حالا بعد از جنگی که فعلاً “جنگ دوازدهروزه” نام گرفته، تمام احساساتمان دچار تغییر شده است. تصویری که از جنگ داشتیم دگرگون شده و تنش حاصل از آن حالا بخشی از تجربهی زیستهی ما است. شاید پیش از تجربهی این جنگ، تصویرهایی دیگرگونه یا حتی بیشباهت به واقعیت در ذهنهایمان داشتیم اما حالا جنگ برایمان به تجربهی عینی بدل شده است. در ادبیات، حاصل این تفاوت میان تجربه نکردن و تجربه کردن جنگ نوعی از روایت بهنام «ادبیات ضد جنگ» شده است. ارائهی تصویری واقعگرایانه از جنگ، تمرکز بر رنج انسان، بیاعتمادی به تبلیغات رسمی یا پروپاگاندای حکومتها و ایدئولوژیها، نفی قهرمانگرایی و اسطورهسازی و پرسش از معنای زندگی، مرگ و اخلاق برخی از ویژگیهای این نوع ادبیات است. داستانهای زیادی دارای این نوع روایت هستند. یکی از نویسندههایی که داستان ضدجنگ نوشته است «گیب هادسون» است. داستان «جناب آقای رئیس جمهور» که در مجلهی نیویورکر چاپ شد، نمونهای از داستانهای ضد جنگ این نویسنده است. دراینجا به بررسی مولفههای روایت ضد جنگ در این داستان کوتاه خواهم پرداخت.
خوب است که ابتدا نگاهی به شخصیت اصلی داستان بیندازیم. «سرجوخه لاورن»، سرباز سرسپردهی آمریکایی است که در جنگ میان آمریکا و عراق شرکت داشته است. مطابق روایت، او به همراه تعدادی دیگر از سربازها به قصد انجام عملیاتی که در طول روایت بهنام تلاش برای آوردن نفت خوانده میشود، راهی کویت میشود. او پس از تجربهی دیدن مرگ سربازی دیگر، دچار آشفتگی و فروپاشی روانی میشود. با اینحال همچنان سینهچاک رئیسجمهور میماند. این ویژگی او در تمام انتخابهای نویسنده آشکار است. از فرم روایی که نامهاش خطاب به رئیسجمهور است گرفته تا شروع داستان:
“انگار همین دیروز بود، بله قربان، روزی که با هم آشنا شدیم، پیش چشمانم برق میزند، مثل یک فانوس دریایی وسط دریای توفانی زندگیام.”
در همین یک جمله، دو بار کلمهی «قربان» آمده و ملاقات با رئیسجمهوری به فانوسی دریایی که برای راهبری اجسام دریاییست، تشبیه شده است.
وقتی در طول روایت پیش میرویم جنبههای دیگری از شخصیت لاورن را میتوانیم ببینیم. او، بهعنوان کسی که نه معتمد، که معتقد به تصمیمهای درست رئیسجمهور است، به مثابهی فردی آمده که ذوب در ایدئولوژی و پروپاگاندای نظام است. مصداق این موضوع را میتوان در این بخش از داستان دید:
“آنکه ماسک زده، خود جنابعالی هستید. من هم که ماسک نزدهام؛ چون همانطور که استحضار دارید در قرارگاه، هر روز به ما قرص ضدسلاح میکروبی میدادند. برای همین ماسک گاز لازم نداشتیم.”
در این داستان تصاویر واقعگرایانهی زیادی از جنگ ارائه میشود. برای مثال در جایی از داستان چنین آمده است:
“از جیپ پریدیم بیرون که میزان خسارت وارده به عراقیها را تخمین بزنیم. قربان، عین یکی از این نمایشگاههای هنری در موزه ان.ای.آی نیویورک بود که آدم در اخبار میبیند-یک گودال سیاه گنده، پر از زغال نیمسوز و تکههای سوختهی تن و بدن عراقیها و خون و مو و خاک و شن.”
یا در جای دیگر چنین آمده است:
“همهی اینها توی یک چشمبههمزدن اتفاق افتاد. یعنی چند ثانیه بیشتر نکشید. بریکس از کمر دو نصف شد رفت هوا و افتاد کف بام. سرباز بریکس دو تیکه شده بود؛ عینهو بلیت سینما.”
داستان در پی ارائهی تصویری مقدس یا چهرهای پرافتخار از جنگ نیست و رویکرد تقدسگرایانه ندارد. در جنگ، سربازها مانند «بلیت سینما» از وسط نصف میشوند، بیآنکه چهرهای فرا انسانی داشته باشند. در این جنگ انسانها رنج زیادی متحمل میشوند.رنجی که لاورن متحمل آن است بعد از جنگ رخ میدهد. آشفتگی روانی او به شکلی تجسد یافته در داستان آمده است؛ به شکل گوشی ناشنوا روی شکم او. این گوش نمادی از رنج اوست. گوشی که نسبت به این رنج ناشنواست و آن را چنین توصیف میکند:
“میدانید، اصلاً دوست داشتم به این گوش به شکل یک گل نگاه کنم. یک گل آفتابگردان که روی تنم شکوفه کرده بود و باز میشد.”
این رنج محدود به لاورن نمیماند و به شکل تکثیرشوندهای به خانوادهاش نیز سرایت میکند. ابتدا به شکل یک دهان در پشتسر همسرش خانم لاورن و سپس با از بین رفتن بینی پسر کوچکش جیمی. او پس از دیدن دهان خیالی در پشتسر خانم لاورن وقتی که او در خواب است به دهان او چسب میزند و همین کار موجب میشود تا خانم لاورن و جیمی او را ترک کنند. بعد از ترک خانواده، او احساس میکند که بالهایی در کمرش در حال روئیدن است. جنگ از سربازی که عاشق وطنش بوده است و در موقعیتی بسیار سخت حاضر به انجام عملیات شده است دیوانهای ساخته است که خانوادهای برایش نمانده.
برای تثبیت این موضوع در داستان و ترسیم وضعیت سربازها پس از جنگ نمونهی دیگری نیز در داستان وجود دارد:
“سرجوخه هیل نمیتواند راه برود و هر جا بخواهد برود مجبور است روی اسکیت بنشیند. صورت این هیل پر از جوشهای چرکی است. میآید خانهی من و یکبند به دولت ایالات متحده بد و بیراه نثار میکند. چند روز پیش هم آمده بود و میخواست مجبورم کند یک دادخواست امضا کنم، جون یک هفته یک اشتباه بزرگ کردم و در حال مستی، گوش را نشانش دادم.”
تفاوت میان سرجوخه لاورن و سرجوخه هیل در جملهی پایانی داستان عیان میشود. لاورن بعد از تحمل تمام رنجها هنوز سرسپرده است:
“و همچون همیشه عرض کنم: خدمت تحت امر شما برای من افتخار بزرگی است، قربان.”
این داستان تصویری واقعی از جنگ ارائه میدهد و با زبان طنزآمیز خود واقعیتهای عینی و ذهنی را بهطرز صریحی به خواننده منتقل میکند. همچنین به وقایع پس از جنگ و تأثیر روانی آنها روی زندگیهایی معمولی میپردازد و با دید انتقادی به رفتار سیاستمدارهای جنگ طلب مینگرد.
این داستان از مجموعه داستان «خوبی خدا»، ترجمهی امیرمهدی حقیقت از نشر ماهی انتخاب شده است.


