فیلم «طبیعت بیجان» یک درام بطئی در طول و عرض زندگی روزمره زوجی سالخورده است که رکود و تکرار از بطن حیات آنها به ساختار روایی، بصری و ریتم و ضرباهنگ فیلم نفوذ کرده تا این ملالِ منتهی به زوال، در مخاطب رسوب کند.
سهراب شهید ثالث، فیلمنامهنویس، کارگردان و تدوینگر ایرانی است که از آغازگران موج نو سینمای ایران بهشمار میرود. او تحصیلات سینمایی خود را دهۀ چهل شمسی در اتریش و فرانسه به اتمام رساند.
سال ۱۳۴۷ با بازگشت به ایران چند فیلم کوتاه و مستند با محوریت رقصهای محلی در میان اقوام ایرانی، مرمت آثار باستانی تختجمشید و وضعیت طبقۀ کارگر ساخت که برخی از آنها در جشنوارههای خارجی مورد توجه قرار گرفتند.
از سال ۱۳۵۲ به فاصلۀ یک سال، سه فیلم بلند داستانی، «یک اتفاق ساده»، «طبیعت بیجان» و «در غربت» را ساخت که البته فیلم سوم بعد از مهاجرت او به آلمان ساخته شد. هر سه فیلم و آثاری که بعدتر در آلمان ساخت، جوایز متعددی از جشنوارههای معتبر سینمایی دریافت کردند و باعث شهرت جهانی این فیلمساز شدند.
«طبیعت بیجان» را میتوان بهنوعی ادامۀ «یک اتفاق ساده» دانست، فیلمی که زمانی به نمایش درآمد که کارگردانش در کوچ خودخواسته بهسر میبرد. نخ ارتباطی ظریفی این دو فیلم را بههم پیوند میدهد که بیش از هرچیز بیانگر دغدغه مندی فیلمساز نسبت به آدم های تنها، ضعیف و واخورده است.
وقتی در پایان «یک اتفاق ساده» صدای سوت قطار روی تصویر پسرک و پدرش شنیده میشود، فراتر از پیوند به «طبیعت بیجان» و نقش تعیینکننده قطار در درام محوری، تداعیکننده این بخش از شعر «صدای پای آب» سهراب سپهری است (زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی میپیچد) با این تفاوت که اینجا، سوتِ زوال در کمین روزمرگی خوابزده سوزنبان پیر است، زوال یک دوره، زوال یک شغل، زوال یک هویت یا زوال حیات!
محوریت هر دو فیلم با اقشار کمبنیه و طردشده با روزمرگیهای ملالآور در جغرافیایی دور از مدرنیته و زندگی شهری است که بهواسطۀ یک رویداد، این روند تکراری برهم خورده و فرد را به تلاش و حرکت وامیدارد، هرچند بیهوده و بینتیجه.
«طبیعت بیجان» سال ۱۳۵۳ بر اساس فیلمنامهای از شهیدثالث با گروهی حرفهای شامل هوشنگ بهارلو، مدیر فیلمبرداری، روحالله امامی، تدوینگر و پرویز صیاد، تهیهکننده با دو بازیگر غیرحرفهای سالخورده، زادور بنیادی و زهرا یزدانی ساخته شد.
فیلم با نامزدی برای دریافت خرس طلایی بهترین کارگردانی جشنواره برلین، در نهایت خرس نقرهای، جایزه فیپرشی، جایزه اینترفیلم، دیپلم افتخار هیئتداوران پروتستان و کاتولیک و جوایز نقدی را از این جشنواره به دست آورد. دریافت جایزه بهترین فیلم و فیلمنامه از جشنواره بینالمللی جزایر فارو از دیگر موفقیتهای این اثر هستند.
«طبیعت بیجان» به زندگی روزمره یک پیرمرد سوزنبان و همسرش میپردازد که در نقطهای دورافتاده زندگی میکنند و باید با دراماتیکترین رویداد فیلم و البته زندگی خود کنار بیایند، بازنشستگی پیرمرد.
شهیدثالث از همان ابتدا موقعیتی رئال و در عین حال تمثیلگون را برای به تصویر کشیدن روزمرگی این پیرمرد انتخاب کرده که بهواسطۀ شغل سوزنبانی نمود بصری و مفهومی یافته است. قطار و ریلی که میتواند تداعیگر مسیر خطی زندگی تکراری انسانهایی باشد که بالاخره یک روز باید تغییر مسیر به مقصدی دیگر بدهد.
مهمتر آنکه پیرمرد خودش مسئول تغییر مسیر ریل و حرکت قطار است و حال با دریافت حکم بازنشستگی پس از ۳۳ سال کار و اجبار به تغییر مسیر زندگیاش، دچار سردرگمی، گیجی و گنگی میشود که برایش قابل توصیف و بیان نیست.
اما فیلم بهجای آنکه پرگویی کند (تیپیکال درامهای حول محور موقعیتهای این چنینی)؛ چه بهواسطۀ نریشن راوی چه به بهانۀ دیالوگ محوری و گفتوگوی کاراکتر با افراد پیرامونی و بهطور خاص همسرش، قصد دارد در سکوت و بیکلامی، توجه و تمرکز مخاطب را به آنچه پسِ ذهن پیرمرد میگذرد، جلب کند.
همان تصاویری که در قابهای ساکن روزمرگی از نظرگاه او به طبیعت و ریل و قطار و جهان اطراف در آن نقطۀ دورافتاده، گویی کش میآیند تا حواس پیرمرد را از واقعیت پیرامونی و زلزلهای که در جهانش افتاده، به تکرار گذشته پرتاب کنند.
غافل از آنکه او جایگاه تمثیلی خداگون خود را بهعنوان یک سوزنبان از دست داده و فرد دیگری برای تغییر مسیر ریل زندگیاش تصمیم گرفته و آن را اجرایی کرده است… در واقع این درام زندگی پیرمردی است که وقتی حس میکند در سراشیبی زوال قرار گرفته، گویی می خواهد در کندی تکرار، این سقوط را به تعویق بیندازد.
چه بسا بتوان فیلم را از این منظر به درام زندگی خداوارهای تشبیه کرد که برای اولین بار بهجای انتخابگری برای دیگران، مجبور به پذیرش انتخاب دیگران میشود که نتیجهای چالش برانگیز بهمثابۀ خروج از ریل همیشگیاش دارد.
انتهای این تغییر ریل، پایان این خط زندگی، نمیتواند چیزی جز زوال در انتظار سوزنبان باشد و به نظر میآید مقاومت درونی پیرمرد در برابر این تغییر، برخاسته از درک شهودی همین وضعیت و حس درونی باشد که به کلام نمیآید.
«طبیعت بیجان» در ساحتی دیگر میتواند کاوشی در یافتن معنا و مفهوم زندگی بشری باشد که در قالب زندگی روتین و تکراری یک سوزنبان نمود یافته که بعد از ۳۳ سال با تغییر معنایی بهمثابۀ تغییر هویت روبهرو میشود که او را بههم میریزد.
زندگی ملالآوری که در قابهای ایستا و ثابت بهواسطۀ انتخاب فصل زمستان و بیرنگی که تصاویر به آن آغشتهاند، به رخوت و رکود عمقی ذهن مشاهدهگر پیرمردی نقب میزند که به زحمت در قابی مشترک با همسرش دیده میشود… هرچه هست، زندگی انفرادی و انزوای بشری است که در هویت شغلی خود حل شده و وقتی قرار است بازنشسته شود در واقع هویت فردی خود را از دست رفته میبیند.
این حس خودباختگی و از دست دادن هویت که همراه با خود غم غربت و طردشدگی را به همراه دارد، توجه و تمرکز مخاطب را به همان روزمرگی تکراری اما قابل تحمل جلب میکند. چراکه با از دست رفتن شغل/ معنای زندگی، همهچیز ملالآورتر و بهنوعی برای پیرمرد غیرقابل تحمل میشود.
به این ترتیب در طول فیلم با مردی سروکار داریم که در روندی تدریجی تعادل و توازن زندگیاش حتی در ارتباط با طبیعت، همسر و روزمرگی بههم میریزد و این آغاز تعارض او با جهان هستی و حرکت در مسیر سراشیبی زوال است.


