در ادامه بررسی موضوع فرزندکشی در داستانهای کوتاه فارسی، این بار بهسراغ داستان دیگری با این موضوع میرویم: داستان «بزرگراه» نوشتهی حسین نوشآذر.
داستان «بزرگراه» ماجرای مردی به اسم سهراب است (که این اسم بیشک عامدانه انتخاب شده) که 16 سال است مهاجرت کرده و به قول راوی وارد جهان دیگری شده. در این شانزده سال، هیچ خبری از پدر مستبدش نبوده جز وقتهایی که بهدلیل ورشکستگیِ پس از رفتنِ سهراب، از او پول طلب میکرده. درواقع هیچ رابطهی عاطفیای بین پدر و پسر وجود نداشته است؛ چه قبل از مهاجرت سهراب و چه پس از آن. سهراب برای رهایی از سلطهی پدر مستبدش دستخالی مهاجرت میکند و تمام تلاش خودش را میکند که یک زندگی معمولی برای خودش بسازد. حالا 16 سال بعد، سروکلهی پدرِ پیرش در دوسلدورف پیدا میشود. او که برای درمان پروستاتش آمده، به سهراب میگوید که آمده به او سر بزند ولی سهراب میداند علت اصلی آمدن او چیزی جز درمان نیست. سهراب به فرودگاه میرود، پدر را برمیدارد و در مکانی جنگلی و ناشناخته، او را وسط راه رها میکند. او هنگام رها کردن پدر، به مرگِ مادرش اشاره میکند و همچنین به بیوفاییهایی که پدر در حق مادرش کرده. از این طریق نوشآذر به داستان خودش ابعاد روانکاوانه نیز میبخشد. درنهایت سهراب چمدان پدرش را هم میگذارد کنار جاده و میرود و از این طریق، از او انتقام میگیرد و به خانهاش برمیگردد. حالا پدر درست مانند زمانی میشود که سهراب دستخالی با یک چمدان مهاجرت کرده بود.
در نگاه اول بهنظر میرسد که در این داستان با نوعی پدرکشی نمادین طرف هستیم و نه فرزندکشی. اتفاقاً باید گفت که آشنازدایی نویسنده از مضمون فرزندکشی در همینجا شکل گرفته است. ما رستم و سهرابِ مدرنشدهای در این داستان داریم که سهرابِ قصه، از پدرش انتقام میگیرد. درواقع مضمون «فرزندکشی» در پسزمینهی این داستان قرار دارد؛ مخصوصاً جایی که پدر جدا از زورگوییهایش، به مادرِ سهراب خیانت میکند و همچنین با وجود اینکه بسیار پولدار است، هیچ پولی به فرزندش نمیدهد. در اواخر داستان در دیالوگ سهراب به پدر چنین میخوانیم:
«در بیست سال گذشته من تنها بودم. تنها بودم و هر بار که به کسی خیانت کردم و یا از کسی خیانت دیدم به یاد شما افتادم. بیست سال عمری است و حالا دیگر نمیتوانم شما را دوست داشته باشم. حالا دیگر نمیتوانم فکر کنم که شما پدرم هستید.»
در واقع اتفاقاتی که در این بیست سال تنهایی و زجر در کشور غریب رخ داده، همان عمل نمادین «فرزندکشی» است و اگر این «فرزندکشی» را زلزلهای در داستان درنظر بگیریم، میتوانیم بگوییم که نویسنده حالا دارد به ما پسلرزهی آن زلزلهی مهیب را نشان میدهد؛ پسلرزهای که بهشکلی جالب به پدرکشی منتهی میشود. درنتیجه در داستان «بزرگراه» نوشتهی حسین نوشآذر، همزمان هم با پدرکشی طرف هستیم هم با فرزندکشی.
اگر از زاویهای دیگر به این داستان نگاه کنیم، آیا میتوانیم بگوییم که شخصیت اصلی، سهراب، پس از پدرکشی به آرامش درونی میرسد؟ داستان صراحتاً چیزی از آرامش درونی و رستگاری شخصیت اصلی نمیگوید. اما نشانههایی در داستان وجود دارند که با استناد به آنها میتوان ادعا کرد در پسِ این پدرکشی، چیزی جز بازتولید خشونت وجود ندارد. در اوایل داستان وقتی سهراب منتظر پدرش است، بهشدت نگران و مضطرب است. او به دستشویی میرود تا آبی به سر و صورت خود بزند. وقتی سهراب خود را در آینه نگاه میکند با این صحنه مواجه میشود که نشاندهندهی بازتولید خشونت است:
«در پاکیِ آینه به خود مینگریست و طرحی از چهرهی پدر را بازمیشناخت. استخوانبندی چهرهی پدر- آنگونه که او هنوز در خاطر داشت، یا میپنداشت که در خاطر دارد- درشت بود، و درشتی استخوانها مردانگی چهرهی پدر را دوچندان میکرد. چهرهی سهراب مردانه بود و خشن.»
همچنین در اواخر داستان نشانهی دیگری وجود دارد که سهراب، حتی پس از پدرکشیِ نمادین، آرامش نخواهد یافت. نویسنده بدون اینکه مستقیماً بخواهد درونیات سهراب را به خواننده نشان دهد نوعی تناظر بین درونیاتِ سهراب و مکانی که در آن پدر را رها میکند وجود دارد. توصیفات این مکان را با هم بخوانیم:
«سهراب کنار برکه ایستاد. آب برکه گلآلود بود. چند ماهی مرده روی آب شناور بودند. برکه بوی ماندگی میداد… سهراب به نعش دو ماهی مرده مینگریست. در برکه با وجود آلودگی هنوز زندگی بود. برکه، مرداب بود و هنوز زنده بود.»
و نباید فراموش کرد که این مرداب گندآلود در نتیجهی فرزندکشی نمادینی که مستقیماً در داستان روایت نمیشود ولی در پسزمینه حاضر است، بهوجود آمده است.
درنهایت میتوان اشارهای هم داشت به زبانِ داستان. طبیعتاً در هر داستانی، زبانِ داستان متناظر است با راوی آن داستان. ممکن است چیزی که از نظر دستوری غلط باشد، در زبان یک راوی اولشخص کودک در داستانی خاص، درست و بهجا باشد. اما خوانندهی امروزِ این داستان بلافاصله متوجه کهنگی زبان میشود. شروع داستان را با هم بخوانیم:
«با خود اندیشید: آیا پدرم را بازمیشناسم؟ آیا پدرم را پس از این همه سال بازمیشناسم؟»
یا در فرودگاه وقتی سهراب بهدنبال دستشویی میگردد چنین میخوانیم:
«تابلو راهنما مسیری را که به دستشویی مردانه میانجامید نشان کرده بود. از پیِ نشان رفت و ساده به دستشویی رسید.»
در قدم اول باید چنین درنظر گرفت که نویسنده آگاهانه این زبان کهنه را برای روایت این داستان انتخاب کرده است ولی با بررسی بیشتر داستان میتوان گفت که الزام روایی کافی برای انتخاب این زبان برای این داستان وجود ندارد و نویسنده میتوانست با توجه به فضا و مضمون مدرن داستانش، زبان تازهتر و زندهتری برای روایتش انتخاب کند.


