در سومین قسمت از مجموعهیادداشتهای «فرزندکشی در داستان کوتاه فارسی» بهسراغ یکی از داستانهای نسل اول داستاننویسان فارسی رفتهایم: داستان کوتاه «چمدان» نوشتهی بزرگ علوی. «چمدان» با وجود تمام ضعفهای ساختاری و پیرنگیاش، از این جهت شایسته بررسی است که جزو نخستین تلاشهای نویسندههای ادبیات مدرن ایران در زمینهی داستان کوتاه است. بزرگ علوی داستان «چمدان» را در خرداد سال ۱۳۱۱ نوشت و در مجموعهای به همین نام بههمراه چند داستان کوتاه دیگر منتشر کرد.
با نگاهی سریع به پیرنگ داستان، بهراحتی متوجه تأثیر رمان «برادران کارامازوف» روی بزرگ علوی در داستان «چمدان» میشویم. کل ماجرای داستان از این قرار است که پسر و پدری که اصلاً رابطهی خوبی با هم ندارند، هممسیر شده، به روستای «سیتو» میروند. شخصیت اصلی داستان، که پسر است، به این دلیل با پدر همراه شده که برود دختری به نام «کاتوشکا» را ببیند (تشابه اسم «کاتوشکا» در این داستان و «گروشنکا» در «برادران کارامازوف» جالبتوجه است). در آنجا پسر، که مخالف رسم و رسومهای کهن و نمادین از جمله ازدواج است، متوجه میشود که معشوقهاش به انتظارات اجتماعی تن داده است و میخواهد ازدواج کند. در یک چرخش سطحی که مخاطب را بهیاد داستانهای کلیشهای او.هنری میاندازد، شخصیت اصلی داستان متوجه میشود که داماد کسی نیست جز پدر خودش.
در داستان «چمدان» نه با یک قتل فیزیکی، بلکه با یک فرزندکشی روحی-روانی طرف هستیم. درواقع، شخصیت پدر مانند پدرِ رمان «برادران کارامازوف»، با ظلم کردن به پسرهایش، هر یک از آنها را بهنحوی به قتل روانی رسانده است. این مضمون را در داستان «بزرگراه» که در یادداشت قبلی نیز بررسی کرده بودیم، شاهد هستیم. اما داستان «چمدان» پیچیدگیهای داستان «بزرگراه» را ندارد؛ مخصوصاً از نظر شخصیتپردازی. بزرگ علوی از طریق راوی اولشخص داستان، که همان پسر است، از طریق توصیفها و مستقیمگوییهایش صراحتاً اعلام میکند که در این داستان نمادین، پدر و پسر، یک پدر و پسر معمولی نیستند و مخاطب باید بتواند خوانشهای سیاسی داشته باشد. به تعدادی از این توصیفها نگاه کنیم:
«دقت و مواظبت او، وقار و بزرگمنشی او، وقاری را که از آباء و اجداد به ارث برده بود، وقار شترمآبی او با زندگانی مشوش پریشان من، با دل چرکین من، بههیچ وجه جور نمیآمد. در خانهی او یک قفسه مخصوص صابون، یکی مخصوص سیگار، یک اتاق هم مخصوص کتاب بود.»
و در ادامه راوی دلیل این «دلچرکینبودن» را اینطور توضیح میدهد:
«مگر من آن پسری نیستم که پس از مدتها زد و خورد از خانهی او بیرون آمده بودم، چون که میل نداشتم هر روز ساعت یک بعدازظهر غذا بخورم و هر شب ساعت یازده در خانه باشم و بخوابم و صبح ساعت هفت سر میز چایی حاضر باشم.»
بنابراین اولین دوگانهی بین پدر و پسر نوعی نظم/آشفتگی است. پدر همهچیزش روی اصول است و پسر، که از دست او به برلین آمده، نوعی آشفتگی را بیشتر میپسندد و آن را سرزندهتر میداند. او در جایجای داستان مستقیماً پدرش را به اقتدارگرایی متهم میکند:
«این حالت چشم که آثار ظلم و اقتدار پدر عهد بربریت بود، برای من کشنده و ناگوار بود.»
و در ادامه: «عطر او، کروات او، مال این دوره بود ولی افکارش! حتماً باید ساعت یازده غذا بخورد… و الا… نظم و ترتیب زندگانی بههم میخورد… به وقار لطمه وارد میآید، خانواده از میان میرود، اصول مقدس خانواده را باید رعایت کرد.»
از همینجا میتوان گفت که دومین دوگانهی بین پدر و پسر، قدیم/جدید است. پدر که ظاهر جدیدی دارد و منظم و مرتب و خوشپوش است، افکارش قدیمی است و پسر خودش را مدرن میداند. اما این پسر، بازی را، که در داستان بازی عشق و بهدست آوردن «کاتوشکا» است، به پدر سنتی و اقتدارگرای خود میبازد و صحنه را برای آن دو خالی میکند و بهنوعی میتوان گفت که میمیرد. درواقع پدر از طریق اقتدار، پول و نفوذ اجتماعی، فرزند خود را میکشد. راوی اولشخص داستان، که ماجرا را با فاصله روایت میکند و احتمالاً بهخاطر این موضوع به شخصیتی بدبین و ضدزن تبدیل شده، علت شکست خودش را اینطور بیان میکند:
«نه پدر و مادر، هیچکس او را مجبور نمیکرد اما یک دیو منحوس مندرس مهیب، پول، جامعه، محیط او را مجبور میکرد که برود خودش را بفروشد. برای یک عمر بفروشد. برای اینکه بتواند فقط زندگانی کند. زنها همه خود را میفروشند؛ بعضی در مقابل یک پول جزئی برای ساعت و روز، بعضی دیگر برای یک عمر در مقابل تأمین زندگی.»
درنهایت میتوان گفت که داستان «چمدان» بزرگ علوی که در فضای تاریخی رضاشاهی نوشته شده است، سعی دارد شکست نوعی تفکر مدرن (از دیدِ بزرگ علوی) را در نتیجهی اقتدار و نظم و سلطهی تفکر قدیمی و سنتی نشان دهد. شخصیت پدر را میتوان نماد آن تفکر سنتی و نفوذ اجتماعی دانست و تفکر پسر را، که در برلین دانشجو است، نمادی از تفکر مدرن. با بررسی و تطبیق داستان «چمدان» با دو داستان قبلی این مجموعهیادداشت (داستانهای «استخر» از فرهاد کشوری و «بزرگراه» از حسین نوشآذر)، میتوان چنین نتیجهگیری کرد که نویسندههای ایرانی رفتهرفته بیشتر با تکنیکهای داستاننویسی آشنا شدهاند. در شخصیتپردازی، کمکم، از سیاه و سفید کردن مطلق آدمها فاصله گرفتهاند و شخصیتهایی خاکستری آفریدهاند.


