این جستار کوتاه به زندگی مادر و فرزندی از شاهنامه میپردازد: داستان همای چهرزاد و پسرش داراب. همای چهرزاد اولین شاه بانوی شاهنامه است و از تبار کیانیان. همای دختر «هنرمند و با دانش و پاک رای» بهمن و نوه اسفندیار است. همای خوب چهره است و پدرش بهمن او را چهرزاد (چهرآزاد) مینامد. همای آن قدر زیباست که بهمن به او دل می بازد و اینگونه است که همسر پدر میشود (۴۸۳)[1]. پیوند میان دختر و پدر، بنا به آنچه فردوسی پنداشته «بر آن دین که خوانی همی پهلوی» ممکن بوده (۴۸۳) . بهمن در شاهنامه به نام اردشیر هم خوانده شده. به همین خاطر گمان بر این است که داستان بهمنِ شاهنامه، داستان اردشیر دوم هخامنشی باشد که به دختر خود آتوسا عاشق شد و با او پیوند ازدواج بست. هنگامی که همای آبستن بود بهمن بیمار میگردد. در یکی از روزهای بیماری بهمن بزرگان را نزد خود میخواند و فرزند-همسر خویش همای را به ولیعهدی برمیگزیند تا روزی که فرزندشان به دنیا بیاید:
اگر دختر آید برش گر پسر
ورا باشد این تاج و تخت و کمر
(۴۸۴)
همای که به گفته فردوسی «تخت شاهی را پسند آمدش و جهان داری سودمند آمدش» (۴۸۸)، پس از به دنیا آمدن فرزند وانمود میکند که فرزند مرده به دنیا آمده. پس از گذشت هشت ماه کودک را به آب فرات میسپارد، با گهوارهای پر از جواهرهای قیمتی. جعبه حاوی فرزند سر جوی گازُرگهی (جامهشویخانه) میایستد. نوزاد را گازُر (جامهشوی) میجوید و با زنش او را به فرزندی میپذیرند. چون او را از آب یافتهاند نامش را داراب میگذارند و چنین مینمایانند که فرزند خودشان است. داراب به این صورت از شاهزادگی به گازرزادگی میرسد. آب در شاهنامه برای آنان که بناست به بزرگی و فرّ رسند نه مایه خطر بلکه مایه نجات است. از جمله در داستانهای فریدون و کیخسرو میبینیم آنگاه که کشتی بانان کشتی در اختیار فریدون و کیخسرو نمیگذارند آنان با تندرستی از آب می گذرند[2] و سپس مایه شکوه ایران و پیروزی نیکی بر شر میشوند. در این داستان نوزادی هشت ماهه در آب فرات رها میگردد و به سلامت از آب گذر میکند. گذار نوزاد از آب و زنده ماندن و سپس بدل شدن به انسان برگزیده کهن-الگویی است که در اسطوره فرهنگهای مختلف تکرار شده است. داستان موسی و نیل را همگان میدانند. گذر داراب از آب، گذر از موقعیت اجتماعی نیز هست. باید دورهای را در میان مردم زندگی کند تا پادشاه نیکوتری گردد.
در میان دو کمان (پرانتز) باید یادآور شوم که گذر انسانهای ویژه از آب یادآور گذر دیگر بزرگان شاهنامه از دیگر عناصر/بنپارههای بنیادین طبیعت و چیرگیشان بر دشواریهاست. بیژن در چاه زنده میماند و از عمق زمین گذر میکند تا پهلوان شایستهای شود. زال همراه سیمرغ هوانوردی میکند، بر فراز ابرها در کوه قاف بزرگ میشود تا فوت و فنهایی را بیاموزد که او را شایسته لقب دستان (فسونگر) کند و سیاوش نیز از آتش میگذرد تا پاکی خود را به رخ سودابه و پدر جفاکارش کیکاوس بکشاند. گذر سیاوش از آتش، گذار او از پادشاهی، موقعیت، و تخت نشینی است. گذر برزگان و برگزیدگان از بنپارههای بنیادین (هوا، خاک، آتش، آب) برایشان پاکی و بلندمرتبگی به ارمغان میاورد.
همای با دروغ ۳۲ سال بر ایران پادشاهی میکند و داراب در کناره فرات (شاید در مرز ایران و در نزدیکی روم) بزرگ میشود. از کودکی مانند هیچ کدام از کودکان دور و بر خودش نیست. بزرگی و بزرگ زادگی او نمایان است و خود میداند که نباید فرزند گازر و زنش باشد. میداند که ازو گازری ساخته نیست. فن کشتی فرا میگیرد، سواری میآموزد و فرهنگ.
بیاموخت فرهنگ و شد بَر منش
برآمد از انگاره و سرزنش
بدان پروراننده گفت: ای پدر
نیاید ز من گازری کارگر
ز من جای مهرت بیاندیشه کن
ز گیتی سُواری مرا پیشه کن!
(۴۹۵)
داراب، بی آنکه خود بداند، دارد آماده میشود برای روز بزرگ دیدارش با رشنواد.
همای، مانند باقی افراد شاهنامه شخصیتی چند وجهی دارد. با دروغ به پادشاهی ادامه میدهد. از دید امروزی ما میتوان گفت مادر خوبی نیست چون فرزندش را به آب سپرده. اگرچه کارکنان دیوان از تندرستی کودک و رسیدنش به دست گازر اطمینان حاصل میکنند اما هما سرنوشت کودکش را دنبال نمیکند. همای بیش از آنکه مادر باشد جهاندار است. و البته همای پادشاهی دادگر برای ایران است:
به گیتی جز از داد و نیکی نخواست
جهان را سراسر همی داشت راست
جهانی شده ایمن از داد اوی
به کشور نبودی جز از یاد اوی
(۴۸۸)
سرشت همای مانند دیگر پادشاهان و پهلوانان و بزرگان شاهنامه از نیک و بد رشته شده است. آزِ جهانداری او مانند برخی از دیگر پادشاهان کیانی و رومی و تورانیِ پیش از اوست. اینکه شاه-بانوست (یعنی زن بودنش) تغییری در نهاد او نداده. هم نیرومند و سیاست پیشه و کشوردار است و هم آزمند. کیکاوس، افراسیاب، سام، رستم، گشتاسب، لهراسب، طوس و خیلی دیگر از بزرگان شاهنامه چون هما شخصیت چند بعدی و پیچیده دارند. وجودشان از نیک و بد درست شده است. ناروایی بر فرزند به ویژه کاریست همسان میان بسیاری از پادشاهان و پهلوانان شاهنامه. در نهایت اما همه آنان نارواییشان بخشوده میشود و یا دلیلی کیهانی و اشایی در پیوند با ساز و کار این گیتی برای ناروایی بر فرزند پیدا میشود. گشتاسب باعث مرگ اسفندیار میشود. کیکاوس هم موجب نیستی سیاوش میشود. هر دو (گشتاسب و کیکاوس) نوه را به جای فرزند به تخت می نشانند. آیا وجدان دردشان تسکین مییابد؟ همای نیز پس از آن که داراب را جوانی نیرومند، دلیر و با فرهنگ مییابد، وی را به تخت شاهی مینشاند. یادمان نرود که داراب بر اثر تصادف دوباره پیدا میشود. بلند و کهن طاق ویران است که زبان باز میکند و با رشنواد لب به سخن می گشاید.
انگشت شمارند آنان که در شاهنامه هر چه میکنند از روی جانفشانی و بزرگی است و خود خودشان را به هیچ بگیرند. آن انگشت شماران بی نیازند و عشق نیروی پویایی نیکی درونشان است. منیژه در نجات بیژن، سیاوش در پایان دادن (یک دوره) جنگ میان توران و ایران و جلوگیری از دست درازی سودابه به وجود پاکش، و کیخسرو در دادخواهی کین سیاوش و رساندن ایران به شکوه گذشته از گروه جانفشانانند. همای به یقین یکی از این قماش نیست.
اما برگردیم به داستان داراب. چگونه معلوم می شود که داراب شاهزاده است. سپهبدی به نام رشنواد از سوی همای به جنگ با رومیان گمارده میشود. داراب را در میان جوانانی که میخواهند به کارزار نو او بپیوندند مییابد. از همان نخستین دیدار می داند که این جوان نژاده است:
چو داراب را دید با فر و برز
به گردن برآورده پولاد برز
تو گفتی همه دشت پهنای اوست
زمین زیر پوینده بالای اوست
(۴۹۸)
داراب بر خلاف باقی گردان مال و خواسته ندارد. ناگزیر بیجفت و بیسرپناه زیر طاق ویرانی میخسبد. روزی رشنواد از کنار این طاق ویران رد میشود. تندبادی در گرفته و باران شلاق وار میبارد و دل پهلوان سخت گرفته. رشنواد در نزدیکی طاق است که صدایی از این بلند و کهن طاق ویران میشنود که میگوید در زیر این ویرانه فرزند بهمن و پادشاه ایران خانه دارد:
ز ویران خروشی به گوش آمدش
کزان سهم جای خروش آمدش
که ای طاق آزرده هشیار باش
برین شاه ایران نگهدار باش!
(۵۰۰)
لحظههای سرنوشتساز داراب، آن گونه که نامش نیز مینمایاند با آب، چه رود فرات باشد و چه باران تند گره خورده است. رشنواد زیر باران تند است که صدای طاق را به نیکی میشنود. نه یک بار که سه بار. رشنواد درمییابد که این جوان مرد پیش و پا افتادهای نیست. دلاوریهای داراب در جنگ با رومیها گواه این است که این مرد از قماش باقی رزمآوران نیست. بزرگ است و شاهوار.رشنواد فرستادهای به سوی همای گسیل میدارد تا داستان را بازگوید. پشیمانی همای چه اندازه به پشیمانی باقی پدران و مادران آزارگر شاهنامه شبیه است! آنگاه که به کوشش رشنواد فرزند را میشناسد از گناه خود ابراز پشیمانی می کند:
فرستاده را گفت گریان همای
که آمد جهان را یکی رهنمای
نبود ایچ از اندیشه مغزم تهی
پر اندیشه بودم ز شاهنشهی
ز دادار گیهان دلم پر هراس
کجا گشته بودم دلم ناسپاس
(۵۰۸)
چون از تاج، دارا فروزش گرفت
همای اندر آن کار پوزش گرفت
به داراب گفت: آنچه از سر گذشت
چنان دان که بر ما همه باد گشت
جوانی و گنج آمد و رای زن
پدر مرده و شاه بی رای زن
اگر بد کند، زو مگیر آن به دست
که جز تخت هرگز نباید نشست!
(۵۱۰)
و دارا در جواب مادر به او میگوید که تو خون پهلوانی داری و شگفت نیست که خونت به جوش بیاید. دارا برای او خشنودیِ داد آفرین را آرزو میکند و در واقع او را میبخشاید.
شاهنامه فردوسی به راستی خردنامه است. داستان شاهان و پهلوانان چنان نمایانده شده که هیچ کدام از شخصیتها بری از لغزش و ندانم کاری نیستند. آدمهای شاهنامه مجموعهای از خوبی و بدی، نیکخواهی و بدنگری هستند. گاه خطا میکنند و گاه در راه درست قدم برمیدارند تا خطای گذشته را جبران کنند. با اینکه شاهنامه داستان و افسانه را با واقعیت تنیده است، آدمهای افسانهای مانند آدمهای واقعی اشتباه میکنند. مادر بودن همای چهرزاد راه را بر اشتباه نکردنش نمیبندد. برخلاف داستانهای رمانتیک دوره تجدد (مانند رمان تهران مخوف نوشته مشفق کاظمی) و فیلمفارسیهای دهه ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ که زنان و مادران داستانی یا فتیشگونه فداکار و بی ایراد هستند و یا فاسد یا ساده لوح. درباره نمود مادران میانسال در ادب و سینمای دوره تجدد باید گفت که بسیاریشان نا زیبا هستند و جاذبه جنسی ندارند. در شاهنامه همای چهرزاد مادری برازنده، زیبا رو، جهاندار و پُرفَن است که برای کشورداری و گنجداری از فرزند میگذرد. در هنگام نیز همای این توانایی را دارد که از جاه و مال و خواسته و کشورداری بگذرد و ایران را به داراب بسپارد. زیبایی شاهنامه اینست که در بسیاری موارد آنکه اشتباه کرده پوزش میخواهد و کار بد گذشتهاش را هم جبران می کند. کنش همای نمونهای ازین مورد است.
داستان همای و داراب آمیزهای از افسانه و تاریخ است. داراب که پس از پادشاهی شهر دارابگرد را بنا میکند شباهتهای تاریخی با داریوش دوم هخامنشی دارد. داراب پدر دو فرزند میشود: فرزند نادیده و ناشناختهاش اسکندر از مادر رومی به نام ناهید و فرزند خُردتر به نام دارا که پادشاه ایران میشود. ناهید پس از بارداری به خاطر بوی بد دهانش (احتمالا به خاطر ویار ناشی از آبستنی) از دربار داراب رانده میشود. به نزد پدر، فیلقوس پادشاه روم، باز میگردد و مخفیانه اسکندر به دنیا میآید. اسکندر ایرانی تبار شاهنامه در نهایت با برادرش دارا میجنگد و بر تخت شاهی ایران مینشیند. نکته درخور اینکه شاید راندن ناهید از دربار ناخودآگاه نتیجه راندن داراب باشد به دست مادر. شاید دور کردن ناهید واکنش ناخودآگاه داراب باشد به راندن خودش از مادر. داراب همسر را به جای مادر تنبیه میکند و نتیجه این واکنش در سالهای آینده جنگ میان دو برادر و چیرگی اسکندر نیمه رومی بر دارا میشود. داستان همای و دارا داستانی پر کشش از شاهنامه است که میتوان بارها خواند، از دیدگاههای گوناگون (تاریخی، حماسی، اجتماعی، روانشناختی، جنسیتی) بررسی کرد و از آن درس گرفت. به گمان من داستان همای چهرزاد و داراب داستانی بسیار زیبا برای یک روایت سینمایی است.
[1] در این جستارمتن شاهنامه ازدفتر پنجم تصحیح جلال خالقی مطلق (کالیفرنیا و نیویورک ۱۳۷۵) استفاده شده است.
[2] برای اطلاعات بیشتر رجوع کنید به «برخی باورداشتهای همسان میان ماخذ هخامنشی و روایات شاهنامه» در سخن های دیرینه خالقی مطلق صص ۲۷۹-۲۸۴.sheibani


