Close Menu
مجله تخصصی فینیکسمجله تخصصی فینیکس

    Subscribe to Updates

    Get the latest creative news from FooBar about art, design and business.

    What's Hot

    حضور پررنگ سینمای ایران در جشنواره SECIME 2026 

    پینا باوش؛ ۴۷ سال بعد

    زندگی دیگران بیست سال بعد، هنوز صدای نفس‌ها شنیده می‌شود

    Facebook X (Twitter) Instagram Telegram
    Instagram YouTube Telegram Facebook X (Twitter)
    مجله تخصصی فینیکسمجله تخصصی فینیکس
    • خانه
    • سینما
      1. نقد فیلم
      2. جشنواره‌ها
      3. یادداشت‌ها
      4. مصاحبه‌ها
      5. سریال
      6. مطالعات سینمایی
      7. فیلم سینمایی مستند
      8. ۱۰ فیلم برتر سال ۲۰۲۴
      9. همه مطالب

      اخلاق، ایدئولوژی و تعلیق زیبایی‌شناسی در «یک تصادف ساده»

      ۶ اسفند , ۱۴۰۴

      پس از آنچه می‌کُشیم چگونه زندگی می‌کنیم؟ | تحلیل تماتیک فیلم «چیزهایی که می‌کُشی»

      ۱۱ دی , ۱۴۰۴

      شک در برابر یقین، انتقام در برابر اخلاق | نگاهی به فیلم «یک تصادف ساده»، ساخته‌ی جعفر پناهی از منظر فلسفه‌ی دیوید هیوم

      ۲۳ آذر , ۱۴۰۴

      «تمام آنچه از تو باقی مانده است»، روایت تراژیک سه نسل از یک خانواده فلسطینی

      ۱۷ آذر , ۱۴۰۴

      گزارش حضور «ایفما» یا کانون فیلمسازان مستقل ایران در بازار فیلم اروپا، برلین ۲۰۲۶

      ۵ اسفند , ۱۴۰۴

      وقتی پنجره به خط مقدم بدل می‌شود

      ۳ اسفند , ۱۴۰۴

      برلیناله ۲۰۲۶ | «اگر زنده بودم»؛ غلبه رویا بر واقعیت

      ۲۷ بهمن , ۱۴۰۴

      روایت یک زندان، در میانه‌ی بحث‌های جهانی درباره‌ی سرکوب و آزادی هنر

      ۲۶ بهمن , ۱۴۰۴

      یک پنجره برای دیدن؛ ایرانی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها | مسافران

      ۱۷ دی , ۱۴۰۴

      یک پنجره برای دیدن؛ کلاسیک‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها | به بهانه ۶۵ سالگی فیلم «حقیقت»

      ۱۳ دی , ۱۴۰۴

      روایتی یگانه از حقیقت پاره پاره | بازخوانی فیلم «روز واقعه»  به نویسندگی بهرام بیضایی

      ۹ دی , ۱۴۰۴

      یک پنجره برای دیدن؛ کلاسیک‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها | به بهانه ۵۰ سالگی فیلم «بعد از ظهر سگی»

      ۶ دی , ۱۴۰۴

      آنچه بر زنان خواننده در ایران می‌گذرد، شر محض است | زن، زندگی، آزادی، راه بی‌بازگشت: هانا کامکار

      ۲۷ آذر , ۱۴۰۴

      گفت‌و‌گوی اختصاصی محمد عبدی با بلا تار؛ راز و رمز جهان سیاه و سفید 

      ۱۳ آذر , ۱۴۰۴

      این انتخاب تک ‌تک افراد است که در این برهه کجا بایستند: در کنار مردم یا در سمت منفعت شخصی | زن، زندگی، آزادی، راه بی‌بازگشت: مریم مقدم

      ۶ آذر , ۱۴۰۴

      خوشحالم که کنار مردم ایستادم | زن، زندگی، آزادی، راه بی‌بازگشت: زهرا شفیعی دهاقانی

      ۲۲ آبان , ۱۴۰۴

      رحیم شاگرد نجار یا مانکن گوچی و بربری | نگاهی به چهار قسمت اول سریال «بامداد خمار»، ساخته‌ی نرگس آبیار

      ۱۸ آبان , ۱۴۰۴

      بازنمایی ملتهب فرودستی و روایت‌های تکرارشونده | درباره سریال‌های نمایش خانگی

      ۱۳ آبان , ۱۴۰۴

      «قلب‌های سیاه»؛ جذاب و تاثیرگذار اما ناموفق در بازنمایی واقعیت جنگ با داعش

      ۱۷ شهریور , ۱۴۰۴

      مرز باریک بین جبر و اختیار | نگاهی به سریال «وحشی» ساخته هومن سیدی

      ۳ شهریور , ۱۴۰۴

      زندگی دیگران بیست سال بعد، هنوز صدای نفس‌ها شنیده می‌شود

      ۱۴ فروردین , ۱۴۰۵

      اخلاق، ایدئولوژی و تعلیق زیبایی‌شناسی در «یک تصادف ساده»

      ۶ اسفند , ۱۴۰۴

      جایگاه بهرام بیضایی در تئاتر و سینمای مدرن در ایران

      ۱۰ دی , ۱۴۰۴

      بازنمایی جنون در «وویتسک» کارل گئورگ بوشنر، «وویتسک» ورنر هرتزوگ و «پستچی» داریوش مهرجویی

      ۲۱ مهر , ۱۴۰۴

      مستند «ترانه» پگاه آهنگرانی: معرفی، واکنش‌ها و تحلیل

      ۴ دی , ۱۴۰۴

      ایستادن مستند در زمین تاریخ | درباره سینمای مستند و مسائل آن در ایران امروز

      ۲۵ آذر , ۱۴۰۴

      پیتر واتکینز و سینمای مقاومت

      ۱۹ آبان , ۱۴۰۴

      گم شدن در خانه دوست | درباره مستند «درخت زندگی» به بهانه درگذشت احمد احمدپور

      ۶ آبان , ۱۴۰۴

      حضور پررنگ سینمای ایران در جشنواره SECIME 2026 

      ۲۹ فروردین , ۱۴۰۵

      پینا باوش؛ ۴۷ سال بعد

      ۲۲ فروردین , ۱۴۰۵

      زندگی دیگران بیست سال بعد، هنوز صدای نفس‌ها شنیده می‌شود

      ۱۴ فروردین , ۱۴۰۵

      جنگ و تاثیرات مرگبار آن بر محیط زیست ایران

      ۸ فروردین , ۱۴۰۵

      زندگی دیگران بیست سال بعد، هنوز صدای نفس‌ها شنیده می‌شود

      ۱۴ فروردین , ۱۴۰۵

      اخلاق، ایدئولوژی و تعلیق زیبایی‌شناسی در «یک تصادف ساده»

      ۶ اسفند , ۱۴۰۴

      گزارش حضور «ایفما» یا کانون فیلمسازان مستقل ایران در بازار فیلم اروپا، برلین ۲۰۲۶

      ۵ اسفند , ۱۴۰۴

      وقتی پنجره به خط مقدم بدل می‌شود

      ۳ اسفند , ۱۴۰۴
    • ادبیات
      1. نقد و نظریه ادبی
      2. تازه های نشر
      3. داستان
      4. گفت و گو
      5. همه مطالب

      «رئالیسم کثیف» و بازنمایی جهان از طریق فقدان و غیاب | نگاهی به داستان‌کوتاه‌نویسان آمریکایی دهه‌ی هشتاد

      ۱۸ دی , ۱۴۰۴

      دربارۀ «بد دیده شد، بد گفته شد» ساموئل بکت

      ۱ دی , ۱۴۰۴

      آخرین پیامبر ادبیات مدرن جهان: ناباکوف

      ۲۴ آذر , ۱۴۰۴

      معصومی که سانسور شد؛ نگاهی به داستان «معصوم چهارم» هوشنگ گلشیری

      ۲۰ آذر , ۱۴۰۴

      جادوی روایتگری در رمان کوتاه «بدرودها» نوشته‌ی خوآن کارلوس اونتی

      ۱۶ مرداد , ۱۴۰۴

      بررسی فمنیستی رمان «گوگرد» نوشته‌ی عطیه عطارزاده

      ۱۰ خرداد , ۱۴۰۴

      نگاهی به رمان «رؤیای چین» نوشته‌ی ما جی‌ین

      ۹ خرداد , ۱۴۰۴

      نگاهی به داستان «خانواده‌ی مصنوعی» نوشته‌ی آن تایلر

      ۲ فروردین , ۱۴۰۴

      ماشین پرواز | داستان کوتاه از ری برادبری

      ۱۴ دی , ۱۴۰۴

      ژانوس | داستان کوتاه از آن بیتی

      ۲ آذر , ۱۴۰۴

      چارلز | داستان کوتاه از شرلی جکسون

      ۱۱ آبان , ۱۴۰۴

      محدوده | داستان کوتاه از جویس کَری

      ۶ مهر , ۱۴۰۴

      جادویی از جنس واقعیت، حقیقتی از جنس تخیل

      ۲۰ اسفند , ۱۴۰۴

      گفتگو با مهدی گنجوی درباره تصحیح نسخۀ جدید کتاب «هزار و یکشب»

      ۲۴ شهریور , ۱۴۰۴

      اعتماد بین سینماگر و نویسنده از بین رفته است | گفتگو با شیوا ارسطویی

      ۲۴ اسفند , ۱۴۰۳

      هر رابطۀ عشقی مستلزم یک حذف اساسی است | گفتگو با انزو کرمن

      ۱۶ اسفند , ۱۴۰۳

      جادویی از جنس واقعیت، حقیقتی از جنس تخیل

      ۲۰ اسفند , ۱۴۰۴

      وقتی شعر، وجدان بیدار جهان می‌شود

      ۳ اسفند , ۱۴۰۴

      شما بسیارید و آنان اندک | تفسیر یک شعر

      ۱۱ بهمن , ۱۴۰۴

      «رئالیسم کثیف» و بازنمایی جهان از طریق فقدان و غیاب | نگاهی به داستان‌کوتاه‌نویسان آمریکایی دهه‌ی هشتاد

      ۱۸ دی , ۱۴۰۴
    • تئاتر
      1. تاریخ نمایش
      2. گفت و گو
      3. نظریه تئاتر
      4. نمایش روی صحنه
      5. همه مطالب

      تئاتر با عشق آغاز می‌شود | نگاهی به حضور محمود دولت‌آبادی در تئاتر ایران

      ۲۱ تیر , ۱۴۰۴

      آنچه بر زنان خواننده در ایران می‌گذرد، شر محض است | زن، زندگی، آزادی، راه بی‌بازگشت: هانا کامکار

      ۲۷ آذر , ۱۴۰۴

      گفتگو با فرخ غفاری دربارۀ جشن هنر شیراز، تعزیه و تئاتر شرق و غرب

      ۲۸ آذر , ۱۴۰۳

      جایگاه بهرام بیضایی در تئاتر و سینمای مدرن در ایران

      ۱۰ دی , ۱۴۰۴

      جسارت در کشف قلمروهای تازه اجرایی در دو اجرای مهیار جوادی‌ها

      ۱۶ آذر , ۱۴۰۴

      فرانتس زاور کروتس، صدای مردم فلاکت‌زده و خاموش

      ۳ آذر , ۱۴۰۴

      جشن نور و شعر و سکون در دنیای نابغه‌ی تئاتر تجربی جهان | نگاهی کوتاه به دنیای تئاتری رابرت ویلسون

      ۲۶ مرداد , ۱۴۰۴

      پینا باوش؛ ۴۷ سال بعد

      ۲۲ فروردین , ۱۴۰۵

      جسارت در کشف قلمروهای تازه اجرایی در دو اجرای مهیار جوادی‌ها

      ۱۶ آذر , ۱۴۰۴

      خروج از دوزخ به میانجی عریان کردن روح | دربارۀ نمایش «آیا چشم پس از مدتی به تاریکی عادت می‌کند؟» به نویسندگی و کارگردانی علی فرزان

      ۲۳ مهر , ۱۴۰۴

      بازیابی بدن محتضر پدر از طریق آیین قربانی‌کردن | درباره نمایش «مادر» به نویسندگی و کارگردانی حسین اناری

      ۵ شهریور , ۱۴۰۴

      پینا باوش؛ ۴۷ سال بعد

      ۲۲ فروردین , ۱۴۰۵

      جایگاه بهرام بیضایی در تئاتر و سینمای مدرن در ایران

      ۱۰ دی , ۱۴۰۴

      آنچه بر زنان خواننده در ایران می‌گذرد، شر محض است | زن، زندگی، آزادی، راه بی‌بازگشت: هانا کامکار

      ۲۷ آذر , ۱۴۰۴

      جسارت در کشف قلمروهای تازه اجرایی در دو اجرای مهیار جوادی‌ها

      ۱۶ آذر , ۱۴۰۴
    • نقاشی
      1. آثار ماندگار
      2. گالری ها
      3. همه مطالب

      پیکاسو؛ از دل رقص تا نقاشی روی بوم

      ۴ مهر , ۱۴۰۴

      زیبایی و عدالت | بررسی ایده‌های اصلی الین اسکاری

      ۳۰ تیر , ۱۴۰۴

      پنجاه تابلو | ۴۹- سه تصویر ماندگار در فرهنگ بصری آمریکا

      ۱۹ خرداد , ۱۴۰۴

      پنجاه تابلو | ۴۸- پنج نمونۀ‌ برتر از فیگورهایی با نمای پشت در نقاشی

      ۱۱ خرداد , ۱۴۰۴

      پیکاسو؛ از دل رقص تا نقاشی روی بوم

      ۴ مهر , ۱۴۰۴

      من لئونور فینی‌ هستم

      ۱۶ تیر , ۱۴۰۴

      «کیفر/ون گوگ»؛ وقتی دو نابغه به هم می‌رسند

      ۱۳ تیر , ۱۴۰۴

      ادوارد بورا؛ فراموشی درد با نقاشی 

      ۲۳ خرداد , ۱۴۰۴

      پیکاسو؛ از دل رقص تا نقاشی روی بوم

      ۴ مهر , ۱۴۰۴

      زیبایی، صرفا وعده‌ی خوشبختی‌ست نه بیشتر

      ۱۳ مرداد , ۱۴۰۴

      زیبایی و عدالت | بررسی ایده‌های اصلی الین اسکاری

      ۳۰ تیر , ۱۴۰۴

      من لئونور فینی‌ هستم

      ۱۶ تیر , ۱۴۰۴
    • موسیقی
      1. آلبوم های روز
      2. اجراها و کنسرت ها
      3. مرور آثار تاریخی
      4. همه مطالب

      کابوس‌ها به مثابه امتداد بیداری: سیزدهمین سوگنامه کاتاتونیا (Katatonia)

      ۲۸ مرداد , ۱۴۰۴

      در فاصله‌ای دور از زمین | تحلیل جامع آلبوم The Overview اثر استیون ویلسون

      ۱۷ فروردین , ۱۴۰۴

      گرمی ۲۰۲۵ | وقتی موسیقی زیر سایه انتقادات و مصالحه قرار می‌گیرد

      ۱۲ اسفند , ۱۴۰۳

      دریم تیتر و Parasomnia:  یک ادیسه‌ی صوتی در ناخودآگاه ما

      ۲ اسفند , ۱۴۰۳

      پینا باوش؛ ۴۷ سال بعد

      ۲۲ فروردین , ۱۴۰۵

      شنبه‌ی مقدس (سبث)، شیطان‌پرستی و درخشش‌های انفرادی: ۱۰ اجرای برتر آزی آزبورن

      ۱ مرداد , ۱۴۰۴

      وودستاک: اعتراضی فراتر از زمین‌های گلی

      ۲۳ دی , ۱۴۰۳

      کیمیاگر و شاهزاده تاریکی: چگونه شارون آزبورن افسانه آزی را ساخت

      ۱۱ شهریور , ۱۴۰۴

      شنبه‌ی مقدس (سبث)، شیطان‌پرستی و درخشش‌های انفرادی: ۱۰ اجرای برتر آزی آزبورن

      ۱ مرداد , ۱۴۰۴

      چرا ما می­‌خواهیم باور کنیم که جیم موریسون هنوز زنده است؟

      ۱۸ فروردین , ۱۴۰۴

      زناکیس و موسیقی

      ۲۷ دی , ۱۴۰۳

      پینا باوش؛ ۴۷ سال بعد

      ۲۲ فروردین , ۱۴۰۵

      آنچه بر زنان خواننده در ایران می‌گذرد، شر محض است | زن، زندگی، آزادی، راه بی‌بازگشت: هانا کامکار

      ۲۷ آذر , ۱۴۰۴

      کیمیاگر و شاهزاده تاریکی: چگونه شارون آزبورن افسانه آزی را ساخت

      ۱۱ شهریور , ۱۴۰۴

      کابوس‌ها به مثابه امتداد بیداری: سیزدهمین سوگنامه کاتاتونیا (Katatonia)

      ۲۸ مرداد , ۱۴۰۴
    • معماری

      دو عبادتگاه، دو رویکرد، یک جغرافیا | نگاهی به معماری دو نمازخانه‌ی پارک لاله

      ۱۲ دی , ۱۴۰۴

      فرانک گری، معماری که با ساختمان‌هایش رقصید

      ۱۶ آذر , ۱۴۰۴

      زیر سایه‌ی یک ستون | برداشتی از کیفیت فضایی شبستان‌ها

      ۳۰ آبان , ۱۴۰۴

      موزه‌ی هنرهای معاصر تهران؛ سیالیت و صلبیت درهم تنیده

      ۲ آبان , ۱۴۰۴

      معماری می‌تواند روح یک جامعه را لمس کند | جایزه پریتزکر ۲۰۲۵

      ۱۴ فروردین , ۱۴۰۴
    • اندیشه

      جنگ و تاثیرات مرگبار آن بر محیط زیست ایران

      ۸ فروردین , ۱۴۰۵

      وقتی صلح به ایدئولوژی بدل می‌شود: نقدی بر صلح‌طلبی مطلق در افق ایران

      ۱۱ اسفند , ۱۴۰۴

      تحلیل دیکتاتور از منظرِ روانکاوی با احتسابِ فیلمی از «یورای هرتز»

      ۲ اسفند , ۱۴۰۴

      وقتی به ایران فکر می‌کنم، به نور فکر می‌کنم

      ۱۶ بهمن , ۱۴۰۴

      انقلاب به مثابه نوسان

      ۱۴ بهمن , ۱۴۰۴
    • پرونده‌های ویژه
      1. پرونده شماره ۱
      2. پرونده شماره ۲
      3. پرونده شماره ۳
      4. پرونده شماره ۴
      5. پرونده شماره ۵
      6. همه مطالب

      دموکراسی در فضای شهری و انقلاب دیجیتال

      ۲۱ خرداد , ۱۳۹۹

      دیجیتال: آینده یک تحول

      ۱۲ خرداد , ۱۳۹۹

      رابطه‌ی ویدیوگیم و سینما؛ قرابت هنر هفت و هشت

      ۱۲ خرداد , ۱۳۹۹

      Videodrome و مونولوگ‌‌هایی برای بقا

      ۱۲ خرداد , ۱۳۹۹

      مسیح در سینما / نگاهی به فیلم مسیر سبز

      ۱۵ مرداد , ۱۳۹۹

      آیا واقعا جویس از مذهب دلسرد شد؟

      ۱۵ مرداد , ۱۳۹۹

      بالتازار / لحظه‌ی لمس درد در اتحاد با مسیح!

      ۱۵ مرداد , ۱۳۹۹

      آخرین وسوسه شریدر

      ۱۵ مرداد , ۱۳۹۹

      هنرمند و پدیده‌ی سینمای سیاسی-هنر انقلابی

      ۱۲ مهر , ۱۳۹۹

      پایان سینما: گدار و سیاست رادیکال

      ۱۲ مهر , ۱۳۹۹

      گاوراس و خوانش راسیونالیستی ایدئولوژی

      ۱۲ مهر , ۱۳۹۹

      انقلاب به مثابه هیچ / بررسی فیلم باشگاه مبارزه

      ۱۲ مهر , ۱۳۹۹

      پورن‌مدرنیسم: الیگارشی تجاوز

      ۲۱ بهمن , ۱۳۹۹

      بازنمایی تجاوز در سینمای آمریکا

      ۲۱ بهمن , ۱۳۹۹

      تصویر تجاوز در سینمای جریان اصلی

      ۲۱ بهمن , ۱۳۹۹

      آیا آزارگری جنسی پایانی خواهد داشت؟

      ۲۱ بهمن , ۱۳۹۹

      سیاست‌های سینما و جشنواره‌های ایرانی

      ۳۱ تیر , ۱۴۰۰

      خدمت و خیانت جشنواره‌ها

      ۳۱ تیر , ۱۴۰۰

      اوج و حضیض در یک ژانر / فیلم کوتاه ایرانی در جشنواره‌های خارجی

      ۳۱ تیر , ۱۴۰۰

      درباره حضور فیلم‌های محمد رسول اف در جشنواره‌های خارجی

      ۳۱ تیر , ۱۴۰۰

      سیاست‌های سینما و جشنواره‌های ایرانی

      ۳۱ تیر , ۱۴۰۰

      اوج و حضیض در یک ژانر / فیلم کوتاه ایرانی در جشنواره‌های خارجی

      ۳۱ تیر , ۱۴۰۰

      درباره حضور فیلم‌های محمد رسول اف در جشنواره‌های خارجی

      ۳۱ تیر , ۱۴۰۰

      ناشاد در غربت و وطن / جعفر پناهی و حضور در جشنواره‌های جهانی

      ۳۱ تیر , ۱۴۰۰
    • ستون آزاد

      «هر دم گویی به سنگ منجلیقم می‌کوبند»

      ۲۲ بهمن , ۱۴۰۴

      پیتر واتکینز و سینمای مقاومت

      ۱۹ آبان , ۱۴۰۴

      اعترافات آرتیست ریدر

      ۸ مهر , ۱۴۰۴

      آرتیست ریدر و نبرد حماسی آبادان

      ۳۱ شهریور , ۱۴۰۴

      در سرزمینی که حرف زدن خطر دارد، یک هوش مصنوعی گوش می‌دهد

      ۱۱ تیر , ۱۴۰۴
    • گفتگو

      ساندنس ۲۰۲۵ | درخشش فیلم‌های ایرانی «راه‌های دور» و «چیزهایی که می‌کُشی»

      ۱۳ بهمن , ۱۴۰۳

      روشنفکران ایرانی با دفاع از «قیصر» به سینمای ایران ضربه زدند / گفتگو با آربی اوانسیان (بخش دوم)

      ۲۸ شهریور , ۱۴۰۳

      علی صمدی احدی و ساخت هفت روز: یک گفتگو

      ۲۱ شهریور , ۱۴۰۳

      «سیاوش در تخت جمشید» شبیه هیچ فیلم دیگری نیست / گفتگو با آربی اُوانسیان (بخش اول)

      ۱۴ شهریور , ۱۴۰۳

      مصاحبه اختصاصی با جهانگیر کوثری، کارگردان فیلم «من فروغ هستم» در جشنواره فیلم کوروش

      ۲۸ مرداد , ۱۴۰۳
    • درباره ما
    مجله تخصصی فینیکسمجله تخصصی فینیکس
    داستان ادبیات پیشنهاد سردبیر

    آن‌چه با خود حمل می‌کردند | داستان کوتاه از تیم اوبرایان

    ستوان جیمی کراس، درحالی‌که زانو زده بود و سوراخ تونل را نگاه می‌کرد، سعی کرد روی جنگ و تمام خطرها تمرکز کند اما بار عشق‌اش، سنگین‌تر از آن بود که بتواند تحمل کند؛ احساس می‌کرد فلج شده است.
    افشین رضاپورافشین رضاپور۲ شهریور , ۱۴۰۴
    اشتراک گذاری Email Telegram WhatsApp
    داستان کوتاه از تیم اوبرایان
    اشتراک گذاری
    Email Telegram WhatsApp

    ترجمه افشین رضاپور

    از مجموعه‌ی بهترین داستان‌های امریکایی


    ستوان یکم، جیمی کراس، نامه‌های دوست‌دخترش، مارتا را حمل می‌کرد که دانشجوی سال سوم کالج سباستین نیوجرسی بود. نامه‌ها عاشقانه نبودند اما ستوان کراس، امیدوار بود و آن‌ها را تا شده، توی پلاستیکی کف کوله پشتی‌اش می‌گذاشت. اواخر عصر، بعد از یک‌روز راه‌پیمایی و پیش‌روی، او سنگر انفرادی خودش را می‌کند، دست‌هایش را با آب قمقمه‌اش می‌شست، نامه‌ها را از توی پلاستیک درمی‌آورد، با نوک انگشت، نگه‌شان می‌داشت و آخرین ساعت روشنایی را به خیال‌پردازی می‌گذراند؛ به سفر و چادر زدن در کوه‌های سفید نیوهمپشایر فکر می‌کرد. گاهی در پاکت‌نامه‌ها را لای لب‌هایش می‌گذاشت و مزه می‌کرد چون می‌دانست مارتا به آن‌ها زبان زده است. از همه بیشتر، دل‌اش می‌خواست مارتا او را آن‌طور که او مارتا را دوست داشت، دوست داشته باشد اما نامه‌ها که از اول تا آخر پر از روده‌درازی بودند، به‌شکل واضحی از عشق حرفی نمی‌زدند. ستوان کراس تقریباً مطمئن بود که مارتا باکره است. او دانشجوی زبان انگیسی در کالج سباستین بود. در مورد استادان، هم‌اتاقی‌ها و امتحانات میان‌ترم، مطالب زیبایی می-نوشت و نیز درباره‌ی احترام‌اش به چاوسر و تاثیر عظیم او بر ویرجینیا ولف؛ گاهی چند خطی شعر از شعرا می‌آورد و هرگز حرفی از جنگ نمی‌زد جز این‌که بگوید: جیمی! مراقب خودت باش! نامه‌ها ده اونس وزن داشتند و زیرشان چنین امضا شده بود: «با عشق، مارتا» اما ستوان کراس می‌دانست که «با عشق» را زیر همه‌ی نامه‌ها می‌نویسند و ربطی به رویاهایی که گاهی به سر او می‌زد، ندارد. گرگ‌ومیش که می‌شد، با دقت نامه‌ها را برمی‌گرداند توی کوله پشتی‌اش. آهسته و کمی حواس‌پرت، بلند می‌شد، در میان افرادش می‌چرخید و اطراف را وارسی می‌کرد؛ بعد که هوا کاملاً تاریک می‌شد، به سنگرش برمی‌گشت، شب را نگاه می‌کرد و از خودش می‌پرسید: یعنی مارتا باکره‌س؟!

    آن‌چه با خود حمل می‌کرد، بیشتر تابع ضرورت بود. وسایل واجب یا تقریباً ضروری عبارت بودند از: دربازکن پی‌38، چاقوی جیبی، قرص آتش‌زا، ساعت مچی، پلاک شناسایی، پماد ضد حشره، آدامس، شکلات، سیگار، قرص نمک، بسته‌های پودر نوشیدنی کول‌اِید، فندک، کبریت، کیف مخصوص لوازم خیاطی، فیش حقوقی، جیره‌ی غذایی و دو سه قمقمه آب؛ این‌چیزها روی هم البته بسته به عادات و میزان متابولیسم سربازها، بین پانزده تا بیست پوند، وزن داشتند. هنری دابینز که آدم گنده‌ای بود، جیره‌ی اضافی حمل می‌کرد؛ مخصوصاً عاشق نخود کنسرو شده در شربت غلیظ بود که روی کیک یک پوندی ریخته باشی. دِیو جِنسِن که کارش بهداشت میدانی بود، مسواک، نخ دندان و چندین قالب صابون هتلی حمل می‌کرد که در دوران مرخصی‌اش در سیدنی استرالیا، کش رفته بود. تِد لَوِندِر که می‌ترسید، تا وقتی‌که در میانه‌ی آوریل، بیرون روستای تانخه تیر به سرش خورد، قرص آرام-بخش حمل می‌کرد. از روی ضرورت و به‌خاطر دستورالعمل استاندارد عملیاتی، همه کلاه‌خودهای فولادی حمل می‌کردند که پنج پوند وزن و کیسه و پوشش استتاری داشت. ژاکت و شلوارهای استاندارد هم حمل می‌کردند. چند نفرشان لباس زیر حمل می-کردند. کفش‌های جنگلی پوشده بودند -1/2 پوند- و دِیو جِنسِن، سه جفت جوراب و یک قوطی پودر دکتر شُل حمل می‌کرد تا پای خندقی  نگیرد. تِد لَوندر تا وقتی کشته شد، شش هفت اونس ماریجوانای خالص حمل می‌کرد که برایش حیاتی بود. میچل سَندرز، اپراتور بی‌سیم، کاندوم حمل می‌کرد. نورمن باوکر، دفترخاطرات حمل می‌کرد و رَت کِیلی، کتاب‌های کمیک. کیووا که یک بابتیست معتقد بود، یک عهد جدید مصور حمل می‌کرد؛ کتابی که پدرش که در مراسم روز یکشنبه در اوکلاهاما موعظه می‌کرد، به او داده بود اما کیووا برای محافظت از خود، بی‌اعتمادی مادربزرگش نسبت به مردان سفیدپوست و تبر شکاری پدربزرگ‌اش را هم حمل می‌کرد. ضرورت حکم می‌راند. چون منطقه مین‌گذای و پر از تله‌ی انفجاری بود، طبق دستورالعمل استاندارد هر سرباز باید جلیقه‌ی ضد گلوله با هسته‌ی فولادی و روکش نایلونی می‌پوشید که 7/6 پوند وزن داشت اما در روزهای گرم، سنگین‌تر به-نظر می‌آمد.

    چون در یک چشم بر هم زدن می‌مردی، هر سربازی دست‌کم یک باند فشاری بزرگ حمل می‌کرد که معمولاً برای دسترسی آسان، در بند کلاه‌خودش قرار می‌گرفت. به‌دلیل سردی شب‌ها و رطوبت بادهای موسمی، هر سربازی یک پانچوی سبز پلاستیکی با خود حمل می‌کرد که می‌شد آن‌را به‌عنوان بارانی یا زیرانداز، مورد استفاده قرار داد. پانچو با آستر لحافی‌اش حدود دو پوند وزن داشت اما اونس به اونس‌اش می‌ارزید؛ مثلاً در ماه آوریل وقتی تِد لَوندر تیر خورد، او را توی پانچویش پیچیدند، بعد به شالیزار بردند و بلندش کردند و توی هلیکوپتری گذاشتند که او را برد.

    به آن‌ها می‌گفتند سرباز پیاده نظام.

    حمل  کردن-hump-  به‌معنای «به‌کول کشیدن» یک بار سنگین بود؛ هم‌چنان که ستوان جیمی کراس، عشق‌اش را به مارتا به‌کول می‌کشید و با خود، بالای تپه‌ها و میان مرداب‌ها می برد. «hump» به‌عنوان یک فعل لازم به‌معنای «قدم زدن» یا «راهپیمایی کردن» است اما وقتی به‌معنای به‌کول کشیدن باشد، از باری می‌گوید که فراتر از توان انسان است.

    تقریباً هر کسی چند قطعه عکس به‌کول می‌کشید. ستوان کراس در کیف جیبی‌اش، دو قطعه عکس از مارتا داشت؛ اولی یک عکس رنگی فوری که زیرش امضا شده بود: «با عشق»، گرچه ستوان خودش بهتر می‌دانست که عشق است یا نه. مارتا مقابل یک دیوار آجری ایستاده بود. چشم‌هایش خاکستری و بی‌احساس و با لب‌های نیمه‌باز، مستقیم به دوربین زل زده بود. گاهی شب‌ها ستوان کراس از خودش می‌پرسید چه‌کسی عکس را گرفته؟ چون از تعداد دوست‌پسران مارتا خبر داشت، چون خیلی او را دوست داشت و چون سایه‌ی عکاس را که روی دیوار افتاده بود، می‌دید. عکس دوم از سال‌نامه‌ی سال 1968 مانت سباستین بریده شده بود. یک عکس حرکتی بود -والیبال زنان- و مارتا افقی رو به زمین خم شده و دست دراز کرده و کف دست‌هایش یک‌جا متمرکز مانده بود و با آن زبان سفت و کشیده، قیافه‌ای جدی و رقابت جو داشت؛ عرقی بر تنش دیده نمی‌شد. شورت سفید باشگاهی پوشیده بود. ستوان با خودش فکر می‌کرد که ساق‌هایش قطعاً ساق‌های یک باکره‌اند، خشک و بدون مو. زانوی چپ‌اش خم شده و تمام وزن او را که بیش از صد پوند بود، حمل می‌کرد. ستوان کراس به‌یاد داشت که به زانوی چپ او دست زده بود؛ در سینمای تاریکی بودند که فیلم بانی و کلاید را پخش می‌کرد و مارتا دامن پشمی پوشیده بود و در طول صحنه‌ی آخر، وقتی به زانوی مارتا دست زد، او برگشت و با حالتی جدی و غمگین، جوری نگاه‌اش کرد که باعث شد ستوان کراس، دست‌اش را پس بکشد اما همیشه دامن پشمی و زانوی زیر آن، یادش می‌آمد و صدای تفنگی که بانی و کلاید را کشت، چقدر شرم آور بود؛ آرام و طاقت‌فرسا. یادش آمد که جلوی در خوابگاه، او را بوسید و شب‌به‌خیر گفت. با خودش فکر کرد آن‌موقع مارتا نباید کار جسورانه می‌کرد. خودش نباید او را بغل می‌کرد و به طبقه‌ی بالا توی اتاق‌اش می‌برد و او را به‌ تخت می‌بست و تمام شب به زانوی چپ‌اش دست می‌زد. نباید ریسک می‌کرد. هر وقت عکس‌ها را می‌دید، به کارهای جدیدی فکر می‌کرد که نباید انجام می داد.

    بخشی از آن‌چه با خود حمل می‌کردند، به‌خاطر درجه‌شان بود و بخشی به‌دلیل تخصص میدانی‌شان.

    جیمی کراس با درجه‌ی ستوان یکم و فرمانده دسته، قطب نما، نقشه،کتاب رمز، عینک دوچشمی و یک تپانچه‌ی کالیبر 45 حمل می‌کرد که وقتی کاملا پر از فشنگ بود، 2.9  پوند وزن داشت. او یک چراغ فلاشری و مسئولیت زندگی سربازان‌اش را نیز با خود حمل می‌کرد.

    میچل سَندِرز به‌عنوان مسئول بی‌سیم، یک بی‌سیم پی‌آرسی 25 حمل می‌کرد که با باطری‌اش، 26 پوند وزن داشت و مرگ‌بار به‌حساب می‌آمد.

    رَت کایلی که امدادگر بود، یک کیف برزنتی پر از مورفین و پلاسما و قرص‌های ضد مالاریا و چسب جراحی و کتاب‌های کمیک و تمام چیزهایی که یک امدادگر باید داشته باشد، حمل می‌کرد، مخصوصاً داروهای مسکن که روی هم حدود بیست پوند وزن داشتند.

    هنری دابینز که به‌خاطر هیکل گنده‌اش مسلسل‌چی شده بود، ام‌60 حمل می‌کرد که بدون فشنگ، بیست و سه پوند وزن داشت اما تقریباً همیشه پر از فشنگ بود؛ علاوه‌براین، دابینز بین ده تا پانزده پوند گلوله حمل می‌کرد که از سینه و شانه‌هایش، آویزان بود.

    بیشتر نیروها که سرباز درجه‌ی یک یا متخصص درجه‌ی چهار بودند، پیاده‌نظام محسوب می‌شدند و تفنگ تهاجمیِ گازی ام‌16 حمل می‌کردند. این تفنگ در حالت غیرمسلح، 7.5 پوند و با خشاب پر بیست فشنگی‌اش، 8.2 پوند وزن داشت؛ بسته به عوامل گوناگون مثل وضعیت مکانی یا روان‌شناختی، این سلاح را با دوازده تا بیست فشنگ، معمولاً در حمایل پارچه‌ای حمل می‌کردند و همین دست‌کم 8.4 و حداکثر 14پوند به وزن بار، اضافه می‌کرد. در صورت امکان، تجهیزات نگهداری ام‌16 را هم حمل می‌کردند -میله‌ها و برس‌های فولادی و سواب‌ها و لوله‌های روغن اِل اِس اِی- که همه با هم یک پوند وزن داشتند. بعضی از سربازان پیاده-نظام، نارنجک‌انداز ام79 حمل می‌کردند که بدون نارنجک، 5.9 پوند وزن داشت و جز نارنجک که سنگین بود، خودش سلاح سبکی محسوب می‌شد. هر نارنجک، 10 اونس وزن داشت؛ به‌طورمعمول باید بیست‌وپنج نارنجک حمل می‌کردند اما تِد لَوندر که ترسیده بود، وقتی بیرون تانخه تیر خورد و کشته شد، سی‌وچهار نارنجک حمل می‌کرد و بنابراین زیر یک بار سنگین قرار گرفت؛ باری بیشتر از بیست‌وپنج پوند نارنجک. تازه جلیقه‌ی ضد گلوله و کلاه‌خود و سهمیه‌ی غذا و آب و کاغذ توالت و قرص‌های آرام-بخش و بقیه‌ی چیزها هم بودند به‌علاوه‌ی ترسی که وزن آن مشخص نبود. او مثل یک بار سنگین افتاد و مرد؛ نه دست و پایی تکان داد نه پرپر زد. کیووا که شاهد ماجرا بود، گفت که شبیه افتادن یک تکه سنگ بزرگ بود یا شبیه افتادن یک کیسه ماسه یا چیزی شبیه آن -بوم و افتاد-. اصلاً شبیه فیلم‌ها نبود که طرف بغلتد و چرخش‌های نمایشی بزند و کله‌پا شود- نه، اصلاً آن‌طور نبود. کیووا گفت حرامزاده‌ی بدبخت، مثل سگ افتاد و مرد. بوم. افتاد. بدون هیچ حرکت دیگری. صبح روشنی در میانه‌ی آوریل بود. ستوان کراس دردش را حس کرد. خودش را سرزنش کرد. قمقمه‌ها و نارنجک‌های لَوندر را از تنش باز کردند. تمام چیزهای سنگین را از تن‌اش جدا کردند و رَت کایلی خیلی صریح گفت که طرف مرده و میچل سندرز با بی‌سیم‌اش، کشته شدن در عملیات را گزارش و درخواست هلیکوپتر کرد؛ بعد لَوندر را در پانچویش پیچیدند. او را تا یک شالیزار خشک حمل کردند و بعد از برقراری امنیت، نشستند ماری‌جوانای پسرک را کشیدند تا این‌که هلیکوپتر رسید. ستوان کراس با خودش خلوت کرد. صورت نرم مارتا را در ذهن آورد و با خود گفت که او را بیش از هر چیزی، بیش از سربازان‌اش، دوست دارد و حالا تِد لَوندر مرده بود چون او مارتا را خیلی دوست داشت و نمی‌توانست به او فکر نکند. هلیکوپتر که رسید، لَوندر را سوار کردند و بعد تانخه را به آتش کشیدند. تا زمان گرگ‌و‌میش راهپیمایی کردند، بعد سنگرهاشان را کندند و آن شب، کیووا مدام توضیح می‌داد که آدم خودش باید آن‌جا می‌بود و ماجرا خیلی سریع اتفاق افتاد و پسرک بیچاره مثل یک کیسه سیمان افتاد. گفت بوم-افتاد؛ مثل بتن.

    علاوه‌بر سه سلاح استاندارد -اِم‌60، اِم‌16 و اِم‌79-، هر سلاحی که خودش را نشان می‌داد یا هرچه برای کشتار یا زنده ماندن مناسب بود، حمل می‌کردند. هر چه را که می‌شد برد، حمل می‌کردند. در زمان‌ها و مکان‌های گوناگون، اِم‌142، کِی‌اِی‌آر 15، کِی سوئدی و مسلسل‌دستی و تفنگ اِم‌کِی‌47 و چی‌کام و آر‌پی‌جی و کارابین‌سیمونوف و یوزی‌های بازارسیاه و تپانچه‌های اسمیت و وسون کالیبر 38 و لاوهای 66 میلیمتری و شاتگان و صداخفه‌کن و چماق و سرنیزه و مواد منفجره‌ی پلاستیکی سی4 حمل می-کردند. لی استرانک تیرکمان حمل می‌کرد. خودش اسم‌اش را گذاشته بود سلاح آخرین چاره. میچل سَندرز پنجه‌بوکس برنجی حمل می‌کرد. کیووا تبر پدربزرگ‌اش را حمل می‌کرد که با پر، تزیین شده بود. از هر سه چهار سرباز، یکی مین ضدنفر کلِیمور حمل می‌کرد -که با چاشنی‌اش 3.5 پوند وزن داشت. همه‌شان نارنجک‌های خوشه‌ای حمل می‌کردند – هرکدام 14 اونس. تک-تک‌شان دست‌کم یک نارنجک دودزای رنگی اِم‌18 حمل می‌کردند -بیست‌وچهار اونس. بعضی‌ها سی‌اِس یا گاز اشک‌آور حمل می‌کردند. بعضی‌ها نارنجک‌های فسفری سفید حمل می‌کردند. هرچه را که می‌توانستند ببرند، حمل می‌کردند و بعضی‌ها ترس و احترامی آمیخته با سکوت نسبت به قدرت ترسناک چیزهایی که با خود داشتند را حمل می‌کردند.

    در اولین هفته‌ی ماه آوریل، پیش از کشته شدن لَوندر، ستوان جیمی کراس یک طلسم شانس از مارتا دریافت کرد؛ ریگی ساده که حداکثر 1 اونس وزن داشت. بیضی شکل بود، مثل یک تخم‌مرغ مینیاتوری با سطح صاف و رنگ سفید شیری و دانه‌های زرد و بنفش. مارتا در نامه‌اش نوشته بود که ریگ را در ساحل جرسی پیدا کرده، درست جایی‌که زمین هنگام مد به آب می‌رسد و چیزها با هم اما درعین‌حال جدایند. نوشته بود این با هم بودن و جدا از هم بودن است که به او الهام بخشیده سنگ را از زمین بردارد و چندین روز در جیب سینه‌اش نگه‌ دارد و وزن‌اش را حس نکند و بعد هم آن‌را به‌عنوان نشانه‌ای ازاحساسات واقعی‌اش با پست هوایی برای او بفرستد.کراس دید که چقدر کار مارتا، رمانتیک است اما از خودش می‌پرسید احساسات واقعی او کدام است و منظورش از با هم و جدا از هم بودن، چیست؟

    از خودش می‌پرسید یعنی وقتی مارتا خم شد تا ریگ را از زمین بردارد، مد و موج چه‌طور آن بعدازظهر در ساحل جرسی عمل کرده بودند؟ پاهای برهنه‌ی او را تصور کرد .مارتا شاعر بود و حساسیت‌های شاعران را داشت و پاهایش برهنه و قهوه‌ای بودند، ناخن پاهایش بدون لاک، چشم‌هایش سرد و غمگین هم‌چون اقیانوس در ماه مارس و بااین‌که دردناک بود، از خودش می‌پرسید چه‌کسی در آن بعدازظهر، همراه او بوده است. دو سایه را تصور کرد که در طول آن نوار ماسه‌ای، حرکت می‌کردند و چیزها به‌هم نزدیک می‌شدند اما درعین‌حال جدا از هم بودند. می‌دانست که ترس موهومی از باختن او به رقیب دارد اما دست خودش نبود. مارتا را خیلی دوست داشت. هنگام راه‌پیمایی در آن روزهای داغ اوایل آوریل، ریگ را در دهان‌اش می‌گذاشت، با زبان‌اش آن را می‌چرخاند و طعم نمک دریا و رطوبت را می‌چشید. ذهن‌اش سرگردان بود. نمی‌توانست روی جنگ درست تمرکز کند. گاهی سر سربازان‌اش فریاد می‌زد که صف را پراکنده کنند، چشم‌هایشان را باز کنند اما درست همان‌موقع، غرق در خواب و خیال می‌شد و تصور می‌کرد پا برهنه در ساحل جرسی با مارتا قدم می‌زند و چیزی حمل نمی‌کند. احساس می‌کرد بلند می‌شود. خورشید و امواج و بادهای لطیف، عشق و سبکی.

    آن‌چه با خود حمل می‌کردند بسته‌به ماموریت‌شان، متفاوت بود.

    وقتی ماموریت داشتند که به کوهستان بروند، پشه‌بند، تبر، سایه‌بان برزنتی و نوشیدنی شیرین اضافی حمل می‌کردند. اگر ماموریت‌شان خطرناک به‌نظر می‌رسید یا قرار بود بروند جایی‌که می‌دانستند منطقه‌ی بدی است، هرچه می‌توانستند با خود حمل می‌کردند. درمناطق عملیاتی مین‌گذاری شده، جایی‌که زمین پر از مین ضدنفر و ضدنفرجهنده بود، نوبتی یک مین‌یاب بیست-وهشت پوندی را حمل می‌کردند. آن دستگاه با هدفون‌ها و صفحه‌ی حساس بزرگ‌اش، بر شانه‌ها و کمرشان فشار می‌آورد؛ کار کردن با آن دشوار و به‌خاطر ترکش‌هایی که داخل زمین بود، به‌کار نمی‌آمد ولی درهرصورت آن‌را حمل می‌کردند، به‌خاطر امنیت و توهم امنیت.

     هنگام کمین‌های شبانه، خرت‌وپرت‌های کوچک عجیب و غریبی حمل می‌کردند.کیووا همیشه عهد جدیدش را حمل می‌کرد و یک جفت کفش موکاسین که پاهایش سروصدا نکند. دِیو جِنسِن ویتامین‌های تقویت دید شب با کاروتن بالا حمل می‌کرد. لی استراک تیرکمان‌اش را حمل می‌کرد و می‌گفت دیگر مشکل تمام شدن مهمات نخواهد داشت. رَت کایلی، برندی و مورفین و مسکن حمل می‌کرد. تِد لَوندر تا وقتی تیر خورد، دوربین دید در شب حمل می‌کرد که با قاب آلومینیومی‌اش، 6.3 پوند وزن داشت. هنری دابینز جوراب شلواری دوست دخترش را دور گردن‌اش بسته بود تا آرامش پیدا کند. همگی خاطرات تلخی با خود حمل می‌کردند. هوا که تاریک می‌شد، در صف یک نفره از کشتزارها و شالیزارها به محل کمین می‌رفتند و آن‌جا مین ضدنفر می-کاشتند و دراز می‌کشیدند و تمام شب را منتظر می‌ماندند.

    ماموریت‌های دیگر، پیچیده‌تر بودند و تجهیزات خاصی نیاز داشتند. در اواسط آوریل، به آن‌ها ماموریت داده شد که مجموعه تونل‌های پیچیده در منطقه‌ی تانخه را در جنوب چولای، وارسی و نابود کنند. برای انفجار تونل‌ها، بلوک‌های یک پوندی ماده منفجره‌ی قوی پنتریت را حمل می‌کردند؛ هر نفر چهار بلوک که کلاً شصت‌وهشت پوند می‌شد. سیم و چاشنی و دستگاه فعال-کننده‌ی باطری‌دار‌ حمل می‌کردند. دیو جِنسِن گوش‌گیر با خود داشت. بیشتر اوقات، پیش از منفجر کردن تونل‌ها، از مقامات بالاتر دستور می‌آمد که آن‌ها را وارسی کنند که خبری بدی بود اما روی‌هم‌رفته، شانه بالا می‌انداختند و دستورات را اجرا می-کردند. هنری دابینز که آدم گنده‌ای بود، همیشه از جست‌وجوی تونل‌ها معاف می‌شد. بقیه قرعه می‌انداختند؛ پیش از کشته شدن لَوندِر، هفده سرباز توی دسته بود و عدد هفده به هرکسی می‌افتاد، تجهیزات‌اش را در‌می‌آورد و با چراغ‌قوه و کلت کالیبر‌45 ستوان کراس، داخل تونل می‌خزید. بقیه پراکنده می‌شدند و امنیت را برقرار می‌کردند. بدون این‌که روی به روی تونل قرار بگیرند، می-نشستند یا زانو می‌زدند و به صدای زمین زیر پایشان، گوش می‌دادند و تارعنکبوت‌ها و اشباح و هرچه آن‌جا بود را تصور می‌کردند -دیوارهای تونل فشار می‌آورد- و به این فکر می‌کردند که چه‌طور آدم چراغ قوه در دست، فوق‌العاده سنگین می‌شد و چگونه به-معنای دقیق کلمه، دید تونلی پیدا می‌کردی، فشار از همه طرف، حتی زمان هم فشار می‌آورد و چه‌طور وول می‌خوردی – کون و آرنج‌هایت- حس بلعیده شدن – چه‌طور نگران چیزهای عجیب می‌شدی -مبادا چراغ قوه‌ات خاموش شود.آیا موش‌ها حامل بیماری‌اند؟ اگر فریاد یکشی، صدایت تا کجا خواهد رفت؟ دوستانت صدایت را می‌شوند؟ آن‌قدر شهامت دارند که تو را بیرون بکشند؟ بعضی وقت‌ها نه همیشه، انتظار کشیدن بدتر از خود تونل بود. فکر و خیال آدم را از پا در می‌آورد.

    روز شانزدهم آوریل، وقتی لی استراک عدد هفده را کشید، خندید و چیزی زیرلب گفت و سریع پایین رفت. صبح بسیار گرم و آرامی بود. کیووا گفت خبر خوبی نیست. اول به در تونل نگاه کرد بعد به شالیزار خشکی که طرف روستای تانخه بود. چیزی حرکت نمی‌کرد؛ نه ابری بود، نه پرنده‌ای، نه آدمی. سربازهای منتظر، سیگار می‌کشیدند و کول‌اِید می‌نوشیدند. زیاد حرف نمی-زدند. دل‌شان برای لی استراک می‌سوخت اما خوشحال بودند که قرعه به اسم خودشان نیفتاده است. میچل سندرز گفت: «یکم می‌بری یکم می‌بازی! گاهی‌ام از سر ناچاری به‌دفعه‌ی بعد، رضایت می‌دی!» صف خسته بود و کسی نخندید.

    هنری دابینز شکلات استوایی می‌خورد. تِد لَوندِر آرام‌بخشی بالا انداخت و رفت که بشاشد.

    بعد از پنج دقیقه، ستوان جیمی کراس به‌سمت تونل رفت و خم شد و تاریکی را کاوید؛ با خود گفت: «دردسر شد! شاید تونل ریزش کرده!» بعد یک‌باره، بی‌این‌که بخواهد، به مارتا فکر کرد. فشارها و شکستگی‌ها، آوار ناگهانی، هردوی آن‌ها که زنده‌زنده زیر آن همه آوار مدفون شده بودند. عشق شدید خرد کننده. درحالی‌که زانو زده بود و سوراخ تونل را نگاه می‌کرد، سعی کرد روی لی استراک و جنگ و تمام خطرها تمرکز کند اما بار عشق‌اش، سنگین‌تر از آن بود که بتواند تحمل کند؛ احساس می‌کرد فلج شده است. دل‌اش می‌خواست بین ریه‌های مارتا بخوابد و آن‌قدر خون او را تنفس کند تا خفه شود. دوست داشت مارتا هم‌زمان هم باکره باشد، هم نباشد. می‌خواست او را بشناسد. رازهای سربه‌مهر -چرا شعر؟ چرا آن‌قدر غمگین بود؟ آن‌همه رنگ خاکستری در چشم‌هایش چه بود؟ چرا آن‌قدر تنها بود؟ بی‌کس نه، تنها بود -تنها در محوطه‌ی دانشگاه، دوچرخه می‌راند یا تنها در کافه می-نشست؛ حتی تنها می‌رقصید- و همین تنهایی بود که وجود ستوان جیمی کراس را پر از عشق می‌کرد. یادش می‌آمد که شبی همین را به او گفت. مارتا سر تکان داد و به‌سمت دیگری نگاه کرد و چه‌طور بعدش، وقتی ستوان جیمی کراس او را بوسید، گذاشت بوسیده شود اما نبوسید. چشم‌هایش گشاد شد، ترسی در چشم‌هایش نبود، چشم‌های یک باکره هم نبود، چشم‌هایی بود بی‌حالت و بی‌تفاوت.

    ستوان کراس به تونل زل زد اما حضور نداشت؛ با مارتا زیر ماسه‌های سفید ساحل جرسی، دفن شده بود. محکم به‌هم چسبیده بودند و ریگِ توی دهان ستوان، زبان او بود. ستوان جیمی کراس داشت لبخند می‌زد. کم‌وبیش می‌دانست که روز چقدر ساکت است و شالیزارها چقدر غم‌انگیزند اما نمی‌توانست به خودش بقبولاند که کاری هم باید برای امنیت، انجام دهد. از این حرف‌ها دور بود. او فقط یک بچه‌ی عاشق بود که پایش به جنگ باز شده. دست خودش نبود.

    چند لحظه بعد، لی استراک از تونل بیرون خزید؛ نیشخندی به لب داشت. خاک‌آلود اما زنده بود. ستوان کراس سر جنباند و چشم‌هایش را بست و بقیه به پشت استراک زدند و به شوخی گفتند که از مرگ برگشته است.

    رَت کایلی گفت: «موش‌ها! موش‌هایی که از تو قبر میان بیرون! زامبی‌های کیری!»

    سربازها خندیدند. خیال همه‌شان حسابی راحت شده بود.

    میچل سندرز گفت: «شهر ارواح!»

    لی استراک به مسخره صدای روح درآورد؛ یک‌جور ناله‌ی بلند بود ولی ناله‌ای خیلی شاد و درست همان‌موقع، وقتی لی استراک گفت: «اوووووو…»، درست همان‌موقع، تیر به سر تِد لَوندِر خورد که شاش‌اش را کرده بود و  و داشت برمی گشت. افتاد و دهان‌اش باز ماند. دندان‌هایش شکسته بود. زیر چشم چپ‌اش ورم کرده و کبود شده بود. استخوان گونه‌اش را گلوله برده بود. رَت کایلی گفت: «اوه! گه توش! پسره مرد!». پشت سر هم می‌گفت پسره مرد، پسره مرد و حرف‌اش حسابی تاثیرگذار بود -پسره مرد. واقعاً مرد.

    چیزهایی که با خود حمل می‌کردند، از بعضی جهات تابع خرافات بود. ستوان کراس ریگ شانس‌اش را حمل می‌کرد. دِیو جِنسِن پای خرگوش حمل می‌کرد. نورمن باوکر که آدم بسیار مهربانی بود، شستی را حمل می‌کرد که میچل سندرز به او کادو داده بود؛ شست قهوه‌ای تیره و نرم و کشسان بود و حداکثر چهار اونس وزن داشت. از دست یک جنازه‌ی ویت‌کنگ بریده شده بود، پسرکی پانزده شانزده ساله. او را کف جوی آبیاری پیدا کردند؛ حسابی سوخته بود و دهن و چشم‌هایش پر از مگس بود. شورت سیاه و صندل به‌پا داشت. موقع مرگ‌اش یک کیسه برنج، یک تفنگ و سه خشاب گلوله حمل می‌کرد.

    میچل سندرز گفت: «من‌که می‌گم یه نتیجه‌ی اخلاقی روشن این‌جا داریم!»

    دست‌اش را روی مچ دست پسرک مرده گذاشت و لحظه‌ای ساکت شد، انگار داشت نبض‌اش را می‌شمرد؛ بعد شکم او را تقریباً با دلسوزی نوازش کرد و تبر کیووا را گرفت و شست جنازه را برید.

    هنری دابینز پرسید: «نتیجه‌ی اخلاقیش چیه؟!»

    «نتیجه‌ی اخلاقی؟!»

    «خودت می‌دونی دیگه! نتیجه ی اخلاقی!»

    سندرز شست را توی کاغذ توالت پیچید و آن را دراز کرد و به نورمن باوکر داد. خونی از دست جنازه نیامد. سندرز لبخندزنان، لگدی به سر پسرک زد و مگس‌ها را نگاه کرد که پخش شدند و گفت: «مثل اون برنامه‌ی قدیمی تلویزیونه، پالادین . تفنگ داشته باش و سفر کن!»

    هنری دابینز به فکر فرو رفت؛ بالاخره گفت: «خب، من‌که نتیجه‌ی اخلاقی نمی‌بینم!»

    «چرا! هست بابا!»

    «خفه شو!»

    لوازم‌التحریر USO و خودکار و مداد با خود حمل می‌کردند. سنجاق قفلی، فانوس تله‌ای، فانوس سیگنال، قرقره‌های سیم، تیغ ریش‌تراشی، تنباکوی جویدنی، چوب‌های عود، مجسمه‌های بودای خندان، شمع، مداد مومی، پرچم ایالات متحده، ناخن‌گیر، جزوه-های عملیات روانی، کلاه جنگلی، چاقوهای بلند و خیلی چیزهای دیگر. دوبار در هفته که هلیکوپترهای تدارکات می‌آمدند، غذای گرم در قوطی‌های سبز حمل می‌کردند و کیف‌های بزرگ برزنتی پر از آبجوهای یخ‌دار و نوشابه‌های گازدار. ظرف‌های پلاستیکی آب حمل می‌کردند که هر کدام دو گالن گنجایش داشت. میچل سَندِرز لباس‌های نظامی طرح ببری اتوکشیده برای موقعیت‌های خاص حمل می‌کرد. هنری دابینز حشره‌کش بِلک‌فِلَگ حمل می‌کرد. دِیو جِنسِن کیسه‌های خالی ماسه حمل می‌کرد که می‌شد برای محافظت بیشتر، شب‌ها پرشان کرد. لی اِسترانک لوسیون برنزه کننده حمل می‌کرد. یک چیزهایی بود که همه با هم حمل می‌کردند؛ به‌نوبت، یک رادیوی بزرگ رمزنگاری پی‌آر‌سی حمل می‌کردند که با باطری‌اش، سی پوند وزن داشت. با هم بار سنگین خاطرات را حمل می‌کردند. چیزی را حمل می‌کردند که دیگران دیگر نمی‌توانستند تحمل کنند. اغلب، یک‌دیگر را حمل می-کردند، زخمی‌ها و درمانده‌ها را. با خودشان عفونت حمل می‌کردند. صفحه‌های شطرنج، توپ‌های بسکتبال، دیکشنری‌های ویتنامی- انگلیسی، نشان‌های درجه‌ی نظامی، ستاره‌های برنز و قلب‌های ارغوانی،کارت‌های پلاستیکی که رویشان آیین‌نامه‌ی رفتار چاپ شده بود. بیماری حمل می‌کردند، مخصوصاً مالاریا و عفونت روده‌ای. شپش و قارچ پوستی و زالو و جلبک شالیزار و هزار جور پوسیدگی و کپک حمل می‌کردند. خود آن سرزمین را حمل می‌کردند – ویتنام، مکان‌اش، خاک‌اش- غبار قرمز رنگی که پوتین‌ و لباس‌های نظامی و چهره‌هایشان را می‌پوشاند. آسمان را حمل می‌کردند. تمام جو زمین را حمل می‌کردند، رطوبت را، بارندگی‌های سنگین را، بوی گند قارچ و پوسیدگی را، تمام‌اش را، جاذبه را حمل می‌کردند. مثل قاطر راه می‌رفتند. روزها گرفتار تک‌تیراندازها می‌شدند، شب‌ها هدف خمپاره قرار می‌گرفتند اما جنگی در کار نبود؛ فقط یک راه‌پیمایی بی‌پایان بود. روستا به روستا. بدون هدف. نه چیزی می‌بردند نه چیزی می‌باختند. راه‌پیمایی می‌کردند تا راهی پیموده باشند. آهسته و به‌زحمت پیش می‌رفتند. از زور گرما به جلو خم می‌شدند. فکرشان کار نمی‌کرد. خون  و استخوان بودند. سربازان ساده‌ای که سربازوار پاهایشان را حرکت می‌دادند، به‌زحمت از تپه‌ها بالا می‌کشیدند و رو به شالیزارها، سرازیر می‌شدند و از رودخانه‌ها می‌گذشتند و دوباره بالا می‌رفتند و پایین می‌آمدند و چیزهایشان را به‌کول می‌کشیدند، قدمی برمی‌داشتند و بعد، قدم بعدی و قدم بعدی؛ اما خواستی نبود، اراده‌ای در کار نبود چون همه‌چیز خودکار پیش می‌رفت. مسئله‌ی آناتومی بدن در میان بود و جنگ چیزی نبود غیر از حالت بدن و حمل چیزها، حمل همه‌چیز و نوعی سستی، نوعی خلاء، رخوت میل و عقل و وجدان و امید و حساسیت انسان. اصول‌شان در پاهایشان بود. محاسبات‌شان بیولوژیک بود. درکی از استراتژی یا ماموریت نداشتند. روستاها را می‌کاویدند بی‌این که بدانند دنبال چه‌اند. اهمیت نمی‌دادند، کوزه‌های برنج را واژگون می‌کردند، بچه‌ها و پیرمردها را بازرسی بدنی می‌کردند، تونل‌ها را منفجر می-کردند،گاهی روستا را به آتش می‌کشیدند، گاهی هم نه؛ بعد آرایش نظامی به‌خود می‌گرفتند و به روستای بعدی می‌رفتند، بعد روستای بعدی، بعد روستاهای دیگر و همان کارها تکرار می‌شد. زندگی‌شان را با خود حمل می‌کردند. فشار بسیار سنگین بود. در گرمای اوایل عصر، کلاه‌خود و جلیقه‌شان را در می‌آوردند، پابرهنه راه می‌رفتند که خطرناک بود اما فشار را کمتر می‌کرد. اغلب در طول پیاده‌روی، وسایل‌شان را توی راه می‌انداختند؛ مخصوصا برای این‌که راحت باشند، سهمیه‌ی غذاشان را دور می‌انداختند. مین‌های کلایمور و نارنجک‌هایشان را منفجر می‌کردند و اصلاً برایشان مهم نبود چون شب که می‌شد، هلیکوپترهای تدارکات، دوباره همان‌ها را به‌دست‌شان می‌رساندند و یکی دو روز بعد حتی بیشتر هم می‌آوردند؛ هندوانه‌های تازه و جعبه‌های مهمات و عینک‌های آفتابی و پلیورهای پشمی -چیزهایی که می‌آوردند، حیرت‌انگیز بود- فشفشه‌های چهارم جولای و تخم‌مرغ‌های‌رنگی برای عید پاک. منابع تسلیحاتی تدارکاتی بزرگ امریکایی بود که مثل قطار باری حمل می‌کردند -دستاوردهای دانش، دودکش-های صنعتی، کارخانه‌های کنسروسازی، زرادخانه‌های هارت‌فورد، جنگل‌های مینه‌سوتا، کارگاه‌های ماشین‌سازی، کشت‌زارهای وسیع ذرت و گندم. آن را روی پشت و شانه‌هایشان حمل می‌کردند -و به خاطر تمام ابهامات ویتنام، همه‌ی رازها و چیزهای ناشناخته، دست‌کم باوری عمیق وجود داشت که از پس چیزهایی که حمل می‌کنند، برمی‌آیند.

    بعد از این‌که هلیکوپتر لَوندر را برد، ستوان جیمی کراس سربازهایش را به روستای تانخه برد. همه‌چیز را به آتش کشیدند؛ مرغ و خروس و سگ‌ها را به رگبار بستند، روستا را روی سر مردم‌اش خراب کردند، از توپ‌خانه خواستند شلیک کند و ویرانی را تماشا کردند، در آن بعدازظهر داغ و سوزان، چندین ساعت راه‌ پیمودند و بعد موقع گرگ‌ومیش، وقتی کیووا نحوه‌ی مرگ لَوندر را توضیح می‌داد، ستوان کراس دید که دارد می‌لرزد.

    کوشید گریه نکند؛ با بیلچه‌اش که پنج پوند وزن داشت، شروع کرد به کندن چاله‌ای در زمین.

    شرمنده بود. از خودش بدش می‌آمد. مارتا را بیشتر از سربازان‌اش دوست داشت و درنتیجه، لَوندر حالا مرده بود و این چیزی بود که تا آخر جنگ باید مثل سنگ در معده‌اش حمل می‌کرد.

    تنها کاری که از دست‌اش برمی‌آمد، این بود که زمین را بکند. از بیلچه‌اش مثل تبر استفاده می‌کرد، ضربه می‌زد، احساس عشق و نفرت را با هم داشت و بعداً، وقتی تاریک تاریک شد، کف چاله‌ای که کنده بود، نشست و زار زد. مدت زیادی گذشت.کمی برای تِد لَوندر ناراحت بود اما بیشتر برای مارتا و خودش غصه می‌خورد؛ چون مارتا به جهان دیگری تعلق داشت که اصلاً واقعی نبود و چون دانشجوی سال سوم کالج مات‌سباستین در نیوجرسی بود، یک شاعر، یک باکره، دختری که هیچ ربطی به جنگ نداشت و چون فهمید مارتا او را دوست ندارد. هیچ وقت نداشته.

    کیووا توی تاریکی پچ‌پچ کرد: «مثل بتن افتاد! خدا خودش شاهده -بوم- و افتاد! حتی یه‌کلمه هم نگفت».

    نورمن باوکر گفت: «من شنیدم. رفته بود بشاشه. داشت زیپ‌اش رو بالا می‌کشید… داشت زیپ‌اش رو بالا می‌کشید که خوارش گاییده شد…»

    «باشه دیگه بس کن!»

    «باشه ولی باید با چشمای خودتون می‌دیدین؛ طفلک فقط…»

    «خودم شنیدم بابا! عین بتن افتاد! ولی تو چرا خفه‌خون نمی‌گیری؟!»

    کیووا با ناراحتی سر تکان داد و به چاله‌ای نگاه کرد که در آن، ستوان جیمی کراس نشسته بود و شب را نگاه می‌کرد. هوا سنگین و مرطوب بود؛ مهی گرم و غلیظ روی شالیزارها نشسته بود و سکوت بعد از باران، حکم‌فرما بود.

    کمی بعد کیووا آه کشید: « از یه‌چیز مطمئنم؛ بدجوری دل ستوان شکسته. دیدین که زده بود زیر گریه -انگار یه بار سنگین رو دوش‌اش بود- گریه‌اش دروغی نبود. با درد داشت زار می‌زد. براش مهمه».

    نورمن باوکر گفت: «معلومه که مهمه! تو بگو چی می‌خوای! برای اون بابا مهمه».

    «ما همه مون مشکل داریم».

    «لَوندر مشکل نداشت».

    باوکر گفت: «آره، فکر کنم نداشت ولی تو یه لطفی بهم بکن!»

    «خفه شم؟!»

    «آفرین بچه‌ی خوب! عین یه سرخپوست باهوش رفتار کن و خفه شو!»

    کیووا شانه بالا انداخت و پوتین‌هایش را درآورد. دل‌اش می‌خواست بیشتر حرف بزند فقط برای این که بهتر بخوابد ولی درعوض، عهدجدیدش را باز کرد و آن را مثل بالش، زیر سرش گذاشت. مه باعث می‌شد همه چیز بی‌روح و مجزا جلوه کند. او سعی کرد به تِد لَوندر فکر نکند اما بعد دید که مرگ او چقدر سریع اتفاق افتاد؛ خیلی ساده، افتاد و مرد و چقدر سخت بود که غافلگیر نشوی. مرگ‌اش مسیحی وار نبود. کیووا دل‌اش می‌خواست به‌شدت غمگین یا حتی خشمگین شود اما خبری از احساسات نبود و او هم نمی‌توانست به‌زور احساساتی شود. بیشتر از این خوشحال بود که زنده است. بوی عهدجدید زیر سرش را دوست داشت. بوی چرم و جوهر و کاغذ و چسب، هر ماده‌ی شیمیایی که بود. صداهای شب را دوست داشت؛ حتی خستگی‌اش هم حس خوبی به او می‌داد، ماهیچه‌های گرفته و آگاهی ناخوشایند از بدن‌اش، حس معلق بودن. از این که نمرده است، لذت می‌برد. درحالی‌که آن‌جا دراز کشیده بود، ظرفیت ستوان کراس را برای غم ستایش می‌کرد. دل‌اش می‌خواست در درد آن مرد، شریک باشد. دلش می‌خواست ماجرا برای او هم همان‌طور که برای جیمی کراس مهم بود، مهم باشد اما وقتی چشم‌هایش را بست، به تنها چیزی که توانست فکر کند، صدای بوم و افتادن لَوندر بود و تنها حسی که داشت، لذت درآوردن پوتین‌هایش بود و مهی که دورش می‌پیچید و خاک مرطوب و بوی کتاب‌مقدس و آرامش لطیف و دلپذیر شب.

    لحظه‌ای بعد، نورمن باوکر توی تاریکی راست نشست.

    گفت: «دهنت سرویس! حالا که دوست داری حرف بزنی، حرف بزن! بهم بگو!»

    «ولش کن…»

    «نه بابا، حرف بزن! تنها چیزی که تحمل نمی‌کنم، یه سرخپوست ساکته!»

    خیلی وقت‌ها شان خودشان را حفظ می‌کردند، یک‌جور وقار با خودشان حمل می‌کردند. هرچند گاهی گرفتار ترس و اضطراب می‌شدند، جیغ می‌کشیدند یا می‌خواستند جیغ بکشند ولی نمی‌توانستند؛ تکان می‌خوردند و صداهای ناله مانند درمی‌آوردند و سرشان را می‌پوشاندند و می‌گفتند: «خدایا!» و روی زمین غلت می‌زدند و کورکورانه سلاح‌شان را آتش می‌کردند و در خود فرو می‌رفتند و زار می‌زدند و التماس می‌کردند که صدا متوقف شود و دیوانه می‌شدند و وقتی امید می‌بستند که نمیرند، به خودشان و خداوند و پدر و مادرشان قول‌های احمقانه می‌دادند. این اتفاق به شکل‌های گوناگون برای همه‌شان می‌افتاد. وقتی شلیک تمام می‌شد، پلک می‌زدند و با احتیاط نگاه می‌کردند؛ به‌بدن‌شان دست می‌زدند، خجالت می‌کشیدند و خیلی زود شرم‌شان را پنهان می‌کردند. خودشان را وادار می‌کردند که سر پا بایستند. بعد انگار که با حرکت آهسته، صحنه‌به‌صحنه، جهان به منطق آشنای گذشته باز می‌گشت -سکوت مطلق، بعد باد، بعد نور خورشید، بعد صداها. بارِ زنده ماندن. نیروها به‌شکلی ناشیانه بار دیگر خود را سامان می‌دادند؛ اول فردی، بعد گروهی و دوباره سرباز می‌شدند. مانع ریختن اشک‌هایشان می‌شدند. تلفات را بررسی می‌کردند، درخواست هلیکوپتر می‌دادند، سیگار روشن می‌کردند، می‌کوشیدند لبخند بزنند، گلویشان را صاف و تف می‌کردند و می‌افتادند به تمیز کردن سلاح‌هایشان. کمی‌بعد یکی سرش را تکان می‌داد و می‌گفت: «باور کنین چیزی نمونده بود برینم تو شلوارم!» و یکی دیگرمی‌خندید که یعنی آره، خیلی بد بود اما خودش توی شلوارش نریده بود. دیگر آن‌قدرها  هم بد نبود و خلاصه کسی را پیدا نمی‌کنی که توی شلوارش ریده باشد و راه بیفتد برای مردم تعریف کند. زیر تیغ تیز آفتاب چشم‌هایشان را جمع می‌کردند. شاید چند دقیقه‌ای ساکت می‌شدند. ماری‌جوانایی روشن می‌کردند و هم‌چنان‌که نگاه‌اش می‌کردند که دست‌به‌دست می‌شود، دودش را فرو می‌دادند و با شرمندگی، نفس‌شان را حبس می‌کردند. شاید یکی‌شان می‌گفت، چیزهای ترسناک اما همان‌موقع یکی دیگر نیشخند می‌زد و ابرو بالا می‌انداخت و جواب می‌داد: «پیام دریافت شد. چیزی نمونده بود از ترس بمیرم!».

    موارد زیادی از این حالات وجود داشت؛ بعضی‌ها خودشان را با رضایتی غم‌انگیز حمل می‌کردند، دیگران با غرور یا اصول سفت-وسخت سربازی یا شوخ‌طبعی یا شور و شوق مردانه. از مردن می‌ترسیدند اما بیشتر هراس‌شان از نشان دادن ترس‌شان بود.

    جوک‌هایی برای گفتن پیدا می‌کردند.

    از واژگان سخت استفاده می‌کردند تا نرمی وحشتناک را مهار کنند. می‌گفتند، کون‌اش پاره شد. می‌گفتند، دهن‌اش سرویس شد. داشت زیپ‌اش رو بالا می‌کشید که خوارش ‌به‌گا رفت. این حرف‌ها نه بی‌رحمی که جذابیت روی صحنه بود. آن‌ها بازیگر بودند و جنگ مثل یک واقعیت سه‌بعدی در برشان می‌گرفت. وقتی کسی می‌مرد، مسئله فقط مرگ نبود چون به‌شکلی عجیب انگار مرگ‌اش از پیش نوشته شده بود و چون بیشتر گفتگوها را از حفظ می‌گفتند، طنز و تراژدی را ترکیب می‌کردند و چون نام‌های دیگری روی مرگ گذاشته بودند، انگار که بخواهند واقعیت مرگ را محصور یا نابود کنند. به‌جنازه‌ها لگد می‌زدند. شست‌ها را می‌بریدند. به زبان سربازها صحبت می‌کردند. درباره‌ی انبار قرص‌های آرام‌بخش تِد لَوندر قصه‌ها می‌گفتند و این‌که چه‌طور پسرک بیچاره چیزی حس نکرد؛ چه‌قدر آرام مرد.

    میچل سندرز گفت: «این‌جا یه‌مسئله‌ی اخلاقی هست…»

    منتظر بودند هلیکوپتر بیاید دنبال جناز‌ه‌ی لَوندر و داشتند ماری‌جوانای او را دود می‌کردند.

    سَندرز گفت: «مسئله‌ی اخلاقی کاملاً روشنه و چشمک زد. از مواد مخدر دوری کنین! شوخی نمی‌کنم، مواد زندگی‌تون رو به‌گا می‌ده!»

    هنری دابینر گفت: «خندیدیم!»

    «مغزو پوک می‌کنه! فهمیدین؟! یه‌جوری می‌شین که انگار ریدن تو مغزتون!»

    زورکی خندیدند.

    می‌گفتند: «همینه که هست!» و مدام همین‌را می‌گفتند. انگار تکرار این جمله به آدم تعادل می‌داد. انگار او را بین جنون و جنون-مطلق نگه می‌داشت، دانستن بدون رفتن؛ همینه که هست، که یعنی آروم باش، کاری به کارش نداشته باش چون خودت بهتر می‌دونی چیزی‌رو که نمی‌شه عوض کرد، نمی‌شه عوض کرد، همینه که هست، همین که هست، خوبه. کس‌خوار هرکی شاکیه!

    آدم‌های خشنی بودند.

    داستان کوتاه از تیم اوبرایان

    بار و بندیل عاطفی تمام سربازانی را که ممکن بود بمیرند، حمل می‌کردند. غصه، ترس، عشق، اشتیاق -این‌ها چیزهای نامحسوسی بودند اما همین چیزهای نامحسوس، جرم و جاذبه‌ی خاص خودشان را داشتند، وزن محسوسی داشتند. راز مشترک جبن مهارناشده را حمل می‌کردند، غریزه‌ی گریز یا بی‌حرکت ماندن یا پنهان شدن و از بسیاری نظرها، این سنگین‌ترین بار بود چون هرگز نمی‌شد آن را زمین بگذاری؛ نیازمند تعادل و وضعیتی کامل بود. آبرویشان را با خود حمل می‌کردند. بزرگ‌ترین ترس  یک سرباز را با خود حمل می‌کردند که ترس از خجالت کشیدن و سرخ شدن بود. سربازها کشته می‌شدند، می‌مردند، چون از این‌که نمیرند، خجالت می‌کشیدند. همین بود که در اصل آن‌ها را به جنگ آورده بود. هیچ چیز مثبتی نبود، رویای شکوه و افتخار نبود؛ فقط برای اجتناب از صورت سرخ بی‌آبرویی به جنگ آمده بودند. می‌مردند تا مبادا از خجالت بمیرند. توی تونل‌ها می-خزیدند و پیشاپیش صف حرکت می‌کردند و زیر آتش، پیش می‌رفتند. هر روز صبح، به‌رغم ناشناخته‌ها، پاهایشان را وادار به حرکت می‌کردند. سختی می‌کشیدند. بارشان را به‌کول می‌کشیدند. خود را تسلیم راه‌حل ساده که بستن چشم‌ها و افتادن بود، نمی‌کردند. واقعاً کاری نداشت؛ بلنگی و روی زمین بغلطی و بگذاری ماهیچه‌هایت استراحت کنند و حرف نزنی و تکان نخوری تا دوستانت بلندت کنند و توی آن هلیکوپتری بگذارند که می‌غرد و دماغ‌اش را بالا و پایین می‌برد و تو را از این جهان، خارج می کند. کافی بود بیفتی اما هیچ‌کس نمی‌افتاد. شجاعانه نبود. هدف البته شجاعت نبود اما وحشت‌زده‌تر از آن بودند که ترسو باشند.

    روی‌هم‌رفته این چیزها را در درون‌شان حمل می‌کردند و نقاب آرامش به‌چهره می‌زدند. به مرخصی استعلاجی پوزخند می‌زدند؛ با لحن نیش‌دار از آدم‌هایی می‌گفتند که به انگشت پا یا دست‌شان شلیک کرده و خلاص شده بودند. می‌گفتند: «طرف خایه نداره! به‌جای کیر و خایه، کس حمل می‌کنه! هزار جور نیش و کنایه می‌زدند و به‌سخره می‌گرفتند اما در حرف‌هایشان، ردی از حسادت و ترس هم به‌چشم می‌خورد.

     ولی باوجوداین، تصویر خودزنی مدام مقابل چشم‌شان بازی می‌کرد. دهانه‌ی لوله‌ی تفنگ را روی گوشت تن‌شان تصور می‌کردند؛ درد ناگهانی و شیرین را و بعد انتقال به ژاپن، بعد بیمارستانی با تخت‌های گرم و نرم و گیشاهای پرستار تو دل برو!

    خواب پرنده‌های آزادی را می‌دیدند.

    شب‌ها موقع نگهبانی که به تاریکی زل زده بودند، جمبوجت، آن‌ها را با خود می‌برد؛ هیجان بلند شدن از زمین را حس می‌کردند. فریاد می‌زدند، ما رفتیم! و بعد سرعت زیاد، بال‌ها و موتورها، مهماندارهای زن خندان -اما آن چیزی بیشتر از یک هواپیما بود؛ یک پرنده‌ی واقعی؛ یک پرنده‌ی شیک نقره‌ای با پر و چنگال‌ها و جیغ بلند. پرواز می‌کردند. وزن‌ها از بین می‌رفتند، چیزی نبود که حمل‌اش کنی. می‌خندیدند و یک‌دیگر را محکم می‌چسبیدند. سیلی سرد سرما و ارتفاع را حس می‌کردند، اوج می‌گرفتند و با خود می‌گفتند، تمام شد، رفتم! -برهنه بودند، سبک و آزاد بودند-همه‌چیز یک‌سر سبکی بود و روشنایی و سرعت و شناور شدن، سبک مثل سبکی، وزوز هلیوم در مغز و هم‌چنان‌که به بالای ابرها و جنگ می‌رسیدند، قل‌قل سرخوشانه‌ی حباب در ریه‌ها، رها از وظیفه، رها از جاذبه و شرمساری و مخمصه‌های بین‌المللی- Sin Loi! . فریاد می‌زدند، ببخشید مادر جنده‌ها ولی من دیگه نیستم! نشئه کرده‌م! رفته‌م فضا! ما رفتیم! -و یک‌جور حس سبکی آرامش‌بخش به‌سراغ‌شان می‌آمد؛ مثل سوار شدن بر امواج نور، نشستن بر پشت آن پرنده‌ی آزادی بزرگ نقره‌ای، بر فراز کوه‌ها و اقیانوس‌ها، بر فراز امریکا، بر فراز کشت‌زارها و شهرهای بزرگ خواب‌آلود و گورستان‌ها و بزرگراه‌ها و طاق‌های طلایی مک‌دونالد. پرواز بود، یک جور فرار، نوعی سقوط، سقوط به بالا و بالاتر، چرخیدن و پرت شدن به لبه‌ی زمین و آن‌سوی خورشید و میان خلاء عظیم ساکت، جایی‌که هیچ باری نبود و چیزها وزنی نداشتند. فریاد می-زدند، ما رفتیم! خیلی ببخشید ولی ما رفتیم! و بنابراین در شب بدون ‌این‌که خواب ببینند، خود را به نور می‌سپردند، حمل می-شدند، پاک و منزه متولد می‌شدند.

    آن‌روز صبح بعد از این‌که تِد لَوندر مرد، ستوان جیمی کراس کف سنگرش قوز کرد و نامه‌های مارتا را آتش زد؛ بعد هر دو عکس را به آتش کشید. باران بی‌امانی می‌بارید که کارش را دشوار می‌کرد اما او با قرص آتش‌زا و الکل جامد، آتش کوچکی به‌راه انداخت و از بدن‌اش به‌عنوان حفاظ استفاده کرد و با نوک انگشتان‌اش، عکس‌ها را روی شعله‌ی آبی شدید گرفت.

    می‌دانست که این فقط یک‌جور ژست است. با خودش گفت: «من احمق‌ام! احساساتی‌ام هستم اما بیشتر احمق‌ام! لَوندر مرد. کوتاهیت‌رو که نمی‌تونی آتیش بزنی!»

    درضمن، نامه‌ها در سرش بودند و حتی حالا بدون عکس‌ها، ستوان کراس می‌توانست مارتا را در حال بازی والیبال در شورت سفید باشگاهی و تی‌شرت زردش ببیند. می‌توانست او را که زیر باران حرکت می‌کرد، ببیند.

    آتش که خاموش شد، ستوان کراس پانچویش را روی شانه‌هایش انداخت و صبحانه‌اش را که توی یک قوطی بود، خورد.

    دید هیچ راز بزرگی وجود ندارد.

    در آن نامه‌های سوخته شده، مارتا هرگز از جنگ حرفی نزده بود جز این‌که بگوید: «جیمی! مراقب خودت باش!». او درگیر جنگ نبود؛ زیر نامه‌هایش می‌نوشت «با عشق»، ولی عشق نبود و همه‌ی آن جملات زیبا و پر نقش‌ونگار، باد هوا بودند.

    صبح، خیس و تیره و تار بود. هر چیزی بخشی از چیزی دیگری شده بود؛ مه و مارتا و بارانی که دم‌به‌دم شدیدتر می‌شد.

    بالاخره جنگ بود دیگر.

    ستوان جیمی کراس، نیمه خندان، نقشه‌هایش را درآورد. سرش را چنان محکم تکان داد که انگار می‌خواهد چیزی را از ذهن‌اش پاک کند؛ بعد رو‌به‌جلو خم شد و شروع کرد به برنامه‌ریزی راه‌پیمایی آن‌روز. ظرف ده یا شاید بیست‌دقیقه، سربازهایش را برمی-انگیخت و آن‌ها جمع می‌کردند و رو‌به‌غرب، راه می‌افتادند، جایی‌که طبق نقشه، منطقه‌ای سبز و وسوسه‌انگیز بود. کاری را می-کردند که همیشه انجام داده بودند. باران کمی وزن بارشان را بیشتر می‌کرد اما به‌هرحال این‌هم روزی بود روی روزهای دیگر.

    او واقع‌گرایانه به موضوع نگاه می‌کرد. معده‌اش دوباره سفت شده بود.

    با خودش گفت: «خیال‌بافی بسه!»

    از ‌آن ‌به‌بعد، وقتی یاد مارتا می‌افتاد، فقط به این فکر می‌کرد که او به‌جای دیگری تعلق دارد. دست از خواب و خیال می‌کشید. این‌جا مانت‌سباستین نبود، جهان دیگری بود؛ جایی‌که نه اشعار زیبا در آن یافت می‌شد و نه میان‌ترم. جایی‌که سربازها به‌خاطر بی‌توجهی و حماقت آشکار می‌مردند.کیووا درست می‌گفت. بوم -می‌افتادی و می‌مردی.کاملاً می‌مردی.

    ستوان کراس لحظه‌ای در باران چشم‌های خاکستری مارتا را دید که برگشتند و به او زل زدند.

    فهمید. با خودش گفت: «خیلی غم‌انگیزه…».

     سربازها چیزها را در درون خودشان حمل می‌کردند.کاری را انجام می‌دادند که حس می‌کردند باید بکنند.

    چیزی نمانده بود برای مارتا سرتکان دهد اما نداد.

    درعوض به نقشه‌اش برگشت. حالا تصمیم گرفته بود وظایف‌اش را درست و بدون کوتاهی، انجام دهد. می‌دانست این کار دیگر کمکی به لَوندر نمی‌کند اما از این لحظه به‌بعد، مثل یک سرباز رفتار می‌کرد. خودش را از دست آن ریگ شانس، نجات می‌داد؛ شاید آن را می‌بلعید یا با تیرکمان استرانک، پرتاب‌اش می‌کرد. شاید هم جایی توی مسیر، می‌انداختش. در طول راه‌پیمایی، دیسیپلین میدانی سفت‌وسختی را اعمال می‌کرد. توجه داشت که دو جناح برای تامین امنیت بفرستد، مانع پراکندگی یا یک‌جا جمع شدن سربازها شود، گروهان‌اش را وادارد در فواصل زمانی مناسب با سرعت معقولی حرکت کنند. پایش را توی یک کفش می‌کرد که همه، تفنگ‌هایشان را تمیز کنند. باقی‌مانده‌ی ماری‌جوانای لَوندر را مصادره می‌کرد. شاید بعداً در همان‌روز سربازهایش را دور هم جمع می‌کرد و رک‌وپوست‌کنده برایشان حرف می‌زد و گناه آن‌چه‌را که برای تِد لَوندر اتفاق افتاده بود، گردن می‌گرفت. مردانه برخورد می‌کرد؛ صاف توی چشم‌های آن‌ها زل می‌زد، چانه‌اش را صاف می‌گرفت و با لحن آرام و رسمی یک افسر، دستورالعمل استاندارد عملیاتی را توضیح می‌داد و جای هیچ بحث و مشاجره‌ای باقی نمی‌گذاشت. فوراً شروع به حرف زدن می‌کرد و می‌گفت دیگر کسی حق ندارد چیزی را کنار راه بی‌اندازد. می‌گفت که او رفتارشان را زیرنظر دارد. باید وسایل‌شان جمع کنند و آن‌ها را کنار هم و در وضعیتی مطلوب، نگه‌ دارند.

    اهمال‌کاری را تحمل نمی‌کرد. قدرت‌اش را نشان می‌داد. فاصله‌ی بین خودش و آن‌ها را حفظ می‌کرد.

    البته سربازها غر می‌زدند؛ شاید هم بدتر چون روزشان طولانی‌تر و بارشان سنگین‌تر می‌شد اما ستوان کراس یادش آمد که قرار نیست دوست‌اش داشته باشند. وظیفه‌اش این است که گروهان را فرماندهی کند. از عشق صرف‌نظر می‌کرد. عشق این‌جا به‌کارش نمی‌آمد و اگر کسی اعتراض یا شکایتی داشت، او لب‌هایش را به‌هم می‌فشرد و مثل یک فرمانده‌ی واقعی، شانه‌هایش را بالا می-انداخت. شاید تند و کوتاه سری تکان می‌داد، شاید هم نه. شاید شانه بالا می‌انداخت و می‌گفت، ادامه بدین، بعد آن‌ها بلند می-شدند و دو ستون تشکیل می‌دادند و به سمت روستای تانخه می‌رفتند.


    [1].یک بیماری که به‌­خاطر قرارگرفتن طولانی مدت پاها در شرایط سرد و مرطوب ایجاد می‌­شود.

    [2].paladian شوالیه­‌ای که به اصول اخلاقی معتقد است

    [3].ببخشید (به زبان ویتنامی)

    داستان داستان کوتاه
    اشتراک Email Telegram WhatsApp Copy Link
    مقاله قبلییک پنجره برای دیدن؛ کلاسیک‌ها | به بهانه ۶۰ سالگی فیلم «آوای موسیقی»
    مقاله بعدی شهرزاد، هنرمندی که انگار تشنه ماند تا پیر شد | نگاهی کوتاه به زندگی و مرگ شهرزاد، بازیگر، رقصنده، شاعر و فیلمساز
    افشین رضاپور

    مطالب مرتبط

    آن‌ها که رفتند: روایتی از درگذشتگان هنر و ادب ایران در ۱۴۰۴

    بی‌تا ملکوتی

    جادویی از جنس واقعیت، حقیقتی از جنس تخیل

    بی‌تا ملکوتی

    وقتی صلح به ایدئولوژی بدل می‌شود: نقدی بر صلح‌طلبی مطلق در افق ایران

    امیر گنجوی
    نظرتان را به اشتراک بگذارید

    Comments are closed.

    پیشنهاد سردبیر

    شکستن بت بزرگ | یادداشتی بر فیلم پیرپسر به کارگردانی اکتای براهنی

    دنیای نوآرگونه مسعود کیمیایی | تحلیل مولفه‌های تماتیک و بصری نوآر در سینمای جنایی کیمیایی

    مستند «ترانه» پگاه آهنگرانی: معرفی، واکنش‌ها و تحلیل

    ما را همراهی کنید
    • YouTube
    • Instagram
    • Telegram
    • Facebook
    • Twitter
    پربازدیدترین ها
    Demo
    پربازدیدترین‌ها

    حضور پررنگ سینمای ایران در جشنواره SECIME 2026 

    پینا باوش؛ ۴۷ سال بعد

    زندگی دیگران بیست سال بعد، هنوز صدای نفس‌ها شنیده می‌شود

    پیشنهاد سردبیر

    شکستن بت بزرگ | یادداشتی بر فیلم پیرپسر به کارگردانی اکتای براهنی

    امیرمهدی عسلی

    آن سوی فینچر / درباره فیلم Mank (منک)

    امین نور

    انقلاب به مثابه هیچ / بررسی فیلم باشگاه مبارزه

    پویا جنانی

    مجله تخصصی فینیکس در راستای ایجاد فضایی کاملا آزاد در بیان نظرات، از نویسنده‌ها و افراد حرفه‌ای و شناخته‌شده در زمینه‌های تخصصیِ سینما، ادبیات، اندیشه، نقاشی، تئاتر، معماری و شهرسازی شکل گرفته است.
    این وبسایت وابسته به مرکز فرهنگی هنری فینیکس واقع در تورنتو کانادا است. لازم به ذکر است که موضع‌گیری‌های نویسندگان کاملاً شخصی است و فینیکس مسئولیتی در قبال مواضع ندارد.
    حقوق کلیه مطالب برای مجله فرهنگی – هنری فینیکس محفوظ است. نقل مطالب با ذکر منبع بلامانع است.

    10 Center Ave, Unit A Second Floor, North York M2M 2L3
    • Home

    Type above and press Enter to search. Press Esc to cancel.