشیواش. گوشش کمکم داشت کباب میشد. بوی گوشت کبابشده میداد. آن روزها پاک بیتجربه بودم، گروهبان. آنکارها دلم را آشوب کرد و از حال رفتم.»
و اما در ادامه متوجه میشویم که این شخصی که داشته شکنجه میشده، شخصیت «پدریتو تینوکو» بوده است؛ فرد لال و بیدستوپا و کمی عقبافتادهای که اتفاقاً جزو همان سه نفری است که در ناکوس گم شدهاند. از همینجا میتوان پل زد به بخش بعدی این یادداشت.
خشونت
هر سه قوای درگیر در رمان که بالاتر شرحشان آمد، بهشدت خشن هستند و آدمکشی میکنند و هر یک طبق باورها و آرمانهای خود این کار را میکنند و آدمهای عادی همواره قربانی خشونت این سه دسته میشوند؛ آدمهایی که منفعلانه زندگی فلاکتبار خودشان را میکردهاند و ناگهان گرفتار یکی از این سه قوا شدهاند. از کارگرها و چوپانها و فعالان محیط زیست گرفته تا توریستهای فرانسوی که صرفاً آمده بودند تا کوهستان آند را ببینند. اما متمایزترین فرد درمیان این قربانیها، شخصیت «پدریتو تینوکو» است. این شخص، با هر سه قوای ذکرشده درگیر میشود. در ابتدا ویکونیاهایش که حیواناتی هستند که غالباً در کشور پرو وجود دارد، توسط تروریستها سلاخی میشوند و او هیچ کاری از دستش برنمیآید. تروریستهای «راه درخشان» معتقدند که حکومت پرو از طریق تجارت و توریسم از این حیوانات استفاده میکنند پس باید برای مبارزه با آنها، این حیوانات را سلاخی کرد. پس از انجام مأموریت، تروریستها محل زندگی «پدریتو تینوکو» را ترک میکنند اما ستوان پانکوروو از راه میرسد و او را با تروریستها اشتباه میگیرد و چنانچه ذکر شد، شکنجهاش میکند. پدریتو تینوکو راهی ناکوس میشود و در آنجا نیز غیبش میزند و این احتمال وجود دارد که اهالی ناکوس او را برای آرام کردن نیروهای کور فراطبیعی قربانی کردهاند. دو قربانی دیگر نیز، که در رمان با اسمهای مرد زال و چانکا معرفی میشوند، هر دو پیشتر یک بار از دست تروریستها فرار کرده و زنده ماندهاند ولی سرنوشت شومی در ناکوس منتظر آنها بوده است.
ورود خیالات به واقعیت
یکی دیگر از مهمترین مضامین رمان «مرگ در آند»، شکسته شدن مرزهای میان خیال و واقعیت است. معمولاً اینطور تصور میشود که مرز محکم و قاطعی میان خیال و واقعیت وجود دارد و در نگاه اول چنین نیز هست. اما این مسئله چهطور ممکن میشود؟ آیا صرفاً ذهنیات یک فرد خیالاتی، باعث عمل واقعی او در جهان بیرون میشود؟ میتوان گفت که بله، ولی این فقط بُعد فردی قضیه است. خیالات ممکن است بهصورت جمعی نیز وارد ساحت اجتماعی افراد شود. بهعنوان مثال در اواسط رمان، گروهبان لیتوما با عصبانیت از کارگرها میپرسد که آیا واقعاً به خرافات دربارهی ارواح کوهستان و آل و غیره باور دارند؟ در ادامه چنین میخوانیم:
“بالأخره یکیشان به حرف آمد: «ما چه میدانیم، شاید.»
بعد، دیگری که کلاه ایمنی به سر داشت، گفت: «من عقیده دارم. وقتی این همه آدم از آن حرف میزنند لابد یک چیزی هست.»“
یا در جایی دیگر از رمان که تروریستها به یکی از روستاهای اطراف حمله کردهاند، پس از سخنرانیهای گیرا دربارهی آرمانهای مارکسیستی-لنینیستی، ذهن مردم روستا را به بازی میگیرند (چنانچه ذهن خودشان زمانی به بازی گرفته شده) و آنها را وادار به خشونت میکنند. آنها عدهای از مقامات محلی مثل قاضی، رئیس ادارهی پست و همسرانشان را برای برپایی یک دادگاه صحرایی به میدان جلو کلیسای روستا میبرند و مردم را مجبور میکنند که خودشان دست بهعمل بزنند و بهقول راوی از این به بعد آنها دیگر «قربانی نبودند، دیگر آزادیبخش میشدند.»:
“مردم با سنگهایی که از کنار ساختمان نیمهتمامِ چسبیده به تالار شهر برمیداشتند سر و صورتشان را لهولورده میکردند. هیچیک از افراد گروه در اجرای مجازات شرکت نکردند. نه تفنگی شلیک شد، نه کاردی زخمی کرد، نه قمهای از غلاف درآمد… مردم آندامارکا با مشارکت و اجرای عدالت خلق به نیروی خود پی میبردند… بعد نوبت محاکمهی همشهریهای بد بود. شوهرهای بد، زنان بد، انگلهای اجتماع، آدمهای فاسد، فاحشهها، مفعولها، کسانی که مایهی خجالت آندامارکا هستند، این زبالههای گندیده که رژیم سرمایهداران فئودال که مورد حمایت امپریالیسم امریکای شمالی و تجدیدنظرطلبان شوروی است، تشویقشان میکند تا روحیهی مبارزهی تودهها را به خمودگی بکشاند. این وضع هم عوض میشود. آتش تطهیرکنندهی انقلاب فردگرایی خودپرستانهی بورژوازی را میسوزاند و از این پس روحیهی همبستگی طبقاتی شکوفا خواهد شد.”
آیا این چیزی جز ورود خیالات و اوهام به ساحت واقعیت فردی و اجتماعی افراد نیست؟ چنانچه پیشتر نیز گفته شد، افرادی که توانسته بودند از دست تروریستهای چپگرای «راه درخشان» فرار کنند، بهدست اوهام و خیالات گروهی دیگر، قربانی میشوند.
عشق با طعم هزارویکشب و روایت توماسیتوی قصهگو
یکی از جذابترین قسمتهای رمان «مرگ در آند» خردهروایتهایی است که شخصیت توماس کارنیو یا همان توماسیتو شبانه برای گروهبان لیتوما تعریف میکند. او مانند شهرزاد قصهگو، هر شب پارههایی از ماجرای دلدادگی خودش به شخصیتی به نام «مرسدس» را برای لیتوما بازگو میکند. یوسا با تکنیک معروف خودش یعنی «دیالوگ تلسکوپی» که در رمانهای دیگرش نیز دیده میشود، هزارتویی از روایتها میسازد و مدام آنها را قطع میکند. آنچه از دل این روایتها برمیآید این است که توماسیتو واقعاً عاشق مرسدس است و حاضر است بهخاطر عشق دست به آدمکشی (باز هم خشونت) بزند و لیتوما نیز کل روایت را مگر قسمتهای جنسی آن، حوصلهسربر بداند. استفاده از این خردهروایتها چرخش فضایی بسیار خوبی به رمان داده است و آن را از یک فضای روستایی-طبیعی-بکر-وحشی به فضای شهری-مدرن-متمدن میکشاند؛ به سمت یکی دیگر از دوگانههای مهم رمان: سنت/مدرنیته و همچنین غریزه/عقل. در همینجا باید اشاره کرد که تقریباً تنها شخصیتی که در رمان بهنوعی به رستگاری میرسد، همین توماس کارنیو است که به عشقش وفادار مانده.
درنهایت باید گفت که رمان «مرگ در آند» رمان بسیار پیچیدهای است و میتوان درمورد وجوه دیگر آن نیز صحبت کرد. بهعنوان مثال درمورد اینکه شخصیت «دیونیسیو» مخاطب را یاد «دیونیسوس» و شخصیت لیتوما مخاطب را یاد «آپولو» میاندازد. از این لحاظ میتوان رمان را با بنیانهای نیچهای برآمده از کتاب «زایش تراژدی» نیز بررسی کرد و گفت که دیونیسوس نماد عدمتمدن، شور و مستی و گسستن از نظم اجتماعی است. او مظهر شادباشی جمعی و سرخوشی و آزادی از قیود است و پیوندی عمیق با موسیقی و رقص و جنون دارد؛ چنانچه شخصیت دیونیسیو نیز کاملاً این ویژگیها را دارد. او مدام در میکدهاش مشغول رقصیدن و نوشیدن است و مردم را به این کار دعوت میکند. از نظر نیچه، این نیرویی است که عقلگرایی آن را زایل کرده است. در مقابل دیونیسوس، آپولو قرار دارد که نماد نظم، عقلانیت، سنجش، مهار غرایز و مدرنیته است که در شخصیت ساحلنشینِ لیتوما متجلی میشود. دوگانهی ساحل/کوه که در سرتاسر رمان مدام تکرار میشود، از همینجا ناشی میشود؛ لیتوما، زاده و ساکن ساحل بوده است و برای یک مأموریت راهی کوهستان آند میشود. او در این کوهستان چیزهای زیادی خواهد آموخت و تغییراتی را از سر خواهد گذراند؛ مانند قهرمان اصلی نیچه، زرتشت، که مدتها در کوهستان تنها ماند تا بتواند به نوعی کمال برسد.


