خوآن کارلوس اونتی، رمان کوتاه «بدرودها» (با عنوان اصلی Los Adioses) را در سال ۱۹۵۴ نوشت. این اثر بهتازگی و پس از گذشت تقریباً ۷۱ سال از زمان نگارش توسط لیلا مینایی به فارسی ترجمه از سوی نشرِ مَد منتشر شد. خوآن کارلوس اونتی، نویسنده و روزنامهنگار برجستهٔ اهل اروگوئه، یکی از چهرههای شاخص ادبیات مدرن آمریکای لاتین بود. او بیشتر عمر خود را به نوشتن داستانهایی تاریک، پیچیده و سرشار از یأس و انزوا گذراند. دنیای داستانی او، مانند همین رمان کوتاه «بدرودها»، با الهام گرفتن از یوکناپاتافای خیالی فاکنر، اغلب در شهر خیالی سانتاماریا شکل میگیرد، جایی که شخصیتها با زندگی در دنیایی وحشی و در کشمکش با پوچی، شکست و رؤیاهای بربادرفتهی خود گرفتارند. دنیای داستانی «بدرودها» نیز همین ویژگیها را دارد. این رمان کوتاه در ظاهر بسیار ساده مینماید اما در واقع یکی از پیچیدهترین و بهترین آثار اونتی است. برای بررسی این رمان کوتاه بهتر است نگاهی به پیرنگ آن بکنیم.
پیرنگ «بدرودها» درظاهر بهشدت ساده است: بیماران مختلف برای درمان سِل به روستایی کوهستانی و نهچندان مدرن که محل وقوع وقایع اصلی داستان است میآیند تا خودشان را در هتل یا آسایشگاه بستری کنند و برای این منظور سرویس اتوبوس و حملونقل نیز برایشان فراهم شده است. یک روز مرد بسکتبالیستی به آن روستا میآید تا تحت درمان قرار بگیرد. این مرد شدیداً توجه صاحب فروشگاه و دوستان او را به خود جلب میکند و کانون تمرکز بحثهای فروشنده و دوستانش میشود. در این میان مرد بسکتبالیست با دو زن متفاوت نیز ارتباط برقرار میکند و هر دو آنها نیز برای سر زدن به او به روستا میآیند. آمدوشد این زنها (که بیشباهت با ماجرای باباگوریو نیست) کنجکاوی اهالی را برمیانگیزاند و آنها را مدام به تفسیرگری دربارهی این مرد غریبه که به روستا آمده ترغیب میکند. درنهایت متوجه میشویم که برخلاف انتظارات اهالی (و راوی اولشخص رمان که همان مرد صاحب فروشگاه است) یکی از آن زنها نه معشوقه، بلکه دختر مرد مسلول است و دیگری همسر او (که مادرِ این دختر نیست). در انتهای رمان، مرد بسکتبالیست که دکترها از او قطع امید کردهاند، از آسایشگاه فرار میکند تا بتواند در کلبهی مرموزی که اجاره کرده، با اسلحهای به زندگی خودش پایان دهد.
اگر فقط به سطح بسنده کنیم و رمان کوتاه «بدرودها» را برای دریافت پیرنگ و یک پیام قطعی از آن بخوانیم، بهشدت سرخورده و ناامید خواهیم شد. اگر اثر را نخوانده باشید و فقط به شرح پیرنگی که در پاراگراف قبل آمد بسنده کنید، احساس خواهید کرد که با اثری در حوزهی ادبیات تعلیمی روبهرو شدهاید با درونمایهی “دیگران را قضاوت نکنیم”! اما اصلاً چنین نیست. اجازه بدهید در ادامه به مهمترین عاملی بپردازیم که این داستانِ در ظاهر ساده را تبدیل به اثری پیچیده و تفکربرانگیز میکند: شخصیت راوی و نحوهی روایت او.
تمام وقایع نقلشده در رمان از فیلتر ذهنی یک راوی اولشخص بهشدت غیرقابل اعتماد میگذرد. این راوی، مردی منزوی و بهشدت تفسیرگر است و خواه عامدانه، خواه غیرعمد وقایع را پسوپیش میکند، برخی را تعریف نمیکند و بر برخی که بهشدت بیربط بهنظر میرسند نهایت تمرکز خودش را میگذارد. این راوی مشاهدهگر، چشمهایی بسیار تیزبین دارد و همزمان بهشدت خیالپرداز است. به این قسمت از رمان توجه کنید:
«دختر با سری بیش از حد افراشته وارد فروشگاه شد، همچنین با سرجنباندنی اندک که آن افراشتگی را تعدیل میکرد، سرجنباندنی که گویی به اشارتی فریبنده از توانایی خاص دختر حکایت داشت، از یارای اینکه بدون تلاشی جانانه خود را از هرآنچه میبیند یا میاندیشد جدا نگه دارد. چنان به من سلام گفت که گویی مرا به مبارزه میطلبد. بعد شقورق جلو پیشخان ایستاد، چمدانش را میان پاهایش گذاشت و سه انگشت یک دستش را تا نیمه در جیب کتش فرو برد.»
در همین پاراگرافی که نقل شد میتوان هم به تفسیرگری راوی و هم به دقت نظر او پی بُرد. این راوی که فکر میکند با صرف نگاه کردن به کسی میتواند «فرجام محتوم او را» بفهمد، مدام در طول رمان قضاوتهای اشتباه میکند. بهعنوان مثال او در خیالاتش، عشقبازی این دختر جوان را با مرد بسکتبالیست مدام متصور میشود اما درنهایت میفهمد که او دخترِ مرد است و نمیتواند با پدرش رابطهی عاشقانه و تنانه داشته باشد؛ مگر اینکه بخواهیم حرفهای راوی را باور کنیم و نوعی رابطهی نامتعارف بین دختر و پدر متصور شویم. در مقالهی «کلبهی پرتغالیها» که در مؤخرهی کتاب ترجمه شده نیز به امکان این رابطهی غیرمتعارف در رمان اشاره شده است.
یکی دیگر از مهمترین خصلتهای راوی، دشمنی آشکار او با مرد بسکتبالیست است. او، که خود پیشتر مسلول بوده و بعد درمان شده، مدام با حالتی تهدیدآمیز و خصمانه به مرد بسکتبالیست مینگرد و بهنوعی منتظر مرگ او است:
«بدینسان او ماند و من، ما دو مرد کموبیش بیگانه، درست همچنانکه در آغاز بودیم… او میجنگید تا مرا محو کند، این گواه شکست و شوربختی خود را که چنین بر گواهیاش پای میفشرد و من میجنگیدم تا به پیروزی نامحتمل خود دست یابم، به متقاعد کردن او به واقعیت داشتن این….»
گویی اگر مرد بسکتبالیست مرگ و فرجام محتوم خود را بپذیرد، راوی در نبردش پیروز میشود. اینگونه هویتبخشی به خود از طریق شکست دادن دیگری، در رمان «موبیدیک» نیز بین آخاب و نهنگ دیده میشود.از طرفی رمان «بدرودها» آنقدر پیچیده است که میتوان خوانشهای دیگری نیز از این خصومت داشت. بهعنوان مثال راوی مدام توجه خودش را به ارتباطهای جنسی و عاشقانهی مرد بسکتبالیست نشان میدهد و حتی بهنوعی به آن حسودی نیز میکند و در تخیلاتش آن را با زنهایی که به دیدنش میآیند بازسازی میکند. برای این مرد جوان که پیش از بیماری در تیم ملی بسکتبال کشورش بوده، محبوب بوده، قوای فیزیکی بالایی نیز داشته، مدام دو نامه از دو زن متفاوت میرسد و سهم راوی در این بین صرفاً تحویل دادن نامههاست به او. از طرفی راوی در جایجای رمان با نگاه تیزبین خود اندام مشتریهای زن فروشگاه را برانداز میکند:
«ناگهان بالاتنهاش را یکسره روی میز فروخماند، ربان خشخشکنان از سرش افتاد و یقهی باز لباسش آن دو کرهی کوچک و سوداانگیز را نمایانتر ساخت.»
آخرین ویژگیای که میتوان برای این راوی غیرقابلاعتماد برشمرد، خاصیت فرافکنی یا Projection روایت اوست. راوی در جایجای رمان، وقتی که شروع به تفسیرگری کوچکترین حرکات شخصیتهای دیگر میکند و به آنها معنی میدهد، درواقع دارد احساسات و افکار خود را به آنها نسبت میدهد. این تکنیک باعث میشود که خواننده درگیر تفسیرهای ذهنی راوی شود و نتواند بهطور قطعی دربارهی واقعیت داستان قضاوت کند.
در نهایت میتوان گفت که رمان کوتاه «بدرودها» بهخاطر راوی بهشدت غیرقابل اعتمادی که دارد، نثر پیچیدهی اونتی و همچنین ایجازش، امکان خوانشهای گسترده را فراهم میکند. شاید بهترین توصیف از این رمان کوتاه را رافائل گارسیا مالدونا در مؤخرهاش برای «بدرودها» انجام داده است که میگوید:
«اونتی از خواننده دعوت میکند که خود یکی از شخصیتهای داستان باشد و فروشنده و بهیار و خدمتکار و دکتر گونز را در روشن کردن ماجرا یاری دهد، حال چه در این کار موفق شود و چه نه. اونتی قصد دارد خواننده را با خود، با نویسندهی اثر، همدست و همراه سازد. بدینسان خواننده، بهقول کورتاسار، در قبال هرگونه تفسیری از داستان مسئولیتی اخلاقی خواهد داشت.»


