وقتی فیلم «مرگ در ونیز» (Death in Venice) را میدیدم قبل از آنکه رابطهی آشِنباخ و تادزیو برایم جالب شود، به رابطهی بین آشِنباخ و ونیز فکر کردم. احساس میکردم این رابطه آشنا است. چون خودم هم انگار سالهاست در حال زندگی در چنین وضعیتی هستم.
سالهاست جایی زندگی میکنم که انگار همیشه در آستانهی چیزی ایستاده است. آستانهی تغییر، آستانهی بهبود، آستانهی آیندهای که قرار است از راه برسد. جایی که انگار زمان در آن به شکل عجیبی حرکت میکند. نه آنقدر میایستد که بشود اسمش را سکون گذاشت، نه آنقدر پیش میرود که بشود اسمش را تغییر گذاشت. فقط میگذرد. هر بار فکر میکنم اینبار دیگر چیزی عوض میشود، اما زندگی دوباره به همان تعلیق همیشگی برمیگردد. نه میشود گفت همهچیز از دست رفته و نه میشود گفت امیدی که سالها حمل کردهای به جایی رسیده است. بعضیوقتها فکر میکنم سختترین شکل زندگی، زندگی در تعلیق است؛ جایی که نه میتوانی تمامقد امیدوار باشی و نه کاملاً ناامید. زندگیها قرار نیست همیشه با فاجعه نابود شوند؛ فرسودگی ناشی از تعلیقی که پایان ندارد نابودکنندهتر است. برای همین موقع تماشای مرگ در ونیز پیش از آنکه آشِنباخ را بفهمم، وضعیتش در ونیز را فهمیدم.
فیلم لوکینو ویسکونتی که از نوولای توماس مان اقتباس شده، داستان گوستاو آشِنباخ را روایت میکند؛ هنرمندی سالخورده که برای استراحت به ونیز میآید، بیآنکه بداند این سفر قرار نیست او را از بیماری نجات دهد، بلکه قرار است بیماری دیگری را آشکار کند. آشِنباخ فقط سالخورده نیست؛ انسانی است که تمام عمرش را صرف ساختن چیزی کرده که تازه در پایان استحکامش زیر سؤال میرود.
داستان در ونیزِ سال ۱۹۱۱ میگذرد؛ شهری که زیر شکوه معماری و تاریخش بیماری وبا آرامآرام گسترش پیدا میکند. مسئولان شهر بیماری را پنهان میکنند تا گردشگرها را فراری ندهند. قایقها همچنان روی آب حرکت میکنند، کافهها بازند و هتلها از مسافر پر شدهاند. همهچیز ظاهراً عادی است، اما چیزی زیر این ظاهر درحال فروپاشی است.
ونیز قبل از اینکه بیمار باشد، شهری معلق است. کالبدش هم همین وضعیت را نشان میدهد؛ نه کاملاً روی خشکی بنا شده و نه کاملاً به آب تعلق دارد. صدها جزیرهی کوچکی که با پلها به هم دوخته شدهاند مرز دریا و خشکی را محو کردهاند، اما آستانهای بودن ونیز در این فیلم فقط به جغرافیایش محدود نمیشود؛ زمان هم در آن وضعیتی مشابه دارد. همهچیز در آن روی مرز ایستاده؛ میان گذشته و آینده، صلح و جنگ، سلامت و بیماری، جوانی و پیری، ماندن و رفتن. ونیز در ذهن من پیش از آنکه یک شهر باشد، یک وضعیت آستانهای و مرزی است. شاید به همین دلیل بود که آشِنباخ فقط میتوانست در ونیز بمیرد. ونیز انگار در مرز بین دو جهان قرار گرفته، همانطور که من هم بارها احساس کردهام میان دو جهان ایستادهام؛ بیآنکه کاملاً به هیچکدام تعلق داشته باشم.
به نظرم خودِ آشِنباخ هم چنین وضعیتی دارد. او هنرمندی نسبتاً سالخورده است که تمام عمرش به نظم، انضباط و کنترل ایمان داشته. برای او هنر محصول دیسیپلین است، نه شور. اما ونیز چیزی را وارد زندگیاش میکند که سالها سرکوب کرده بود؛ میل به زندگیای که هیچوقت به خودش اجازهی تجربهاش را نداده است. تادزیو در این فیلم فقط یک نوجوان زیبا نیست، او میتواند تجسم جوانی، زیبایی و امکانهای ازدسترفتهی خودِ آشِنباخ هم باشد.
به همین دلیل ونیز برای آشِنباخ فقط یک مقصد گردشگری نیست. تجسد بیرونیِ وضعیت درونی او است. همانطور که شهر زیر پوستهی باشکوهش بیماری را پنهان کرده، آشِنباخ هم زیر ظاهر منظم و باوقارش شور و رهایی را سالها پنهان کرده است.
یک صحنه هست که هر بار میبینمش چیزی در من تکان میخورد؛ صحنهی ایستگاه قطار. آشِنباخ تصمیم گرفته ونیز را ترک کند؛ چمدانهایش را فرستاده و خودش رفته به ایستگاه، آمادهی بازگشت به همان زندگیِ منظم و از پیششناختهشدهاش. اما چمدانها جای اشتباهی فرستاده میشوند و همهچیز بههم میریزد و او مجبور میشود بماند. ظاهرش عصبانی است، اما اگر به بازیِ چهرهاش نگاه کنی چیزِ دیگری هم دیده میشود، چیزی شبیه آسودگی. انگار بخشی از او منتظرِ همین اشتباه بوده. من هم بارها لحظههایی داشتهام که یک اتفاقِ کوچک و بیرون از اختیارم تصمیمی را که خودم هیچوقت جرأتِ گرفتنش را نداشتهام برایم گرفته و بهجای ناراحتی، حسی از رهاییِ پنهان سراغم آمده. شاید چمدانهای آشِنباخ فقط جزئیاتِ طرحِ داستان نیستند؛ همان باریاند که سالها روی دوش حمل میکنیم و ته دلمان میخواهد یک روز گم شوند، بیآنکه خودمان مجبور باشیم تصمیم بگیریم رهایشان کنیم.
این لحظه روی رابطهی آشنباخ با تادزیو و درنتیجه با ونیز تأثیر میگذارد. تا پیش از تصمیم به ترک ونیز او بیشتر در هتل و ساحل دیده میشود؛ فضاهایی منظم، قابل پیشبینی و آرام که آشنباخ در بهترین حالت میتواند منفعلانه بنشیند و در سکون فقط به زیبایی دور از دسترس نگاه کند. اما بعد از ایستگاه آشنباخ را بیشتر در کوچهها، میدانها و مسیرهای پیچدرپیچ ونیز میبینیم؛ فعالانه در حال دنبال کردن تادزیو یا شاید به تعبیری چیزی که سالها در خودش سرکوب کرده است.
ونیز شهری نیست که بتوانی در آن با خیابانهای مستقیم از جایی به جای دیگر بروی. کوچههای باریک، پلهای پیدرپی و کانالها مدام جهت را به هم میریزند. مسیرهای زمینی ونیز محدود هستند، کوچههای زیادی بنبستاند و مجبورت میکنند دور بزنی. شهر مانند یک هزارتو اجازه نمیدهد بهراحتی بر آن مسلط شوی. همانطور که آشِنباخ دیگر نمیتواند بر خودش مسلط بماند و در هزارتوی مغزش گم میشود. من هم پیش میآید که فکر میکنم دارم بینِ دو جهان معلق میمانم، انگار میشود انتخاب کرد که کجا ایستاد. اما شاید این تعلیق هم مثلِ کوچههای ونیز از پیش تعیینشده باشد؛ نه محصولِ انتخابِ من، محصولِ جغرافیا و تاریخی که در آن بهدنیا آمدهام.
در نهایت آشِنباخ شیوهی شهر ونیز را در پیش میگیرد و تلاش میکند پیری و بیماری را انکار کند؛ موهایش را رنگ میکند، صورتش را آرایش میکند و سعی میکند جوانتر به نظر برسد. او با این کار تصویر همان مرد آرایشکردهای میشود که در آغاز فیلم با انزجار به او نگاه میکرد. او میخواهد با ظاهری تازه چیزی را پنهان کند که دیگر پنهانشدنی نیست. درست مثل ونیز که زیر شکوه میدان سنمارکو و هتلهای مجللش دیگر نمیتواند بیماری را از چشم جهان پنهان کند.
و شاید از همین لحظه مرگ ناگزیر باشد؛ تنها سرانجام ممکنِ انسانی است که دیگر جایی برای ایستادن میان دو سوی وجودش ندارد. آشِنباخ تمام عمرش با نظم، انضباط و کنترلگری شور و شوق و میل را مهار کرده است، اما در ونیز با زیباییای روبهرو میشود که نه میتواند از آن چشم بردارد و نه میتواند به آن دست پیدا کند. تعادل زندگیاش فرو میریزد. دیگر نه متعلق به آن نظم سابق است و نه توان زیستن در رهایی را دارد؛ چیزی که خیلی دیر از راه رسید. بنابراین مرگ آشِنباخ فقط مرگ یک انسان نیست. مرگ نظمی است که تمام عمر برای ساختنش جنگیده بود. مرگ هویت و جهانبینیای است که دیگر برای او کار نمیکند.
تراژدی آشِنباخ این نیست که عاشق شد. این است که خیلی دیر اجازه داد رها زندگی کند. حالا که به مرگ در ونیز فکر میکنم، مطمئنم کمتر از مرگ میترسم و بیشتر از تعلیق هراس دارم. از اینکه آدم آنقدر منتظر زمان مناسب بماند که یک روز، وقتی بالاخره آمادهی زندگی شد، دیگر زمانی برای زندگی نمانده باشد و به همین دلیل مرگ در ونیز برای من بیش از آنکه دربارهی مرگ باشد، دربارهی زندگیِ به تعویقافتاده است.


