فیلم «ژرفنای شب» اولین فیلم بلند داستانی «فرهاد ویلکیجی» طراح صحنه و لباس مطرح سینمای ایران است که در خارج از ایران و بدون رعایت خط قرمزهای جمهوری اسلامی ساخته شده است. این فیلم که به تازگی در سینماهای فرانسه به نمایش درآمده، دست روی موضوع مهم، کمتر پرداخته شده و ملتهبی گذاشته است.
فیلم ژرفنای شب در مورد فرهاد، یک نویسنده و مترجم جوان ایرانی، با بازی علی مصفا است که در چنبرهی سانسور، فقر و عدم امنیت روانی و جانی، تصمیم میگیرد با همسر و دختر کوچکش به روستای پدری برود، تا شاید بتواند در آرامش طبیعت، اثر جدیدش را به انجام برساند. غافل از آنکه هر جا که در مرزهای جغرافیایی ایران برود، تمام آن مصائب و مشکلات به دنبالش خواهند آمد. ژرفنای شب داستان بسیاری از روشنفکران ایرانی است که به واسطه سانسور و سرکوب، امکان حضور بیواسطه، منتقدانه و خلاقانه در جامعه از آنها گرفته شده و در سالهایی از تاریخ ۴۶ ساله انقلاب ۵۷، حتی به فجیعترین شکل ممکن کشته شدهاند. این فیلم یادآور قتلهای زنجیرهای نویسندگان، مترجمان و روشنفکران ایرانی در دهه هفتاد خورشیدی است.
فرهاد ویلکیجی که پیشتر طراح صحنه، دکور و لباس فیلمهای مطرحی چون «مارمولک»، «به نام پدر»، «میم مثل مادر»، «خاک آشنا» و «دست نوشتهها نمیسوزند» بوده است، از اوائل دهه نود خورشیدی ساکن هلند است و فعالیت هنری خود را در آنجا دنبال میکند. او در گفتوگو با فینیکس در پاسخ به این پرسش که چقدر مهم است که وقایع تاریخی چون قتلهای زنجیرهای، بدون سانسور و تحریف، در بسترهنری چون سینما بازتاب یابد، میگوید: « فیلم در هدف نخست، نمیخواهد فیلمی سیاسی باشد و نیست. آنچه در فیلم گفته میشود این است که هیچ انسانی به دلیل افکار و جهانبینیاش نباید از بین برود. هیچ انسان بیگناهی نباید کشته و یا شکنجه شود. این خلاصه کلام فیلم است. اما به قتلهای زنجیرهای اشاره کردید، این یکی از قسمتهای ماجراست. ما از فرش تاریخ دیکتاتوری معاصر، تار و پودهایی بیرون کشیدیم و با آنها قالیچه خودمان را بافتیم. قصه، قصهی رنج سرزمین ماست. انقدر دشواری بر ما گذشته که ناخداگاه رنجهای گذشته پس از مدتی زیر آوار رنج دیگری میماند و مدفون میشود. ما برخی از آنها را از زیر لایههای گذشته بیرون کشیدیم و کنار هم گذاشتیم تا یادمان نرود چه حجم عظیمی از آوار مصیبت بر سرمان آمده است.»
اما آنچه که فیلم ژرفنای شب را برجسته میکند، ساختار شاعرانهی آن است. گویی فیلمساز با سکانسهای شاعرانه فیلمش میخواهد کمی از سبوعیت موضوع را کم کند. کاری که آندری تارکوفسکی در اکثر آثارش میکرد. همچنین فیلم از قاب بندیهای درخشان، میزانسنهای فکر شده و خاص بودن انتخاب و نوع رنگها پر است. آقای ویلکیجی چون خودش سالها طراح صحنه و دکور بوده، نگاهی عمیق و ژرف به این مقوله دارد و در فیلمش هم طراحی صحنه، اجرایی شاعرانه اما در خدمت موضوع دارد. مانند خانهی قدیمی فیلم که کنار رودخانه است و جریان آب هر روز بیشتر حیات خانه را تهدید میکند که کنایهای از زندگی خود نویسنده و مترجم است. اصالتی که دستخوش زوال شده است. فرهاد هر روز و هر شب باید کیسههای شنی پای پایههای خانه بگذارد تا خانه فرونریزد. و باز شنها را آب میبرد و باز از نو. فرهاد، سیزیف وار، محکوم است که سنگ را تا جان دارد، به دوش بکشد و بالا ببرد. فرهاد ویلکیجی معتقد است که این نگاه شاعرانه، از عشق او به شعر میآید:
« اگر فیلم را شاعرانه دیدید، شاید دلیلش چند نکته باشد، یکی اینکه داستان درباره یک نویسنده و شاعر است و ما در تمام لحظات فیلم کنار او هستیم و جهان را از دید او میبینیم. دیگر اینکه فیلم روح و زندگی یک مرد شاعر و یک خانواده هنرمند را نشان میدهد و شما میبینید که چگونه چنین انسانهای نازنینی (که در میان مردم ما بیشمارند) را با چنین رفتار جلادمابانهای میدرند. این کنتراست در فیلم لازم است تا ما با قلب شخصیتها قدم بزنیم و جهان را از دید آنها ببینیم. در ضمن هر آنچه در فیلم میبینید از روح من آمده. در نگاهم و روحم همه چیز شعر است، حتی اگر تلخ باشد. این را میتوانید از بهنام یوسفپور (نویسنده ارشد فیلمنامه) بپرسید و حتی از کسانی که من و جهانم را میشناسند.
نورپردازی نیز در فیلم در ژرفنای شب، به نوعی طراحی شده که وقتی مخاطب بعد از تمام شدن فیلم، به آن فکر میکند، انگار با فیلم سیاه و سفیدی روبرو بوده است. فیلم سیاه و سفید روی ذهن مخاطب ضبط میشود. نورپردازیای که یادآور فیلمهای نوآر است، هم میتواند به خاطر موضوع فیلم باشد که انگار همیشه شبحی حضور دارد که دنبال فرهاد است و هم به دلیل لوکیشینی که در آن فیلمبرداری شده. آقای ویلکیجی میگوید: «از نگاه قاببندی، با مسعود امینی که در طراحی قابها حرف میزدیم، با توجه به اینکه میدانستیم که گویی دوربین همواره گاهی از دید یک یار غار، و گاهی از دید یک جاسوس، همیشه کنار فرهاد است، پس به این نتیجه رسیدیم که باید ترکیببندی پلانها و زاویههای دوربین جوری باشد که انگار همیشه ما مثل یک شبح پابهپای فرهاد حضور داریم. و گاهی حتی قاببندیهای نامتعارف داشته باشیم. این شد که قابها اینگونه انتخاب شدند. در مورد نور، خب شاید این عبارت مندرآوردی من پاسخ سوال شما باشد: ما یک نوار عاشقانه ساختیم!
انتخاب لوکیشن هم هوشمندانه انجام گرفته. در حالیکه روستای داخل فیلم شبیه روستاهای شمال ایران است اما میتواند ایران هم نباشد و مثلا در ترکیه و یا آسیای میانه باشد و یا حتی در آن سوی جهان. فرهاد ویلکیجی با این انتخاب، به نوعی داستان فیلم خود را جهانشمول کرده است. این داستان میتواند در هر کشور دیکتاتوری اتفاق بیفتد. در هر کشوری که دگراندیشان در خطر تعقیب، آزار روانی، بازداشت، شکنجه، زندانی شدن و حتی مرگ قرار دارند. به غیر از آن، طبیعت ساخته شده در فیلم در ضمن این که زیبا و آرامبخش است، خشن و پرهیاهوست و فرهاد را انگار در یک تنهایی پرهیاهو احاطه کرده است. در مورد انتخاب لوکیشن میپرسم: « فیلم در جایی در کوهها در مرز گرجستان و ترکیه فیلمبرداری شده و همه لوکیشنها توسط طراح صحنه ما (مرتضی فربد) و تیم خوبش از بیخ و بن ساخته شدند. و راستش بله، میخواستم شمال ایران باشد. دوست داشتم آنها را در ته درهای سبز بگذارم و در میان این همه زیبایی طبیعت، آنها را با خشونت دره، تحت فشار قرار دهم. ضمن اینکه گرچه خودم شمالی نیستم، اما بخش بزرگی از زندگیام در ایران را در شمال گذراندهام و حس خوبی به آنجا دارم. خیلی برایم مهم بود که چنین حسی را برای بیننده بههمراه بیاورد.»
از دیگر ویژگیهای فیلم که آن را فراتر از مرزهای جغرافیایی ایران میبرد، حضور زنان بیحجاب و با پوشش اختیاری در فیلم از جمله زن فروشنده در روستاست که بیحجاب و با پوششی غیر بومی است. فرهاد ویلکیجی میگوید: «من تاکید نداشتم که بگویم فیلمم دقیقا کجاست. من سرزمین خودم را ساختم. مهتا، همسر فرهاد، حجاب ندارد، چون اعتقادی به آن ندارد. او سر حرفش ایستاده و حتی برای دفاع از دانشجویانش از دانشگاه تعلیق شده است. در مورد مردم ده، اما مگر غیر از این است که اگر شما به خیلی جاها (مثلا روستاهای کردستان) بروید، میبینید زنان حجاب ندارند؟ در مورد جیران، او به سیم آخر زده، مثل گوهر عشقی که حجاب برداشت! بگذاریم جیران نماینده گوهر عشقی باشد، مادر یا همسر نوید افکاری و… باشد و کلاهمان را از سر برایشان برداریم و خم شویم در مقابلشان.
نقش فرهاد انگار برای علی مصفا نوشته شده. شخصیتی با ظاهری آرام و درونی متلاطم. روشنفکری که یک تنهایی درونی شده دارد و نمیتواند آن را با فرد دیگری تقسیم کند. روشنفکری مدرن که حتی فقر هم نمیتواند گوشهای از آوانگارد بودنش را خدشهدار کند. مهتا همسر فرهاد را نوال شریفی بازی میکند که اولین بازی او در یک فیلم داستانی بلند است. اگرچه تئاتریها او را میشناسند اما در دنیای سینمای ایران، تازه وارد است. بازیگری که چهرهای گرم و سمپاتیک دارد و به پشتوانهی فعالیتهای تئاتری خود، مهتا را روحی متفاوت و تازه بخشیده است. فرهاد ویلکیجی در مورد انتخاب نوال شریفی میگوید: «من زنی برای فرهاد میخواستم که شبیه همه نباشد. مهتا باید چیزی در خود میداشت (حتی از نگاه ظاهری) که فرهاد ویژهی داستان ما، دلبستهاش میشد. و نوال آن را داشت. فرق میکرد، شبیه همه نبود. دیگر اینکه، ما نیاز به همراهانی داشتیم که به تاروپود قصهمان ایمان داشته باشند. یک همکاری «تنها» حرفهای مد نظرمان نبود، گروه ما پر از افرادی بود که جز حرفهای بودن، میدانستند دارند از چه حرف میزنند و نوای داغ دل چه کسانی خواهند بود. نوال هم با قلبش آمد و بود و ماند.
ساخت فیلم ژرفنای شب، مدتی طولانی طول کشیده است. فیلم ساختن در خارج از ایران بسی دشوارتر از ساختن فیلم در ایران است. چه به لحاظ مالی و چه به لحاظ داشتن یک تیم حرفهای و متخصص: «بیشترین زمان را فیلمنامه برد و بعد پیدا کردن فضایی که مطلوبمان باشد. ساختن فیلم مستقل بیرون از ایران مشکلات زیادی دارد، مخصوصا اگر بخواهید از عوامل و بازیگران ایرانی کمک بگیرید. فیلمسازان مستقل ایرانی هر کدام در گوشهای از جهان زندگی میکنند و جمع کردن همه دور هم بسیار دشوار است. همینطور منابع مالی که به سختی برایمان تامین میشود. بیتعارف بگویم، اگر همراهی بینظیر و دلسوزانهی تهیهکننده عزیزم آقای کاوه فرنام و بعد همراهی همکاران و دوستان خوبم نبود، نمیدانم چطور میشد این فیلم را به انجام رساند.
فیلم ژرفنای شب، سندی است از زندگی دشوار روشنفکران و دگراندیشان، و خانوادههایشان، در سایهی تاریک شبحی که همیشه و همه جا چون جاسوسی خشن و بیرحم حضور دارد. شبحی که خداگونه زندگی و مرگ آدمها دست اوست، همانطور که زندگی و مرگ فرهاد.


