خوانش محمد چاکری در مقام نویسنده و دراماتورژ از جهان چخوفی «باغ آلبالو» بر این پیشفرض مناقشهانگیز استوار است که گویی زنی پا به سن گذاشته همچون «رانفسکایا لیویف آندرهیونا» شخصیتی کودکسان دارد و حتی ملّاک و صاحب باغ آلبالو بودن به او این بصیرت اقتصادی را عطا نکرده که آیندهنگرانه عمل کند و زندگی مسرفانهاش را تا حد امکان کنار گذاشته تا شاید حال و هوای این روزهایش بیش از پیش در سراشیبی سقوط و اضمحلال فرو نیفتد و راهی به رهایی، پیشِ روی زندگیاش مهیا باشد. بنابراین اجرا این خصلت مخاطرهآمیز کودکماندگی مادام را توسع حداکثری بخشیده و با بازیگران کودک و نوجوانش، خوانشی تماشایی و معاصر از این نمایشنامه دورانساز تاریخ ادبیات نمایشی جهان ترتیب داده که گویی همه شخصیتها گرفتار این کودکماندگی شدهاند. این اجرا شبها در در سالن «بلکباکس پردیس تئاتر و موسیقی دکُر» باغ کتاب به صحنه آمده و مورد استقبال تماشاگران طبقه متوسطی این مجموعه هنری قرار گرفته است. اجرایی بیتکلف و سرخوشانه در راستای آماتوریسم دوستداشتنی دوران نوجوانی که از قضا میتواند تمایزش را با جریان تئاتر دانشگاهی و تئاتر حرفهای توامان به رخ کشد و جایگاه اجراییاش را در میدان فرهنگی تئاتر کشور از نو «جا-یابی» کند. زیستن در یک فضای بینابینی و نیمنگاهی به هر دو جریان داشتن، خصلت این شیوه تولید تئاتر میتواند باشد. آمادهسازی نوجوانانی که قبل از ورود به دانشگاه این بخت مغتنم را مییابند که با همنسلان خویش تمرین تئاتر کنند و زندگی را جور دیگری بسازند. بازیگران اجرا که هنوز تا رسیدن به منش حرفهای راه درازی دارند در کنار لیلی رشیدی و محمد عاقبتی به عنوان راهنما و سرپرست گروه، کار جمعی را برای ساختن یک تئاتر، تمرین کرده و گاه و بیگاه بر سر ایفای نقش و حضور بیشتر بر صحنه با یکدیگر مشغول بگمگوی واقعی شده و این نکته را میآموزند که در کنار رفاقت دوستانه در گروه تئاتر، میبایست از رقابت سالم استقبال کرد و برای اثبات خویش همه چیز را به شانس و اقبال نسپرد. پس این اجرای یکساعته را میتوان محصول نسل «زد» ایران دانست که اغلب در دهه هشتاد شمسی به دنیا آمده و جهانبینی خاص خود را دارد. نمایش «باغ بیآلبالو» بازتابی از زیست پرشتاب این نسل نوظهور است، همان نسلی که ترجیح داده از مرور خاطرات تروماتیک گذشته فاصله گرفته و به اینجا و اکنون ما ایرانیان بپردازد. صد البته کلمه «مهاجرت» و رفتن از ایران به دلیل جستجو برای یک زندگی بهتر لابلای گفتار بازیگران نوجوان گروه به کرّات شنیده میشود و گویا نشانهای است از این تمنای عمومی میل به مهاجرت و زندگی را به دست خویش ساختن در یک سرزمین بیگانه. شوربختانه این درخواست فراگیر را میتوان نشانهای از آیندهای مبهم و پر از مخاطره برای این نسل دانست و با اجرا چندان همدل نبود که چرا بجای مقاومت و تخیل ورزیدن، رفتن و نماندن را این چنین پربسامد نشان میدهد. به نظر میآید مهدی چاکری در مقام نویسندهای که به جهان ملالزده چخوف پرداخته و سعی دارد آن را معاصر ما ایرانیان کند به این نکته بیش از همه چیز اهمیت داده که میل به رفتن از خانه و کاشانه که در «باغ آلبالو»ی چخوف مدام از زبان شخصیتها تکرار میشود اینجا هم در زیست نوجوانان ایرانی نمودی عینی و فزاینده یافته و اغلب بازیگران نوجوان نمایش، این قضیه را به اشکال مختلف بیان کرده و نسبت خویش را با آینده ایران و امکان زیستن در آن از طریق ناممکن بودن و ابهام روشن ساختهاند. در نتیجه میتوان این گفتارهای مداوم در رابطه با رفتن را بازتابی از فانتزی جمعی این نسل دانست که اجرا فقط آن را رویتپذیر کرده است.

سیاست اجرا بر مدار صمیمیت کودکانه بنا شده و مدام دچار وقفه و گسست میشود. چراکه لیلی رشیدی در مقام سرپرست و راهنمای این بچهها، مجبور است در کنش صحنهای آنان مداخله کند و اشتباهات را گوشزد کرده و پیشنهادات عملی خود را برای بیرون رفتن از بحرانها و اختلافات ناگزیر بیان کند. با آنکه اغلب بازیگران کمسن و سال اجرا به حرفهای لیلی رشیدی گوش فرا میدهند و در خدمت اجرا هستند اما نمایش «باغ بیآلبالو» سعی ندارد تمام تنشها و مجادلات بازیگران را سرکوب کند. این نکته بسیار مهمی است که به دموکراتیزهشدن فرآیند تولید تئاتر کمک کرده و علاوه بر مسئولیتپذیری، این امکان انسانی را فراهم میکند که نوجوانان به هنگام حضور صحنهای از یاد نبرند که همچنان انسانهایی با ارادهاند که میتوانند گاهی خشمگین شوند، گاهی اعتراض کنند و حتی در روند عادی گروه، وقفههایی کوچک بیندازند و از نتایجش نهراسند. لیلی رشیدی به عنوان کسی که کنار گروه ایستاده و در حال رتق و فتق امور اجرایی است، وجه دوگانهای دارد. هم قسمتی از اجرا است وقتی که پا به صحنه گذاشته و هدایت بازیگران را بیواسطه بر عهده میگیرد و هم بیرون از اجرا وقتی که به مانند تماشاگران مشغول تماشای اجرای صحنهای شاگردانش است.

طراحی صحنه با اشیایی مختص زیست نوجوانان همراه شده و در گوشه و کنار سالن، فیالمثل یک خرس بزرگ اسباببازی را شاهد هستیم که یادآور کودکی است، به همراه یک تلویزیون قدیمی که تمرینات گروه را نمایش میدهد و از پخش کلیپ بعضی خوانندگان نامآشنای ایرانی غفلت نمیکند و حتی بازی فوتبال ایران و استرالیا را مد نظر دارد، همچنین که یک لودر اسباببازی دیده میشود که به کار لوپاخین و قطع درختان باغ خواهد آمد و آن چمدانهای مسافرتی که رفتن از خانه و باغ را تذکار میکند و آن اسپیکرهای پخش موسیقی که رقصیدن به هنگام جشنها و آواز خواندن را ممکن میسازد و صد البته آن قالیچهای که در وسط صحنه قرار داده شده و به وقت عزیمت برچیده خواهد شد. این اشیا به گروه کمک میکند تا فرم اجرایی «تمرین-اجرا» به واسطه این گروه تازهکار و باانگیزه به مرحله آمادهسازی برسد. بنابراین جهان کودکانه نمایش از طریق حضور بازیگران نوجوان و نسبتی که با فضا و اشیای مخصوص این سن و سال برقرار میکنند برساخته شده و فضای ملالزده و رئالیستی چخوف تا حدود زیادی کنار گذاشته میشود. فشردگی روایت، ازجادرفتگی بعضی دقایق، لحن کودکانه و تا حدودی بازیگوشانه اجرا، این فرصت را امکانپذیر میکند که با شکل تازهای از تئاتر روبرو باشیم که علاوه بر نوجوانان، افراد بزرگسال را بار دیگر با دوران کودکی و نوجوانیشان اتصال داده و تجربه خوش گذشته از نو زنده شود. لیلی رشیدی به همراه محمد عاقبتی، توانستهاند وجه آموزشی و پداگوژیک تئاترشان را از طریق نوآوارانهای به پیش برده و علاوه بر آموزش، این هنرجویان را با جهان شگفتانگیز تئاتر و امکانهایش آشنا کنند. به واقع که تلاش این دو نفر قابل ستایش است و پیشنهادی قابل توجه برای کلیت تئاتر کشور که فرآیند اجتماعیکردن افراد را از سنین کودکی و نوجوانی، به میانجی مشارکت در یک گروه تئاتری پی گرفته و انسان طراز نویی را تربیت کنند که در کنار رفاقت، رقابت سالم را هم بیاموزد و برای ساختن آیندهای امیدبخش، مسوولیتپذیر بار بیاید. البته در طول اجرا، میل به ماندن و ساختن کشور، چندان بروز نمییابد و این «مهاجرت» است که بیوقفه بر زبانها جاری شده و نگرانی از آینده ایران را گوشزد میکند. از قضا وظیفه تئاتر آموزشی، آشنایی با امر سیاسی و همبستگی اجتماعی از برای ساختن شهروند آگاه است. برای بارآوری دوباره باغی که مدتی است آلبالو نمیدهد قطع درخت راهکار مناسبی نیست. به هر حال امید بذر زندگی ماست و هیچ مانعی نباید ما را از ساختن آینده این کشور و تماشای درختان پر از میوه محروم کند. نمایش «باغ بیآلبالو» تمرین زیستن جمعی است اما برای ماندن و ساختن، دستان پر باری ندارد. باید دید در آینده لیلی رشیدی و محمد عاقبتی با شاگردانش به کدام سو خواهد رفت: امید به ماندن و ساختن و یا میل فراگیر به رفتن و «دیگری» شدن برای جماعت غربی.


