فیلم «طعم گیلاس» یک درام مینیمال در عرض زندگی مرد میانسالی است که تصمیم گرفته بر طول زندگیاش نقطۀ پایان بگذارد. این همراهی ساده و به ظاهر اتفاقی بهگونهای ظریف با زیرمتنی فلسفی به جریان تولد، حیات و مرگ نقب میزند که پایان آن بهمثابۀ رستاخیز نوع بشر است.
عباس کیارستمی، فیلمساز، عکاس،… و در یک کلمه هنرمند چندوجهی است که حیات پرباری را از نوجوانی تا 76 سالگی تجربه کرد. از نقاشی و گرافیک آغاز کرد و با ساخت آگهی بازرگانی و طراحی پوستر، تیتراژ و عنوانبندی فیلم ادامه داد تا در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان به ساخت فیلم کوتاه روی آورد.
به موازات خلق و آفرینش در حیطههای مختلف هنری از شعر و آهنگسازی و رهبری اپرا تا طراحی صحنه و لباس، از تدوین تا عکاسی و نقاشی و…، به ساخت فیلمهای کوتاه، بلند و مستند به سبک و سیاق خاص خود که به جریان عادی و روح مستندگون زندگی نزدیک بود، ادامه داد.
پس از ساخت فیلمهای برجستهای همچون «مشق شب»، «کلوز آپ» و سه گانۀ کوکر (زلزله) شامل «خانه دوست کجاست؟»، «زندگی و دیگر هیچ» و «زیر درختان زیتون» که در کنار دیگر فیلمهایش جوایز مهمی از جشنوارههای معتبر جهانی دریافت کرده و او را پیش از وطن، در جهان مشهور کردند، یکی از آثار مهم کارنامۀ خود و سینمای ایران را خلق کرد.
«طعم گیلاس» سال 1376 بر اساس فیلمنامهای به قلم کیارستمی ساخته شد و مهمترین جایزه سینمای ایران را سال 1997 از جشنواره کن به دست آورد. نخل طلای بهترین فیلم کن، جایزه بهترین فیلم خارجی از انجمن منتقدان فیلم بوستون و همچنین انجمن ملی منتقدان فیلم، جایزه بهترین فیلم جشنواره جاکارتا، جایزه ویژه جشنواره استانبول و جایزه ویژه یونسکو از موفقیتهای پرشمار این فیلم در کنار نامزدیهای متعدد هستند.
فیلمی که تا امروز بعد از گذر نزدیک به سی سال هنوز هم به بهانههای مختلف در رتبهبندی آثار مهم و تأثیرگذار سالیان و دههها قرار گرفته و همواره از آن یاد میشود. مجموعه کرایتریون که ارائهدهنده فیلمهای کلاسیک و معاصر سینما با بهترین کیفیت است، سال 1999 «طعم گیلاس» را بهعنوان اثری منحصربهفرد معرفی و سال 2020 نسخه بلور رِی این فیلم را منتشر کرد.
«طعم گیلاس» به مقطعی از زندگی کاراکتر محوری؛ مردی میانسال به نام آقای بدیعی (همایون ارشادی) میپردازد که تصمیم خود را برای خودکشی گرفته و در حال بررسی جوانب مرگ و پس از مرگ خود است.
فیلمساز با هوشمندی با انتخاب موقعیتی که کاراکتر به چالشهای درونی خود برای رسیدن به این تصمیم خطیر پایان داده و به نتیجهای قطعی برای مرگ رسیده، رویکرد دراماتیک فیلم را از قید ارائه دلایل و چراییِ رسیدن به این نتیجه، بهخصوص در راستای الگوهای کلاسیک و متعارف آزاد کرده است.
با این انتخاب علاوهبر اینکه امکان خوانشی مدرن و مینیمال از موقعیتی انتحاری و دراماتیک پیدا کرده، با این نگفتن؛ در واقع این دلایل و چرایی را به وسعت ذهن مخاطبانی از سراسر جهان بسط و گسترش داده، بدون آنکه کسی را مجبور و محدود به پذیرش بیچون و چرای نقطهنظر قطعی و روشن خود کند.
این یکی از دلایلی است که به «طعم گیلاس» وجهی همه شمول داده تا در هر نقطه از جهان ارجاعپذیری داشته باشد. در عین حال با پرداختن به مفاهیم ازلی- ابدی حیات بشری همچون پوچی و سرخوردگی و ناامیدی، بدون آنکه توضیح مشخصی درباره نوع، جنس و شناسنامه این حسهای مشترک بدهد، اثر خود را از قید زمان رهانیده تا بدل شود به قصهای مبتلا و ملموس در هر زمان و مکان و فرهنگ و باوری.
فیلم در طول ۹۵ دقیقه حاصل یک همراهی تنگاتنگ و تدریجی با آقای بدیعی برای یافتن فردی است که قبول کند پس از مرگ روی گورش خاک بریزد و دستمزدش را بردارد. البته این درخواست در روند مواجهه او با افراد مختلف به شکلی تدریجی طرح و کامل میشود.
آنهم در روندی که بدیعی زمانی را صرف غلبه بر تردید خود برای طرح درخواست به افراد پیرامونی میکند و همراه با نظارهگری او به کودکان، نوجوانان و جوانی است که گمان انحراف جنسی به او میبرد.
این طراحی و تدریجی بودن روند، شکلی از رمز و راز به شمایل کاراکتر و نیاز دراماتیک او داده که گزینههایی را به ذهن مخاطب میآورد و در نهایت وقتی بدیعی جرئت پیدا میکند تا درخواست خود را با آدمهای انتخابی مطرح کند، مخاطب نیز از دریچۀ ذهن آنها، تردید، مخالفت و موافقت خود را به بوته آزمون میگذارد.
از سرباز وظیفه تا طلبۀ افغان و پیرمرد کارگر موزه، هر یک مواجههای متناسب با باور و تجربههای شخصی خود با درخواست بدیعی دارند که اولی را به فرار، دومی را به موعظه و پند و اندرز معنوی و سومی را به همراهی و روایتگری تجربه خود از تصمیم به خودکشی وامیدارد.
پیرمردی که برای طولانی شدن مسیر بازگشت به روستا از بدیعی میخواهد راه فرعی پیچدرپیچ را طی کند تا او بتواند خاطره خود را از روزی که تصمیم به خودکشی داشته، اما با ظرفی پر از توت به خانه بازگشته، تعریف کند (رفته بودم خودکشی کنم، توت چیدم آوردم خونه. آقا یه توت ما را نجات داد!)
لحظاتی بعد این پیرِراهِ غیرکلیشهای در پیچوخم جاده خاکی با مسیریابی به چپ و راست که گاهوبیگاه روال حرفهایش را میشکند تا از سقوط در ورطۀ موعظه و شعار و نصیحت دور شود- درحالیکه دوربین ناظر بر حرکت ماشین در جادهای بهمثابۀ زندگی است-، به سادهترین شکل ممکن مهمترین فلسفه حیات را که بعینه تجربه کرده، در گوش بدیعی که حالا رفیق خود میداند، زمزمه میکند:
قطع امید کردی؟
دَم صبح طلوع آفتابو نمیخوای ببینی؟
سرخ و زرد آفتابو موقع غروب، دیگه نمیخوای ببینی؟
ماهو دیدی؟
نمیخوای ستارهها رو ببینی؟
شب مهتاب، اون قرص کامل ماه رو دیگه نمیخوای ببینی؟
چشماتو میخوای ببندی؟
دیگه نمیخوای آب چشمه خنک بخوری؟ نمیخوای دست و صورتتو با اون آب چشمه بشوری؟
به این چهار فصل طبیعت نگاه میکنی، هر فصلی یه میوه میاد. تابستان میشه یه میوه میاد، پاییز میشه یه میوه میاد، زمستان یه میوه میاد، بهار یه میوه میاد.
هیچ مادری به بچهاش این خدمت رو نکرده که خداوند به بندگانش ارزانی کرده،
همه اینها رو قلم بزن، از همه اینها رد میشی،
از مزه یه گیلاس، میخوای بگذری؟
نگذر!
من رفیقتم میگم نگذر!
در طول این مسیر بدیعی تنها شنونده است، گویی در هزارتوی ذهن خود میراند و پاسخی برای رد یا تأیید حرفهای حکیمانه پیرمرد نمییابد. همچنانکه در نهایت پای تصمیم خود ایستاده و در موعد مقرر شبانه در گوری که خود زیر درخت حفر کرده، میآرامد.
اما نکته مهم این است که فیلمساز در جهت واقعگرایی و مستندنمایی که شالوده همۀ فیلمهایش را شکل میدهد، قصد ندارد سنتز درام و تأثیر مستقیم آن را لزوماً در کاراکتر محوری به تصویر کشیده و او را دچار تغییر و تحولی کند که در واقعیت کمتر رخ میدهد، ولی همه فیلمهای داستانی گرفتار این دروغ بزرگ هستند!
او کاراکتر هدف خود را نه فقط آقای بدیعی بلکه همه افرادی در نظر گرفته که در زمان حالوآینده دور و نزدیک با این وسوسه پوچی و میل به مرگ خودخواسته دستوپنجه نرم میکنند… چه بسا یکی از آنها با لمحهای از فیلم دچار تردید در تصمیم خود شود و سنتز نهایی در واقعیت شکل بگیرد.
به همین واسطه است که فیلمساز، سرانجام کاراکتر محوری را نه لزوماً در روز بعد از خودکشی و خاک ریختن پیرمرد کارگر موزه بر گورش، بلکه به رستاخیز بیداری پیوند میدهد.
او با ظرافت و طنازی خاص خود، پشت صحنه فیلم را به مدد میگیرد تا به سرگردانی، پریشانی و تردید کاراکتر/ بازیگر پایان دهد، تا بر مرز واقعیت و مستند و نمایش و خیال به پرونده حیاتِ نمایشی آقای بدیعی رنگی از احیا و زندگی دوباره بزند.


