در این قسمت از مجموعه یادداشتهای بازخوانی یک شاهکار ادبی رفتهایم سراغ رمان کوتاه «پدرو پارامو» نوشتهی خوآن رولفو. عدهای از منتقدهای ادبی «پدرو پارامو» را مهمترین رمان مکزیکی تا امروز میدانند و عدهای حتی آن را مهمترین رمان مدرن ادبیات آمریکای لاتین. از این تعریف و تمجیدها که بگذریم، درنهایت میتوانیم با سوزان سونتاگ همآوا شویم و بگوییم «پدرو پارامو» یقیناً یکی از مهمترین رمانهای قرن بیستم است.
خوآن رولفو نویسندهای بسیار کمکار بود. میتوان گفت که بهطور رسمی و جدا از کارهای ناقص و پارهنوشتههای بازمانده او، دو کتاب از او باقی مانده است: مجموعهداستان «دشت سوزان» و رمان «پدرو پارامو» که رولفو آنها را با فاصلهی دو سال از یکدیگر نوشت. شاید به دلیل همین کمکاری است که رولفو را نویسندهی حرفهای تماموقت نمیدانند.
پیرنگ خطیشدهی داستان بازهی زمانی بسیار طولانی و در ظاهر حوصلهسربری را شامل میشود. تقریباً از زمان نوجوانی پدرو پارامو و ترک کردن معشوقش «سوسانا»، تا زمان کشتهشدن پدرش یعنی «لوکاس پارامو» و قدرت یافتن پسرش، و بعد مرگ پسرِ پدرو پارامو، «میگل پارامو»، سپس تصاحب زمینها و جان و مال مردم کومالا و ایجاد ساختار شبهفئودالی توسط پدرو پارامو و بعد ظهور انقلابیون و بازگشت سوسانا و درنهایت مرگ او و بعد قتل پدرو پارامو و درنهایت بازگشت احتمالاً آخرین فرزند زندهی او، خوان پرثیادو به کومالا برای پیدا کردن پدرش. اگر خوآن رولفو میخواست تمام این وقایع را بهصورت خطی تعریف کند با یک اثر شبهزندگینامهای طولانی و خستهکننده طرف میشدیم. درحالی که نسخهی انگلیسی رمان فقط صدوبیست صفحه در قطع رقعی و نسخهی فارسی آن حدود صدوهشتاد صفحهی جیبی دارد. دلیل این ایجاز شدید، فُرم روایی درخشانی است که رولفو برای این رمان که قرار بود در ابتدا با عنوان «نجواها» منتشر شود، انتخاب کرده است. رمان با این جملهی بهیادماندی شروع میشود:
«آمدم کومالا چون بهم گفته بودند پدرم آنجا زندگی میکند و اسمش هم پدرو پارامو است. این را از مادرم شنیدم. من هم به او قول دادم بعد از اینکه مُرد، بروم سراغ طرف. بهنشانهی اینکه سر قولم میمانم، دستهایش را فشردم؛ او در آستانهی مرگ بود و من هم ناچار هر قولی بهش میدادم.»
بنابراین راوی اولشخص داستان، خوان پرثیادو، در زمان روایت در کومالا است؛ چون میگوید «آمدم» به کومالا و نمیگوید «رفتم» به کومالا. راوی از مادرش شنیده که کومالا شهری است سرسبز و پرجنبجوش و پُر از آدم و باران و رطوبت. اما وقتی خوان پرثیادو به کومالا میرسد، با یک برهوت خشک و خالی از سکنه روبهرو میشود. اولین آدمی که میبیند، آبوندیو مارتینث و الاغهایش است. او در واقع خیلی وقت است که مُرده و خوان پرثیادو این را نمیداند. آبوندیو مارتینث اول به خوان پرثیادو میگوید که پدرو پارامو خیلی وقت است که مُرده و بعد میگوید خودش هم جزو پسرهای او بوده. سپس خوان پرثیادو را به سمت کومالا راهنمایی میکند و با یک پیشآگهی به او میفهماند که کومالا مانند دوزخ است. سپس خوان پرثیادو در شهر متروکه قدم میزند و بهسراغ نفر دوم میرود: دونیا ادوبیخس. او در کومالا یک مهمانخانه دارد و در طی گفتوگوی عجیبش با خوان پرثیادو بهش میفهماند که صدای مردهها را میشنود و صدای مادر او را هم که حالا هفت روز است مُرده، میشنود. همینجاست که ادوبیخس مرگِ «میگل پارامو» را تعریف میکند. خواننده در ادامه خواهد فهمید که درواقع خود دونیا ادوبیخس هم روح است و زنده نیست. سپس خوآن پرثیادو، ماننده دانته که در جهنم قدم میزد و با جهنمیان آشنا میشد، در شهر متروکهی کومالا قدم میزند و با این و آن آشنا میشود و تکهای از ماجرا را از زبان هر یک از این ارواح میشنود. در همین بین، داستان تغییر زاویه دید میدهد و با یک راوی سومشخص، نوجوانی پدرو پارامو و سایر ماجراها را تعریف میکند. با استفاده از همین تکنیک است که خوآن رولفو توانسته در نهایت ایجاز، ماجرا را با تکهگذاری و کلاژ و پرشهای روایی با تغییر زاویه دید، تعریف کند. البته این عمل باعث شده که رمان برای خوانندههای کمترآشنا به ادبیات مدرن با پیرنگهای غیرخطی، بهشدت سختخوان شود. مخاطب رمان تا اواسط آن احساس میکند که شخصیت اصلی رمان، همین خوآن پرثیادو است در حالی که او در اواسط رمان میمیرد و میرود در دل زمین. در توضیح علت مرگش هم میگوید: «نجواها من را کشت». نجواهایی که ارواح در گوش او میخواندند، سرگذشتشان را برایش میگفتند و از او میخواستند از خداوند برایشان طلب آمرزش کند تا از برزخ کومالا رهایی یابند و به ملکوت بروند.
انتخاب این فرم روایی از جانب نویسنده برای رمان «پدرو پارامو» فقط برای ایجاز نبوده است. یکی از مهمترین دلایل این انتخاب، پیوستگی کامل فرم و محتوای اثر است. رولفو با این اصطلاحاً «صداگذاری» در جایجای رمان به محذوفان و بهحاشیهراندهشدگان تاریخ اجازه میدهد صدای خودشان را داشته باشند. جایجای رمان پر است از نجوای ارواحی که از طرف شخصیت فئودال پدرو پارامو ظلم دیدهاند، بهشان تجاوز شده، زمینشان از دستشان گرفته شده و حتی اعدام شدهاند. از بازیگوشیهای فرمی جالبی که رولفو در رمان «پدرو پارامو» انجام یکی این است که اولین شخصیتی که خوآن پرثیادو میبیند «آبوندیو مارتینث» است و آخرین شخصیتی که توسط راوی سومشخص، ماجرایش تعریف میشود نیز همان خود اوست؛ اویی که درواقع قاتل «پدرو پارامو» است.
به دلیلی که بالاتر ذکر شد، ممکن است انتخاب و برگزیدن چند شخصیت و صحبت دربارهشان با کاری که خود نویسنده در رمان کرده، منافات داشته باشد. اما برای تحلیل بهتر مجبوریم پنج شخصیت را از رمان بیرون بکشیم و دربارهشان صحبت کنیم.
اولین شخصیت، خود پدرو پارامو است که رمان نیز عنوانش را از او گرفته. پدرو پارامو در نوجوانی شخصیتی است عاشقپیشه و سربههوا. هیچکس، مخصوصاً پدرش، به او اعتمادی ندارد. حتی پدرش به پیشکارشان «دون فولگور» بارها گفته که هیچ امیدی به این پسر ندارد و او نخواهد توانست جای او را پُر کند. اما دو اتفاق مهم برای شخصیت پدرو پارامو در نوجوانی و جوانی میافتد. اولی ترک معشوقهاش است: «سوسانا» و بعد مرگ پدرش، «لوکاس پارامو». بعد از این دو و انتقام کشیدن از افرادی که مستقیم و غیرمستقیم در قتل لوکاس پارامو دست داشتهاند، پدرو پارامو شروع میکند به ظلم در حق دیگران. اول از همه با مادرِ «خوآن پرثیادو» ازدواج میکند؛ ازدواجی سیاسی با فریفتن زن؛ چون که خانوادهی پارامو بیشترین بدهی را به آن خانواده داشتهاند. و بعد شروع میکند به بالا کشیدن زمینهای دیگران و زورگویی و قتل و ارعاب. بارها ازدواج میکند، بارها تجاوز میکند و بارها قتل. همه و همه را برای این انجام میدهد که کومالا را به شهری تبدیل کند که دلش میخواهد؛ به شهری که سوسانا دوستش داشته باشد و برگردد به آن. سوسانا در واقع به کومالا برمیگردد، اما دیگر دیوانه شده و صدای ارواح و مردگان را میشنود و خیلی زود در بستر جان میدهد. پدرو پارامو هم افسرده میشود و کنار میکشد و درنهایت نیز توسط یکی از پسرهای خودش که برای گدایی جهت دفن زنش نزدش آمده، به قتل میرسد.
دومین شخصیت رمان، سوسانا است؛ معشوقی که در نوجوانی، پدرو پارامو و شهر کومالا را ترک کرده. او در همان اوایل رمان به پدرو پاراموی نوجوان میگوید که از کومالا متنفر است و نمیتواند تحملش کند و با پدرش شهر را ترک میکند. میتوان گفت سوسانا، مرموزترین شخصیت رمان است؛ مخصوصاً به دلیل اینکه بعد از بازگشتش به آدمی دیوانه و هذیانگو تبدیل شده و مدام از گناه افراد بشری و گناه جمعی و غیره سخن میگوید (که البته بیراه نمیگوید). سوسانا درواقع قربانی پدرسالاری و مردسالاری جامعهی مکزیک است. ابتدا توسط پدرش و بعد توسط خود پدرو پارامو. همواره با او مانند یک شیء رفتار شده. پدرش او را با طناب به قعر زمین میفرستاده تا از کنار اجساد و اسکلتها، سکه جمع کند و او حالش بد میشده. پدرو پارامو هم او را مانند شیء قابلدستیابی میداند و هرکاری میکند تا او را بهدست آورد؛ مانند شوالیههایی که در طلب جام مسیح هر کاری توانستند کردند. در نهایت نیز چیزی که پدرو پارامو بهدست میآورد فقط جسم اوست؛ زیرا سوسانا دیگر روانش را از دست داده و بهنوعی اسیر خاطرات و صداها شده. درواقع و نیز مانند خوآن پرثیادو توسط «نجوا»ها دیوانه و کشته میشود. او درواقع تقریباً نقش زن اثیری را در رمان بازی میکند.
سومین شخصیت «پدر روحانی رنتریا» است. او کشیش کومالاست ولی خودش غرق در شک و تردید و فساد جمعی مردم است. در جایی از رمان، وقتی میگل پارامو میمیرد، پدر روحانی رنتریا برای آمرزش روح او دعا نمیخواند؛ زیرا میگل پارامو شخصیتی شرور است، دست به قتل زده و حتی به برادرزادهی خودِ رنتریا نیز تجاوز کرده است. در مراسم تشییع جنازهی او، پدرو پارامو ظاهر میشود و پدر روحانی رنتریا را مانند یهودای اسخریوطی با سکه میخرد و او هم برای میگل پارامو طلب آمرزش میکند. پولی شدن ایمان باعث میشود او بهکل به تمام آرمانهایش شک کند و در انتها نیز میبینیم که به انقلابیون پیوسته و جزء اصطلاحاً یاغیهای کوهستان شده و اسلحه به دست گرفته است. درواقع در کنار سیاستهای شبهفئودالی پدرو پارامو، آنتاگونیست دیگر رمان، کلیسا است و نمایندهاش همین پدر روحانی رنتریا. او با آموزههایش، مدام مردم را به رواداری در برابر ظلم دعوت میکند. حتی در جایی که ماجرای تجاوز میگل پارامو به برادرزادهاش مطرح میشود، میبینیم که آموزههای مسیحی خود او در درنیامدن صدای دخترک بیشترین تأثیر را داشته است.
چهارمین شخصیت، راوی اولشخص ابتدایی رمان است: خوآن پرثیادو. او انسانی گمگشته و بیگناه است. مانند اهالی کومالا نیست. جستجوگر است و صرفاً میخواهد پدرش را پیدا کند و به قولی که به مادرش داده عمل کند. او درواقع جستجوگر هویت است و میخواهد بداند که «چه کسی است» و همین جستجو او را تباه میکند و تا ابد در برزخ کومالا گیرش میاندازد. او یادآور مهمترین جملهای است که ویلیام فاکنر برای ما به یادگار گذاشته است: «گذشته هرگز نمرده است. گذشته حتی نگذشته». در تحلیلهایی که از رمان شده، گفته شده است که اگر سوسانا تجسم مرگ روانی است، پدر رنتریا تجسم مرگ اخلاقی، و پدرو پارامو تجسم مرگ سیاسی-اجتماعی، آنگاه مرگ خوآن پرثیادو تجسم مرگ معصومیت است.
پنجمین شخصیت را میتوان «جمیع اهالی کومالا» درنظر گرفت. یکی از دلایل آمرزیده نشدن آنها و گیر افتادنشان در برزخ کومالا، حتی پس از مرگ، گناه جمعیای است که انجام دادهاند. آنها با ظلمپذیری کاملشان و رواداری و گوش به فرمان بودنشان زمینه را برای ظلمِ ظالم آماده کردهاند. بهعنوان مثال درست است که پدرو پارامو به بسیاری از افراد آنجا تجاوز کرده و حتی با برخیشان ازدواج سیاسی کرده تا پول و زمینشان را بالا بکشد، اما آنها نیز اغلب با افتخار پدرو پارامو و شلاقش را قبول کردهاند. یا در طرف دیگر، قبول کردهاند که باید به کلیسای پدر روحانی رنتریا پول بپردازند تا آمرزیده شوند. بهعنوان مثال آنها قبول کردهاند که اگر نتوانند برای اجرای مراسم گریگوری به پدر روحانی پول بدهند، روح درگذشتگانشان آمرزیده نخواهد شد.
در نهایت میتوان گفت رمان «پدرو پارامو»، تراژدی سقوط و زوال مردمانی است که در چرخهی سلطهی سیاسی و مذهبی گیر افتادهاند؛ آنها خواه با تن دادن به سلطه (همراه با با رضایت)، خواه با انفعال در برابر آن سلطه، نوعی گناه دستهجمعی انجام دادهاند. آنها مردمانی هستند که روحشان تا ابد در انتظار آمرزیده شدن، در برزخ کومالا گیر خواهد افتاد و هر انسان زندهای را که ببینند، در گوشش نجوا خواهند کرد که برایشان نزد خداوند دعای طلب آمرزش بخوانند و با این نجواهای برآمده از دل تاریخ، او را نیز مانند خود خواهند کشت.


