در صفحات آغازین مجموعه شعر «با تشنگی پیر میشویم» کبری سعیدی، با نام هنری شهرزاد آمده است: «سال ۱۳۳۲ که دبستان میرفتم، گرسنهترین و چاقترین شاگرد بودم. چاقی باعث میشد که بچهها نفهمند گرسنهام. هیچ شاگردی نمیدانست که من از غصه چاق میشوم، نه از پرخوری» و در ادامه مینویسد: «سال ۱۳۵۱، حالا دختر خواهرم به مدرسه میرود. هم من گرسنه هستم، هم خواهرم، هم دخترش»
و این عصارهی تمام زندگی شهرزاد است. دختری که از ابتدای تولدش، با گرسنگی هویت، گرسنگی دانستن، گرسنگی آموختن، گرسنگی نوشتن، گرسنگی هنر و گرسنگی بدن روبرو بود. دوست عزیز بازیگری داشتم در ایران که میگفت: «در عالم بازیگری تاسات باید بنشیند وگرنه استعداد و دانش فقط بخشی از موفقیت است.» و وقتی به زندگی شهرزاد نگاه میکنم، میبینم که شاید او از زمان به دنیا آمدن اصلا تاسی نداشت که بخواهد تاساش بنشیند یا نه.
کبری سعیدی در ابتدای مجموعه شعرش که شبیه اعترافنامه است، مینویسد شناسنامهی خواهر مردهاش را به او میدهند و نام او میشود نام نوزادی که در بدو تولد مرده، دختر مردهای به نام کبری سعیدی. پدر و مادرش هر کدام به نامی دیگر صدایش میزدند. مادرش او را مریم صدا میکرد و پدرش زهرا. از نوجوانی به دلیل فقر شروع کرد در کابارهها به رقصیدن. در آن زمان به او شهلا میگفتند. رقصیدن و بازی در تئاترهای لالهزار پای او را به سینمای ایران باز کرد و به نام شهرزاد معروف شد. در سینمایی که فرصتی برای هنرنمایی و نشان دادن استعدادش در بازیگری را پیدا نکرد، مگر در رقصیدن. اگر چه در نقش همان رقصندههای کابارهها و بارها هم، لحظاتی هست که میتوان چشمهای یک بازیگر حرفهای را در او دید. مثل سکانس اولین برخوردش با بهروز وثوقی در فیلم قیصر مسعود کیمیایی. او در فیلم نقش رقصندهای به نام سهیلا فردوس را بازی میکند. قیصر به دنبال قاتل برادرش فرمان است و گفتهاند که سهیلا جای او را میداند. قیصر به محل کاباره میآید. سهیلا میآید بالای سرش. در همان دیالوگ نه چندان بلند او با قیصر، بینندهی حرفهای فیلم میتواند چشمهایش را ببندد و جای او را با پوری بنایی در نقش نامزد قیصر عوض کند. شهرزاد هم می توانست همان نقش را به خوبی خانم بنایی ایفا کند اما همچنان در غالب فیلمهای بعدیاش هم نقش رقصنده و احیانا معشوقهی بغل خواب شخصیتهای اصلی مرد را بازی کرده است. در فیلمهایی چون «پنجره» و «فرار از تله» هر دو ساختهی جلال مقدم، «خشم عقابها»ی ایراج قادری، «رقاصهی شهر» ساخته شاپور قریب، و یا «داش آکل» فیلم مطرح دیگری از مسعود کیمیایی. او به جوانی بازیگران زن اول این فیلمها بوده، به زیبایی و خوش اندامی همهی آنها، و آن چیزی که از نقشهای دختران جوان و محجوب و باحیای این فیلمها دیدهایم، اگر بازیگری بهتری از آنها نبوده، بازیگر بدتری هم قطعا نمیتوانسته باشد. پس چرا شهرزاد هرگز نتوانست نقش اصلی و یا حتی نقش مکمل فیلم-فارسی و یا فیلمهای هنری را بدست آورد؟ نداشتن حمایت خانوادگی یا حرفهای؟ نداشتن پارتی و یا عاشقی که برای رشد او در سینمای آن زمان تلاش کند؟ بیپولی؟ سابقهی رقصیدن با لباس کوتاه و عریان در کابارهها؟ نشان دادن بیاندازهی تن و بدنی که به واسطهی آن، دیگر نتواند نقش اصلی فیلمی را بدست آورد؟ و یا همان ننشستن تاساش؟
هر کدام از این دلایل باشد، جدا از نگاه سکسیستی و مردسالارانهی سینماگران و سیاستگذاران سینمای آن دوره نیست. نگاهی که تا به امروز هم نه تنها در فضاهای هنری ایران دیده میشود بلکه همچنان بخش مهمی از ذهنیت حاکم بر جامعهی ایرانی است. نگاهی جنسی و کلیشهای به بدن زن که همیشه جنسیت را ارحج به انسانیت میداند. شهرزاد در تنها موقعیتی که توانست نقشی فراتر از یک رقصنده و معشوقهی جنسی را بازی کند، در دو فیلم «صبح روز چهارم» به کارگردانی کامران شیردل و «بلوچ» به کارگردانی مسعود کیمیایی در سال ۱۳۵۱ بود. او در این دو نقش موفق شد تواناییهای خود را در عرصهی هنر بازیگری چنان نشان دهد که جایزهی سپاس بهترین بازیگر مکمل زن را در سال ۱۳۵۲ از آن خود کند. همان سالی که گوگوش برای فیلم «بیتا» جایزهی سپاس بازیگر نقش اول زن را بدست آورد.
در سینمای فیلم-فارسی، رقصنده مانند شهرزاد کم نبودند اما شهرزاد آنقدر متفاوت بود که در همان سال ۱۳۵۲، در اعتراض به مردسالاری و فضای نه چندان سالم حاکم بر فضای سینمایی، از بازیگری کناره گیری کند و به دنبال کارگردانی فیلم برود. او چند فیلم کوتاه، کارگردانی را تجربه کرد تا اینکه به کمک پوری بنایی، اولین فیلم بلند خود را به نام «مریم و مانی» میسازد. با اینکه قبل از او، زنانی چون شهلا ریاحی و فروغ فرخزاد فیلم ساخته بودند، اما مانی و مریم اولین فیلمی بود که کارگردان، نویسنده و تهیه کنندهی آن زن بودند و نقش محوری فیلم را هم یک زن برعهده داشت. محور روایت این فیلم که نوشتهی شهرزاد بوده، باز هم فقر است. مریم فقیر است و برای سر و سامان دادن به خود و خانوادهاش چارهای ندارد که پولهای متعلق به شرکتی را بزدد. هر چقدر زندگی مریم بر اثر این دزدی، خوب و خوش میشود، زندگی مانی، که امانتدار پولهای شرکت مورد نظر بوده، متلاشی میشود. مانی که نقاش نیز هست، چهرهی دزد را نقاشی میکند و چهرهی مریم روی در و دیوار کوچهها و خیابانها میرود. این تنها ساختهی بلند شهرزاد، آیینهای از زندگی خود اوست. شهرزادی که تا همین روزهای قبل از مرگش، ویدئوهایی از فیلمها، رقصها، تصاویر چهرهی جوان و پیر شدهاش و مستندهای ساخته شده از زندگیاش همه جا بود اما خودش از نظرها غايب بود.
«نارنج
حسرت بوی علف دارد
و ما با تشنگی پیر میشویم
و به انگور میمانیم
و تو به درختان انگور
میمانی
که نه مستاند و مستیاند…»
داستان معروفی در مورد ابراهیم گلستان و شهرزاد وجود دارد. نقل است از ابراهیم گلستان که میگوید: «روزی شعری از شهرزاد از مجموعهی «با تشنگی پیر میشویم» برای مهدی اخوان ثالث خواندم. او بعد از شنیدن شعر گریست و گفت از این شعر مثل رگ بریده، خون تازه میریزد.» مجموعه شعر شهرزاد در دههی پنجاه با حمایت مالی بهروز وثوقی در دوهزار نسخه منتشر شد. عکس روی جلد، عکس زیبایی از شهرزاد است که توسط امیر نادری گرفته شده. این مجموعه شعر در ۹۴ صفحه توسط نشر خوشه به بازار آمد و به نظر میآید در زمان خودش چندان مورد استقبال قرار نگرفته است، اگرچه که نسخهی الکترونیکی آن این روزها در دسترس است و هر مخاطبی میتواند خود از شعرها، توشهای همراه کند یا نه. شعرها با «حرف» و «سفر» تقسیم شدهاند و کل مجموعه به حسن سعیدی برادر شهرزاد تقدیم شده است. باغ، پنجره، آب (او رابطهی بسیار نزدیک و عاشقانهای با آب داشته) توتهای وحشی، گنجشک، قنات، جاده، گیاه، رقص، زنان کولی، رنج و مرگ از المانهای اصلی اشعار او هستند. عناصری که با زندگی او تا لحظهی آخر درآمیخته بودند.
شهرزاد در آغاز شعر «سفر پنجم» میسراید:
«وقتی بود که بر سنگ درخت میروئید
من انگاشته بودم
که تو
مرگ را در چرخ و فلک نشاندهای
دو دختر با عروسکانشان
که بوی کائوچو میداد
آتش را خاموشکردند
شهر بود و نام
دو نیلوفر
و شیون گنجشکها بر دو سمت جاده
که بهارش دو عروسک بود…»
روح عاصی و بیتاب شهرزاد در تغییر آنچه که سرنوشت برای او رقم زده بود، در تمامی اشعارش، در تنها فیلم بلندش و در بودنش، حضور دارد. شاید به همین خاطر دوربین برمیدارد تا از تظاهرات زنان معترض به حجاب اجباری در ۱۷ اسفند ۱۳۵۷ فیلم بگیرد تا تاریخ از جعل، درامان باشد. کنشی آگاهانه و شجاعانه که نه تنها باعث دستگیری و زندانی شدناش توسط عوامل حکوکت اسلامی میشود، بلکه زندگی او را از آن چه بود و نبود، تهی میکند. داراییهای اندک او مصادره شده و او بدون پشتوانه، بدون خانواده، بدون کار و بدون پول در جامعه رها میشود. رهاشدنی که تا آخر عمر ۷۵ سالهی او ادامه داشت. مدتی به آلمان رفت اما نتوانست در غربت دوام آورد. برگشت به ایران و آوارگیش آغاز شد. از این شهر به آن شهر، از این روستا به آن روستا، گاهی در پارکها، گاهی در خانههای ویران و گاهی در خرابهها شب را به صبح رساند. مدتی در غرب ایران، مدتی در مرکز، مدتی در جنوب و گاهی هم در تهران، زادگاهش. او در بخشی از یک مستند در مورد خاطرات فیلم داش آکل میگوید: «آنقدر سرد بود که کف پاهایم موقع رقص یخ میزد و مجبور بودم پاهایم را بعد از فیلمبرداری به بخاری برقی بچسبانم تا کمی گرم شوم. در آن فیلم کیمیایی پول ناچیزی به من داد.» شهرزاد که بعد از انقلاب اصلا امکان کار کردن در فضای هنری را نداشت، بیخانمان بود و تعجب آنکه دستگاه طویل و عریضی چون ارشاد و فارابی و آن همه تهیه کنندهی پولدار و بازیگران میلیاردی بگیر سینمای ایران در تمام این ۴۷ سال، به قدر یک آپارتمان کوچک در شهرستانی دور هم نتوانستند و یا نخواستند برای شهرزاد سرپناهی تهیه کنند تا از آن همه بیپناهی نجات پیدا کند.
تصاویر شهرزاد در روزهای آخر زندگیاش که به اندازهی یک زن صدساله، پیر و چروکیده و فرتوت در بیمارستان خوابیده، از ذهنها، زدونی نیست. جایی که از لیلا اوتادی برای پرداختن هزینههای بیمارستانش تشکر میکند. درحالیکه با مقدار بسیار ناچیز پولی که در سینمای ایران و تولیدات نمایش خانگی ایران ساخته میشود، میشد خیلی سال پیش او را از آن همه فلاکت رهانید. اما چه میشود کرد، چارهای نیست انگار، وقتی صدها سینماگر قدیمی و پیشکسوت تئاتر و سینمای ایران درگیر یک لقمه ناناند، سینمای ایران درگیر کسانی است که عکس کیفهای چندین هزار دلاری خود را منتشر میکنند و مینویسند: «پز نیست، سبک زندگیمه»
به قول شهرزاد:
«صدای خندههاست که از ساختمانها میآید
تنها یک گنجشک جوان
عاشقی را تجربه کرده بود
مگر غیر از ریگ در بیابان
شاهدی دیگر
بود
که من از تشنگی
میمردم…»


